تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

wish upon a star.part 13

 

نویسنده:rozhin

سلااااااااااااااااااااام به دوست جونیای خودم
خوفید؟؟خوشید؟؟سلامتید؟؟با مسابقه حال می کنید؟؟
من که خیلی از سوالاتون خوشم اومد مرسی که شرکت کردید...
به سوالایی اشاره کرده بودید که من تاحالا درباره شون فکر نکرده بودم..خیلی باحالن
فکر خیلی باحالیه تا وب رو از سوت و کوری دربیاریم
خوب اینم پارت 13 چه زود گدشت امسال تابستون واقعا محشر بود کلی دوست تازه و باحال پیدا کردم.....
برییییییییییییییییییییییید ادامه
این پارتو زیاد گزاشتم
راستی هستی اینم لینک اهنگا مال اوریل همه ش ف.ی.ل.ت.ر بود

queen of my hart

season in the sun

i have a dream
 
اهنگا مالwestlife هستش
بدوووووووووووووووووووووووید ادامه

wish upon a star

جولیا داشت رومانو تعریف می کرد و حوصله بقیه هم سر رفته بود که من گفتم
-ببخشید جولی یه سوال
جولیا با چشمای درشت سبزش بهم نگاه کرد و گفت بله؟؟
-اسم خرست چیه؟
-پانداست
-باشه اسمش چیه؟
هیونگ به طرفداری از من و این که حوصله ش سر رفته بود ادامه داد راست می گه اسمش چیه؟
جولیا رفت تو فکر و جواب داد نمیدونم
من گفتم خوب براش یه اسم انتخاب کن
ساموئل با خنده گفت روژین چه طوره اسم یکی از دوستای دیوونه ی من بود خیلی هم خپلی و بامزه درست شبیه اون پاندا بود
 من که کنار سام بودم یه لگد بهش زدم گفتم اوه ببخشید پای شما بود ساموئل به فارسی جواب داد دیوونه بودی و هستی و خواهی بود
پسرا از رفتار ما شوکه شده بودن هیون گفت شما دوتا چندماهه که باهم دوستین؟؟
من زدم زیر خنده و گفتم نمیدونم تو چه طور سام؟
ساموئل هم گفت تو رویاهات ببینی که من با تو دوست باشم
من خشکم زد گفتم اها پس اینجوریه و ادامه دادم
-ببخشید شما خودتون پا پیش کشیدید
-اره جان خودت.. شما پسرا همه تون مثل همید
-شما دخترا هم همه تون دیوونه اید بیچاره ما پسرا
هیونگ گفت این جمله رو باهات موافقم ما نسل خیلی بیچاره ای هستیم
ساموئل جواب داد
-از کم عقلی تونه
و کیو جونگ زد زیر خنده و گفت
-شما هم تو هر سنی باشید حاضر جوابای خوبی هستید
هیون گفت غیر از حاضر جوابی که کاری ندارید البته خرید و بهانه گیری بماند که بحث جداست
من زدم زیر خنده و ساموئل یه لگد حواله ی پای من کرد و گفت چند نفر به یک نفر؟؟
جونگی گفت راست میگه باید وایسیم رومینا بیاید تا برابر بشیم
سام جواب داد ولی رومینا اگه بیاید تازه میشیم دونفر
هیون گفت رومینا بیاد نابرابر میشیم اخه اندازه ی ده نفر حاضر جوابه ناراحت نباش
