تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

when i meet you-part5

 

نویسنده:sujin

سلام دوستای گلم...وقتتون به خیر حالتون چطوره؟
یه چندتا چیز میخواستم بگم
1-من سوجین نیستم
2-داستانو دوست ندارید؟
3-به نظرتون عاقبت نگین داستان چی میشه؟
مرسی از اینکه داستانو میخونید...
با عصبانیت نگاش کرد و پوزخندی زد..... چی شد؟پشیمون شدی نگین؟!
-نه فرناز...شاید ...خوب اون چیزی نیست که من و تو فکرشو میکنیم..تو باید بهتر بدونی رسیدن به اون برای من رویای زیاده ایه...خوب من مطمئنم که....خوب
-مرگ!لال شی...چته...حرف بزن ببینم!
-فرناز..یونگ هیچ وقت نمیتونه دوسم داشته باشه...این خیلی خیلی توقع زیادیه که بخوام اون منو دوست داشته باشه...از اولشم نباید به این قضیه امیدوار بودم...! اشک تو چشماش جمع شده بود...باورش نمیشد یه روزی بخواد این حرفارو به زبون بیاره...چی کار داشت میکرد؟!از اولشم اشتباه کرده بود...6سال بود که اشتباه کرده بود....!
-خوب؟!
-خوب؟!خوب...اوووم...مامانم انا کجان؟! و لبخند مصنوعی تحویلش داد...
-الان مثلا بحثو عوض کردی؟!تو نگفتی دقیقا کی میای مامانت اینا هم ساعت دقیقو نمیدونستن...کاری پیش اومده رفتن جایی یه روز خونه مایی...
-نه فرناز...میرم خونه خودمون!
-غلط کردی....جمع کن چمدونتو ببینم...واسه من ادای آدمای شکست خوردرو در نیارا نگین...بیا بریم ببینم چت شده!
-..باور کن حوصله ندارم...بزا برم خونه...باید برم حموم..
-تو حوصله نداری؟!حالا دیگه کارت به جایی رسیده که حوصله ی منو نداری؟!
-نه..ای بابا
-ساکت...! همونی که من گفتم..میریم پیش من....!
-هوووف...بااشه...
-هووف؟!بی تربیت...بگو چشم فرناز جون بریم!
-ایش! چشم بریم!
**************************************
دوش گرفت و روی تخت ولو شد...به سقف چشم دوخته بود...چی کار کرده بود...چرا فکر میکرد به یونگ میرسه...چرا فکر میکرد زندگی مثل یه افسانه میمونه...باید فراموشش میکرد؟چه جوری...از کجا باید شروع میکرد..جونگمین چی...قولش چی میشد...باید میرفت..نمیرفت... از دست خودش دیونه شده بود...نگین..چی میشد 6سال پیش عکس یونگو نمیدیدی.... فرناز با یه لیوان آب پرتقال اومد سمت اتاق...
-عافیت..نگیــــن..ایش چندش..چند بار بگم رو تخت من دراز نکش..بابا من بدم میاد... نگین چیزی نگفت...فقط ملافه ی روی تختو رو سرش کشید...فرناز با تعجب نگاش کرد..چه عجب نگین جوابی نداد..این رفتارش غیر معمولی بود و برای فرناز غیر قابل تحمل...لیوانو رو میز کنار تخت گذاشت
-خدارو شکر نگین...خل نبودی که اونم شدی....! بازم جوابی نشنید..از سکوت نگین متنفر بود..ملافه رو از رو سرش کشید....
هه!خانومو باش گریه میکنی؟چه مرگته؟!
-فر...فرناز...چیکار کنم...م م من دوسش دارم...م من...
-چته نگین؟!
-او اون...گفت نمیخواد منو ببینه...پس تکلیف دل من چیه؟!پس منی که 6سال دوسش داشتم چی؟..کی جواب منو میده...
-چی!؟گفت نمیخواد ببیندت؟چی میگی نگین؟!
-اون روزی که..دی دیدمشون...گفت نمیخواد و گریش شدت گرفت....  برای چند لحظه مغزش هنگ کرد...یونگ سنگ به نگین چی گفته؟آخه برای چی این حرفو زده......
