تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

EP7.P3

 

نویسنده:MoMi MarzI

حوریا:سلام الان که این داستانو نوشتم دقیقا ساعت  4:10 دقیقه صبحه
فقط به عشقه شما نوشتم پس خواهش می کنم نظر بزارین حتی اگه بد بود هم بگین ...پیشنهاد هم دارین بگین من می پذیرم .....دوستتون دارم یه عالمه ....پس با نظراتون خستگی رو ا ز تنم بیرون کنین

مرضی:سلام....اگه میبینین بعضی اوقات هفته ای یه بار داستان گذاشته میشه به خاطره شرایطه حوریاس...
سری قبل حالش بد بود ...نتونست بنویسه...من معذرت میخوام..الانم که نوشته بخاطره برده استقلاله..وقتی جو میگردش زیاد مینویسه ...پس روسفیدش کنین..نظر بدین ..اکی؟
        بفرمایید داستان
EP7.P3
قسمت 28

دخترا و پسرا دور هم جمع شده بودن البته خونه دابل اس ....داشتن با هم دیگه حرف می زدن

هیون:بچه ها از جونگ مین خبر ندارین؟...خیلی نگرانشم ...دیر وقته هنوز نیومده
یونگ سنگ:مگه بچه ست هر جا باشه پیداش می شه
هیون از جاش بلند می شه
هیونگ :کجا؟
-می رم قهوه بیارم
کیو:شکلاتم باهاش بیار
-امر دیگه ای باشه
کیو:همین
هیون می ره تو اشپز خونه ...حوریا هم دنبالش میره
سرش پایینه و هیچی نمی گه
-چته؟...وقتی این طوری هستی یعنی یه چیزی می خوای
بازم سرش پایینه و هیچی نمی گه
هیون سرشو خم می کنه تا اندازه حوریا بشه
-می گم چته بگو دیگه...ایندفعه چی می خوای؟
حوریا سرشو بالا میاره به هیون نگاه می کنه:مرخصی می خوام
-واسه چی؟
-یه کاری دارم دیگه....برام جورش می کنی؟....هیییییونننن
هیون در حالی که قهوه ها رو میذاشت تو سینی گفت:تا نگی  هیچ کاری نمی کنم
-یه مهمونی دعوت شدم...باید برم
-اونوقت با کی؟
-هیون
هیون سینی رو بر می داره و می ره بیرون...حوریا هم دنبالش می ره:هیون خواهش می کنم...من که اینقدر دختر خوبی هستم
عاطفه:چی شده؟
حوریا با ناراحتی:هیچی
عاطفه: پس چرا ناراحتی؟
-به هیون می گم یه مرخصی واسم بگیر این کارو نمی کنه
کیو:مگه نمی دونی؟
حوریا به کیو نگاه می کنه:چی رو نمی دونم
-هیون امروز واسه همه مرخصی گرفته تا اخره هفته استراحت
حوریا با حیرت به هیون نگاه می کنه و داد می زنه:هیون
هیون یه لبخند می زنه و می گه:چته واسه چی داد می زنی؟...از کاری که کردم پشیمونم نکنا وگرنه می رم مرخصی رو پس می گیرم
-من غلط کردم
بعدش با خوشحالی  می ره و هیونو بغل می کنه:تو بهترین داداش دنیایی
بچه ها هم روش می خندن....همون موقع در خونه باز می شه و جونگ مین میاد داخل
زهره:تا حالا کجا بودی؟
بچه ها به جونگ مین که رنگش پریده بود نگاه کردن
هیونگ:جونگ مین حالت خوبه؟؟
یه لبخند بی روح می زنه:اره چیزی نیست به کیو گفتم که ممکنه دیر بیام...
به حوریا نگاه می کنه:من می رم استراحت کنم زیاد خوب نیستم...فعلا
جونگ مین می ره تو اتاقش و درو می بنده
مرضیه:این چش بود؟
کیو:امروز زیاد حال خوبی نداشت
حوریا:به تو نگفت که چی شده؟
-نه ...نگفت
هیونگ بلند می شه بره پیشه جونگ مین که هیون اونو متوقفش می کنه:بزار استراحت کنه اگه چیزیش شده باشه به ما هم می گه
بچه ها مشغول حرف زدن می شن
کیو می ره پیش نازنین می شینه:چته ...حوصله نداری....
