تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

cry on my shoulder part 1

 

نویسنده:byul

سلااااااااااام بر اجی های خوشمل خوبین؟چه خبرا؟من؟منم خوبم
اول به خاطر غیبتم عرض کنم که رفته بودم مسافرت...اونم بدون میل خودم(اره جون خودت)
خوب اومدم با پارت اول داستانم امیدوارم خوشتون بیاد....اینجور که معلومه از تیزر که خوشتون اومده...
دفعه ی پیش گفتم بازم میگم تو این داستان شخصیت پسرای دابل اس خیلییییییی متفاوته واسه همین فکر کنم جالب باشه...امتحانش می ارزه....
و در اخر بحث زیبای کامنت...من شدیدا به انتقادات و پیشنهادادتون احتیاج دارم پس دریغ نکنین
راستی از همه به خاطر تبریکاتتون ممنونم...خیلی خوشحالم کردین
زیاد حرف زدم سرتونو درد اوردم
واسه تجربه ی دابل اسی متفاوت بفرمایین ادامههههههه
با صدای زنگ موبایل با وحشت از خواب بلند شدم...
_الو؟
_الو ...بیول
_چی شده؟
_رزوممو جا گذاشتم...تا یه ربع دیگه کسی که میخواد مصاحبه کنه میاد ...میتونی برام بیاری؟
_چی؟الان؟من باید برم سرکار
_خواهش میکنم...
_باشه سریع خودمو میرسونم
وگوشیرو قطع کردم....در حالی که قرقر میکردم بلوز شلوارمو پوشیدم،سویشرتم رو پوشیدم و سوار دوچرخم شدم...
حدود 10 دقیقه بعد جلوی رستوران بودم...به رستوران نگاه کردم و سوتی کشیدم و گفتم:واو یوجین نونت تو روغنه....جلوتر رفتم که متوجه جمعیت زیادی شدم که جلوی در رستوران حلقه زده بودن... رزومرو برداشتم و سعی کردم از بین جمعیت رد شم...تقریبا نزدیک در رستوران بودم که حس کردم یکی برگه ی رزومرو از دستم کشید...با تعجب برگشتم تا ببنیم کی اون رو گرفته...که با پسری قد بلند که عینک افتابی و کلاه صورتشو پوشونده بود مواجه شدم...
_اسمت؟
_اسمم؟بیول
با حرکاتی سریع و نرم روی کاغذ امضا کرد و اسمم رو کنار امضا نوشت و برگرو بهم برگردوند...متعجب از کارش به برگه ی رزومه نگاه کردم و گفتم:ببخشید اقا میتونم بپرسم چرا اینکارو با برگم کردین؟
با تعجب عینکشو دراورد و من تونستم صورتشو کامل ببینم...
_تو ازم خواستی برگرو امضا کنم
_من؟
_اره تو حتی اسمتم گفتی
حالا تازه متوجه شده بودم که چه بلایی سر رزومه ی یوجین اومده...ادامه داد:
_بهتره به پزشک روانشناس مراجعه کنی...من واقعا از داشتن طرفدارایی مثل تو متاسفم
چشمامو گرد کردمو با عصبانیت گفتم:چی؟طرفدار؟هه!مثل اینکه شما بیشتر از من به روانشناس نیاز دارین...نه لازم نیست ...میخوای من بگم چه مریضی داری؟خودشیفتگی...
و با سرعت از بغلش رد شدم اگرچه مستونستم فریاد های خشمگینانشو بشنوم...
وارد رستوارن شدم و مستقیم به جایی که یوجین نشسته بودم رفتم
_اومدی؟
_بیا اینم رزومت با یه امضای اضافی
_این امضا چیه؟
_یه ادم روانی جلوی رستوران امضاش کرد...توهم شهرت گرفته بودش...
_اشکالی نداره...به هر حال بیول جونم ممنون
_کیه که قدرمو بدونه؟
_اااااااا تو هم خودتو لوس نکن دیگه
از یوجین خداحافظی کردم و از رستوران اومدم بیرون...میخواستم سوار دوچرخم شم که دیدم یه ماشین مدل بالا در حالی که دل و رودش بیرونه کناره خیابونه...و دونفرم کنارش وایسادن و سگرمه هاشون تو همه...جلوتر رفتم و گفت:
مشکلی پیش اومده؟
یکیشون با ناراحتی گفت:ماشین پنچر شده و رئیس تا نیم ساعت دیگه یه جلسه ی مهم داره
به چرخا یه نگاهی کردم و گفتم:فکر کنم من بتونم درست کنم
هردوشون با خوشحالی گفتن:واقعا؟؟؟
منم سرمو به علامت تایید تکون دادم و مشغول کار شدم...حدود یه ربع بعد چرخ ها مثل اول شدن...
