تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

when i meet you-part4

 

نویسنده:sujin

سلام دوستای گلم..
ببخشید اگه این چند وقت نشد بزارم...آخه اوضاع کامپیوترم قاطی بود....راستی من سعی میکنم قبل از مدرسه تموم شه! گفتم مدرسه اوه اوه داره باز میشه هااا
یه سوالی دارم...
به نظرتون عاقبت فرناز و نگین داستان چی میشه؟!



شماره ایی گرفت و گذاشت رو اسپیکر...
-بله داداش؟ -ببخشید دستم خورد -اه..داداش سه ساعته منو کاشتی..هویج دادم...کی میای؟! - میام..این مترو بیاد میام...تا نیم ساعت دیگه اونجام... -داداش..شیطون شدیا! -چرا؟! -به کی میخواستی زنگ بزنی به من زنگ زدی؟!دختره اسمش چیه که شبیه اسم منه...- اولا من با دختری که اسمش شبیه اسم تو باشه دوست نمیشم..بعدشم باز خوشمزه شدی جونگمین؟!وای به حالت بیام دم در آماده نباشی... - چشم گوشیو گذاشت تو جیبش و زیر لب چند تا چیز نثار جونگمین کرد  بعد به سمت نگین برگشت...
-حالا باور کردی؟! لبخند موذیانه ایی زد و نگاش کرد...-هی تو کی هستی...؟! -ببینم دختره...تو واقعا یه تریپل اسی؟! -خوب که چی؟!  دستاشو بغل کرد و به رو به روش خیره شد... -خوب تو چه جور تریپل اسی هستی که منو نمیشناسی؟! -خوب...ام..جونگمین بهت گفت داداش...اما داداش اون که اینجا نیست.... -خوب؟! -خوب...یونگ که یه دونست..کیو که خواهر داره..کی بوم که نیستی....-پس میرسیم به خونواده هیون... لیدر الدنگ زمونه! -نه! -آره...دقیقا! -یعنی تو..تو یونگ جویی؟! یونگ جو نگاهی به نگین انداخت...-اسم تو چیه؟! -هر چی که عشقت میکشه صدام کن! -هوم؟!این که نمیشه! -هه هه نگین! -چی؟! یونگ جو سعی میکنه اسم نگینو تلفظ کنه و بعد از مدتی با لهجه ی افتضاحی اسشمو میگه...-نه!اینجوری نمیشه...باید یه اسم کره ایی برات بزارم.. -چی؟!یعنی چی؟اول چایی بخور بعدش پسر خاله شو بابا -چی؟! - هیچی...خودتو درگیر نکن...خندید و ادامه داد..حالا چی میخوای بزاری؟!
-هوووم...سوجین..لی سوجین...! -اه...لی سوجین؟حالا چرا این...معنیش چیه...فحش نباشه.. -معنیش هرچی که هست..از سرتم زیادیه...خوب..تو...گفتی اومدی یه شخصیو ببینی..ببینم اون شخص عضو خاصی از دابل اسه؟!خوب اگه اینطوریه میتونم ببرمت پیششون تا ببینشیونا! نگین نگاهی به یونگ جو انداخت...ببریم پیششون...الان..الان دیگه خیلی دیره..دیره دیر...یاد حرف یونگ سنگ افتاد..الا دیدن دابل چه فایده ایی داشت...چه فرقی به حالش میکرد...یونگ از اون متنفر بود و دیگه نمیخواست ببیندش...از یه طرفی هم نمیخواست از دستش بده شاید یونگ جو آخرین راهش بود..اما..باید چیکار میکرد...اون 6سال صبر کرده بود نباید انقدر زود کم میورد...-خوب راستش...آره..اما..خوب.. -چیه؟! آروم بهش نزدیک شد:راستشو به من مگی؟شاید بتونم کمکت کنم...خوب من شبیه داداشم نیستم..قول میدم همه چیز بین خودم و خودت بمونه..یا میتونم همینجا حافظمو پاک کنم...حرف بزن! نگین به یونگجو نگاهی انداخت و تمام ماجرارو براش تعریف کرد.یونگ باری چند دقیقه مات به نگین نگاه کرد... -عجب دراکولایی هستی دختر...این یونگ عجب سنگیه! -آهای...راجع به اون درست حرف بزن... -پس هنوزم دوسش داری.. -میدونی چیه؟! فکر نکنم بتونم 6سال عشقو 6ساعته یا 6روزه فراموش کنم..هوم؟! -خوب...آره...بیا سوجین اومد بریم.. -بریم؟! -آره...بیا بریم...میخوام با دوستم خرید کنم به کمکت نیازه... -دوستت؟!جو جونگمین؟! -آره چیه؟!هول شدی؟! -نه..نمیشه..آخه..خوب..-سوجین؟! گفتم بیا کمک...پس میای..-به من دستور نده ها! -این یه خواهشه...بیا دیگه..-خوب..-بزن بریم!