-هیچی
-میای فردا بریم بیرون ؟....فردا که بی کاریم ...
.بعد دوباره با تردید به نازنین نگاه می کنه و می گه:میای دیگه نه؟
-نازنین با لبخند جوابشو می ده:باشه میام
کیو از خوشحالی نمی دونست چی کار کنه:ممنونم...نمی زارم بهت بد بگذره
هیون:بچه ها فردا می خواین چی کار کنین؟
یونگی:من می خوام برم پیش مامانو بابام خیلی وقته ندیدمشون
زهره:ما هم می خوایم بریم بیرون
هیونگ:منم با خودتون می برین؟
مرضیه : با ما می خوای بیای؟
-اوهوم
زهره :ما کارای دخترونه داریما ...می خوای بیای چی کار؟
-خوب بگین نیا واسه چی بهونه میارین
عاطفه:اینا بی خود کردن خودم می برمت تو هم باهامون بیا
هیونگ هم با شوق:واقعا؟......
بعد رو می کنه به دخترا :دلتون بسوزه
زهره روبه هیون می کنه:تو چی کار می کنی؟
-من یه خورده تو کمپانی کار دارم باید برم ...مدیر گفته که برم
مرضیه:ای بابا مگه نگفتی که مرخصی گرفتی
-واسه شما گرفتم خودم کار دارم....شما خوش باشین کافیه
کیو:چه لیدر خوبی داریم ...
بلند می شه میره هیونو به زور تو بغل می گیره
-اه چندش برو اون طرف....
ولی کیو به زور گونشو بوسید ...دخترا هم دست زدنو جیغ کشیدن
********************************             
دخترا رفتن خونه خودشون....اماده شدن تا بخوابن
نازنین:راستی حوریا تو چی کار می کنی؟
عاطفه:راست می گه تو چی کار می کنی؟
-من یه مهمونی دعوت شدم باید برم
زهره:با جانگ هیون؟
-اره
مرضیه:خوش بگذِره...رفتی مراقبه خُتَم باش
-یعنی چی؟
-یعنی چه نِداره... داری با یه پسر تنایی می ری جشن مراقبه خُت باید باشی
حوریا یه خنده سر می ده:باشه
نازنین:وای من خیلی خوابم میاد ...چشام دیگه باز نمی شه....شب خوش
بچه ها هم هر کدوم می رن تو اتاق خودشون
**************************************           
وقتی می بینه که دیگه صدایی نمیاد از تو جاش بلند می شه و میره بیرون
خوش حال بود از این که بچه ها خوش بودن...در عین حال حسرتشون هم می خورد....میره توی اشپزخونه و اب می خوره....روی صندلی همون جا می شینه.....   دستاشو می زاره رو سرش...حرفای باباش یادش میاد
-تو تو زندگیمون پارازیت بودی....هیچ خیری هم که ازت ندیدم....رفتی خواننده هم شدی با چند تا پسر دیوانه تر از خودت...
