تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep10 and i am backkkkkkkk

 

نویسنده:fati khanoomgol

سیلااااااااااااااااااااااام به همه دوستای گل خودم خوفییییییییییییییییییییییییین؟؟؟

وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود!!خیلی خیلی زیاد دلم براتون تنگ شده بود...منو که یادتون نرفته هااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟

منو میشناسین؟؟؟بابا منم دیگه...خانم گل...یدونه خانم گل که بیشتر نداریم...داریم؟؟؟هه هه

ببخشید که یه مدت طولای نبودم...زمانش از دستم در رفته فک کنم نزدیک به دوماهه که نبودم...دقیق نمیدونم...

راجع به این دو ماه نپرسین که انقدر تو این دو ماه بهم سخت گذشته نمیخوام یادم بیارمشون...اما این آخرا خیلی خوشحال و سرحال بودم..چون دانشگاه قبول شدم...اونم زبان  رشته مورد علاقم...تا همین امروز صبحم قرار بود که برم واسه ثبت نام...اما...مامان جون لطف کردن و گفتن که دوست ندارن من زبان بخونم بنابراین نمیذاره من برم زبان...البته هنوز معلوم نیست...شاید دوباره راضی شد...دعا کنین راضی شده وگرنه باید یک سال دیگه هم بمونم...هییییییییییییییی

خوب حالا از این حرفا بگذریم...دلم برای تک تکتون تنگ شده بود...ببخشید که من گاهی جواب اس بعضیاتون رو نمیدادم...اخه یا شارژ نداشتم یا اینکه کار داشتم و بعدش میدیدم که چند ساعت از روش گذشته بود!!!

داستانم رو که یادتون نرفته؟؟؟اگه یادتون رفته باشه هم حق دارین...من بازم معذرت میخوام...

داداشم اصلا نتم رو وصل نمیکنه..الانم که میبینین اومدم با نت گوشی اومدم...و سر یک هفته دوباره قطع میشه..اما نگران نباشید دیگه نیمذارم اینطوری قطع شه همین طوری با نت گوشی میام!!!قول میدم...

خوب حالا برین سراغ داستان...کم نیست اندازش خوبه...ببخشید این مدت انقدر سرم شلوغ بود حتی فرصت نداشتم داستان بنویسم...

نقطه  اوج داستان یادتون نره...

خیلی دوستتون دارم...بوووووووووووووووووس


باز هم تنها بود...انگار که این تنهایی عین بختک روی زندگیش افتاده بود...گوشه اتاقش رو نگاه کرد...تمام خاطرات چند سال پیشش رو که براش شیرین ترین خاطره ها بودن اونجا جمع کرده بود...نمیخواست دوباره با دیدنشون یاد گذشته ها بیفته..نگاهش رو از اونجا گرفت و به پنجره نگاه کرد...آسمون از پشت پنجره منظره دیگه ای داشت...انگار هوا غبارآلود و گرفته بود..درست مثل دلش...آه بلندی کشید...اما خودش هم نمیدونست به خاطر کدوم یکی از دردای توی دلش داشت آه میکشید...دوباره صداها بلند شد...هنوز پاشون رو خونه نذاشتن بازم شروع شد...دیگه داشت از این زندگی نکبت بار خسته میشد...دلش میخواست از اونجا بره...بره جایی که دیگه هیچ کس نتونه پیداش کنه...جایی که دلش آروم بشه...چشماش رو بست..قطره های اشک انگار که دوباره با چشماش آشتی کردن...مدتها بود که دیگه اشکی برای ریختن نداشت اما حالا...دوباره قطره های اشک رو روی گونه هاش احساس میکرد...یه لحظه گرمی دستی رو روی صورتش حس کرد...انگار که کسی داشت اشکاش رو پاک میکرد..چشماش رو باز کرد اما  چیزی که دید هیچ بود و هیچ...اما اثری از اشکای روی گونش نبود..از جاش بلند شد و تموم اتاقش رو گشت اما کسی اونجا نبود...شاید خیالاتی شده بود...اما عطر خاصی توی اتاق پیچید که توی تمام وجودش رخنه کرد..عطری که براش ناآشنا بود..