و زد زیر خنده منم خندیدم ولی این بار که ساموئل خواست لگد بزنه من جاخالی دادم و پاش خورد به دیوار بعد نگاه تندی به من کرد و گفت نوبت خنده های ماهم میرسه رامان جان
بعد به طرف اتاق رومینا راه افتاد هیونگ از فرصت بدست اومده استفاده کرد و گفت خوب از زیر خوابیدن با ما در رفتی
من هنگ کردم کیو گفت مگه ما شرطو بردیم؟
من جواب دادم نه هنوز از کجا معلوم برنده شده باشید؟
جونگ مین گفت خودتو نزن به کوچه ی علی چب
من گفتم یادم نمیاد شما برده باشید
هیون پاشد گفت بریم دیگه به اندازه کافی عیادت کردیم
پسرا بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن
همین که درو بستم پریدم تو اتاق رومینا و گفتم این جا چه خبره؟
جولی هم که هنوز تو مسئله ی اسم پاندا گیر کرده بود گفت پنی چه طوره؟
من گفتم  رومینا تو یه دفعه کجا غیبت زد؟رومینا گفت رفتم یه دوش گرفتم دیدم سر و وضعم طوری نیست که بتونم بشینم و تازه چرا سام رو اذیت می کنی؟
ساموئل که روی تخت رومینا بود با معصومیت گفت اره تازه با پنج نفر دیگه البته به غیر از یونگ سنگ راستی چرا اون پسره اینقدر کم حرفه؟
من شونه هامو بالا انداختم و گفتم شاید خجالتیه
رومینا گفت من دوست دارم یه هوایی بخورم تازه وقت ناهار هم نزدیکه میشه بریم بیرون؟؟
من گفتم اره منم حوصله ندارم بهتره بریم بیرون ولی رومی لباس گرم بپوش که دوباره تب نکنی رومینا گفت حواسم هست دکی
یه دفعه گوشی جولی زنگ خورد جولی گوشی رو برداشت و گفت سلام...............سلام جانی ...اره خوب خوبم .......ماما چه طوره ؟؟........اره
بعد گوشی رو داد به رومینا رومینا گوشی رو گرفت و گفت سلام.............بله ...خودم هستم شما هم باید پسرشون باشید........ممنون حال مادرتون چه طوره؟..خوبه ...........نه خواهش می کنم..بله ساعت پنج می بینمتون 
بعد گوشی رو قطع کرد وگفت بریم ناهار بخوریم
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ساعت چهار پنجاه و پنج دقیقه و سه ثانیه بود و ما توی حیاط مشترک نشسته بودیم و جولی هم بغل رومینا ساکت نشسته بود رومینا هم داشت کتاب می خوند همون کتابی که تو اتوبوس دستش بود من گفتم رومینا چی می خونی؟
-غرور و تعصب اینگلیسی
-ولی تو که قبلا خونده بودیش
- اره ولی دوست دارم دوباره بخونمش از خوندنش سیر نمیشم
ساعت پنج و یک دقیقه بود که به پسر قد بلند با موهای طلایی و چشمای سبز اومد جلوی حیاط وایساد خیلی خوش قیافه بود قیافش خیلی شبیه جولی بود جولی تا برادرشو دید پرید بغلش و گفت جانیییییی دلم واست تنگ شده
و پسره هم درحالی که خواهرشو می چرخوند گفت حالتون چه طوره پرنسس
رومینا کتابو بست و با اعتماد به نفس کامل از پله ها پایین رفت و گفت سلام شما باید اقای جاناتان باشید .............
