تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

can't u be my lover park jung min ? [ season 2 - first part ] part 12

 

نویسنده:oskol JOoN

سلام به همه ی دوستای گلم
مرسی كه می خونین و مرسی كه نظر می دین
و بیشتر از همه ممنون كه كنارم هستین
صمیمانه و از ته قلب دوستتون دارم
توی این فصل زندگی دنیا دستخوش تغییرات و اتفاقات جدیدی می شه
امیدوارم شما هم مثل من از این دگرگونی لذت ببرید و راضی باشید

توجه : می شه مشخصات ظاهری و اخلاقی مرد مورد علاقتون رو كامل برام توضیح بدین ؟؟؟

خیلی زمان می بره تا هر پارت رو بنویسم پس لطفا نظر یادتون نره
love you all



چشمهام رو روی هم فشار دادم تا تصویرش رو به یاد بیارم اما نشد انگار گذشت سه ماه از اومدن به ایران ذهن خسته ام رو برای یاد آوری خاطرات قشنگ ناتوان كرده بود ! اونقدر گریه كرده بودم و برای ندیدش احساس درد می كردم كه مرگ برام قابل تحمل تر از زندگی به نظر می رسید . خسته بودم ، از خودم ، از اشكهای بی پایان مامان و بقیه بعد از شنیدن بیماریم ، از بدون جونگ مین بودن . اینجا كسی هم كلام دلتنگی های منه دلشكسته نبود جز دختر دائی رسول كه تازه بیوه شده بود . اونم مثل من غمگین و بی طاقت به نظر می رسید ، چشمهای خسته اش انگار سالها بود خواب رو از یاد برده بودن . روزهای اول فقط در سكوت بهم نگاه می كرد ، بی هیچ حرفی . وقتی گفتم سرطان دارم محبت خشك همه به ترحم تبدیل شد جز مهناز كه هنوز هم در سكوت فقط بهم نگا می كرد . دلتنگ بودم و از زندگی خسته ، چند بار با هی جین حرف زدم خبری از جونگ مین نداشت ، یعنی هیچ كس خبری ازش نداشت ! صدای در اتاق رشته ی افكارم رو پاره كرد ، رامین بود . از طرز نگاه كردنش متنفر بودم ، چشمهاش دیگه رنگ صداقت نداشتن و از نگاهش فقط می تونستم خودخواهی رو بخونم .

من : بله ؟

در اتاق رو باز كرد و با لبخند گفت : همه توی حیاط جمع شدن ، مامانت هم بهتره اگه دوست داشتی بیا .

چشمهام رو بستم و بی اعتنا گفتم : باشه .

در رو بست رفت ، ازش بدم می اومدم یعنی از همشون بدم می اومد ، دست آخر من دختر مردی بودم كه باعث شده بود مادرم خانواده اش رو بخاطرش ترك كنه . بی حال بودم و این روزها به سختی می تونستم از تختم بیرون بیام ، احساس خستگی و مسكن های قوی بدنم رو از همیشه ناتوان تر كرده بود . لباسهام گشاده شده بودن و از زردی آزار دهنده ی پوستم می شد فهمید كه واقعا بیمارم . دستی به موهام كشیدم و از اتاق بیرون اومدم ، كسی توی سالن نبود واسه همین روی یكی از مبل ها نشستم و بی هدف به یه نقطه ی نا معلوم خیره شدم كه در باز شد و مهناز اومد داخل ، رنگش پریده بود مثل من ! كنارم روی مبل نشست و به میل خودش شریك لحظه های درد آوری شد كه تنها سرگمیش سكوت بود و سكوت !

مهناز : از بیماری بیشتر درد می كشی یا دلیل دیگه ای برای این حالت داری ؟

برای اولین بار صداش رو می شنیدم ! تعجب كردم اما بیشتر از اون دوست داشتم باهاش حرف بزنم بدون اینكه دلیلی برای این اشتیاق داشته باشم . دستهام رو بی هدف كنار بدنم گذاشتم و گفتم : خسته ام ...

به مبل تكیه داد و گفت : فقط همین ؟

من : و دلتنگ .

مهناز : می شه از چشمات خوند این دلتنگی رو حتی بیشتر از خستگی .

من : تو چی ؟

نفس عمیق اما كوتاهی كشید و با درد گفت : من عصبانی و دلشكسته ام .