***

زنگ تلفن اونو به خودش آورد و از افکارش جدا کرد..حوصله جواب دادن نداشت بنابراین منتظر شد انقدر زنگ بزنه تا قطع شه اما نه..مثل اینکه دست بردار نبود...دوباره زنگ زد...3باره و در آخر پدرام با بی حوصلگی گفت:

-بله؟

صدای نازک و پر از عشوه ای گوشهای پدرام رو نوازش کرد...

-سلام...پسرخاله...خوبی؟

پدرام با شنیدن صدای آرتمیس به شدت متعجب و عصبی شد...اما سعی کر د خودش رو کنترل کنه بنابراین با لحن سردی گفت:

-سلام..بفرمایین..

-فکر کنم حالت رو پرسیده باشم!

-گمون نمیکنم حال من ربطی به شما داشته باشه....

 میخواست گوشی رو قطع کنه که آرتمیس با لحن مظلومی گفت:

-قطع نکن پدرام...خواهش میکنم...

پدارم ناخودآگاه دوباره گوشی رو روی گوشش گذاشت..

-صدامو میشنوی؟

-حرفت رو بزن...

-ممنون که قطع نکردی...

چند دقیقه ای تنها حرفی که بین آن دو رد و بدل شد سکوت بود و سکوت...فقط صدای نفسهای آنها در هم گره میخورد...بالاخره بعد از چند دقیقه آرتمیس شروع کرد:

-میدونم که ازم دلخوری...میدونم که در حقت خیلی بدی کردم...اما ...اما به خدا....

-اما چی؟

-اما من دوستت دارم...از همه اتفاقاتی که توی گذشته افتاده واقعا متاسفم..من...من واقعا نمیخواستم اونطوری بشه...

-تو نمیخواستی به من  خیانت کنی اما کردی....تو نمیخواستی منو تنها بذاری اما گذاشتی...تو نمیخواستی احساسات منو به بازی بگیری اما گرفتی...تو نمیخواستی غرورم رو زیر پاهات له کنی اماکردی...تو نمیخواستی دلم رو ریز ریز کنی اما کردی...

-تو رو خدا بذار منم حرف بزنم...

-بذارم حرف بزنی که دوباره منو خر کنی؟نه...بهتره خوب گوشاتو باز کنی...من دیگه اون پسر بچه 18 ساله نیستم که تو عشق اولم باشی و من انقدر احمق باشم که چشمام رو روی هر چیزی ببندم...تو یه بار فرصت داشتی عشق منو قبول کنی...اما نتونستی ازش استفاده کنی!!من انقدر برای خودم غرور و شخصیت دارم که دختری رو که یه بار باهام بازی کرده رو دوباره به دلم راه ندم!

اینو گفت و گوشی رو قطع کرد و اجازه نداد آرتمیس هیچ حرف دیگه ای بزنه..(هه هه این تیکش مثل خودمه..نمیذارم طرف وقتتی مزاحمه حرفش رو بزنه هر چی خواستم میگم بعدش قطع میکنم)

از شدت عصبانیت تمام بدنش به لرزه افتاده بود...افکارش به صورت نامنظم به ذهنش فشار می آوردن..نمیدونست به چی فکر کنه....با عصبانیت مشتش رو به میز کارش کوبید..انقدر محکم بود که شیشه میزش ریزه ریزه شد...قطره های خونه چکه چکه از دستش به زمین میریختن...اما دردی که توی قلبش رخنه کرده بود عذاب آورتر از دردی بود که در اثر بریدگی دستش به وجود اومده بود...

***

آی پارا به سمت پردیس برگشت و گفت:

-خانم فرشته...شما معنای عشق رو میدونین؟

-اممم...خوب عشق به معنای زندگیه...وقتی قلبت خالی از عشق باشه انگار که تمام وجودت خالی باشه....

-اما عشق معنا نداره...عشق رو نمیشه با یک کلمه توصیف کرد...هیچ کس تا حالا نتونسته این واژه رو معنا کنه...عشق رو باید لمس کرد تا خودش رو به آدم نشون بده...گاهی تلخ..گاهی شیرین...

عکس العمل پردیس فقط سکوت بود و سکوت....

-تا حالا عشق رو لمس کردین؟؟

کلماتی که از دهان کودک 4یا 5 ساله در می اومد پردیس رو بیشتر از قبل متحیر میکرد...حرفایی که به کودک 4 ساله نمیخورد اما او انقدر راحت راجع بهش حرف میزد که گویی بارها و بارها در زندگیش با آن روبه رو شده بود...