جونگ مین سرش پایین بودو هیچی نمی گفت همیشه در مقابل توهین هایی که پدرش بهش می کرد سکوت اختیار می کرد
جونگ مین با یاداوری این حرفا یه پوزخند می زنه هو می ره تو اتاقش:به من می گه پارازیت...به بچه خودش
******************************************       
گوشیش زنگ می خوره سرشو توی بالشت فرو می کنه ...ولی مگه ول می کرد یه ریز زنگ می خورد
با خواب الودگی جواب میده:الو
-دختر خوب تو که خوابیدی مگه به من قول ندادی که امروز بریم بیرون
-کیو خیلی حوصلت زیاده ها اول صبح واسه چی زنگ می زنی
صدای خنده کیو از پشت گوشی شنیده می شه:الان ساعت 11 صبحه همه رفتن بیرون فقط تو خوابیدی
-خیره سرم مرخصی گرفتم که بگیرم بتمرگم نه این که برم یللی تللی
-پاشو بسه دیگه خوابیدن اگه الان پا نشدی خودم میام بیدارت می کنم
نازنین از جاش می پره:اه خیلی خوب بابا الان اماده می شم
نازنین از جاش بلند می شه می ره توی اتاق تک تکه بچه ها می بینه هیچ کس نیست می ره اشپز خونه می بینه صبحونه رو واسش اماده کردن
یه نامه هم گذاشتن
سلام اجی خوشگلم ببین چه دختر خوبیم واست صبحونه اماده کردم بچه ها رفتن بیرون منم دارم می رم کار دارم صبحونتو بخوریا باشه بوسسسسسس (حوریا)
نازنین یه لبخند می زنه و صبحونشو می خوره
************************************************     
-مطمئنی نمی خوای بری دکتر؟...اصلا حالت خوب نیستا....لجبازی نکن پاشو بچه ها همه رفتن پاشو ببرمت دکتر
-حوصله ندارم کیو خواهش می کنم برو خوب می شم
بعدش یه سرفه خشک می کنه با صدای خش دارش می گه:با یه خورده استراحت خوب می شم تو برو نازنین منتظرته
-حالت بد شد بهم زنگ بزنیا باشه؟
-باشه داداش زنگ می زنم تو برو
کیو سری از تاسف تکون می ده و می ره....جونگ مین هم چشاشو روی هم می ذاره
میره بیرون می بینه که نازنین منتظرشه یه سوت می زنه:چی شدی
نازنین یه لبخند می زنه:من همیشه خوش تیپ بودم
-بر منکرش لعنت....بریم؟
-بریم.....همه رفتن؟
-اره ...به جزء جونگ مین که حالش خوش نیست خوابیده
********************************************            
حوریا از این مغازه به اون مغازه سرگردون بود نمی دونست واسه مراسم جشن چی بپوشه....بعد از کلی گشتن بالا خره یه لباس دکلته  تابالای زانو خرید به رنگ قهوه ای  با یه کفش پاشنه بلند به رنگه لباسش .......به ساعتش نگاه کرد دیگه داشت دیر می شد ....زنگ زد به مرضیه ..... بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت
-الو مرضیه کجایی؟
-با بچه ها اومدیم سونا هیونگم اومده
-سونا؟....نمی گین یکی هیونگو بشناسه شر بشه
-نه بابا روش کار کردم تا قیافش یه خورده تغییر کنه ...تازه توی دید مردم هم نیستیم... جات خالیه خیلی داره خوش می گذره.....راستی چی کارم داشتی؟...تونستی لباس بخری؟؟
-اره خریدم....اِ ...اِ...مرضیه...میشه
بعدش پشیمون شد دلش نیومد این همه راه مرضیه رو بکشونه که بیاد درستش کنه
-هیچی ولش کن می خواستم ببینم کجایین....الان هیچ کس خونه نیست؟
-نه نیست ....کیو با نازنین کار داشت رفتن بیرون...مطمئنی کارم نداشتی؟
-نه بابا کاری نداشتم می خواستم ببینم چی کار می کنین ....خوب بهتون خوش بگذره....
بعد با خنده اضاف می کنه:شیطونی نکنینا
-باشه...به تو هم خوش بگذره عزیزم ...بای
گوشی رو قطع می کنه
-مثل این که خودم باید دست به کار شم
حرکت می کنه به سمته خونه
*******************************           
-نازنین اتفاقی افتاده؟.....چند روزه تو خودتی
-نه...چیزی نشده
-به من دروغ نگو....بگو چی شده...تا نگی ول کن نیستم
-می گم چیزی نشده تو هم دیگه سیریش نشو
کیو صورت نازنین رو تو دستش می گیره و به چشماش نگاه می کنه بعد شمرده شمرده دوباره حرفشو تکرار می کنه:بهت....گفتم....چی ....شده؟
نازنین دستای کیو رو جدا می کنه سرشو بر می گردونه تا کیو چشماشو که پر از اشک شده نبینه:بابام زنگ زده گفته تا اخره سال باید برگردی
انگار به کیو برق وصل کردن ....شوکه شد:یعنی چی؟
-نازنین که گریش داشت به هق هق تبدبل می شد گفت:یعنی چی نداره ....باید برگردم
کیو با ناباوری:تو نباید بری ...من نمی ذارم که برگردی
نازنین با گیجی بهش نگاه می کنه:من نمی تونم رو حرف بابام حرف بزنم
بعد اشکاشو پاک می کنه :تو گفتی نمی ذاری امروز بهم بد بگذره اما ببین اولش چی کار کردی؟
کیو نازنین رو می گیره تو بغلش:ببخشید ...نمی خواستم ناراحتت کنم
نازنین هم سرشو تو اغوش کیو پنهان می کنه تا گریشو خفه کنه
-خواهش می کنم اروم باش...نازنین؟.....نازنین...
