تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

wish upon a star part 11

 

نویسنده:rozhin

بچه ها سلام
ببخشید اینقدر دیر میزارمش اخه نتم قطعه....
خیلی ممنون از نظرات پارت قبلی...همین که نتم دوباره وصل شد جوابشون میدم
ولی برای این که خوشحالم کنید این پارت زیاد بزارید
همه تونو دوست دارم
بازم ببخشید
برید ادامه
راستییییییییییی یونگی داره فیلم بازی می کنه.......اونم سه تفنگدار....اونم نقش دارتانیان ...هووووووووورررررررررراااااا
حالا برید ادامه
راستی بیول جوووووووووووونم تفلدت مبارک...ببخشید اینقدر دیر شد
امیدوارم 100000000 سال عمر کنی خواهری و همیشه موفق باشی...ببخشید دیر شد

wish upon star


داشتیم به سوئیت نزدیک می شدیم که صدای جیغ اومد دوتا دختر داشتن جیغ می کشیدن چون دوستشون داشت غرق میشد من که کنار رومینا بودم احساس کردم که عضلاتش دارن منقبض میشن و این یعنی می خواست بپره تو اب خواستم بگیرمش ولی رومینا دستشو ول کرد به طرف دخترا
هیون گفت این دختره دیوونست من زیر لب جواب دادم نمی خواد تجربه ی خودش واسه دیگران هم تکرار بشه
رومینا شیرجه زد تو اب تنها کاری که از دست من برمی اومد نگاه کردن بود هوا واقعا سرد شده بود و تقریبا دوسه ثانیه ای میشد که رومینا پریده بود تو اب. دریا هم طوفانی شده بود من داشتم از دل شوره مییمردم احساس می کردم رومینا رو از دست دام... تو  ثانیه ی پونزدهم گارد ساحلی تازه اومده بودن و داشتن اون دوتا دخترو اروم می کردن و دوتا از نجات غریقها هم تو اب پریدن یه دفعه رومینا بعد از چهل و پنج ثانیه  از بین اب پیدا شد داشت میومد به طرف ساحل نجات غریقا رفتن کمکش و دست اخر رومینا موفق شده بود و دختره رو نجات داده بود از اب اومد بیرون و روی شن ها افتاد یکی از نجات غریق ها گفت خانم کارتون عالی بود شما نجاتش دادید
رومینا درحالی که بشدت نفس نفس میزد از سرما می لرزید لبخندی زورکی تحویل نجات غریقه داد.. من دویدم پیشش داد زدم
-دیوونه ای ؟؟چرا اون کارو کردی رومینا
رومینا که داشت نفسش جا میومد اب دههنشو قورت داد و گفت
-نمی خواستم تاریخ دوباره تکرار بشه
-ولی اون اتفاق که تقصیر تو نبود
-نه ولی من حس اون دخترا رو خیلی خوب درک می کردم
ساموئل پرسید
-رو..رامان این چی میگه
من دست رومینا گرفتم که بلندش کنم و گفتم بعدا بهت می گم
پسر انگار که برق سه فاز ازشون رد کرده باشن خشک شده بودن ولی بعد از این که من رومینا رو بلند کردم یونگ سنگ ژاکتشو در اورد و داد به رومینا چون داشت از سرما می لرزید هیون گفت
-دیوونه ای؟؟معلومه چرا اون کار احمقانه رو کردی؟؟
چشمای رومینا قرمز شده بودن می دونستم به چی فکر می کنه رومینا بغشو فرو داد و گفت
-ببخشید من سردمه باید زود برگردم
وبه طرف سوئیت دوید
ساموئل حواسش نبود برای همین به کره ای گفت
