تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 16

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.......

دیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیدین؟؟؟؟؟؟؟.....تیزر داداشم اومد......وای خیلی خوشکل بود......خه خه خه....خواهرم داره خودشو میکشه.....وای خیلی جیگر بوووووووووووووووووووووووود........کاش زودتر البومش بیــــــــــــــــــــاد

خب.....خوبید؟....من باز هم برگشتم....ببخشید دیره...به خدا امروز خیلی سرگیجه داشتم... صبح هم باز بیمارستان بودم ، ولی به عشق شما ها اومدم....زیاد نیست ...ولی از هیچی بهتره.... شنبه میام و جبران میکنم...ببخشید که جواب نظرات رو نمیدم.... حالم یه کم بهتر بشه میجوابم.....

بچه ها یکی تو پست قبلی به اسم w برام کامنت گذاشته....من هرچی سعی کردم بفهمم این چی میگه نفهمیدم.... این احتمالا از فضا اومده داره...برید ببینید اگه فهمیدید واسم ترجمه کنید......

یه چیز دیگه در مورد اون خاطره که نوشتم...خیلی هاتون پرسیدین که اون خانومه متوجه نشد شوهر من ایرانی نیست.....بچه ها من بهش گفتم شوهرم کره ایه و بعد از به دنیا اومدن بچه قراره برم پیشش..... من جزییات رو کامل نگفتم.....