ولی اون به گریش ادامه می ده...کیو هم سرشو نوازش می کنه ...هر چند که تو دل خودشم غوغایی بود
************************************        
-هیونگ تو خجالت نکشیدی با سه تا دختر اومدی بیرون؟
هیونگ نگاهی به زهره میندازه:واسه چی خجالت بکشم با دوستام اومدم بیرون خجالت نداره که مگه نه عاطفه؟؟؟!!!!!
-راست می گه...راحت باش هیونگ
هیونگم خنده می کنه:هر چی عاطفه بگه
مرضیه تخم مرغو می زنه توسر هیونگ
-اخ...دیوانه مگه مریضی
-تخم مرغو بزنی تو سر کسی بعد بخوریش یه حال دیگه ای داره
هیونگ:راست می گی؟...
تخم مرغشو می زنه تو سر مرضیه ...بعد می خورتش
-نه راست می گی خوشمزست
مرضیه هم لجش می گیره دوباره می زنه
زهره و عاطفه هم صدای خندشون فضا رو پر کرده بود
هیونگ:دخترا بعد از سونا چی کار کنیم؟
زهره موهای هیونگو به هم می ریزه:یه وقت از رو نریا
-اَه ...موهامو به زدی....میگم بریم بار من یه باری رو می شناسم که حرف نداره
عاطی:آی گفتی منم دلم بار می خواد
مرضیه و زهره هم قبول می کنن
*****************************          
حوریا لباسشو پوشیده و ارایش قشنگی هم میکنه.... توی اینه نگاه می کنه به خودشو لپه خودشو می کشه : موش نخورتت ...
بعد از کار خودش خندش می گیره.. ....به ساعتش نگاه کرد ...جانگ هیون تا حالا هزار بار زنگ زده بود ...می ره بیرون
توی حیاط رسیده...یه نگاه به ساختمون پسرا می کنه می بینه چراغش روشنه ...اهمیت نمی دهو میره...ولی دوباره بر می گرده ....اخه مرضیه گفت همه رفتن بیرون پس چرا چراغ روشنه؟
می ره سمته ساختمون درو باز می کنه و داخل می شه تعجب میکنه چرا در قفل نیس...
-حتما یادشون رفته
...می بینه کسی نیست چراغارو خاموش می کنه ..کلید زاپاس رو از جای همیشگی برمیداره (واسه قفل کردن)و بر می گرده ....... اما صدای  ناله کسی رو می شنوه ....می ترسه....یعنی کی می تونه باشه؟
می ره سمته اتاقا...گوش می کنه....صدای ناله از توی یکی از اتاقا بود درشو با ترس باز می کنه....چراغو روشن می کنه
وقتی جونگ مینو با اون حال می بینه شوکه می شه با ترس میدوه سمتش
-چی شده جونگ مین ...؟ حالت خوب نبست؟...چرا اینقدر رنگت پریده؟
جونگ مین چشمای بی حالشو باز می کنه ....با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:هیچی نیست ..واسه چی نرفتی؟
حوریا بدون توجه به حرف جونگ مین دست می زاره رو پیشونیش
چهرش درهم می شه:می خوای خودتو بکشی؟....واسه چی این همه داغی...بعد می گی خوبم؟
جونگ مین دستشو از روی پیشونیش کنار می زنه: می گم چیزیم نیست تو برو دیرت می شه...