********************************************
 جونگ مین حاضر و اماده رو مبل نشسته بود...با سوییچ ماشینش ور میرفت و منتظر یونگ جو بود...صدای داد کیو از تو آشپزخونه بلند شد و بعدش هیون با یه ضربه از در آشپزخونه پرت شد بیرون...
هیون در حالی که شونشو گرفته بود رو به در آشپزخونه کرد و گفت:کیو..تو یه وسواس روانی بیتشر نیستی...کشتیم...ایش
کیو-هیون جونگ...دیگه اینورا پیدات نشه وگرنه از نهار خبری نیست.....
جونگ-هیون..برات متاسفم...به هیونگ میگیم بیبی...تو بدتری..باز به غذا ناخونک زدی؟!نمیدونی اون کیو حساسه؟! هیون چند قدم به جونگ نزدیک شد...
-اه تو اینجایی؟!منتظر یونگ جویی؟!
-اوهوم
-اه هنوز نیومده؟!
-نه اومده..گفتم بره یه دور دیگه بزنه بیاد...هیون...کوری؟ نه میخوام بدونم کوری یا خنگی دقیقا کودومش...احتمال میدم از تاثیرات ضربه ی کیو هم بوده باشه ها!
-هی..از دست یونگجو عصبانی چرا سر من خالی میکنی هوم؟
-نه...نیستم..آخه اون چه سوالی بود..هوووم؟!
-باشه بابا!! به لباسش اشاره میکنه...جونگ مین این خوبه امشب بپوشم؟! مامان یونگ میخواد بیاد....
-پسر خیلی خسیسی...این لباس اندازه سن من قدمت داره...بیخیالش شو...!
-هی هویج..این نظم و انضباطه...
-آره جون خودت.....
-نه..تو بگو..کودوم لباستو سه سال نگه داشتی...اینو دقیقا سه سال پیش تولد اون اه خریدم....سریع جلوی دهنشو گرفت..خودش فهمید چه گندی زده...موهاشو به هم ریخت و تو دلش به خودش فحش داد...خاک تو سرت هیون همش گند بزن باز این بدبختو یاد جیون آ انداختی....!!خدایا...حالا چیکار کنم.. جونگ مین لبخندی زد و به صفحه ی گوشیش خیره شد....
-انقدر بدم میاد لبخند ژکوند میزنیا...دلم میخواد خفت کنم....!-هیون....دست بهم بزنی...دختر دیروزیزو میارمااا! هیون نفس عمیقی کشید...انگار زیاد ناراحت نبود..اما نه...به ظاهر جونگمین هیچ اعتمادی نمیشه کرد...اون تو بدترین شرایطم هیمن بود......!
-اه!!اونکه از همه بیشتر به خون تو تشنه بود هویج جونگ مین خواست جوابشو بده که صدای آیفون بلند شد..
-آخ کچل اومد...برم درو وا کنم.... جونگ به رفتن هیون نگاه میکرد....نگاهی به گوشیش انداخت....
-چرا جیون آ؟!من نمیتونم فراموشت کنم....!
هیون-برو دم در جونگی..منتظرته..
-باشه... سویچ ماشینشو  برداشت و از در رفت بیرون....
کیو از آشپزخونه بیرون اومد و یه دونه زد تو سر هیون...
-هی الدنگ..مثلا از همه بزرگتری...باز اینو یاد تولد اون اه انداختی؟!
-تو آشپزیتو کن بابا.....!
****************************************
جونگ مین از در خونه بیرون اومد و بدون اینکه جلوشو نگاه کنه شروع کرد به حرف زدن...
-هی داداش...واقعا چی بهت بگم دو ساهته منو......!دا..داداش...این کیه دیگه؟! نگین دستشو جلوی صورتش گرفته بود و به نشونه  ی سلام کمی خم شد....
یونگجو-هی سوجین...دستتو بردار...خیلی کار داریم تا کی میخوای اینجوری باشی...بردار دستشو.....!!
