تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Coincidence-Ep 10-Part 2

 

نویسنده:Par!Ko0cHulo0

سلنگ سیلومــــــــــــــــــــــــ !

الان شناختین؟

نشناختین؟ای نامردا...به این زودی منو یادتون رفت؟!

می دونین..می گن گاهی آدم باید کم بشه تا کم بودنش احساس بشه...نه اینه نبودنش عادت بشه!

پخ پخ پخ

اوکی بابا...نزنین....خب نشد بیام دیگه!در هر صورت الان بنده اینجا بیدم با پارت بعد قسمت ده...می گم پارت بعد چون اون یکی پارت خیلی کم بود اینو بذارین ادامه ی اون تا زیاد  شه!البته این کم نیستا!یک ساعته دارم می تایپم!

راستی فک کنم بهتر باشه برین اون یکی پارت رو یه بار دیگه بخونین...من خودمم یادم رفته بود چی نوشته بودم!

این قسمت هم همونطور که گفته بودم راجع به گذشته اس...والبته یه خماری شکن خیلی خوشمل هم داره!البته تا حدی آی کیو می خواد...پخ پخ پخ...

خف دیگه!بفرمایین ادامه داستان در خدمت باشیم!

پ.ن: ثمین...معذرت می خوام...شارژ ندارم بهت خبر بدم...

دلارام نفس عمیقی کشید

پاهاشو توی بغلش جمع کرد و ...

فلش بک- یک سال پیش- دسامبر- یک هفته مونده به کریسمس

ثمین: فاطییییییی...من دارم میرم بیرون...چیزی که لازم نداری؟

فاطی: نچ...برو...زود برگردیا...مراقب خودتم باش!

ثمین: باشه مامان بزرگ!خدافظ!

منتظر جواب فاطی نموند و از خوابگاه بیرون اومد...یک هفته ی دیگه کریسمس بود و تصمیم داشت واسه دوستاش هدیه ای تهیه کنه...سوار ماشینیش شد و به راه افتاد

رو به روی یه پاساژ توقف کرد...یکی از دوستاش اون پاساژ رو معرفی کرده بود...تموم مغزه هاش هدیه های مناسب تولد و کریسمس و سالگرد ازدواج و این جور چیزا داشتند

از ماشین پیاده شد...رفت توی پاساژ و از اولین مفازه شروع کرد...تقریبا داشت به آخرای پاساژ می رسید...ولی هنوز از هیچ مغازه ای ( در واقع از وسیله هاشون) خوشش نیومده بود..چمش به یکی از مغازه ها افتاد...مغازه ی بزرگی بود که دکور سفید و مشکی خیلی قشنگی داشت...وسایلش رو هم خیلی قشنگ و جوری که توجه هر رهگذری رو به خودش جلب می کرد, چیده بود...

لبخندی روی لب ثمین نشست...به سمت مغازه رفت...داخل شد...فروشنده اش پسر جوون و خوشتیپی بود که وقتی ثمین داخل شد با لبخند زیبایی بهش خوش آمد گفت: خوش اومدین دوشیزه...می تونم بهتون کمکی بکنم؟

ثمین که از رفتار پسرک خوشش اومده بود در جوابش لبخند قشنگی (همون پسر کش خودمون!) زد و براش توضیح داد که دنبال چه چیزی می گرد

وقتی صحبت های ثمین تموم شد پسرک دوباره لبخندی زد و ازش خواهش کرد که چند دقیقه ای منتظر بمونه و خودش توی قسمت پشتی مغازه محو شد...

چند دقیقه ای گذشت و ثمین توی این فاصله به جنسای توی مغازه نگاهی انداخت...همه چیز خیلی لوکس و خوشکل...توجهش به سمت گوی شیشه ای زیبایی جلب شد...(رفتیم تو فاز داستان خانوم گل!) داخل گوی, مجسمه ی پسر بچه ی با مزه ای بود که توی دستش یه جعبه ی قرمز رنگ که خیلی هم قشنگ کادو پیچ شده بود قرار داشت...وقتی گوی رو تکون میداد تیکه های کوچولوی رنگی مثل برف روی سر پسر کوچولو میریخت و فضای مخصوی زمستون داخل گوی رو قشنگ تر می کرد...(من واقعا یه همچین گویی دارم!)

ثمین گوی رو توی دستش گرفته بود و به پسر کوچولوی درونش خیره شده بود...احساس می کرد اون پسر بچه واقعیه...