-تو...تو اونروزی که بهم زنگ زدی و قضیه رو تعریف کردی این یه موردو نگفته بودی نگین!
-نمیدونم...واقعا نمیدونم چرا چیزی نگفتم.... -اه میشه دو دقیقه گریه کردنو تمومش کنی؟!6سال داری گریه میکنی بسه دیگه....در عجبم که چرا غده اشکیت خشک  نشده....
نگین هیچ عکس العملی به حرفاش نشون نمیداد...فقط گریه میکرد...خیلی دردناک هم گریه میکرد.نمیتونست اشکاشو ببینه...کسی و تو زندگیش اندازه نگین دوست نداشت..چون کسی و نداشت..جدی شد و نگاش کرد....
-نگین 6سال جا نزدی...چطور میتونی بگی که میخوای فراموشش کنی؟ -اما اون گفت..... -آره...اون گفت نمیخواد ببیندت...اما احتمالا به خاطر کارت از دستت عصبانی بوده...خوب برای یه پسر سخته که یه دختر دست بندازدش....
با چشمایی پر از اشک خیلی غمگین بهش نگاه کرد...قلبش درد میکرد..شاید فرناز راست میگفت..شایدم نه....اگه واقعا ازش متنفر بود چی؟!....اگه یه فرصت دیگه به خودش میداد اما بازم یونگسنگ ردش میکرد چی...چطور میتونست دوسش داشته باشه...سرشو تو بالش فرو کرد و بلند بلند شروع کردبه گریه کردن .....
-به!خانومو باش...نگین پاشو زشته دختر!تو نباید جا بزنی...من نمیزارم جا بزنی...نگه واقعا دوسش نداری...ببینم فکر کردی عشق 6ساله چیزیه که 6روز...6هفته...یا 6ماه به فراموشی یا نفرت تبدیل شه...نه خیر..حداقلش12سال طول میکشه...تازه اگه بتونی که بعید میدونم...!اه نگین پاشو دیگه...جون یونگسنگ پاشو....
-نمیخوام...ازش متنفرم فرناز....متنفر! فرناز پوزخندی زد و با خنده ادامه داد....
-پاشو نگین...پاشو این اداهارو برای کسی در بیار که نشناسدت دختر.....پاشو..یه ماه دیگه میری که هم کار دانشگاهو درست کنی...هم به قولت پای بند بمونی هم یونگو ببینی...اگه شد منم میام....ببینم مگه تو همیشه نمیگفتی اگه قرار باشه یه بار تو عمرت غرورتو زیر پا بزاری برای یونگسنگ اینکارو میکنی..هووم؟   جوابی نشنید...صداشو بالا برد و تقریبا داد زد...-هی نگین...مگه تو همش نمیگفتی؟!
-باشه..باشه...چرا میگفتم.بلند شد و رو تخت کنارش نشست....
-آفرین دختر گلم...حالا آب پرتقالتو بخور...
-آب هویج میخوام...!
-هی...باز روت زیاد شدا...!
-اوووم....فرناز مامانت اینا کجان؟ لبخند تلخی زد و نگاش کرد...
-پیش دختر عزیزشون...
-اصفهااااااان؟؟؟ ببینم چند وقته تنهایی؟!چراتو نرفتی...ای کاش بابات نمیرفت...تنهایی چی کار کردی...؟
-اووو چقدر شلوغش میکنی...نوش مریض شده...رفتن پیشش بمونن....من چرا برم..چه نسبتی با من داره؟!...هرچی باشه اون دختر واقعیشونه....
-بس کن فرناز...چیزی نیست که مامانت برات کم گذاشته باشه....!
-به اون نگو مامان...!!آره هیچی جز محبت....!
-فرناز....
-ببین نگین..همه چیز پول نیست...همه ی نیازا مادی نیستن...پس محبت و عاطفه چی میشه....اونا لطف کردن که منو بزرگ کردن....من همیشه ممنونشونم اما محبت یادشون رفته...خوب مامان بابای واقعی آدم کجا و کسایی که بزرگت کردن کجا.......صداش میلرزید..نگین اینو خوب میفهمید...چی باید میگفت...هیچ وقت نمیشد چیزی بگه و آرومش کنه...
-خوب...
-نگین...این بحثو ادامه نده... بعد لبخند مرموزی زد و ادامه داد... سوغاتیا کجان؟!