پسره پرید تو حرفش و گفت خواهش می کنم منو جانی صدا کنید و شما باید رومینا باشید خوشحالم از اشناییتون و دستشو دراز کرد تا با رومینا دست بده
رومینا اول شوکه شد ولی دستشو جلو اورد و گفت منم همین طور
دابل اس یه دفعه اومدن بیرون هیون گفت ایجا چه خبره؟
جاناتان به کره ای جواب داد من برادر جولی هستم
دهن همه بازمونده بودو برای چند دقیقه همه اروم بودن.. رومینا سکوت رو شکست وگفت حال مادرتون چه طوره؟؟
-خوبه..پدر به من گفت که شما چقدر بهش کمک کردین واسه مراقبت از جولی خیلی ممنون
-نه خواهش می کنم جولی دختر خوبیه راستی من شما رو بهم معرفی نکردم ایشون برادرم رامان و این دختر خانم ساموئل هستن و این پنج تا هم گروهی هستن که من واسشون کار می کنم
وبعد پسرا رو معرفی کرد جاناتان رو به پسرا گفت
-صدای خوبی دارید چندتا از اهنگ هاتونو شنیدم
هیون جواب دادممنون
جاناتان به جولی گفت
-وقت خداحافظیه جولی باید بریم پدر کارمون داره جولیا سرشو پایین انداخت به رومینا گفت من نمی خوام برگردم
رومینا با مهربونی جواب داد جولی هر وقتی که خواستی می تونی منو ببینی من تا دو هفته دیگه اینجام
جاناتان جولیا رو زمین گذاشت تا با رومینا خداحافظی کنه
جولیا دستشو محکم پبچیده بود دور گردن رومینا و گفت فردا برمی گردم
رومینا با خنده گفت بعد از ساعت شیش اشکالی نداره
من گفتم جولی پس ما چی؟
جولیا پرید بغلم و گفت خداحافظ لامان
خندیدم و گفتم مراقب خودت باش
ساموئل زیر بغل جولی قلقک داد و گفت بالاخره اسم پاندهه چی شد؟
جولی گفت نمیدونم خداحاظ سام
من جولی رو گذاشتم زمین تا با پسرا خداحافظی کنه
دست اخر رومینا ساک وسایل جولی رو به جاناتان داد و جولی درحالی که بغض گرفته بودتش و دست جاناتانو گرفته بود رفتن
رومینا گفت دلم واسش تنگ میشه این چند روزه خیلی بهش عادت کرده بودم
هیون گفت نگران نباش وقتی ازدواج کنی خودت بچه دار میشی
رومینا انگار نه انگار که هیون این حرفو زده به طرف کتابش راه افتاد و کتابو برداشت وگفت شاید.....
از پله ها پایین رفت به طرف ساحل جونگی یه هیون گفت فکر کنم تو یه شب این دخترو اذیت نکنی خوابت نمی بره
هیون با قیافه ای متعجب بدون اینکه چیزی بگه رفت تو
همه رفتن تو ولی یونگ سنگ به طرف ساحل رفت
و فقط من و ساموئل موندیم من گفتم عجب روز عجیبی بود امروز ولی برادر جولی خیلی خوش تیپ بود
-اره قیافه ش با جولی عین سیبی هستش که از وسط نصف کرده باشن
-یونگ سنگ چرا اون طرفی رفت؟؟؟؟
دست سام رو کشیدم به طرف یونگ سنگ  و رومینا راه افتادیم که وایساده بودن  ساموئل دست منو کشید و گفت حتما باید از هرکاری سردر بیاری بیا اینور بابا
دست منو کشید و کشان کشان برد به طرف سوئیت
من داد زدم سام شونه م درد گرفت اخ ارومتر
سام دست منو ول کرد و گفت بریم دوچرخه سواری؟؟؟
و بعد دست مو دوباره کشید من جوب دادم سام ارومتر دستم از جا در اومد
-ارومتر پسر بد عنق عوضش از بودن با یه دختر خانم متشخص لذت ببر
-ببخشید این دختر خانمی که گفتید کجا هستن
-چشماتم مشکل داره باید عین پیرمردها عینک بذاری
-سااااااااام یه لحظه وایسا
از راه ساحلی بیرون اومده بودیم  و داشتیم به قسمت اسفالت میرفتیم که پیست اونجا بود من دست سام رو کشیدم و سام عین یویو تعادلش بهم خورد نزدیک بیفته با عصبانیت گفت معلومه چته؟؟
امروز سومه و فردا چهارم تولد رومیناست باید فردا زود برگردیم......