-میشه یه سوال بپرسم خانم کوچولو؟

-البته فرشته خانم.

-تو این حرفا رو از کجا یاد گرفتی؟؟

-مگه این حرفا نیاز با یاد گرفتن دارن؟؟خودتون باید درکش کنین.

پردیس دیگه چیزی نگفت و در سکوت به چشمان پر تلاطم دخترک نگاه کرد...

-نمیخواین جواب سوالم رو بدین خانم فرشته؟

-کدوم سوالت عزیزم؟

-تا حالا عشق رو لمس کردین؟؟

پردیس نمیدونست چی باید بگه....تنها به کلمه...:نمیدونم....شاید...  اکتفا کرد.

-در قلبتونو باز کنین..مانع ورود عشق به قلبتون نشین...شما به عشق اعتقاد دارین پس بذارین تک تک ذره های وجودتون از عشق لبریز بشه...عشق...ازتون محافظت میکنه...بهتون قول میدم...یادتون نره...عشق...

ناگهان دوباره تمام بدن پردیس به لرزه افتاد و کلمه ای توی ذهنش ثبت شد....عشق

وقتی به سمت دخترک برگشت اون رو نیافت...تا اونجا که چشم کار میکرد نگاه کرد اما اثری از دخترک نبود...پردیس با شوک اتفاقی که افتاده بود دوباره مسیر خونه رو پیش گرفت...قدمهاش رو سریعتر کرد تا بتونه کلمه رمز رو یادداشت کنه تا مبادا از یادش بره...وقتی وارد خونه شد سر و صدایی توجهش رو جلب کرد..صدا از سمت اتاق پدرام می اومد...سراسیمه بالا رفت...خواست وارد بشه که صدای بلند پدرام مانعش شد...

-من انقدر برای خودم غرور و شخصیت دارم که دختری رو که یه بار باهام بازی کرده دوباره به دلم راه ندم...

و بعد از آن صدای شکستن چیزی...دیگه معطل نکرد و وارد اتاق شد...دستهای پدرام غرق در خون بود و پردیس آشفته یه جیغ کشید و زود رفت جعبه کمک های اولیه رو آورد تا دست زخمی پدرام رو پانسمان کنه...پدرام لام تا کام حرف نمیزد...صدای نفسهاش شبیه خرناس حیوانات وحشی در حال حمله بودند...گویی که به سختی نفس میکشید...هر چی پردیس ازش میپرسید که چی شده در جواب نفس پر از کینه و نفرتش رو به بیرون میداد....اما توی همون نفسش هزاران حرف نگفته بود...

***

با صدای زنگ در قهوه اش رو روی میز گذاشت و به سمت در رفت...کیانا دوباره با سر و صدا وارد خونه شد...تا پدر نیلوفر رو دید نیشش رو که تا بناگوش باز بود بست و آروم و مودبانه سلام داد...پدر از رفتار کودکانه کیانا خندش گرفت و سلامش رو به گرمی پاسخ داد....کیانا زود دست نیلوفر رو گرفت و به سمت اتاقش حرکت کرد...نیلوفر رو هل داد روی تخت و خودش هم کنارش نشست..

-هوی چته؟؟آروم تر بابا!!چته انقدر هولی؟؟

-وای نیلوفر نمیدونی چه خوشحالم...خیلی خیلی خوشحالم...

-میشه قشنگ بشینی تعریف کنین ببینم چی داری میگی؟؟

-وای نیلوفر....لباس سفید عروسی...حتما بهم میاد مگه نه؟

نیلوفر با سر انگشتاش به سر کیانا زد...

-نه..مثل اینکه واقعا خالیه!!کله پوک!

-مسخره...اصلا منو ببین چه احمقم اومدم به تو خبر بدم!!

-خوب کله پوکی دیگه..جای اینکه تعریف کنی هی داری آسمون ریسمون میبافی...لباس عروسی و چرت و پرت!ببینم نکنه داری ازدواج میکنی؟

-آخ نیلو..اگه بدونی چه حسیه...یه حس عالی....وقتی بعد از تمام مشکلات زندگیت داری به اون چیزی که میخوای میرسی...خوشحالی..حس خوشبختی تمام وجودت روپر میکنه...