-تو چمدون الان میام میدم بهت....
-نمیخوام خودم میرم.... نگین به رفتنش نگاه میکرد...ای کاش اونم مثل فرناز میتونست احساسشو جلو دوستش کنترل کنه...مهم نبود...اون دیگه مثل خواهرش بود..یعنی باید میرفت کره...شاید یه دلیلی بود که کار دانشگاهم درست شده.بود.....
صداش از اون اتاق بلند شد..-نگیــــن آبجی ترکوندی با این سوغاتیات....!
به سمت اتاق اومد....نگین...این همه چیر...فقط تونستی یه جوراب برداری بیاری؟!
-ازخوداتم باشه روش عکس دابل داره...
-ای خدا....
**********************************************************
به عکس توی دستش خیره مونده بود.چرا؟چرا الان پیشش نبود..گناهش چی بود..چرا انقدر تو زندگیش سختی میکشید و اذیت میشد...جیون آ چقدر زود قولشو فراموش کرده بود...چقدر راحت ترکش کرده بود...کاش پاش میشکست و تولد اون اه نمیرفت...چرا جونگ مین..چرا انقدر سختی میکشی...چرا با این همه سختی بازم میخندی...مگه فرق تو با بقیه چیه پسر...چرا نمیتونی راحت گریه کنی...گرمی اشکو رو گونه هاش حس میکرد...این دفعه دیگه تلاشی برای پاک کردنشون نکرد..چی میشد اگه هیچ وقت جیون آ رو ندیده بود....آخه چرا باز سوجینو دید  تا جیون آ براش تکرار شه......دستی رو روی شونش احساس کرد...سریع اشکاشو پاک کرد...
-راحت باش پسر...گریه کن..چرا فکر میکنی همش باید بخندی..هووم؟
جونگ-هیونگ..من...اینبار نتونست جلوی جاری شدن اشکاشو بگیره...
هیونگ -برای گریه میکنی؟اون جاش از من و تو بهتره جونگی... آروم روی تختش نشست..عکس جیون آ رو از دست جونگمین گرفت و جونگ مینو بغل کرد....خیلی دوسش داشت...اون بهترین دوستش بود...کسی بود که همیشه بیشتر و بهتر از بقیقه درکش میکرد...دیدن اشکاش براش سخت بود...خودشم آروم شروع کرد به گریه کردن...
جونگ-هیونگ...هیونگ..م م من...چطور تونستم...چطور تونستم ببینم داره میمیره...اما هیچ کاری براش نکنم....چرا من زنده موندم....
هیونگ-هی جونگمین..آروم باش...بس کن خواهش میکنم.... هیون به سمت اتاق اومد....برای چند ثانیه تو چهارچوب واستاد....بعد آروم رفت تو....
-هی شماها.... هیونگ و جونگ مین یه متر پریدن...جونگ مین دستشو جلوی صورتش گرفت...هیونگ میدونست جونگ دوست نداره کسی اشکاشو ببینه...سریع جوری نشست که جلوی جونگمین باشه.....
هیون-خوبین شماها؟!هیونگ..گریه میکنی...؟!
هیونگ-آره...اومده بودم پیش جونگمین که آرومم کنه...
-اه پسر کی میخوای بزرگ شی و دست از این اشک ریزون برداری...... کیو به سمت اتاق دوید...جیغ خفیفی کشید...
-هیون..هیونگ..جونگمین....
هیون-چیه؟چی شده؟!
-این...این میگه از یکی خوشش اومده....(بعد با دست به یونگ اشاره کرد)
هیونگ-تو چرا انقدر هولی؟!
جونگ-هه هه..میترسه بهش خیانت کنه.....!!!
**********************************************
یک ماه بعد....
صدای تلفن آزارش میداد....میخواست نسبت بهش بی اعتنا باشه اما طرف ول کن نبود...به زحمت بلند شد و به ساعتش نگاه کرد...9...خدایا...فرناز میکشمت... به سمت تلفن خیز برداشت...بی نهایت عصبانی بود...
-بـــــــــــــــــــــله؟!