-معلومه چی می گی؟حالت خوبه؟
-فردا بازدید از شهره ما رو هم می برن عصر برمی گردیم باید برنامه ریزی کنیم -که کی جشن رو شروع کنیم
-باشه ولی میشه بریم دوچرخه سواری؟؟
-از دست تو ساموئلا
سام یه لبخند تحویلم داد به راه رفتن ادامه دادیم که یه دفعه هیونگ جلومون سبز شد چشمای شیطونش داشت برق میزد گفت
-کجا با این عجله
جونگ مین از پشت سرش پیداش شد و گفت
-بازم شماها که باهمید
من جواب دادم
-داریم میریم پیست دوچرخه سواری مگرنه سام؟
هیونگ خندید گفت باما بیاید گیم سنتر هتل بدوئید خوش میگذره
وقبل از این که ما بتونیم جواب بدیم هیونگ بازوی منو کشید و گفت لازم نیست بگی اره از چشمات معلومه که دوستداری
به طرف هتل راه افتادیم هیونگ و جونگ مین خیلی باحال بودن همش به هم می پروندن
تو لابی هتل پسرا معطل شدن تا به چند نفر امضا بدن بعدشم دوباره باما راه افتادن  به طرف گیم سنتر
وقتی به اونجا رسیدیم من نمی تونستم نفس بکشم یه سالن خیلی خیلی بزرگ بود با کلی وسایل بازی و بازی های ویدوئی و بولینگ و بیلیارد و....
هیونگ گفت
-چه باحال از چی شروع کنیم؟
جونگ مین گفت اونور
هیونگ گفت باشه به طرف خانمی رفت که اونجا بود تا سکه بخره خلاصه دوساعت تمام با جونگ مین و هیونگ تو اون مرکز بازی ول گشتیم و کلی مسخره بازی دراوردیم و بالا پاییین پریدیم و دست اخر من و جونگ مین بولینگ بازی کردیم
جونگ مین درحالی که یه توپ برمی داشت گفت
-حالا نشونت میدم
و توپو پرت کرد به طرف چوبا و بنگ خورد بهشون و فقط یکی  موند
این اخرین شانس من بود اگه همشو میزدم با جونگ مین مساوی می کردم توپو برداشتم یه نفس عمیق کشیدم و پرتش کردم و بنگ خورد به همه و همه ی چوبا افتادن
از خوشحالی یه متر پریدم هوا هیونگ گفت
-داداشی کارت عالی بود بزن قدش
و دستشو بالا اورد منم محکم کوبیدم به دستش و گفتم ما اینیم دیگه 
باورم نمی شد هیونگ به من گفته بود داداشی وای عذاب وجدان داشتم از این که دروغ گفته بودم شاید میدونستن من دخترم؟
وای داشتم دیوونه می شدم
از گیم سنتر اومدیم بیرون هیونگ گفت بریم بستنی بخریم و بعد برگردیم؟
من گفتم بهتره یه چیز گرم بخریم چون هوا بیرون سرده
جونگ مین گفت رامان راست می گه بهتره کاپوچینو بخریم
من گفتم ولی من شیر قهوه می خوام
هیونگ گفت اصلا  یه کاری گروه ما کاپوچینو خورن و شما چی؟
سام جوا داد ما شیر قهوه می خوایم
-باشه پس من می گم پنج تا پودر شیر قهوه بده و پنج تا کاپوچینو هر کی از هرچی که خواست برداره چه طوره؟سفارش میدیم که بیارن تو اتاق
جونگ مین گفت با بیسکویت وانیلی هیونگ لطفا
هیونگ به طرف کافه ی هتل رفت تا سفارش بده ما هم منتظرش بودیم تو این فاصله چند نفر از جونگ مین عکس و امضا گرفتن
بالاخره هیونگ بعد از  هفت دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه برگشت و گفت تا یه ربع دیگه میارن دم در بهتره برگردیم تا وقتی قهوه رسید خودمون حضور داشته باشیم
از هتل اومدیم بیرون به طرف راه ساحلی راه افتادیم تو راه تقریبا همه اروم بودن ولی تو نیمه های راه جونگ مین سکوت رو شکست و گفت خوب بهتره یه کم اهنگ بخونیم هیونگ شروع کن