-حالا این داماد بدبخت کی هست؟؟؟

-اا نیلوو...اذیت نکن دیگه!!

-چیه؟مگه دروغ میگم؟؟؟بدبخته دیگه!!هر کی که هست فک کنم اونم یه کله پوکیه مثل خودت!

-اصلا حقت بود هیون از دست اون پسره نجاتت نمیداد تا هر بلایی لایقت بود سرت می اومد...

-واستا ببینم...تو داری با همون پسر خوشگله ازدواج میکنی؟؟

-به کوری چشم حسودا بله!هفته دیگه نامزدیمونه!

-حالا دیگه بهم ثابت شد اون از تو هم کله پوک تره!

اینو گفت و فرار کرد و کیانا هم به دنبالش..خونه رو رو سرشون گذاشته بودن..خوشبختانه پدر برای راحتی اونها خونه رو ترک کرده بود وگرنه حتما آبرویی برای هیچ کدومشون باقی نمیموند...

***

خودکارش رو روی میزش گذاشت و دوباره اتفاقت اون روز روی توی ذهنش مرور کرد...حرفاهایی دخترک توی پارک حتی یک لحظه هم راحتش نمیذاشت...یعنی منظورش از اینکه گفته بود در قلبت رو باز کن چی بود؟؟یعنی باید عاشق میشد؟؟؟عشق...لذت...ایناکلماتی بود که تا اون لحظه تونسته بود پیداشون کنه...چه جمله ای میتونست با این دو تا کلمه پیدا کنه؟؟زندگیش داشت روی یه روال خیلی پیچیده پیش میرفت...لحظه لحظه زندگیش با گذشته فرق کرده بود...ذهنش دوباره داشت به سمت مجسمه کشیده میشد...دیگه چیزی نفهمید...

" دوباره سرش رو نزدیک کرد اما قبل از تماس لبهاش با لبهای پردیس صدایی هردوی اونها رو از جاشون پروند..صدای شیهه اسب بود...صدای آشنا...صدای در بلند شد و پس از اجازه شاهزاده خدمتکاری سراسیمه وارد اتاق شد و گفت:قربان...اعلی حضرت و بانو تشریف فرما شدند..

هیون:بسیار خوب...فهمیدم...

خدمتکار از در بیرون رفت...پردیس به چشمای هیون خیره شد...سعی کرد بغضش رو قورت بده..به سختی گفت:حالا چی میشه هیون؟؟امروز...من....

-نگران نباش...اونا دیگه خیلی هم بد نیستن...

-دفعه قبل یادت رفت چطوری جلوی اینهمه خدمتکار خورد شدم؟

-این بار من نمیذارم...نگران نباش...حالا هم بلند شو با هم بریم به استقبالشون...فقط یادت نره...رسمی صحبت کن!

-وای هیون من خیلی استرس دارم....

هیون دست پردیس رو گرفت و فشرد و بوسه ای بر آن زد و گفت:

-تا وقتی من کنارتم از هیچی نترس...

پردیس سری تکون داد و در کنار هیون که آروم اما محکم قدم بر میداشت حرکت کرد...ترس از اتفاقاتی که ممکن بود بیفته داشت از پا درش می آورد..احساس میکرد هر لحظه ممکنه غش کنه...بازوی هیون رو محکم چسبید تا به زمین نیفته...بالاخره به حضور اعلی حضرت و بانو رسیدن...پردیس نفس عمیقی کشید و تعظیم کرد...بانو دوباره با همان نگاه تحقیرآمیز نگاهی بهش انداخت و گفت:در کنار هم بودید؟

پردیس سرش رو پایین انداخت و اجازه داد هیون جواب مادرش رو بده...

-بله مادر...شما از راه رسیده اید حتما خسته اید کمی استراحت کنید...

-خوب است...در نبود ما قوانین را زیر پا میگذارید..تو...ساعتی بعد به کاخ من بیا...

پردیس زبونش بند اومده بود...به زور و با صدایی که خودش هم نمیدونست مال خودشه یا نه گفت:چشم بانو...