-منظور رومینا چی بود که گفت نمی خوام تاریخ تکرار بشه منظورش چی بود که گفت احساس دخترا رو درک می کنه؟؟؟؟؟
من نمی دونستم توضیح دادنش کار درستیه یا نه ولی به هر حال از قیافه ی پسرا معلوم بود که می خوان بدونن
من نفس عمیقی کشیدم و گفتم
-خوب رومینا وقتی که بچه بود یه مریضی شدید گرفت طوری که تا یه هفته تو بیمارستان بود ولی خیلی زود خوب شد و دلیلش بازی کردن با سه تا دختر دیگه بود که اسمشو نیناوسوماومهسا بود
سوما سرطان داشت برای همین تو اون بخش بود و نینا هم پاش شکسته بود و مهسا هم مریض بود این چهارتا دختر دیگه دوستای جون جونی شدن تا این که خانواده ی نینا و سوما که باهم فامیل بودن وپدراشون استاد دانشگاه اقامت استرالیا رو گرفتن و رفتن و فقط موند مهسا .مهسا هم با رومینا خیلی صمیمی شدن اما دوسال بعدش مهسا تو اب دریا غرق شد می گن اون داشته دنبال یه چیزی می گشته تو اب که چشم باز کرده دیده وسط اقیانوسه و چون شنا بلد نبوده غرق شده
رومینا بعد از فوت دوستش خیلی گوشه گیر شد ولی  بعد از یه مدت رومینا عوض شد به شدت درس می خوند و کلاس های مختلف شرکت می کرد می خواست کمبوداشو این جوری جبران کنه تو این مدت هیچ دوست صمیمی پیدا نکرد ولی براش مهم نبود و الان که پرید تو اب برای این خاطره بود نمی خواست اون دوتا دختر دوستشونو از دست بدن
داستان که تموم شد یه نفس عمیق کشیدم ..ساموئل گفت بیچاره رومینا
من گفتم بهتره برگردیم هوا سرده راستی کلید اتاق پیش منه وای رومینا پشت دره
کیوجونگ گفت خوب منتظر چی هستی زودباش
راست می گفت به طرف سوئیت دویدم رومینا کنا در نشسته بود و داشت گریه می کرد رفتم پیشش و گفتم رومینا حالت خوبه؟؟
رومینا نای حرف زدن نداشت من درو باز کردم و به رومینا کمک کردم که بیاد تو رومینا رفت که لباساشو عوض کنه و منم داشتم کتری رو به برق میزدم تا اب جوش بیاره
هیونگ درحالی که دست جولیا رو گرفته بود اومد تو جولیا تا منو دید گفت
-رومینا کجاست حالش خوبه
من سر تکون دادم
بقیه هم اومدن و صدای سشوار از اتاق رومینا بلند شد من یه لیوان بزرگ اب جوش رو با پودر قهوه قاطی کردم رومینا از اتاق با چشای خیس بیرون اومد و وقتی جمعیتی رو که منتظر بودن دید خشکش زد و چشماشو پاک کرد وگفت
-ببخشید همتون معطل شدید تو این هوای سرد
جونگ مین گفت حالت خوبه؟؟؟
رومینا درحالی که داشت لیوان قهوه رو از من می گرفت گفت بله ممنون
هیون گفت بهتره که ما بریم
پسرا بلند شدن و خداحافظی کردن رومینا هنوز گیج بود من گفتم
-رومینا حالت خوبه؟؟می خوای بری استراحت کنی؟
-نه حالم خوبه تا نیم ساعت دیگه حاضرشید بریم شام بخوریم
بعد یه لبخند زد و دوباره همون رومینای پرهیجان شد و گفت
-من برم موهام خوب کنم
سر میز شام رومینا خیلی بی حال بود مدام داشت با غذای تو بشقابش بازی می کرد بالاخره گفت میشه برگردیم