من : از كی ؟

سرش رو بی اعتنا به یك طرف خم كرد و گفت : چرا حاضر نیستی شیمی درمانی كنی ؟

سوالم رو بی جواب گذاشته بود و ازم جواب می خواست ! دستهام رو توی هم قفل كردم و گفتم : دلیلی برای این كار ندارم .

مهناز : پس مامانت و خانواده ات چی ؟

من : اومدم ایران تا مامانم راحت تر با این مسئله كنار بیاد ، من جز اون خانواده ای ندارم ...

غمگین بودم و دلم نمی خواست حرف بزنم یا توضیح بدم اما نمی دونم چرا چیزی از درون منو وادار به ادامه ی این بحث می كرد . بهم نگاه كرد و بی مقدمه گفت : دنیا فكر می كنی ترك كردن دردناك تره یا ترك شدن ؟

با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم : منظورت چیه ؟

جواب سوالم رو نداد و مثل كسی كه بیشتر با خودش حرف می زنه تا من خیلی آروم و پر درد گفت : ترك شدن دردناك تره ، می دونی همیشه فكر می كردم ترك كردن كسی كه دوستش داری اگه برای خوشبختیش باشه دردناك تره اما زمان بهم ثابت كرد اینی كه ترك بشی بیشتر آزارت می ده تا اینی كه ترك كنی ، می دونی چرا ؟

لبهام رو روی هم فشار دادم و اون بدون اینكه منتظر جواب یا سوال من باشه ادامه داد : وقتی ترك می شی ، وقتی رها می شی ، وقتی كسی كه دوستش داری و باور داری دوست داره تركت می كنه بدون هیچ حرف یا توضیحی فقط یه سوال توی ذهنت تكرار می شه و هر روز و هر ساعت تحمل زندگی رو برات سخت تر می كنه ، اونم اینكه چرا ؟؟؟ همش به خودت می گی كجای كارم خطا بود كه ازم دل كند اما هیچ وقت به جواب نمی رسی .

بهش نگاه كردم و گفتم : چرا این حرفها رو به من می زنی ؟!

لبخند تلخی زد و گفت : چون بهش نیاز داری . روز اولی كه دیدمت حس كردم بیماری اما نه جسمی ، چشمهات همیشه پر از اشك بودن و مثل من میلی به هم كلام شدن با كسی نشون نمی دادی ، وقتی هم فهمیدم مریضی باز هم نظرم عوض نشد ولی هیچ وقت نخواستم كه تو غمهات شریك بشم و بهت تسكین بدم چون خودم بیشتر از هر كسی محتاج تسكینم اما عمه برام از تو گفت و خواست باهات حرف بزنم تا راضی به درمان بشی .

از روی مبل بلند شدم و با خشمی كه نمی دونم از كجا اومده بود گفتم : من به كمك هیچ كس نیاز ندارم .

می خواستم برگردم توی اتاق كه صداش منو وادار به ایستادن و شنیدن كرد : فرید مریض بود ، ام اس داشت . 6 ماه آخر زنده بودنش رو تنها زندگی كرد و من تا لحظه های آخر زندگیش نفهمیدم كه چرا تنهام گذاشت و بی هیچ حرفی تركم كرد . دوست داشتم بمیرم ، دوست داشتم نفس نكشم اما بدونم دلیل اون همه بی وفایی چی بود ولی هرچی بیشتر فكر می كردم كمتر به جواب منطقی می رسیدم . می دونی وقتی نفس های آخرش رو می كشید چی گفت ؟ بخاطر تو و اینكه زندگی كنی ازت گذشتم . من گریه می كردم و با تمام وجودم جیغ می كشیدم كه فرید لعنتی من بدون تو بودن رو نمی خواستم ، چرا نذاشتی خودم انتخاب كنم ؟ چرا فرصت ندادی روزهای آخر رو كنارت باشم ؟ چرا ؟

صداش می لرزید ، حس می كردم گریه می كنه . اشكهام رو پاك كردم و به اتاقم برگشتم . شنیدن حرفهای مهناز حالم رو بدتر كرده بود . نكنه خطا كردم ؟ یعنی جونگ مین هم به اندازه ی مهناز داره عذاب می كشه ؟ خدایا من این كار رو كردم تا راحت تر فراموشم كنه ...