وقتی بانو و اعلی حضرت میخواستن به کاخشون برن هیون گفت:

-فکر نمکنید انقدر سخت گیری نیاز نیست؟پردیس همسر من است و ما به زودی اینجا را ترک خواهیم کرد...برای چه ما نمیتوانیم در کنار هم باشیم؟

به جای مادر پدر نگاه تندی به هیون انداخت و گفت:

-این قوانین این کاخ است!هیچ کس حق زیر پا گذاشتن آن را ندارد..تو هم حق زبان درازی داری..فکر نکن که چون ولیعهدی میتوانی پایت را از گلیمت بیشتر دراز کنی!

-اما من این قوانین رو تغییر خواهم داد...از این پس هم من هر زمان که بخواهم به دیدن نامزدم خواهم رفت و حتی شب را هم با اون سپری خواهم کرد...

پردیس از ترس به لرزه افتاده بود...هیون به جای اینکه کارها رو درست کنه داشت بدترش میکرد...

هیون به سمت پردیس حرکت کرد و دستش رو توی دستش گرفت و گفت:

-شما با این دخترک رفتاری به مانند هیولا داشته اید...ببینید از ترس تمام بدنش به لرزه افتاده است..اکنون دو سال است که او دارد تمام عذاب هایی که شما بهش وارد میکنید را تحمل میکند و دم نمیزند اما شما هم چنان به رفتار خود ادامه میدهید..من نمیگذارم اتفاقات گذشته دوباره تکرار بشوند...پدر...من امروز شب به دیدن شما خواهم آمد..البته همراه همسرم...گمان میکنم که دو سال کافی بوده...باید راجع به مسائلی با شما صحبت کنم...

بانو از شدت عصبانیت رنگش به سرخی گراییده بود..دندانهایش از شدت خشم به هم ساییده میشدن..روش رو از اونها گرفت و به سمت کاخش حرکت کرد...پدر هم نگاه تندی به هیون و پردیس انداخت و گفت:

-بابت کار امروزت توبیخ خواهی شد...

هیون تعظیمی کرد و چیزی نگفت...پدر آنجا رو ترک کرد ...پردیس که تا اون لحظه به زور خودش رو سرپا نگه داشته بود دیگه نتونست تحمل کنه و غش کرد...هیون اون رو بغل کرد و به سمت کاخ پردیس حرکت کرد...اون رو روی تختش گذاشت و خودش هم کنارش نشست...نمیدونست که چیکار باید بکنه میدونست که پدر و مادرش هرگز پردیس رو راحت نخواهند گذاشت اما خودش هم دیگه صبرش تموم شده بود و میخواست که همه چیز تموم بشه....داشت تاوان چی رو پس میداد؟؟اتفاقات گذشته؟؟اما اون که تقصیری نداشت...ساعتی در کنار پردیس بود و وقتی دید او به خواب عمیقی فرو رفته آروم خم شد و پیشونیش رو بوسید و زیر لب گفت:

-دوستت دارم...

و اتاق رو ترک کرد...

پردیس چشماش رو باز کرد و دستش رو به پیشونیش کشید و گفت:

-من هم دوستت دارم...

شب شد و استرس دوباره مهمون خونه قلب پردیس و هیون شد....حالا وقت اون بود که از حقشون بعد از دو سال سختی دفاع کنن اما این دفاع میتونست عواقب بدی داشته باشه...اما حالا ک تا اینجا پیش اومده بودن دیگه نمیتونستن به عقب برگردن...هر دو در کنار هم به سمت کاخ اعلی حضرت و بانو حرکت کردن...حضور هیون در کنار پردیس براش قوت قلب بود..میدونست که هیون هیچ وقت تنهاش نمیذاره...هر دو با آشفتگی قلبی پس از در زدن وارد اتاق شدن....تعظیم کوتاهی کردن و همان جا در مقابل اعلی حضرت و بانو ایستادن...

مدتی گذشت تا اینکه بانو لب گشود و شروع به حرف زدن کرد..

-خوب...گویا در این مدت که ما نبودیم خیلی چیزها تغییر کرده اند...از کی تو جرات پیدا کردی که با قوانین کاخ مخالفت کنی؟

هیون تمام عزمش را جزم(درسته؟؟؟)کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:

-از زمانی که شما به خود اجازه دادید تا با احساست دو نفر بازی کنید...