من و ساموئل و جولیا غذامونو تموم کردیم و از سالن بیرون رفتیم و این بار از راه اصلی به طرف سوئیت  رفتیم هوا سردتر شده بود رومینا حرفی نمی زد ولی جولی می خواست هرجور که شده ازش حرف بکشه منم که حال رومینا رودیدم گفتم جولی بیا این جا یکم هم برای ما حرف بزن
ساموئل هم در تایید حرف من گفت اره ببینم برادر یا خواهر داری؟
جولیا که دید رومینا حوصله نداره گفت دوتا برادر بزرگتر دارم اسمشون جانی و سایمونه  و پس فردا میاین  اینجا دنبالم
من گفتم
-چشماشون مثل خودت رنگیه؟
-اره اونام چشمای سبز دارن و خیلی هم باهوشن و خیلی هم منو دوستدارن
-چه جالب بلدی شعر بخونی؟
-اره
وشروع کرد به خوندن شعر تقریبا همزمان با این که شعر جولی تموم شد رسیدیم پسرا تو حیاط مشترک نشسه بودن رومینا روی سکویی که به طرف ساحل میرفت کنار یونگ سنگ و جونگ مین نشست اخه خونه هارو بلندتر از سطح زمین درست کرده بودن تا اگه مد شدید بود به خونه ها صدمه نزنه
هیونگ گفت چه خبر؟
من گفتم هیچی رفتیم شام خوردیم
جولیا داشت با ماسه ها بازی می کرد و با خوشحالی شعر می خوند رومینا خیلی بی حال بود خواست بلند شه که بره تو که یه دفعه ای افتاد و خوشبختانه یونگ سنگ گرفتش تا با مغز زمین نخوره من به طرفشون رفتم و دست رومینا رو گرفتم بیچاره داشت از تب می سوخت گفتم کمک کنید ببریمش تو
کیو جونگ دستشو گذاشت رو پیشونی رومینا و گفت این که داره از تب می سوزه
من برای تایید حرفش گفتم حتما به خاطر لباس های خیسش بوده کیو جونگ گفت باید اب سرد بهش بخوره
ساموئل جواب داد یخ خوبه اگه بذاریم رو پیشونیش
من گفتم رومینا همیشه جعبه ی کمک های اولیه باهاشه حتما توی اون یه چیزی پیدا میشه
و به طرف در سوئیت رفتم و درو باز کردم و با اخرین سرعت پریدم تو اتاق رومینا  و تو چمدونش جعبه ی کمک های اولیه ی کوچولویی رو پیدا کردم به دفعه صدای اب اومد ترس ورم داشت نکنه رومینا افتاده تو استخر و به طرف در دویدم و حدثم درست بود ولی کیوجونگ هم تو اب بود من خشکم زده بود رومینا خیلی بی حال تر از این بود که بتونه شنا کنه  ولی کیو جونگ کمکش کرد که بیاد سطح اب  و بقیه کمکشون کردن که از اب بیاین بیرون من گفتم این جا چه خبره؟
کیو جونگ گفت ابش سرده باعث میشه تبش بیاد پایین رومینا که حالا یه کم هوشیارتر بود می خواست بلند شه به طرفش رفتم و دستشو گرفتم تا بلند شه و هیونگ و زیر بغلشو گرفت تا بتونه راه بره هیونگ با راهنمایی من رومینا رو برد تو اتاق اما لباساش خیس بود هیونگ از اتاق بیرون اومد منم در اتاق رو بستم تا رومینا لباساشو عوض کنه
رومینا خیلی طولش داد من خواستم برم تو که هیون گفت می خوای بری تواتاق یه دختر؟ ساموئل جواب داد من میرم و رفت تو اتاق
جولیا پیش یونگ سنگ بود و خیلی بی قراری می کرد