-اوه اوه...چه صدایی داریا....یه دونه از این دادا سر اون لیدر الدنگ بزنی رسما به گروه دعوتت میکنه......! گوشیرو از رو گوشش برداشت و به دقت به شمارش نگاه کرد...یونگ جوو؟؟؟!گوشیرو روی گوشش گذاشت و سریع ادامه داد...
-ببخشید یونگجوشی...فکر کردمه دوستمه...سلام...
-بیچاره دوستت...چرا سرش داد میزنی...همیشه همینطوری؟!
-نه....خوب الان خواب بودم.....
-چــــــــــــــــــــــی؟ نگین نا خود آگاه گوشیو از گوشش دور کرد....
-یونگجوشی تن صدای شما بلند تره ها...!!
-آره...ارثیه...خواب بودی؟فکر میکردم از شدت خوشحالی نتونی بخوابی!!
-خوشحالی؟!خبر خاصیه؟!
-هه!چرا اومدی کره؟
-من...خوب...اومدم دنبال کارای دانشگاه خودمو دوستم....تایه ماه دیگه باید بریم دانشگاه....
-واقعا برای خودم و خودت متاسفم لی سووجین....!
-چرا....؟!
-تو چته....برات متاسفم که انقدر خنگی...حافظت ریست شده؟!پریروز وقتی بهم زنگ زدی و گفتی رسیدی کره..بهت چی گفتم...؟
-اوممم....یونگجوشــــــــــــــــی....کنسرت....امروز کنسرته...خدایا...من چقدر خنگم..خیلی دیر شده...بلیط...وایی...
-وای دختر...زبون به دهن بگیر...ساعت ده شروعه...نیم ساعت دیگه دم در هتلت باش....
-باشه...اما بلیط...چی؟
-خیلی فوضولی نکن!!حرفایی که میخوای بزنیو آماده کن فعلا.... گوشیو قطع کرد...دستشو روی قلبش گذاشت....انگار دنبال راه خروجی بود تا بیاد بیرون...9:30از در هتل زد بیرون....
-س س س سلام.......
-چرا نفس نفس میزنی دختر؟
-پ پ پله...من  من طبقه چهارمم....
با تعجب نگاش میکنه...-آسانسور چی؟!
نگین تازه یادش افتاده بود که چی کار کرده...انقدر هول شده بود که یادش رفته بود از آسانسور استفاده کنه....
-خ خ خراب بود..... -باشه...نمیری یه وقت! بریم....خدایا.... بعد به ماشینش اشاره کرد....
*******************************
-هی...سوجیت...لی سوجین...اجرا تموم شد...کجایی ؟!
در حالی که هنوز به صحنه خیره بود گفت....یونگجوشی چقدر میشه؟!
-حالت خوبه سوجین...؟چی چقدر میشه؟
-آ آره...پول بلیط...
اها....نمیدونم....حساب شده.... -نه...اینجوری نمیشه... به سمتش برگشت و ادامه داد...شما باید پولشو بگیری..-ای بابا پولشو من ندادم که بخوام بگیرم... -پس....پس کی حساب کرده؟ یونگجو دست تگینو گرفت و گفت...
الان وقت اون نیست....برای حساب کردن پول بلیط زمان زیاده...اما الان....الان اگه نجمبی از دستش دادی....
-چی رو؟کیو؟ یونگجو چیزی نگفت و نگینو دنبال خودش کشوند....به دری رسید و بدونه اینه در بزنه وارد اتاق شد...
هیون-اوه کچل میدونستم میای...
کیو-هی هیون..چه طرزه حرف زدنه...
هیون-باز تو مامان بزرگ شدی؟داداش خودمه..میخوام بش بگم کچل...میدونستم به عشق داداشت میای کنسرتش..
هیونگ-هی...دلتو خوش نکن...شرط میبندم واسه هرکی که اومده باشه...واسه تو نیموده..
یونگجو-تموم شد؟باریکالله هیونگ...خوب گفتی پسرم...یه مهمون داریم....
هیون-.من که اینجا کسیو نمیبینم....!من کورم...یا شما ها هم نمیبنید..
جونگ- این یه بار حق با هیونه....اینجا که جز شما کسی نیست داداش..
یونگجو-آره...بیرونه...یه دختره.... لبخندی روی لب های جونگ نقش بست....رو قولش مونده بود...به حرفش احترام گذاشته بود...یعنی میتونست دلشو به دست بیاره....باید خیلی مراقب رفتارش بود....
