تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 15

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

سلام......اینجانب شهید زنده هستم......

با کلی شوق و ذوق اومدم داستان بذارم که الما خانوم گل زد تو حالم.... الما دستم بهت برسه طلاق داداشمو ازت میگیرم... ولی من میدونم که کار درست اینه که یه مدت از محیط دور باشی...بچه ها باید به الما حق بدید.... من بهتون قول میدم، اگه من نیلوفرم الما رو برمیگردونم....ولی الان اون نیاز داره که تنها باشه.....پس درکش کنید....بووووووووووووووووووووووس

خب...من برگشتم.... به خاطر این مدتی که نبودم واقعا شرمنده....چهار شنبه میخواستم داستان رو بنویسم و بذارم که اصلا نفهمیدم چی شد....یه دفعه کلیه درد گرفتم و رفتم بیمارستان..... بعدش هم اتاق عمل..... ...  امروز پانسمانم رو باز کردم و کمی حالم بهتر شد........ اومدم داستان بذارم...اصلا یادتون هست که چی بود؟؟؟؟؟؟؟....

بذارین یه چیزی بگم بخندین...ولی مسخره ام نکنید ها..... بچه ها من بخش زنان بستری بودم....روز اخری که اونجا بودم چند تا خانوم واسه زایمان اومده بودم....منم به خاطر دردی که داشتم یه کم شکمم ورم کرده بود....خودم هم تنها بودم...دستم رو به کمرم گرفتم و شروع کردم تو راهرو ها راه رفتن...روی یکی از صندلی نشستم..یه خانومی هم اومد کنارم نشست و گفت" تو که خیلی کوچولویی، بچه واسه چیت بود...؟" منم از خدا خواسته ، خودمو مظلوم گرفتم و گفتم " دیگه خواست شوهرم بود"  داشتم میمردم از خنده.... عکس جونگ مین نشونش دادم و گفتم این شوهرمه...بیچاره باور کرده بود...با یه حسرتی به جونگ مین نگاه میکرد.....  فکر کنم دوتا از بخیه هام پاره شد....مرده بودم از خنده......اگه مامانم بفهمه همچین کاری کردم از صحنه ی روزگار محوم میکنه.....خیلی حال داد..... به پرستارم هم گفته بودم چیزی لو نده.....این هم از خاطرات بیمارستان....

چقد حرف زدم.....برید ادامه...ولی از همین الان میگم که زیاد نیست...نمیتونم تایپ کنم..ولی چهارشنبه هم میام....نظر فراموش نشه.....

 