سرفه می کنه...سینش خش داشت...حالش اصلا خوب نبود
-پاشو ببرمت دکتر؟
-نمیام
-داری عصبانیم می کنیا .. می گم پاشو ...داری میمیری
جونگ مین پتو رو می گیره روی سرش
حوریا با عصبانیت پتو رو کنار می زنه دستشو می گیره و بزرو می خواد بلندش کنه: میگم بهت پاشو
جونگ مین دستشو کنار می زنه:مگه قرارا نداشتی؟ ...برو دیرت می شه
حوریا با داد:قرار تو سرم بخوره تو مهم تری یا قرار؟
-برو گفتم ...برو به جشنت برس
-به درک بمون تا بمیری
کیفشو بر می داره و از اتاق میره بیرون
جونگ مین دلش پر از غصه می شه ...ای کاش بهش نمی گفت که بره ...حالش اصلا خوب نبود...احساس سرما می کرد
یه دفعه دید در اتاق باز شد و حوریا با دستگاه بخور اومد تو...تعجب کرد
حوریا بهش نگاه می کنه:اگه یه کلمه دیگه بگی می زنم لت و پارت می کنما
دستگاه رو روشن می کنه ....می ره تو اشپز خونه در یخچالو باز می کنه و هر چی یخه بر می داره و همرا با یه کاسه آب خنک می ره تو اتاق ...یخارو می زاره توی کیسه.... می زاره رو پیشونی جونگ مین ....پتو رو میکشه کنار..پاچه های شلوارشو میزنه بالا.....با حوله ی خیس، روی پاهاش میکشه
دو ساعت گذشته و حوریا به کارش ادامه می ده
یخای توی کیسه اب شده بودن...دوباره توشون یخ می زاره و می زاره رو پیشونیش
می ره قرص سرما خوردگی میاره با اب میوه ای که گرفته می ده به جونگ مین
گوشیش زنگ می خوره میره بیرون از اتاق
-الو؟
-فکر نمی کردم نیای ...حد اقل نباید یه خبر می دادی؟
-ببخشید جانگ هیون...واقعا ببخشید...یه اتفاقی افتاد که نتونستم بیام....
-این قدر مهم بود واست که حاضر شدی با من نیای؟
حوریا بی اختیار گفت:بیشتر از اونی که فکرشو بکنی واسم مهم بود...بازم می گم منو ببخش...جبران می کنم
صدای جانگ هیون پر از بغض بود:نمی خواد جبران کنی...اتفاقی که واست نیوفتاده؟
-نه....نگران نباش
-پس خداحافظ
-مواظب خودت باش....گوشی رو قط می کنه ...می ره تو اتاق می بینه جونگ مین خوابیده...دستشو می زاره رو پیشونیش  ...حرارتش خیلی کم تر شده...لبخند روی لبش می شینه
میاد بلند شه که جونگ مین دستشو می گیره
-بیدار بودی؟
-جونگ مین فقط نگاش می کنه....از جاش نیم خیز می شه
-نه ...بلند نشو ...باید بخوابی
جونگ مین ...اهمیت نمیده و  حوریا رو رو تخت می شونه
حوریا بهش نگاه می کنه:می خوای بگی ...متاسفم
-اوهوم
حوریا:می خوای بگی ...ممنونم؟
-اوهوم
حوریا بهش یه لبخند می زنه می گه:بگیر بخواب....منم دیگه برم
-پیشم بمون....خواهش می کنم
حوریا دستشو توی دست می گیره:باشه...میمونم ...تو دراز بکش
جونگ مین تازه متوجه لباسو و قیافه حوریا می شه...همین طور بهش خیره مونده بود
-اگه بخوای بهم زل بزنی می رما
-نه....نه...باشه...ببخشید
حوریا خندش می گیره
-حوریا معنی اسمت یعنی چی؟
-یعنی.......وکیل بهشتی...اسم یکی از فرشته های نزدیکه خداست
-تو وکیلی بهشتی هستی؟
-گفتم معنی اسمم اینه ....نه این که خودم وکیل بهشتم
-نه...چون اسمت این معنی رو میده پس خودتم هستی دیگه
-باشه  حالا چه اصراری داری؟
-اخه یه کاری می خوام ازت
حوریا با تعجب بهش نگاه می کنه:چی می خوای؟