هیونگ شروع کرد به خوندن love like this
اهنگ که تموم شد من گفتم تا کنار سوئیت مسابقه
و جونگ مین گفت هرکی ببازه باید بقیه رو بستنی مهمون کنه البته فردا
با شمارش هیونگ همه شروع به دویدن کردیم اول جونگ مین بود بعد من بعد سام و بعد هیونگ بعد از دوقیقه رسیدیم و  جونگ مین اخر شد چون یه بار برای این که تنگ نفس شده بود وایساد 
من روی سکو نشستم و داشتم تند  تند نفس می کشیدم رومینا از سوئیت اومد بیرون و گفت حالتون خوبه؟
من بریده بریده جواب دادم ا...ب
رومینا رفت تو با بطری اب معدنی برگشت و چندتا لیوان هم دستش بود
اون اب به نظرم خوشمزه ترین ابی بودکه تا حالا خورده بودم
هیون با کیون جونگ اومدن بیرون هیون گفت اینا چه شونه؟
جونگ مین گفت هیچی بابا مسابقه ی دو گذاشته بودیم
یه دفعه یه مرده با سینی بزرگ جلومون ظاهر شد و گفت اقا اینم از شفارشتون هیوگ سینی رو گرفت و انعام مرده رو داد
رومینا سینی رو از هیونگ  گرفت و گفت معلومه شما کجایید؟
من که نفسم جا اومده بود گفتم رفته بودیم گیم سنتر خیلی خوش گذشت
رومینا سینی رو گذاشت زمین و گفت باشه حالا بیایید قهوه بخورید تا سرد نشده
همه دور سینی نشستن کیو جونگ یونگ سنگو  صدا کرد و خلاصه هشت نفر شروع به خورد کردن البته همراه بیسکویت وانیلی
من گفتم رومینا یادته یه بار تو قهوه ی پسر خالمون فلفل ریختی؟
رومینا سرشو تکون داد و گفت از اون روز به بعد دیگه چیزی از من قبول نکرد ولی قیافه ش یادته؟
-اره تازه چه اسراری هم داشت که تا اخرشو بخوره
رومینا باخنده ادامه داد اره از چشماش اب میومد ولی ول کن نبود
هیون گفت میشه به زبونی حرف بزنید که ما هم بفهمیم؟
رومینا با خنده گفت هیچی یه بار تو لیوان پسر خالمون فلفل ریختم
هیون گفت چرا ؟مریض بودی؟
من جواب دادم نه چون رومینا داشت قهوه درست می کرد اینم هی میومد می گفت شکرش خوب باشه و زیاد داغ نباشه خلاصه اذیت می کرد اونقدر که رومینا دوبار براش قهوه درست کرد و دست اخر رومینا یه مشت فلفل ریخت تو لیوانش و بیچاره اینقدر قیافه ش بامزه شده بودتازه می خواست  همه رو بخوره
جونگ مین گفت بیچاره ی پسرای تو فامیل ....
رومینا جواب داد تقصیر خودشون بود سربه سر میذاشتن منم جواب میدادم یه چیز خیلی نرماله
من با خنده گفتم یه بار پسرعموم رو سه ساعت تو اتاقش زندانی کرد بعدش کلید انداخت تو دستشویی و بیچاره عموم اینا رفتن قفلساز اوردن
پسرا یه جوری به رومینا نگاه می کردن انگار از کره ی مریخ اومده و رومینا هم داشت با بی تفاوتی قهوه شو فوت می کرد
هیون گفت این یکی چه گناهی داشت؟
-منو جلوی بقیه مسخره کرد منم این کارو باهاش کردم
هیونگ گفت چقدر شما کینه ای بودید من گفتم اخه غیر رومینا بقیه ی فامیل همه پسر داشتن واسه همین عین موش و گربه همو اذیت می کردن و رومینا هم که کم نمیاورد
هیون گفت پس حس جواب گوییشون تو اون زمان تقویت شده چه جالب
رومینا یه لبخند تحویل هیون داد و گفت بالاخره اون مغزت به کار افتاد راستشو بگو چقدر فکر کردی؟