-پسره گستاخ!زبانت دراز شده...نکند دلت هوای تبعید کرده؟میخواهی بروی کنار برادرت؟

-برایم هیچ اهمیتی ندارد که شما بخواهید مرا تبعید کنید یا نه!بردارم واقعا زندگی رقت انگیزی داشت...میدانید چرا؟چون در برابر انسانهای ظالمی مانند شما سکوت کرد و اکنون به حالی افتاده است که حتی نمیتواند غذایش را هم خودش بخورد...

-از چه حرف میزنی؟

-از بلایی که شما به سرش آوردید...اما مطمئن باشید من هرگز به شما اجازه این کار را نخواهم داد..من..

قبل از اینکه حرفش را ادامه بدهد گونه اش در اثر ضربه ای که به صورتش نواخته شد  قرمز شد..."

بلند شد نشست و دباره به مجسمه خیره شد....هر بار که به رویا میرفت تمام قواش به تحلیل میرفت..انگار که کلی کار انجام داده...

-تو داری با من چیکار میکنی؟یعنی اتفاقات بعدی چین؟ما با هم ازدواج میکنیم؟چطور ممکنه؟وای خدا...هم واقعیه هم خیالی...آخه من چیکار کنم؟زندگیم حول محور این موضوع داره میچرخه...

از جاش بلند شد و به سمت دفترچه ای که توش جمله ها یا شعرهایی که دوست داشت رو یادداشت میکرد روبرداشت و شروع کرد به ورق زدن...

***

زنگ در رو فشار داد ..صدای کیانا از پشت آی فون شنیده شد:

-کیه؟

-زود باش یا پایین که دیر کردیم!

چند دقیقه بعد کیانا از خونه اومد بیرون و در کنار نیلوفر به سمت دانشگاه حرکت کردن.

-راستی نیلو از پسر آقای راد چه خبر؟

-منظورت چیه ه خبر؟چرا من باید از اون خبر داشته باشم؟

-گفتم شاید با اون شاهکاری که اون روز کردی رفته باشی واسه معذرت خواهی!!

-وای کیانا یادم ننداز که مو به تنم سیخ میشه!

کیانا دست نیلوفر رو گرفت و دستش رو روی دستش کشید و همه جای دستش رو چک کرد..

-حالت خوبه؟چیکارداری میکنی؟

-دارم چک میکنم ببینم مو به تنت سیخ شده یا نه!

نیلوفر با دست به بازوش کوبید و گفت:مسخره!!ولی جدی کیانا اصلا دیگه روم نمیشه ببینمش...وایییییییی

کیانا با صدای بلند خندید و گفت:-آخه دختره خوب یه موش مصنوعی اینهمه ترس داره؟

-همش تقصیره توئه دیگه!من از کجا بدونم مصنوعیه؟چه وقت شوخی بود؟؟

-خوب من چه بدونم تو انقدر از موش میترسی که میری میپری بغل پسر مردم!!

-اصلا فرض کن نمیترسیدم!خیلی شوخی بی مزه ای بود!!

-ولی به من خیلی حال داد...اگه بدونی توی اون لحظه پدر و مادرش چطوری داشتن نگات میکردن!!!

-وای نگو کیانا...آبروم به کل رفت...

-بابات چیزی نگفت؟

-نه...اما مشخصه که ناراحته..کمی کم حرف شده..

-اشکال نداره زودی یادش میره...راستی امروز هیون میاد با هم بریم بیرون...یکی از دوستاش هم میاد تو هم با من بیا که تنها نباشم!

-نه من حوصله ندارم...مزاحم خلوت شما هم نمیشم...برین خوش باشین...

-تو اگه واقعا میخوای مزاحم خلوت ما نشی پاشو بیا سر اون پسره رو خلوت کن تا ما بتونیم با هم راحت باشیم!

-مگه من سر گرم کنندم؟

-اتفاقا بهت میاد...به نظرم دانشگاه رو ول کن برو سراغ این شغل شریف!!

-لوس بی مزه!

توی همین لحظه به دانشگاه رسیدن...دوباره توی دانشگاه تجمع شده بود...سر چی بود؟هنوز نمیدونستن...


نظر یادتون نره هااااااااااا گناه دارم بعد از دو ماه اومدم بزنین درست وسط احساساتم و ناقصم کنین!!!



نمایش نظرات 1 تا 30