جونگ با دقت به صورت نگین نگاه کرد..-اه بردار دیگه...این چیه؟! نگین-هی!چیه نه کیه!منو نمیشناسی هویج؟! بعد سریع دستشو برداشت....سلام!
-هااا؟؟!یو یو یو یونگ جوووو!!!ای این..تو تو!! -چیه؟!به لکنت افتادید...خیلی ناراحتید من برم جونگمینشی!
یونگجو-صبر کن ببینم...چته پسر؟!   جونگ-یونگجو!این دوستته؟!این کیه؟!زنته؟! یونگجو-نه بابا....دم مترو دیدمش..خیلی اتفاقی! جونگ-اتفاقی؟!این دراکولاست...میدونی با ما چیکار کرده؟! یونگجو-آره حقتونم بوده...!
جونگ-اوردی به من کمک کنه...؟!ببینم سلیقت چطوره؟! -خوب....اوم فکر کنم خوب باشه....میخوای لباس بخری؟! جونگ-اوهوم...بریم در ماشینو باز کرد...ببین قبل از اینکه بری..تو از کجا پیدات میشه...مال کجایی؟!
-باشه بعدا بهت میگم... و سوار ماشین شد.....
***********************************
جونگ مین به لباسی اشاره کرد...این چطوره...؟
نگین-جونگمینشی...اینجوری نمیشه نظری داد بپوشش.... جونگ به سمت اتاق پرو رفت و بعد از یک دقیقه اومد بیرون....
جونگ-خوبه؟!
نگین-اوووم....خیلی خوب نیست...یه خورده جلف... بیا اینو بپوش بعد لباسیو به سمت جونگ گرفت..... -این بهتره..؟! -هووم؟!ببینم لباسو برای کجا میخوای بپوشی؟!
یونگجو-تولد خواهر زادشه و از اونجایی که همسن خودشه...رقابتیه!!! نگین-هوووم....پس این خوب نیست....بعد یه چرخی زد...آهان اون بهترین گزینست...بدو بپوشش...
جونگمین از اتاق پرو بیرون اومد...خودشو تو آینه برانداز کرد و رو به یونگجو و نگین کرد....-میخوام بدونم خدا از من خوشگل ترم آفریده...؟!
نگین-جونگمینشی...اعتماد به نفست به کی رفته؟!
جونگ-من هیچیم به هیچکی نرفته اینو همیشه یادت باشه!
-ام....خوب...موهاتو شرابی نکن..مشکیش کن....یه ساعتم بنداز دستت... خیلی باحال میشی!
جونگ-لباس بهم میاد....؟!خوبه؟!
یونگجو-حرف نداری جذاب و بعد چشمکی زد!
-ای ول..عالیه...سفید خیلی بهت میاد..یه ذره جنتلمن باش پسر..مدل موهات چرا انقدر جلفه..اینجا آرایشگاه نداره درستش کنی؟!هووم؟!
جونگ-بابا این اخرین مدله روزه!
-کی گفته؟!این روزا دخترا از آدمای ساده و در عین حال لوکس و شیک خوششون میاد نه جلف شرابی رنگ
یونگجو میزنه زیر خنده-ای ول سوجین...!
جونگ-سوجین؟!معنی اسمت به خودت نمیاد..جواهر..هه...راستی دخترا همه جوره از من خوششون میاد.....
متاسفانه من که نمیبینم اینجا کسی نگات کنه...مثلا معروفی؟!
جونگمین به عینکش اشاره کرد-کسی منو نمیبینه دختره خوب! -عینکتو وردار...شرط میبندم کسی نگات نمیکنه....
یونگجو-بابا سوجین..شرط نبند شر میشه منو تو که میدونیم خوشگله!!!
نگین-هوووووووه...باشه...رژلب صورتی نزن...خط چشم...سایه مشکی ممنوع!
جونگ-رژلب صورتیه مال یونگسنگه...خط چشم که بهم میااااد!
نگین-نه خیر..همتون میزنین...ایش..اصلا هم بهت نمیاد اگه من دخترم...میدونم چه جوری بیشتر خوشگل میشی.اصلا حقته جلو برادر زادت ضایع شیا!!..به آرایشگر میگی صورتتو یه گریم معمولی کنه..موهاتم مشکی کن..سعی کن مدلش سنگین باشه....