صدای سشوار از اتاق بلند شد بعد از دوقیقه که انگار مثل یه قرن گذشت سام در اتاق رو باز کرد و گفت تبش اومده پایین من یاد جعبه افتادم که روی مبل بود درشو باز کردم و دنبال قرص سرماخوردگی می گشتم و خوشبختانه تونستم قرص رو پیدا کنم به طرف اشپز خونه رفتم یه لیوان اب برداشتم و بعد به طرف اتاق رومینا رفتم خواب بود ولی یه هر زوری که بود بیدارش کردم و قرص هارو بهش دادم سام راست می گفت تبش اومده بود پایین خواستم از اتاق برم بیرون که ساموئل با یه کاسه اب یخ و حوله اومد تو و گفت برای پایین اوردن تبش خوبه بعد حوصله رو خیس کرد و گذاشت رو پیشونی رومینا از اتاق بیرون رفتیم پسرا منتظر خبر بودم من گفتم ببخشید شما رو هم نگران کردیم رومینا تبش پایین اومده میتونید برید به کارتون برسید بازم ببخشید
خودم از حرف زدن خودم تعجب کردم خیلی  رسمی بود هیون گفت امیدواریم حالش بهتر بشه ما به مدیر چیزی نمی گیم فردا هم ما بی کاریم می تونه استراحت کنه بچه ها بریم بیرون یونگ سنگ جولیا رو گذاشت زمین و همراه بقیه بیرون رفت من درو پشت سرشون بستم و گفتم واقعا باورم نمیشه کیوجونگ این کارو کرد
سام جواب داد اره باور نکردنیه ولی تو خوب بلدی لفظ قلم حرف بزنی
یه لبخند تحویل ساموئل دادم و گفتم پس چی من استعداد کشف نشدم
-باشه بابا فهمیدیم
جولیا اومد پیش من و گفت رومینا حالش خوب میشه؟؟
من گفتم نشستم تا با جولیا هم قد بشم و مستقیم تو اون چشمای سبز مهربونش نگاه کردم و گفتم اره عزیزم دوستداری ببینیش؟
جولیا سرشو تکون داد من جولیا رو بردم تو اتاق رومینا جولیا به طرف رومینا دوید و لپ رومینا رو بوسید و گفت ماما همیشه وقتی من مریض می شدم این کارو می کرد منم حالم زود خوب میشد
ساموئل که تو اتاق بود گفت اره جولی مامان منم همیشه این کارو می کرد حالا بیا بریم بخوابیم
جولیا دست ساموئل رو گرفت و رفت تو اتاق خودش
من حوله رو دوباره خیس کردم گذاشتم روی سر رومینا عذاب وجدان داشتم احساس می کردم همه ی این اتفاقات تقصیر منه
تا صبح تو خواب بیداری بودم گاهی ساموئل میومد سر میزد ولی تا نزدیکی های صبح تب رومینا قطع شد و من نفهمیدم چی شد که خوابم برد
صبح با صدای جیغ جولیا از خواب پریدم به طرف اتاقش رفتم و گفتم جولی حالت خوبه؟؟
جولیا گفت پاندام نیست
-جولی رو مبله خواهشا دیگه این جوری جیغ نکش
جولیا به طرف مبل رفت من به طرف اتاق رومینا .بیدار شده بود گفتم حالت چه طوره اونم با صدای ضعیفی جواب داد میشه یه لیوان اب برام بیاری؟؟؟
من به طرف اشپز خونه رفتم یه لیوان اب برداشتم به طرف اتاق برگشتم و لیوانو دادم بهش ودستمو گذاشتم رو پیشونیش خوشبختانه تبش قطع شده بود من گفتم واسه صبحونه چی کار کنیم؟؟ رومینا جواب داد سفارش بده بیارن ولی وقتی اوردن دستمزد گارسونرو بده و تازه خدمات صبحانه مجانیه مگه یادت نبود
راست می گفت به طرف تلفن اتاق رفتم و از روی دفترچه راهنمایی که بالای تلفن بود شماره رو گرفتم و این جوری صبحونه هم اماده شد و قرار شد تا یه ربع دیگه بیارنش
یه دفعه به چیزی افتاد رو شونم جیغ زدم وقتی برگشتم دیدم سامه