خب دیگه برید بخونید.....بــــــــــــــــوس

یونگ سنگ دست پیول رو کمی فشار داد ، ولی دیگه نتونست بایسته....زانوهاش خم شد و روی زمین افتاد... 
پیول خیلی سریع زیر بغلش رو گرفت  اما نتونست سنگینی بدن یونگ رو تحمل کنه....جیغ بلندی کشید و کنار بدن بی جون یونگ سنگ روی ساحل نشست......
.
همه دور اتیش نشسته بودن و حرف میزدن...با شنیدن صدای جیغ پیول همه به سمتشون برگشتن...یونگ سنگ روی زمین افتاده بود.... یوهی اولین کسی بود که سمت یونگ سنگ دوید و پشت سرش بقیه رفتن......
یوهی روی زمین نشست و یونگ سنگ و به شدت تکون داد... بدنش سرد شده بود....
یوهی-: یونگ سنگ....یونگ سنگ....چی شدی...؟؟؟...سوپیول چی شد؟؟
پیول با وحشت به یونگ سنگ خیره بود و از شدت ترس به سکسکه افتاده بود...به یوهی نگاه کرد و با لکنت گفت.....
-: من... م...نم..می دون..م.....افت....اد....
یوهی دوباره یونگ سنگ رو صدا زد اما اون تکون نمیخورد...پسرها رسیدن و با همدیگه یونگ سنگ رو بلند کردن و به ویلا بردن.... همه رفته بودن و فقط پیول مونده بود که هنوز نتونسته بود تکون بخوره... دستش رو روی سینه اش گذاشت سعی کرد که بلند بشه.... مگه چیکار کرده بود که یونگ سنگ اینجوری حالش بد شده بود....؟؟؟.... چرا هر وقت با هم بودن اینجوری میشد....؟؟....
بلند شد و در حالی که تلو تلو میخورد به سمت خونه رفت.... در رو باز کرد و داخل شد... کسی توی سالن نبود...کنار پله ها رفت و بالا رو نگاه کرد....صدای بچه ها رو میشنید ، اما جرات نمیکرد بالا بره....به دیوار تکیه داد و اروم اشک میریخت....
صدای قدم های یه نفر رو شنید که از پله ها پایین میومد...سرش رو بلند و کرد و هیونگ رو دید که داره با تلفن صحبت میکنه.... با نگرانی نگاهش کرد و منتظر بود که یه چیزی بگه....هیونگ تلفن رو قطع کرد و به پیول نگاه کرد.....
هیونگ-: تو حالت خوبه؟؟.....
پیول نگاه گنگی به هیونگ انداخت و سرش رو تکون داد...حتی نمیدونست چه حسی داره...خیلی اروم زیر لب زمزمه کرد...
-: یونگ سنگ.....
هیونگ-: زنگ زدم به دکتر...تا چند دقیقه دیگه میاد...یشه بپرسم چه اتفاقی افتاد...؟؟؟
-: به خدا من نمیدونم..... داشتیم حرف میزدیم.... راجع به جی یون ازم سوال پرسید.....
هیون-: جی یون؟؟؟؟
پیول و هیونگ هر دو به بالای پله ها نگاه کردن و هیون جونگ رو دیدن که با عصبانیت بهشون نگاه میکنه...از پله ها پایین اومد و سمت پیول رفت...اما هیونگ جلوشو گرفت و گفت....
-: اروم باش هیون...پیول هیچ تقصیری نداره.....
صداشو پایین اورد و توی گوش هیون گفت....
-: اون هیچی نمیدونه.....هیون خواهش میکنم.....
پیول به دیوار تکیه داده بود و سرش پایین بود... هیون کمی با عصانیت نگاهش کرد و ولی به خاطر هیونگ کمی اروم شد....
هیون-: باید باهاش حرف بزنم.....تو برو پیش یونگ سنگ.....
هیونگ هر کاری کرد نتونست جلوی هیون رو بگیره...
هیون بازوی پیول رو گرفت و اونو دنبال خودش کشید...توی یکی از اتاق ها رفتن و در رو پشت سر خودش بست....هیونگ با ناراحتی به اون دوتا نگاه کرد و سرشو خاروند....
-: ای خدا .....تازه بدبختی هامون تمام شده بود....
جونگ مین هم پایین اومد و کنار هیونگ ایستاد.....
جونگ-: هیون کجا رفت...؟؟؟...نفهمیدی جریان چیه؟
-: پیول گفت یونگ سنگ  راجع به جی یون ازش سوال پرسیده...ولی نگفت چی!!....هیون بردش تو اتاق....
-: اون بیچاره هیچی نمیدونه....هیون نباید اونو مقصر بدونه....
همون موقع صدای در بلند و جونگ مین در رو باز کرد .....دکتر بود...با راهنمایی جونگ مین و هیونگ به طرف اتاق یونگ سنگ رفتن.......
.
هیون، پیول رو توی اتاق هل داد و در رو بست....پیول بازوشو گرفت...به خاطر فشار دست هیون کمی درد گرفته....با گریه نگاهش کرد....
پیول-: چی از جونم میخوای؟!؟
-: من.....؟؟... تو چی از جون اون برادرت میخوای؟.... تا دیوونه اش نکنی نمیشینی....چه بلایی سرش اوردی؟؟؟
-: من کاری نکردم..... چرا نمیفهمی.....
-: پس چرا هر وقت با تو تنها میشه حالش بد میشه...؟؟...چی بهش گفتی.....
پیول روی صندلی نشست و صورتش رو با دست پوشوند.... خیلی اروم گریه میکرد...هیون میدونست که زیاده روی کرده...از توی جیبش یه دستمال بیرون اورد و جلوی پیول زانو زد....دستش رو کنار زد و اشک هاش رو پاک کرد..... مردمک چشم پیول میلرزید و اشکاش بدون وقفه پایین میریختن....هیون کمی بهش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.....
-: من فقط نگران یونگ سنگ هستم.... تو این چند هفته ای که تو برگشتی اندازه ی تمام این چند سال بهش استرس وارد شده.... اینقدر شرایط رو براش سخت نکن......
-: مگه من چیکار کردم....؟؟...خودش پرسید.....خودش خواست که اون عکس رو ببینه.......
هیون با تعجب نگاهش کرد و گفت...
-: کدوم عکس؟....چی میگی...
-: ما داشتیم راه میفتیم..... خودش در مورد مربیم ازم سوال کرد....
-: مربی؟!!
-: سو جی یون دیگه......
حالت نگاه هیون عوض شد و اب دهانش رو قورت داد.....سعی قیافه رو عادی بگیره...بلند شد و کنار پیول نشست.....
-: میخواستی عکسش رو بهش نشون بدی....؟؟
-: اره...خودش خواست ببینه....
-: دید؟؟؟
-: نمیدونم....فکر نکنم....قبل از اینکه ببینه افتاد....شاید هم دید....نمیدونم..... اینقدر مهمه؟؟....یعنی به خاطر اون عکس حالش بد شده؟....اخه مربی رقص من چه ربطی به اون داره؟؟..... اون از چیز دیگه ای ناراحته.... تقصیر من نیست.....
هیون دیگه هیچی نگفت...ای کاش میتونست از پیول عکس جی یون رو بگیره ولی هیچ بهونه ای نداشت..... صدای نفس های بلند پیول توی گوشش میپیچید.... به اندازه ی کافی بهش سخت گرفته بود ..دیگه ادامه دادنش درست نبود....
کمی دیگه در سکوت گذشت....پیول اشک هاشو پاک کرد و بلند شد....
پیول-: میخوام یونگ سنگ رو ببینم....
هیون دستش رو گرفت و ازش خواست که بشینه....
-: الان نه.....دکتر رفته پیشش.....بشین....
صدای در بلند شد و یوجین و گیشا هر دو باهم وارد اتاق شدن... با نگرانی به پیول نگاه میکردن.....
یوجین-: حالت خوبه؟؟
پیول-: من خوبم......یونگ سنگ.....؟؟
گیشا-: دکتر بهش سرم زده.....فشارش پایین افتاده.... یه دفعه چی شد....
پیول-: نمیدونم.....
دوباره نشست و سرش رو پایین انداخت...هیون شونه ی پیول رو فشار داد و گفت....
-: من میرم بالا....حالش که بهتر شد خودم صدات میکنم..... فعلا همین جا بمون.....
رو به یوجین و گیشا کرد و گفت.....
-: شما پیشش باشید.....
و اتاق خارج شد...بعد از رفتن هیون دخترا پیش پیول نشستند و سعی کردن که ارومش کنن....
گیشا-: باز دعواتون شد؟!
یوجین-: مگه قبلا دعوا کردن؟؟
گیشا-: تا دلت بخواد...... چیزی بهش گفتی که حالش بد شد؟؟
پیول-: نه .. نه ... نـــــه.....حالا باید به شما جواب پس بدم....؟؟؟؟؟ من هیچ کاری نکردم...... هیچی......
یوجین-: باشه بابا.....اروم باش.....
همون موقع صدای زنگ موبایل پیول بلند شد...موبایل رو از توی جیبش بیرون اورد و به شماره و اسم تماس گیرنده نگاه کرد .....غیر از گیشا ، یوجین و پیول از دیدن اسمی که روی صفحه ی موبایل خودنمایی میکرد متجب شدن....دیگه انتظار این یکی رو نداشتن........
.