یونگ سنگ کنار پیول رفت و دستش رو گرفت و اروم بهش گفت....
-: میای بریم قدم بزنیم؟؟
پیول با تعجب بهش نگاه کرد و گفت....
-: برای چی؟؟
-: همین جوری...پاشو......یوهی...من و پیول میخوایم یه کم قدم بزنیم.....
یوهی-: باشه.....خوش بگذره....
یونگ سنگ بلند و با پیول رفت....کیوجونگ خودش رو به جونگ مین نزدیک کرد و گفت.....
-: دیگه بهش زنگ نزدی؟؟
-: نه.....بعد از اینکه صدامو شنید قطع کرد..... مطمئن نیستم....ولی حتما کد کره رو دیده دیگه...... امیدوارم که خودش نباشه...... به کسی که چیزی نگفتی؟
-: نه.....ولی هیون باید بدونه.....
-: حالا بذار مطمئن بشیم......
دیگه هیچی نگفتن و به یونگ سنگ و پیول نگاه کردند......
.
یونگ سنگ دست پیول رو توی دستش فشار داد و با خنده بهش نگاه کرد....
پیول-: واسه چی میخندی؟؟؟
-: همین جوری.......
-: یعنی چی؟؟..... به من میخندی؟؟
-: نه عزیزم..... اخه خیلی جالبه که یکی مثل خودم رو روبه روی خودم میبینم.......
-: حالا این بده یا خوب؟؟.....نکنه میترسی از شهرتت کم بشه......
یونگ خندید و سری تکون داد...نمیدونست بحث رو چطور شروع کنه.... ولی هرجور شده بود باید میفهمید این جی یونی که با پیول در ارتباطه کیه......
یونگ-: پیول...... من یه برنامه هایی دارم.....
-: مثلا....؟؟؟
-: وقتی برگشتیم.....قبل از انتشار البوم من میخوام تورو به عنوان خواهرم به همه معرفی کنم..... این جوری تو هم راحت تری.....
-: ولی من الان هم راحت هستم.....یونگ سنگ خواهش میکنم برام دردسر درست نکن.....
-: این دردسر نیست..... من نمیتونم همچین چیزی رو از پنهون نگه دارم.....تمام زندگیه من زیر ذره بینه.... طرافدارهام میدونن که من یه خواهر گمشده داشتم.....حالا تو هستی من نمیخوام ارتباطم باهات مخفیانه باشه.......
-: پس من چی......؟؟....یونگ سنگ....زندگیه من به اندازه ی کافی اشفته هست......نمیتونم با یه موضوع جدید رو به رو بشم.....
-: ببین ....میدونم اولش برات سخته..... ولی کم کم عادی میشه....بهت قول میدم....این زندگیه من وتوه...نمیتونیم ازش فرار کنیم... راهیه که خودمون انتخاب کردیم.... حالا هم باید با مشکلاتش کنار بیایم.....
پیول هیچی نگفت و به شن های ساحل خیره شد..... باد سردی میومد..یونگ سنگ دستش رو پشت پیول گذاشت و اونو به خودش نزدیک کرد.....
یونگ-: ناراحتیه تو برای من مثل عذابه.....خواهش میکنم بخند.... پیول.....
به زور لبخندی زد و به چشم های برادرش نگاه کرد.... نمیتونست خودخواه باشه...عشق و علاقه ی یونگ سنگ رو نسبت به خودش با تمام وجو حس میکرد، خندید  و گفت......
-: باشه....مثل همیشه ....باز هم تو برنده شدی داداش بزرگه......
-: ممنونم پیول......
یونگ سنگ پیشونیه پیول رو بوسید و دوباره به راه افتادن.....
یونگ-: باید به دوستات هم بگی تو اون مراسم شرکت کنن.....
-: واسه چی....؟؟
-: باید تیمتون رو کامل معرفی کنی...یوجین که خواهرته...گیشا هم دوستته...و....
-: و چی؟؟؟؟؟؟؟؟
-: اون....اون خانومی که گفتی.....همون که گفتی داره میاد......
-: سو جی سون......؟؟؟؟
یونگ اب دهانش رو قورت داد و سرشو تکون داد....
-: اره...اره همون.....کی میاد....؟؟؟؟؟
-: امروز که گفتم ....ده روز دیگه....ولی اگه بخوای میتونم بهش بگم زودتر هم بیاد.....
-: تو میشناسیش....؟؟
-: خب.....از دوست های مامانه....یعنی دختر دوست مامانه.....
-: اهان....کجا...زندگی میکنه....از کجا میخواد بیاد....؟؟
-: قبلا ایتالیا زندگی میکرد....ولی الان فرانسه اس.....از اونجا میاد.....
ایتالیا.....؟؟؟؟؟؟...ایتالیا زندگی میکرد....این جمله چند بار توی ذهن یونگ سنگ تکرار شد.... جی یون یه دو رگه بود و مادرش ایتالیایی بود....سعی کرد به خودش مسلط باشه........
یونگ-: چه جوری باهاش اشنا شدی؟؟؟....اون از تو چیزی میدونه....؟؟
-: راستش من زیاد باهاش در ارتباط نبودم....مامانم بهتر اونو میشناسه....من حدود شش ماه پیش باهاش اشنا شدم...... صبر کن ببینم...واسه چی اینقدر در موردش سوال میپرسی....؟؟
یونگ سنگ ابروهاشو بالا انداخت و نفس عمیقی کشید...
-: هیچی....همین جور...فقط کنجکاو شدم.....
-: امممم......یه عکس ازش دارم....میخوای بهت نشون بدم.؟؟؟؟؟؟
-: یه لحظه احساس کرد صدای پیول رو نمیشنوه....با حالت گنگی بهش خیره شد و بی اختیار سری تکون داد...پیول هم تو اون تاریکی از چهره ی یونگ سنگ چیزی رو متوجه نمیشد...... با خنده گوشیشو بیرون اورد و دنبال عکس جی یون گشت...............
قلبش به تپش افتاده بود.....از طرفی ارزو میکرد که اون جی یون نباشه.. ولی از طرف دیگه هم  دلش میخواست یه بار دیگه عشق زندگیشو ببینه....... دست های یخ زده اش رو مشت کرد و فشار داد.....سرگیجه گرفته بود و حس میکرد هر لحظه ممکنه بیافته.... یاد اخرین باری که جی یون بود افتاد...شبی که جلوی اون فرشته ی عذاب زانو زد و التماس کرد تنهاش نذاره..... صدای خنده هاش .... نگاه هاش....دستش رو روی پیشونیش گذاشت و به پیول نگاه کرد..... چشماش سیاهی رفت و .............
پیول با خنده سرش رو بالا اورد و گفت......
-: بیا...این عکسشه.....
تو تاریکی متوجه رنگ پریده ی یونگ سنگ نشد...فقط دید که دستش رو روی پیشونیش گذاشته.....
یونگ سنگ کمی عقب رفت..تلو تلو میخورد....پیول با نگرانی جلو رفت و دستش رو گرفت....سرمای بدنش عادی نبود...
پیول-: چی شدی؟.....یونگ سنگ....
یونگ سنگ دست پیول ر کمی فشار داد ، ولی دیگه نتونست بایسته....زانوهاش خم شد و روی زمین افتاد... قطره اشکی از گوشه چشمش روی ساحل خیس افتاد.... چشماش تار شده بود و صدای جیغ پیول رو میشنید...