-سام یه صدایی غرشی سرفه ای عطسه ای چیزی مردم از ترس
ساموئل لبخند تمسخر میزی زد گفت
-غیر ما که کسی این جا نیست رومینا چه طوره؟؟
-خوبه حالش بهتره تبش قطع شده و منتظر صبحونه ایم
-برادر جولی زنگ زد
-کی؟؟؟
-الان... من جواب دادم برای بعد از ظهر قرار شد بیاید این جا جولی رو ببینه
من داد زدم چی؟؟؟توچی کار کردی؟
-خوب نمی تونستم بگم که نیاد می تونستم؟حتما فکر می کرد یه بلایی سر جولی اومده
من یه کمی فکر کردم و گفتم راست می گی
رومینا از اتاق اومد بیرون گفت چی شده اول صبحی؟؟
-رومینا قراره برادر جولی بیاد این جا البته بعد از ظهر تا جولی رو ببینه
-ها؟امروز؟
-اره
-باشه یه کارش می کنیم
-کجا میری؟
-دستشویی اگه شما اجازه بدید
رومینا به طرف دستشویی رفت و صدای زنگ در اومد من درو باز کردم گارسون بود صبحونه اورده بود من دو ین بهش دادم و تشکر کردم و رفت بیرون
از میز صبحونه بوی خیلی خوبی میومد من داد زدم صبحونه حاضره و دستمال روی میزو برداشتم به به چه چیزایی از همه بهتر سوپ شیر که واسه رومینا خوب بود
خلاصه خوردن شروع شد حالا نخور کی بخور و رومینا هم داشت سوپ می خورد من هرچی دم دستم میومد مثل کیک شکلاتی و شیرینی هایی که با نون درست شده بود و... رو می خوردم.
خلاصه بیشتر میز خورده شد ولی بقیه اش  خورده نشد
رومینا شارژشده بود گفت بهتره یه کم به جولی برسیم باید ببریمش حموم من داد زدم چی؟؟حموم؟؟
رومینا با بی حالی جواب دادراست می گی تو پسری سام تو چی؟؟
ساموئل گفت من بلد نیستم رومینا گفت منم حال ندارم ولیاشکال نداره  رامان برو وان حموم رو پر کن
من با بدخلقی بلند شدم وبه طرف حموم رفتم و وان رو پر کردم تو اتاق برگشتم سام داشت لباس های جولی رو در میاورد رومینا هم با چرب زبونی داشت جولی رو سرگرم می کرد می گفت داستان دریاچه ی قو رو شنیدی؟
جولیا جواب داد نه
سام جولی بردم تو وان گفتم همون پرنسسه که به قو تبدیل میشه؟؟
جولی گفت نشنیدم
سام شامپو رو روی سر جولی خالی کردم و گفت رومینا برات تعریف می کنه رومینا روی صندلی که سام براش اورده بو روبه روی جولی نشست و شروع کرد به گفتن قصه سام هم در طول داستان موهای جولی رو شونه میزد بعد نوبت به رومینا رسید اون داشت جولی رو می شست و جولی هم حرکتی نکرد و در طول حمومش داشت به حرفای رومینا گوش میداد کار رومینا هم تموم شد و جولی برد زیر اب تا کفا از بدنش پاک بشن من حوله ی جولی رو اماده کرده بودم و عملیات دقیقا با تموم شدن داستان تموم شد و جولی حموم کرده بود
رومینا از اتاق جولی لباساشو در اورد ولی قبلش موهای جولی رو خشک کرد و شونه زد بعد لباسا رو تنش کرد و تموم شد رومینا بعد از این که لباسای جولی رو تنش کرد قرصاشو خورد و خوابید من و سام هم به نوبت دوش گرفتیم ولی من دومین نفر بودم برای همین موهامو تو دستشویی خشک کردم همون جا لباس پوشیدم چون نمی خواستم جولی بفهمه که من دخترم