رومینا یه قلب دیگه از قهوش خورد چون لیوانش خیلی بزرگ بود بعد به من گفت حالا خوش گذشت؟
سام جوا داد اره محشر بود خیلی خوش گذشت دوساعت تمام بازی کردیم
منم با سر حرفای سام رو تایید می کردم و همزمان داشتم بیسکوییت می خوردم 
من گفتم رومینا جولی فردا برمی گرده؟
-اره فکر کنم تا وقتی که اینجا باشیم بیاد و سر بزنه
-من که دلم  واسش تنگ شده
-اره منم
بعد اخرین قلب قهوه شو خورد و به ساعتش نگاه انداخت و گفت ساعت هشته من که دیگه شام نمی خوام شما چی؟
همه سرشونو به علامت منفی تکون دادن و رومینا جواب داد پس شب چی کار کنیم؟
من گفتم وسط وسط چه طوره؟
رومینا گفت حرفشم نزن تازه توپ نداریم
هیونگ گفت وسط وسط چیه؟
من جوابیدم
-باید دونفر وایسن و بقیه رو که تو وسط بازی هستن با توپ بزنن و اونایی که وسطن هر دفعه باید در جهت مخالف توپ حرکت کنن و بازی تا وقتی ادامه پیدا می کنه که یک نفر بمونه و اون یه نفر باید هفت دور بدون این که توپ بهش بخوره بیاد و بره اگه موفق بشه دوباره همه ی شرکت کننده ها می تونن برگردن به بازی خوب چی می گین؟
هیونگ گفت ما پایه ایم مگه نه؟
بقیه ی پسرا با سر تایید کردن رومینا که دست به سینه وایساده بود گفت توپ چی؟
جونگ مین گفت ما توپ داریم خوب شروع کنیم؟
من گفتم منو  رومینا توپ میندازیم و بقیه وسطن جون مین میشه توپ رو بیاری؟
جون مین بلند شد که توپ بیاره ماهم بلند شدیم تا از سکو بریم روی شنا هوا هنوز روشن بود
من رومینا دوطرف ویسادیم و برای پسرا توضیح دادیم وقتی همه فهمیدن بازی شروع شد با اولین ضربه هیونگ سوخت و با پنجمی جونگ مین با دهمی کیو و یازدهمی ساموئل و پونزدهمی یونگ سنگ و با بیستمی هیون که از هفت شماره تا شماره ی سه شو تونسته بود بره
این بار منو رومینا رفتیم وسط البته بقیه هم بودن این بار هیونگ و هیون توپ رو می انداختن خلاصه من و رومینا که بازیکن های حرفه ای بودیم مونده بودیم در قسمت اخر پاس هیفدهم من با یه جاخالی جانانه پریدم اونور زمین اما هیونگ درست به موقع توپ رو پرت کرد و خورد بهم منم با بدخلقی از زمین رفتم بیرون و پیش بقیه ویسادم فقط رومینا مونده بود اونم عمرا می سوخت یعنی ما باید تا صبح بازی می کردیم پاس اول تا پنجم خیلی نزدیک بود که گل شه پاس شیشم از کنار گوش رومینا رد شد و هفتم رو که هیون زد وبه قصد کشت بود خورد به پای رومینا و ما باختیم
خلاصه پنج بار دیگه هم بازی کردیم ولی این لحظه ی حساس تو دفعه ی اخر بود که وقتی رومینا می خواست جاخالی بده پاش پیچ خورد و افتاد روی یونگ سنگ و باهم خوردن زمین خوب تو این لحظه ما ثانیه ای برسی می کنیم چون حساسه
ثانیه اول رومینا و یونگ سنگ همو نگاه می کردن
ثانیه ی دوم رومینا لبخند زد   ثانیه ی سوم یونگ سنگ هیچ واکنشی نشون نداد ثانیه ی چهارم رومینا از روی یونگ سنگ بلند شد
ثانیه ی پنجم رومینا دست یونگ سنگو گرفت تا کمکش کنه بلند شه
و ثانیه ی شیشم من و سام شبیه علامت تعجب بودیم
هیونگ گفت حالتون خوبه؟
رومینا لبخندی زد و گفت اره ممنون فکر کنم واسه امشب بسته