>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
روز بعد از تصادف یونگ سنگ همراه بقیه پسرها به مالزی رفت....نمیتونست نگرانیه خودش رو پنهون کنه....به اون دختر قول داده بود برمیگرده و حالا برای کنسرتشون مجبور بود که به مالزی بره.......تمام اون یه هفته منتظر یه تماس از طرف جی یون بود....هر بار هم که از اقای کانگ در مورد تصادف و ج سون میپرسید جواب های سر بالا تحویل میگرفت..... و به این معنی بود که باید تمام حواسش رو برای کنسرت میذاشت....... پسر ها سعی میکردن ارومش کنن اما هیچ فایده ای نداشت....... اون یه هفته براش مثل یک سال پر از درد و ناراحتی گذشت...........
روز اخر یونگ سنگ با شوق خاصی وسایلش جمع کرد و بیشتر بقیه برای برگشتن عجله داشت.....میخواست هرچه زودتر برگرده و ..... ولی نمیدونست دلیل اینکه میخواد برگرده دقیقا چیه!!!..... به خاطر اون پسر نگرا بود یا خواهرش......؟؟؟؟
تو هواپیما کنار پنجره نشست و تمام طول پرواز با هیچ کس حرف و به ابر ها خیره بود..... توی دلش دعا میکرد که حال اون پسر خوب باشه.....
حس کرد که کسی داره صداش میکنه..برگشت و مهمان دار رو دید که با خنده بالا سرش ایستاده بود و براش نوشیدنی اورده بود..... به چشم های اون دختر نگاه کرد.... چشم های روشنی داشت...مثل اون جی یون..... با اینکه فقط یک بار به اون دو چشم کهربایی خیره شده بود ولی نتونسه بود فراموش کنه..... اصلا حال خودش رو نمیفهمید...هیون که دید یونگ سنگ همین طور به مهمان دار خیره اس بلند شد و ضربه ای به گردن یونگ سن گ و از مهماندار عذرخواهی کرد...کنارش نشست و با عصبانیت گفت.......
هیون-: تو چه مرگت شده........؟؟؟؟؟؟؟
-: باور کن که خودم هم نمیدونم.........
جونگ مین از ردیف پشت بلند گفت.....
-: من میدونم.....عاشق شدی.....همه علائمش رو هم داری......
یونگ سنگ برگشت از بین صندلی ها نگاهش کرد...جونگ مین فکر میکرد که یونگ الان بهش میپره و به خاطر این حرف عصبانی میشه ولی با کمال تعجب دید که یونگ سنگ هیچی نگفت و با نگرانی نگاهش کرد........
جونگ-:....چته......؟؟؟؟؟؟
یونگ-: جونگ مین......یعنی واقعا عاشق شدم.....؟؟؟؟
کیو و هیونگ دو طرف جونگ مین نشسته بودن ، همزمان دهان هر دوتاشون با تعجب باز شد..... جونگ مین هم برای اولین در زندگیش حرفی نداشت که بگه فقط شونه هاش رو بالا انداخت و به هیونگ و کیو نگاه کرد......
کیو-: بچه ام از دست رفت......من میبینم این یه هفته اس اروم و قرار نداره.....
یونگ سنگ برگشت و توی صندلیش فرو رفت..خودش هم حال خودش رو نمیفهمید.......
هیون-: من احمق رو بگو که فکر میکردم تو نگران اون پسر بدبخته هستی که زدی داغونش کردی..... پس بگو عاشق شدی و ما خبر نداشتیم.........
هیونگ از بالای صندلیش نگاهش کرد و گفت.....
-: حالا کدوم بدبختیه.....؟؟؟؟؟؟؟؟
یونگ نفسش رو به سختی بیرون داد و صورتش رو با دستش پوشوند......
یونگ-: من هنوز مطمئن نیستم........ هیچی نمیدونم.........
دیگه کسی هیچی نگفت....هیچ کس تا حالا یونگ سنگ رو توی این حال ندیده بود.....وقتی رسیدن و به خونشون رفتن ، یونگ سنگ سریع لباس هاشو عوض کرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد....پسرا میخواستن دنبالش برن اما یونگ مخالفت کرد و به تنهایی به راه افتاد.....