هیون-دختر؟!کچل...باز دردسر درست کردی؟!اگه خبرنگار باشه چی؟!
یونگجو-هی..از تو بیشتر میفهمم...بیا تو سوجین...
همه ی نگاهها به در خیره موند...نگین با ترس وارد شد...آروم خم شد و سلام کرد...
هیون-یونگ جو..ای  ای این!!
یونگ-آخرش خودشو بهمون چسبوند...!
نگین-انگار رئیس و شاهزادشون از دیدنم خوشحال نشدن..باشه من میرم... به سمت در خروجی حرکت کرد که یونگجو دستشو گرفت....
-کجا؟
هیون-بزار بره...!اه این کیه دیگه...
یونگجو-هی هیون درست حرف بزن....
نگین-هی آمازونی..با من اینجوری حرف نزنا...!
یونگجو-سوجین..تو هم مودب باش...
هیون-هی یونگجو..این کیه..میشناسیش؟
یونگجو-نه...اتفاقی تو ایستگاه مترو دیدمش...
یونگ-اتفاقی؟
هیون-آخی...چقدر رویایی...توقع داری باورکنیم...؟
یونگجو-هی الدنگ....برام مهم نیست که تو باور میکنی یا نه مهم اینه که این قضیه عینه واقعیته....!مگه نه جونگ مین..؟
جونگ-اوهوم...من باور میکنم...خوش اومدی سوجین!
هیون-هی هی هی...پارک جونگ مین...ترمزو بگیر با هم بریم....یادت رفته این با ما چیکار کرد؟!
نگین-من چیکار کردم؟یا کیوجونگشی چشم نداشت ببینه؟!
کیو-من...؟
یونگجو-بسه دیگه!
یونگ-یخوام ببینم....هیچ پسری پیدا نمیشه...که باهات دوست شه؟!چرا همش دنبال مایی آخه؟!
نگین-متاسفم...در درجه ی اول برای خوئم و بعد برای شما...واقعا لیاقت داشتن همچین فنایی رو ندارین...حیف من که 6سال وقت ارزمندمو برای شما تلف کردم...جونگمینشی...اومدم تا رو قولم باشم....حالا هم میرم...کارت عالی بود...جونگمین لخندی زد اما چیزی نگفت...
هیون-صبر کن ببینم...قول؟! مگه جونگمینو میشناسی؟!
نگین-آره نشناسنم؟
کیو-چه قولی؟
نگین-قول دادم برای کنسرت بیام...
هیون-کی این قولو دادی...اون روز که اصلا نشد....
نگین-رفتیم مرکز خرید...با یونگجوشی و جونگمین شی
هیون-چــــــــــــــــی؟! نگین به سمت در خروجی حرکت کرد که باز یونگجو جلوشو گرفت رو به یونگ کرد و گفت..
-هی روانی...این 6ساله عاشقته.... با این حرف یونگجو..همه ساکت شدن...هیون هم عصبانیتشو فراموش کزد..
حرف یونگجو..مثل یه پارچ آب یخ بود که رو سر جونگمین خالی شده باشه...6سال؟6سال دلش پیش یونگسنگ گیر بود؟! حس کرد تمام بدنش یخ کرده...لیوان آبی برداشت و روی صندلی نشست...حالا چی میشد...فقط به حرف بقیه گوش میداد....
یونگ آروم به سمت نگین رفت و با دقت نگاش کرد....اومم 6سال؟! نگین هول شده بود و نمیدونست چی بگه...با دستپاچگی گفت:نه...نه...دروغ میگه...من...
یونگ-آره رفتارت به کسایی میخوره که 6سال از آدم متنفر باشن!
هیون-پس از جون ما چی میخوای؟
نگین-یه مصاحبه....یه مصاحبه برای سایتم و بعد نفس عمیقی میکشه...
هیون-بعدش دست از سرمون برمیداری؟!
نگین-اووهوم....آره...آره... یونگجو سرشو به نگین نزدیک کرد و آروم گفت
-داری چی کار میکنی؟
-انتظار داری چیکار کنم؟اون حتی تحویلمم نمیگیره..
-انتطار داری اون چی کار کنه؟یه چیزی بگو...