_خوب درست شد
یکی از اونا که فکر کنم رئیس بود اومد جلو و گفت:ممنون...واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم...
_کاری نکردم
_این لطفه شمارو هرگز فراموش نمیکنم...
و از جیبش یه کارت دراورد و بهم داد و گفت:اگر کاری داشتین حتما به من زنگ بزنید ...من تا جایی که بتونم کمکتون میکنم...
کارتو گرفتم و بهش نگاه کردم...روش بزرگ نوشته بود dsp ent
کارتو گذاشتم تو جیبمو از هردوشون خداحافظی کردم...
سوار دوچرخه شدم و با تمام سرعت به سمت محل کارم راه افتادم...وقتی رسیدم حدود 1 ساعت از وقت کارم گذشته بود...
_سلام رئیس...
_بالاخره اومدی؟
_ببخشید که دیر کردم
_تو اخراجی
_چی؟اما من...
_همین الان وسایلت رو جمع کن و برو.
در حالی که بغض سنگینی توی گلوم بود به سمت خونه راه افتادم...
در خونرو باز کردم و یوجین رو در حال خوردن ناهار دیدم
یوجین_قبول شدممممممممم...از دوهفته دیگه میرم سرکار
_مبارکه...
_چیزی شده؟
_نه...فقط...اخراج شدم...و لبخند تلخی زدم
_به خاطر من؟
_به خاطر هیچکی...به خاطر خودم....
و تمام قضیه ی پنچری ماشین رو براش تعریف کردم....
یوجین کارتو ازم گرفتو نگاهی بهش انداخت
_dsp?این یه شرکت سرگرمیه معروفه
_خوب که چی؟
_خوب برو درخواست کار بده
_منظورت چیه؟
_تو یه کمک بزرگ به رئیس یه شرکت بزرگ کردی...مطمئنن جایی واسه تو تو اون شرکت هست...
با حرفش به فکر فرو رفتم....
فردا صبح
از جام بلند شدم و بهترین لباسمو پوشیدم و به سمت شرکت dsp راه افتادم...
حدود 1 ساعت طول کشید تا به اونجا برسم...یه شرکت تقریبا بزرگ 3 طبقه...از یکی از کارمندا پرسیدم که اتاق رئیس کجاست و اون منو راهنمایی کرد....وارد اتاق رئیس شدم...با تلفن حرف میزد
_یعنی چی که مدیرشون استعفا داده؟باید یه درس حسابی بهشون بدم...
با دیدن من لبخندی زد و اشاره کرد که بنشینم و تماسو قطع کرد...
_خوشحالم دوباره میبینمت
_ببخشید مزاحمتون شدم
_خواهش میکنم....اسمتونو میتونم بدونم؟
_بیول
_بله بیول شی...میتونم کمکتون کنم
_راستش من میخواستم بپرسم میتونید به من یه کار بدین؟
_کار؟
کمی فکر کرد و گفت:میتونی مدیر برنامه باشی
_اما من تجربه ای ندارم
_کار خاصی نیست...فقط باید روی کارهای گروه نظارت داشته باشی و به من گزارش بدی...البته ممکنه برات سخت باشه
_منظورتون چیه؟
_خونه ای که برای کار میرید خونه ی یکی از گروههاییه که من ساپورتشون میکنم...گروه ss501...و راه اومدن با اونا یه کم سخته...
_اشکالی نداره...من سعیمو میکنم...
_پس از فردا میتونی بری...من سو یونگ شیک هستم...میتونی بهم بگی رئیس سو...
_بله....ممنونم رئیس سو
و هردو خندیدیم...
........................
_سلااااااااااااااااااام من اومدم یوجین
_سلام خوبی؟چی شد؟
_حدس بزن...
_کار گرفتی...؟
_ارههههههههههههههههه
_خوب چه کاریه؟
_مدیر برنامه ی یه گروهی شدم
_گروه؟؟؟
_اسمشو یادم نمیاد درست....یکی از گروهاییه dsp که ساپورتشون میکنه
_ss501?
_هی تو از کجا فهمیدی؟
با دستپاچگی گفت:خوب...چیزه
جلوی لب تابم  نشستم و اسم گروهو سرچ کردم...و درباره ی تک تک اعضا اطلاعاتی بدست اوردم
کیم هیونگ جون...کیم کیو جونگ...ها یونگ سنگ...پارک جونگ مین...و در اخر کیم هیون جونگ
کلمه ی کیم هیون جونگ رو نوشتم و اولین عکس رو باز کردم...به قیافش خوب نگاه کردم...انگار برام اشنا بود...
که ناگهان.......جیغ بلندی کشیدمممم
......
تمومییییییییییییییییددددد
نظر یادتون نره