ناله ای کرد و کمی تکون خورد...حس کرد که انگشت هاش خیس شده....سرش رو برگردوند و یوهی رو دید که سرش رو روی تخت گذاشته و اروم خوابیده..... سعی کرد بلند شه ... اما تمام عضلاتش درد میکرد...گردنش رو ماساژ داد و هر جوری که بود بلند شد......دستش رو از زیر سر یوهی برداشت....قطرات اشکش روی دستش چکیده بود....سعی کرد به یاد بیاره که چی شده بود...به رو به روش خیره شد...چه اتفاقی افتاده بود؟؟...سوپیول....داشتن با هم قدم میزدن و جی یون....پیول میخواست عکسش رو نشونش بده....دستش رو روی سرش گذاشت...عکس رو دید؟؟....چیزی یادش نمیومد....یوهی کمی تکون خورد...یونگ سنگ بهش نگاه کرد و اروم نوازشش کرد .....
یوهی یه دفعه از جا پرید و با وحشت به یونگ سنگ خیره شد.... از اینکه میدید بیدار شده خیلی خوشحال بود....تمام شب رو بالای سرش بیدار نشسته بود.....بلند شد و کنارش نشست... یونگ سنگ خندید و دستش رو کنار گونه ی یوهی گذاشت و گفت......
-: من حالم خوبه......
یوهی در حالی که اروم گریه میکرد ، لبخندی زد سمت یونگ سنگ رفت....اونو توی اغوش گرفت و فشار داد....یونگ سنگ هم سرش رو به شونه ی یوهی تکیه داد و اروم گردنش رو بوسید......
یوهی-: ممنون.....مرسی که خوب شدی.....داشتم دیوونه میشدم.....
-: اروم باش....من حالم خوبه....عزیزم گریه نکن.......
یوهی رو از خودش جدا کرد و صورتش رو توی دست گرفت...بهش خیره شد....یوهی جای خالیه جی یون رو براش پر کرده بود... اما هیچ وقت اون عشقی رو که نسبت به جی یون داشت نتونسته بود با یوهی تجربه کنه..... اما با این حال دوستش داشت...یوهی براش یه ارامبخش قوی بود....هنوز کمی سرگیجه داشت ..اما خم شد اروم یوهی رو بوسید.... دستهاش دور یوهی حلقه شد...میخواست لحظه لحظه اش رو توی ذهنش ثبت کنه.....
ازش جدا شد و به چشم های بسته و مژه های خیس یوهی نگاه کرد....ارزو میکرد زیر این پلک ها چشم های جی یون رو میدید.....اما اون یوهی بود......نفس عمیقی کشید و گفت.....
-: پیول کجاست.....؟؟....
یوهی لبخندی زد و گفت.....
-: خیلی نگرانت بود....دیشب بعد از اینکه دکتر رفت اومد پیشت و کلی گریه کرد.... یه چیزایی زیر لب میگفت که من نفهمیدم..... بعد از اینکه با یوجین از اتاق رفتن دیگه ندیدمش....
-: تقصیر اون نبود......من خودم سرگیجه داشتم....باید ببینمش....
-: این رو به باید به بقیه هم بگی....همه فکر میکنن دوباره دعواتون شده......
یونگ سنگ از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد... خواست بلند شه که سرش کمی گیج رفت... یوهی دستش رو گرفت و گفت.....
-: فعلا نباید بلند بشی....... اول صبحانه بخور...بشین برم برات بیارم.....
-: باید پیول رو ببینم....
-: میرم تو اتاقش....اگه بیدار بود صداش میکنم....تکون نخوری ها...
یوهی بلند شد و از اتاق بیرون رفت.....همزمان با اون یوجین با وحشت از اتاق بیرون اومد و با ترس اطرافش رو نگاه کرد..... یوهی سمتش رفت و گفت...
-: یوجین....حالت خوبه؟؟
-: یوهی....چیکار کنیم...؟....سوپیول.....
-: اتفاقی افتاده؟؟.....
یوجین نمیدونست چیکار کنه.... در حالی که صداش میلرزید گفت....
-: سوپیول رفته.......................


>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

پردیس کجا در رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نظر فراموش نشه که اون دنیا با من طرفی......بــــــــــــــــوس



نمایش نظرات 1 تا 30