چند روز فقط گریه كردم ، قلبم درد می كرد و احساس می كردم قفسه ی سینه ام قدرت نگه داریش رو نداره . بی چاره مامان فقط گریه می كرد و به اندازه ی 10 سال توی این مدت كم پیر شده بود ، دلم می خواست باهاش حرف بزنم و ازش كمك بخوام اما خیلی وقت بود با دیدنم فقط اشك می ریخت و فرصت حرف زدن نمی داد . چند بار دیگه با مهناز حرف زدم ، حرفهاش هم آرومم می كرد و  هم تردیدم رو به خاطر تصمیمی كه گرفته بودم بیشتر می كرد . تصمیم گرفتم برگردم و بهش حق انتخاب بدم ، این كمترین كاری بود كه می تونستم برای آرامش جونگ مین بكنم . به مامان گفتم ولی جوابش فقط گریه بود ، نمی دونم چرا آروم نمی شد . هیچ كس حاضر نبود برای برگشت من كمك كنه جز مهناز كه اون هم دستش به جایی بند نبود . خیلی تلاش كردم خیلی برای برگشتن جنگیدم ولی ناتوان تر از اون بودم كه مثل گذشته ها حرفم رو به كرسی بنشونم .

موهام رو با كمك مهری خانم كارگر خونه كه این اواخر با اجازه ی پدر بزرگ عزیز حكم پرستار منو پیدا كرده بود شستم و بعد از عوض كردن لباسهام روی تخت دراز كشیدم كه رامین در زد و اومد داخل . خیلی شیك و مرتب لباس پوشیده بود و سرحال به نظر می رسید ، لبخند ملایمی زد و بدون اجازه روی صندلی كنارم نشست . از چشمهاش و نگاه بی شرمش نفرت داشتم ولی برای من كه توی این خونه چیزی به جز یه غریبه نبودم راهی به غیر از سكوت وجود نداشت .

رامین : بهتری ؟

چشمهام رو بستم و با بی اعتنایی گفتم : خوبم .

رامین : چشمهات رو باز كن می خوام یه حرف مهم بهت بزنم .

حوصله نداشتم واسه همین با لجبازی به خواسته اش توجه نكردم و گفتم : دوست ندارم .

با كف كفشش به زمین می گوبید ، صداش رو می شنیدم .

رامین : من كمكت می كنم برگردی كره ولی به یه شرط ....

با تعجب چشمهای خسته ام رو باز كردم و گفتم : به چه شرطی ؟

دستهاش رو توی هم گره كرد و با تردید گفت : باید یه وكالت نامه بهم بدی كه هرچی قرار از آقاجون بهت برسه و از قبل سند زده شده مال من بشه ...

مثل خنگ ها در حالی كه معنی حرفش رو نمی فهمیدم گفتم : یعنی چی ؟

حس می كردم برای توضیح دادن حقیقت تردید داره اما بالاخره دودلی رو كنار گذاشت و با لبخندی كه واقعا حالم رو بد می كرد گفت : روزی كه من اومدم دنبالتون به خاطر این بود كه آقاجون دوست داشت بعد از دیدن تو و خاله بخشی از امولش رو برای جبران گذشته بهتون بده ، فكر می كردم خبر داشته باشی !

با تمسخر خندیدم و گفتم : یعنی با این كار می خواد ظلمی رو كه به مامان و بابا و من كرده جبران كنه ؟

رامین : نمی دونم .

موهام رو از روی پیشونیم كنار زدم و با نفرت گفتم : از همون اول حق داشتم ازت خوشم نیاد ، سزاوارش بودی .

عصبانی شد ولی حرفی نزد و من با خشم و كینه ادامه دادم : برای من كه دارم می میرم واقعا فرقی نمی كنه اون پول به كی برسه ولی ...

رامین : ولی چی ؟

چشمهام رو تنگ گردم و گفتم : چطوری می تونی منو برگردونی كره ؟

از روی صندلی بلند شد و با آرامش گفت : فقط یه راه داره ....

دیگه داشتم از این مكالمه ی خسته كننده و طولانی كلافه می شدم واسه همین صدام رو بلند كردم و گفتم : اه ... حرف بزن دیگه .... خسته ام كردی ، چه راهی ؟

دستهاش رو توی جیبش فرو برد و با تردید گفت : باید با من ازدواج كنی .



نمایش نظرات 1 تا 30