وقتی وارد بیمارستان شد شماره ی اتاق جی سون رو پرسید و به طرفش حرکت کرد...توی راه یه شاخه گل رز گرفته بود...به گل نگاهی انداخت و با تعجب به خودش گفت..." منه احمق چرا فقط یه دونه خریدم؟؟"......سرش رو بالا برد و دید که رو به روی در ایستاده.... صدای قلبش رو به وضوح میشنید.. خودشو به دیواره ی سینه اش میکوبید.... انگار که میخواست بیرون بپره.....عرق پیشونیش رو پاک کرد و دستگیره ی در رو گرفت..... دفغه اولی که روی استیج رفته بود این همه استرس نداشت....در رو باز کرد و اروم داخل شد....وقتی در رو نصفه باز کرد تازه یادش افتاد که در نزده بود.....از دست خودش بیش از حد کلافه بود، ول یدیگه وقتی برای جبران این اشتباه نبود..... اولین قدم رو برداشت و وارد اتاق شد......
به فضای داخل اتاق نگاهی انداخت...گرم بود، اما کسی رو نمیدید..... حس میکرد نصف توان بدنش رو از دست داده..... نفس عمیقی کشید و کمی عقب رو برگشت ....ولی با صورت زیبای جی یون مواجه شد و از ترس عقب رفت و محکم به دیوار خورد..... با وحشت به جی یون خیره بود.......
جی یون فهمیده بود که یونگ سنگ از دیدنش شکه شده.. کمی عقب رفت و دستاش بالا برد.....
-: منم.....نترس.....
رنگ یونگ سنگ کاملا پریده بود.... از دیدن یه دفعه ایه جی یون کالا شکه شده بود..... به زور لبخندی زد و با سر سلام کرد....
جی یون-: حالتون خوبه؟؟؟؟
یونگ-: کی......؟؟؟؟؟؟؟
جی یون خندید و گفت -: خودت دیگه....!!! کی؟؟؟
-: اهان.....سلام......
-: انقدر وحشتناکم....؟؟؟....اوپا اگه حالت خوب نیست به دکتر....
-: نه....نه.....من خوبم......ببخشید....فقط یه کم.....
جی یون سرش رو کج کرد و با حالت زیبایی به یونگ سنگ نگاه کرد و ازش خواست که وارد اتاق بشه.... یونگ سنگ هم مثل یه ادم اهنی که منتظر دستور کنترل کنندشه به دنبال جی یون وارد اتاق شد..... یعنی واقعا عاشقش بود..... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روی صندلی نشست...تا اونجایی که امکان داشت سعی میکرد که به جی یون و مخصوصا چشم هاش نگاه نکنه.......
جی یون-: هنوز باورم نشده که شما .....وقعا یونگ سنگ هستید....من تو خواب هم تصور نمیکردم که شما رو ببینم......
-: خودمم.....
-: این واقعا عالیه......
-: برادرت.....خوبه؟؟؟؟
-: اره.....حالش خیلی بهتره......چند ساعت بعد از رفتن شما عملش کردن و تا چند روز دیگه مرخص میشه.....به خاطر تمام کمک هاتون ممنونم .... من ...
یونگ سنگ اصلا حرفای جی یون رو نمیشنید.. خیلی بی مقدمه پرسید....
یونگ-: مگه قرار نبود بهم زنگ بزنی؟؟؟؟؟
خنده روی لب های جی یون ماسید و حرفش رو فراموش کرد....لحن خودمونی و مستقیم یونگ سنگ کمی شکه اش کرده بود.... انگشت هاشو توی هم فرو کرد و سرش رو پایین انداخت و خیلی اروم گفت......
-: متاسفم.....نمیخواستم مزاحمت بشم.....
-: ولی من تمام مدت منتظر زنگ تو بودم........
یونگ سنگ بهش خیره شد....جی یون سرش رو بالا برد.... نگاهش مصمم و بدون هیچ شکی بود....با قدرت تمام نیروهاشو به یونگ سنگ منتقل میکرد و یونگ این رو با تمام وجود حس میکرد....این دختر چی داشت.....؟؟؟؟؟؟؟ نمیخواست تسلیمش بشه...اما دیگه توانی نداشت..... دیگه طاقت نگاه کردن نداشت....روشو برگردوند ...سعی کرد قوی باشه و این رو به جی یون نشون بده....
یونگ-: من عادت ندارم منتظر کسی باشم.....
به زمین خیره بود....صدای قدم های اروم جی یون میشنید که بهش نزدیک میشد.... گرما رو بیشتر از قبل احساس میکرد و با اولین تماس از جانب جی یون حس که تمام وجودش گر گرفته....... جی یون کنارش نشسته بود بود و دستش رو گرفته بود....برگشت و نگاهش کرد.....جی یون به ارومی زیر لب زمزمه کرد....
جی یون-: دیگه منتظرت نمیذارم.....
 و دست یونگ سنگ رو فشار داد..................
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>