-من می خوام بشم موکلت...وکیلم می شی؟
حوریا اول نگاش می کنه بعدش می زنه زیر خنده:منو مسخره کردی؟
-نه...جدی می گم وکیلم می شی؟
-باشه من می شم وکیل پارک جونگ مین ستاره ملی خوبه؟وکیل پایه یک دادگستری بهشت
جونگ مینم از حرف حوریا خندش می گیره:قول دادیا
-بزار ....اگه یه گوشه بهشت ...نه ....شاید طبقه هم کف بهشت و به من دادن یه فکری هم واسه تو می کنم
جونگ مین احساس کرد که دیگه هیچ دردی نداره ....احساس خوبی داشت ...دلش می خواست همش پیش این دختر باشه...چون تمام دردو رنجشو فراموش می کرد ...کسی که از مهمونیش گذشت تا به اون برسه ....خوش حال بود واسه همین همش حرفای خنده دار می زد تا حوریا رو بخندونه
-می دونی دیروز یه نفر بهم گفت که توی زندگیشون یه پارازیت بودم
-راستشو بگو چی کار کردی که صدای مردمو در اوردی؟بازم رفتی شیطنت کردی؟
-نه...کسایی بهم گفتن که واسه یه شب خوشیشون منو به وجود اوردن
حوریا تعجب کرد:یعنی چی؟ تو...تو...بچ ...بچه
جونگ مین یه لبخند می زنه:نه ...اشتباه نکن بچه نامشروع نیستم
حوریا یه نفس راحت می کشه
-کی بهت گفته؟
-بابام...البته اگه بشه اسمشو بابا گذاشت
-این حرفو نزن جونگ مین اون هر چی بگه بازم پدرته...حتما عصبانی بوده یه چیزی گفته
-نه...من اصلا دل خوشی ازشون ندارم...اونا هم دل خوشی ازم ندارن...زیاد هم دیگه رو نمی بینیم
حوریا به جونگ مین خیره شد....تا حالا جونگ مینو این طوری ندیده بود...پسری که همش شوخی می کرد...نمی زاشت اطرافیانش غصه بخورن...همیشه شاد بود...اما انگار به ظاهر...چه غصه ای داشت.....اون از نازنین ....اینم از جونگ مین
-جونگ مین؟
-چیه؟
حوریا دست جونگ مینو تو دست می گیره و فشار می ده:بی خیال هر چی غصه ....دنیا دو روزه یه روزشم که می خوره تو تعطیلات پس واسه خودت خوش باش
-سعی خودمو می کنم
-منم کمکت می کن...حالاهم بگیر بخواب تا زود تر خوب بشی
-خوا....
-باید بخوابی ...خوابم نمیاد و حوصله خوابیدنم ندارم در کار نیست ...بگیر بخواب
جونگ مین هم با لبخند یه چشم می گه و چشماشو روی هم می زاره ....
دیگه از 12 شب هم گذشته بود کم کم بچه ها هم پیداشو می شد...بلند شد چراغ اتاقو خاموش کردو رفت
همون موقع هیون میاد داخل ...از قیافش مشخص بود که خیلی خسته شده
هیون:این جا چی کار می کنی؟....مگه نرفتی؟
-نشد که برم....خیلی خسته ای  چیزی خوردی؟
-اره یه چیزی خوردم...بگو ببینم چرا نرفتی؟
-جونگ مین حالش خوب نبود موندم پیشش ...هر کاری کردم نیومد تا ببرمش دکتر خودم دیگه موندم
-جشنو چی کار کردی ؟
-هیچی ...نرفتم...بعدا از دلش در میارم...فعلا جونگ مین مهم بود
هیون حوریا رو تو بغل می گیره:اخه تو چه قدر خوبی...ممنوم که مراقبش بودی ممنونم خواهر کوچولو
وقتی هیون به حوریا می گه خواهر کوچولو لبخند می زنه و خوش حال می شه
حوریا از بغل هیون میاد بیرون :من برم دیگه...تو هم برو استراحت کن...اگه تونستی یه سر هم به جونگ مین بزن
-باشه حتما...خسته نباشی
-مرسی... تو هم خسته نباشی.
خداحافظی می کنه و بر می گرده خونه
*****************************       
فکر کنم دیگه داستانمون خماری نداشته باشه