جونگ-خخخوووووب؟ -دیگه خوب نداره...حساب کن!  جونگ-چی رو؟! -پول لباساتو دیگه! جونگ-اها باشه...بریم یه چیزی بخوریم؟ نگین-شما ساعت یازده نهار میخورید؟! جونگ-باز منو دیدی هول شدی؟!ساعت دوازده !نگین-خوب...نه بهتره برم... جونگ-یه چیزی بخوریم...بعدا بریم....!یونگجو-آره سوجین بریم....!
************************
نگین-اگه میخواید چیزی بخورید سریع بخورید....
جونگ-سریع؟!کاری داری؟!
نگین-آره میخوام خرید کنم...
جونگ-آخی سوغاتی؟!چی میخوای بخری...برای کی؟!
نگین-خوب یه چیزایی برای مامان بابا و داداش کوچیکم...و یه کار مخصوص برای دوستم....باید انجام بدم...
جونگ-چه کاری؟!
نگین-خوب..اون دیروز زنگ زد و گفت کار دانشگاهمون درست شده...منم از اینجا پیگیر شم...به کسی نگوو!!
جونگ منو رو به دست نگین داد و ادامه داد-واسه چی میخواد اینجا درس بخونه؟!
-نمیدونم...ما از 13سالگی دوست داشتیم اینجا درسی بخونیم...جونگمینشی...من فقط از کره ایی حرف زدنشو بلدم...نه خودندن!
جونگ-خوب؟!
یونگجو-خوب و کوفت...یعنی نمیتونه منو رو بخونه تو یه چیزی سفارش بده....
جونگ-آها....رشته خوبه؟!
نگین-اوهوم دوست دارم امتحان کنم....! جونگمینم به گارسون اشاره زد که یعنی سه تاکاسه رشته....
جونگ-ببینم...ما الان دوستیم؟!
نگین-فکر کنم..اوهوم!
دستشو دراز کرد.... خوب یه قولی به دوستت بده!
نگین-چه قولی؟!
جونگ-ما یه ماه دیگه کنسرت داریم...قول بده که بیای!
نگین-باشه....!
یونگجو-خودم برات بلیطشو رزو میکنم...!
نگین-مرسی!
جونگ-سوجین شماره؟!
نگین-من گوشی ندارم...!!
جونگ-آره حواسم نبود...
نگین-مرسی جونگمینشی....
جونگ-میرسونمت...!
نگین-چه تغییر کردی از دیروز تاحالا...دیروز میخواستی از پنجره پرتم کنی پایین...امروز...مرسی خودم میرم. جونگ خندید و چیزی نگفت
-بابت کمکت ممنونم سوجین!
نگین-یونگجوشی...بازم میبینمت؟!
یونگجو-آره....!
جونگ-پس من چی؟!
نگین-جونگمینشی...خدافظ تا یه ماه دیگه...!
****************************************
یه هفته ی بعد نگین تمام وسایلشو جمع کرد و به سمت ایستگاه مترو رفت تا شاید یونگجو رو ببینه
جونگ-سلاااااااام؟!
-وای!جونگمینشی...اینجا چیکار میکنی؟!
-اومدم هوا خوری...دستشو تو جیبش کرد و به سمت نگین رفت...تو چی؟!
-من داشتم برمیگشتم گفتم شاید بتونم اینجا دداش یونگجو رو ببینم....
-ا...پس منتظر اون بودی...
-نه...خوب......... جونگمین کاغذیو دست  نگین داد....بیا اینو بگیر...ایندفعه که اومدی بهش زنگ بزن...برای بلیط...
-مرسی!
جونگ-دلم برات تنگ میشه .. بعد بغلش کرد... قولت یادت باشه...!
نگین...نمیدونست چیکار کنه..گوشاش درست شنیده بود...از کی؟!از جونگمین...سریع سوار ماشین شد...چیکار میکنی نگین؟!ها؟!فکر کردی چی شد؟! تو نباید به حرفشون اعتماد کنی!
********************************
فرناز خوشحال به سمت نگین دوویید و بغلش کرد...
فرناز-کوش نگین؟!
نگین-چی؟
فرناز-چی نه خره بگو کی...شاهزاده ی رویاهات دیگه....!
نگین-اهان...اسبش تو راه خسته شد بعدا میاد!
فرناز-چی؟!
نگین-فرناز..کمکم میکنی فراموشش کنم؟!
فرناز-فراموشش کنی؟!چیو؟کیو؟!
نگین لبخند تلخی زد و نگاهش کرد
-یونگ سنگو!!