ناله ای کرد و کمی تکون خورد...حس کرد که انگشت هاش خیس شده....سرش رو برگردوند و یوهی رو دید که سرش رو روی تخت گذاشته و اروم خوابیده..... سعی کرد بلند شه ... اما تمام عضلاتش درد میکرد...گردنش رو ماساژ داد و هر جوری که بود بلند شد......دستش رو از زیر سر یوهی برداشت....قطرات انشگش روی دستش چکیده بود.... اروم نوازشش کرد .....
یوهی یه دفعه از جا پرید و با وحشت به یونگ سنگ خیره شد..............................................
.
.
.
.
.
.
.
.
-: نمیدونم چرا حس میکنم دیشب یه نفر من رو توی خواب بوسید.....
غذا توی گلوش پرید و به سرفه افتاد...........به قیافه ی وحش زده اش نگاه کرد و یاد حرف های جونگ مین افتاد و خندید..........
.
.
.
.
.
.
-: الان فقط من و تو هستیم و هیچ کس نمیفهمه...بهت قول میدم.........فقط من و تو..... به چشم های من نگاه کن.......

.

.

.

............................................

نیلوفر بمیره ناراحتیتو نبینه داداشی.....خوب بود؟؟؟؟؟ نظر فراموش نشه....



نمایش نظرات 1 تا 30