جولیا اروم داشت از تلویزیون کوچیک توی سوئیت کارتون تماشا می کرد و سام هم مشغول موهاش بود  ساعت یازده بود که یکی در زد من درو باز کردم و با پنج تا پسر روبه رو شدم گفتم سلام
پسرا گفتن سلام
چند دقیقه همین جوری مونده بودم بالاخره
هیونگ گفت میشه بیاییم تو؟
راست می گفت من جلوی در رو گرفته بودم گفتم ببخشید و از جلوی در رفتم کنار جولی با دیدن پسرا انگار که جون تازه گرفته باشه از مبل پرید پایین و خودشو انداخت بغل یونگ سنگ.. یونگ سنگ گفت چه طوری ؟؟جولی گفت خوبم امروز حموم کردم و رومینا داستان دریاچه ی قو رو برام تعریف کرد
هیون گفت یعنی این قدر حالش خوب بوده؟
سام جواب داد نه فقط می خواست جولی رو سرگرم کنه تا حموم بکنه پسرا روی مبلا ولو شدن جونگی گفت حال خواهرت چه طوره؟
-خوبه ممنون تبش قطع شده الان خوابیدهواسه دیشب هم ببخشید
جولی که بین هیونگ و کیوجونگ نشسته بود گفت من ماچش کردم واسه همین تبش قطع شد پسرا زدن زیر خنده رومینا با بی حالی از اتاقش اومد بیرون و گفت این همه سروصدا واسه چیه وقتی پسرا رو دید خشکش زد و گفت سلام....ص..بح بخیر
هیون گفت زیبای خفته از خواب بیدار شدم حالتون چه طوره پرنسس؟
جونگی گفت بابا اذیتش نکن بیچاره رو.. هی بلدی  بپری
من یه صندلی واسه رومینا اوردم که هنوز گیج بود یه دفعه در گوشم گفت نگو خوابیی که دیدم درست بوده گفتم کدوم؟
گفت افتادم بغل یونگ سنگ و با کیو جونگ پریدم تو اب
من زدم زیر خنده و گفتم رویات به حقیقت پیوسته موفق باشی
رومینا خشکش زد ساموئل یه لیوان اب بهش داد و گفت اونم چه رویایی
رومینا خودشو جمع کرد و گفت واسه دیشب ببخشید شما رو تو زحمت انداختم
هیون گفت بهتره بگی تو اب انداختم و از خنده منفجر شد منم دست کمی از اون نداشتم رومینا یه لگد محکم زد به پام و ادامه داد
-خلاصه من معذرت می خوام
من که پامو گرفته بودم گفتم من چی کاره بیدم؟؟
رومینا به فارسی جواب داد تو چی کاره نبیدی؟؟
سام پرید وسط حرف ما و گفت جولی برادرت کی میاد؟
جولی جواب داد تو خودت باهاش حرف زدی
 ساموئل بیچاره هم که اومده بود سباب کنه و کباب شده بود لبخندی زد و گفت
-چیزه...اها راست می گی ساعت پنج یادم اومد
جولیا درحالی که پاندای عروسکیش دستش بود به طرف رومینا دوید و گفت
-ولی من نمی خوام برم
رومینا موهای جولی رو نوازش کرد و گفت اشکالی نداره تا وقتی توی هتلیم می تونیم همو ببینیم
جولیا سرشو پایین انداخت و گفت خوب بعدش چی؟
رومینا می خواست جولی رو خوشحال کنه واسه همین گفت می خوای داستان دریاچه ی قورو برای پسرا تعریف کنی؟مطمئنم خوششون میاد
جولیا با خوشحالی سرشو تکون داد به طرف پسرا دوید و شروع کرد روزی روزگاری... رومینا از فرصت به دست اومده استفاده کرد و پرید تو اتاقش و درو بست
منم خواستم برم دنبالش که سام زد به پهلوم گفت چه طوری اقا پسر
وای راست می گفت من پسر بودم