-انتظار نداشته باش برم بگم اوپا عاشقتم و بپرم بغلش...نه...امکان نداره...
-از دست تو...
یونگ-هی لی سوجین میخوای با من حرف برنی؟
-هی یونگجوشی...چی بگم؟!
-سکوت کن خودش میفهمه....
-ای ول واقعا با داداشت فرق داری.. یونگ به سمت نگین رفت دستشو گرفت و اونو روی صندلی نشوند جلوش زانو زد
-6سال؟
 نگین لبخند زد و سرشو انداخت پایین...از استرس داشت خفه میشد...
کیو-هی یونگی...وقتی میخنده خیلی شبیت میشه...
نگین-هرکی جای من بود تا حالا کپ یونگسنگ شده بود....
هیونگ-اما وقتی آرومی خوشگلی.
هیون-هیونگ یه چیزیو یادت باشه...هیولا هیولاست...نباید گول ظاهر آرومشو خورد...
نگین-هم ماه توئم اونوقت میخوای هیولا نباشم...بعد به سمت یونگ برگشت..
-آره 6سال...
-من ممنونم...
-برای چی؟
-برای اینکه 6سال طرفدارمی....
ای کاش میتونست بهش بگه...بهش بگه که اون یه طرفدار معملوی نیست...اون عاشقشه اما حیف که نمیشد... چیزی نگفت و خندید...
-لی سوجین به عنوان یه طرفدار...اونم یه طرفدار 6ساله هرکاری بخوای برات انجام میدم...
نگین با تعجب نگاهش کرد...-هرکاری؟!
یونگ با لحن قاطعی گفت:آره...!
همه به نگین خیره شدن....لبخندی زد و گفت
-من؟من چیزی ازت نمیخوام هئو یونگ سنگ...اینکه...خوب اینکه الان باهام حرف زدی...بزرگترین هدیه بود..همیشه...همیشه...آرزوشو داشتم از رو صندلی بلند شد و به یونگجو نگاه کرد..ممنون یونگجوشی...لطفتو فراموش نمیکنم...!
به سمت میز رفت....فتو بوکی رو برداشت و رو به بچه ها گفت-خوب...اینم به عنوان یادگاری پیش من میمونه.... راستی کیم کیوجونگشی...
کیو-بله؟!
-قضیه تصادف...نقشه بود...!
هیونگ-بابا..تو که این فرشته رو(اشاره به کیو)از عذاب وجدان کشتی...!
-هه هه عیبی نداره....در عوض وقتی فیلمتو به فنات نشون دادم کلی خندیدن...
کیو-چـــی!؟
-هه هه...مرسی..یونگسنگشی...اجراتونم حرف نداشت...خدافظ همتون...
جونگ-مرسی که رو قولت موندی... همه ی نگاها به سمت جونگمین برگشت...
نگین-هر چی باشه دوستیم.... خدافظ
**************************
دو روز بعد نگین به فروشگاه بزرگی برای خرید لباس رفت...لباسی رو انتخاب کرد روی صندلی نشسته بود و منتظر بود تا اتاق پرو خالی شه...چشمش به چندتاپسر افتاد که روبه روش بودن...چرا این شکلی بودن...اصلا صورتشون دیده نمیشد...
هیون به رو به روش اشاره کرد-نه!این همه جا هست...!
کیو-مطمئنید...دنبالمون نیست...؟!
یونگ-نه من مطمئن نیستم...شما باورد میکنید همه ی این دیدار ها انفاقی باشه؟!
 نگین از جاش بلند شد تا چرخی بزنه....انگار کسی ه تو اتاق پرو بود قضد نداشت بیرون بیاد... به سمت عقب برگشت...که شخصی بهش برخورد کرد و هرچی لباس دستش بود نقش زمین شد...
-ببیخشید..خانوم یزارین کمکتون کنم...
-نه ممنون...ایرادی نداره... سرشو بلند کرد...
-نگیــــن توئیی؟؟!
هیون-چی؟!نگین؟
کیو-اسمش که این نبود!
نگین با تعجب به پسره نگاه کرد....-آره من نگینم...اما....اما شما؟!
-چطور میتونی منو نشناسی؟!
-فارسی بلدی؟!
-نگین...منم..نیما!