با صدای فروشنده به خودش اومد...: از اون گوی خوشتون اومده دوشیزه؟

ثمین فقط لبخندی زد و گوی رو سر جاش برگردوند و به سمت فروشنده چرخید

فروشنده: این چیزایی رو که میبینین(وبه اشیایی که از پشت مغازه اورده و روی میز چیده بود اشاره ای کرد) از بهترین اجناسی هستن که توی مغازه های این پاساژ پیدا می شن...ما اینا رو فقط واسه مشتری های خاصمون میاریم!

و باز هم یکی از همون لبخند های خیلی قشنگش رو تحویل ثمین داد...

ثمین بعد از ساعتی گشتن توی مغازه ی همون پسرک, تموم چیزایی رو که لازم داشت خرید و پولشون رو جساب کرد...موقعی که می خواست کیف پولش رو در بیاره یکی از کارت های جدیدی که واسه خودش طراحی کرده بود از کیفش افتاد

دولا شد تا برش داره اما اون پسر فروشنده زودتر برش داشت و روش رو نگاه کرد...

فروشنده: ثمین...اسمتون ثمینه؟(پـ نه پـ! اسم من رو کارتش زده واسه رد گم کنی!)

ثمین سرش رو تکون داد...

فروشنده: چه اسم قشنگی...

و چند بار اسمشو زیر لب تکرار کرد...

فروشنده: می تونم این کارت رو داشته باشم؟طراحیش واسم خیلی جالبه!

ثمین خندید:البته!

پسرک هم خندید...و بعد یه دونه از کارت های خودش رو توی پاکت های خرید ثمین گذاشت و گفت: مرسی از خریدتون...کریسمس هم مبارک!

ثمین: مچکرم...کریسمس مبارک!

وبا لبخند عمیقی که روی لباش نقش بسته بود از مغازه دور شد...

*روز بعد*

مهسا با خوش حالی از خونه خارج شد...لحظه ای ایستاد و نفس عمیقی کشید...و بعد به خاطر سرما دستاش رو به هم مالید...

دوباره لبخندی زد و به راه افتاد...قصد داشت هدیه ای به مناسبت کریسمس واسه دوستای خوبش تهیه کنه...

به طور کاملا اتفاقی...مقابل همون پاساژی که ثمین رفته بود ایستاد...

و به طوری کاملا اتفاقی توجهش به همون مغازه جلب شد...

و باز هم کاملا اتفاقی هدیه ای که انتخاب کرد مدلی بود که می تونست اسم طرف مقابل رو روی هدیه اش بنویسه

پسرک اسم دوست مهسا رو پرسید

مهسا: ثمین...

باز هم کاملا اتفاقی پسرک احساس کرد که این ثمین...همون کسیه که روز قبل ازش خرید کرده...به همین دلیل باز هم لبخندی زد . با خط خیلی زیبایی اسم ثمین رو روی هدیه اش نوشت...همین طور اسم بقیه رو..در آخر هم جوری که مهسا متوجه نشه یه دونه از کارت هاشو داخل بسته ای که هدیه ی ثمین رو توش گذاشته بود انداخت...

اون روز هم گذشت...و هیچ اتفاقی نیفتاد...نه برخوردی...جتی ثمین اون پسرک و کارتی روکه بهش داده بود رو از یاد برده بود...هیچ کس دیگه ای هم از دخترا برای تهیه ی هدیه ی کریسمس به مغازه ی اون پسر نرفت...همه چیز آروم بود تا وقتی که روز کریسمس فرا رسید...

...

دلارام با صدای مهسا که صداش می زد حرفشو قطع کرد...

مهسا: دلارام...دلارام با تواما

دلارام: چیه؟فاطی حالش خوبه؟

مهسا: آره...ولی فک کنم بهتر باشه زودتر برگردیم!

جونگ مین: برگردیم؟واسه چی باید برگردیم؟

مهسا: خب...راستش ....فاطی زیادم حالش خوب نیست...بهتره برگردیم...بدجوری هم واسه دیدن ثمین بی تابی می کنه...

دلارام: پدرت چی؟اون ناراحت نمی شه که زودتر از موعد برگردیم و سفر رو تموم کنیم؟

مهسا: نه...فکر نکنم...خودم باهاش صحبت می کنم

دلارم رو به پسرا کرد: شماها چی؟اگه بخواین می تونین اینجا بمونین!

یونگ سنگ: نه...ماهم باهاتون برمیگردیم...

هیون:آره اینجوری بهتره

جونگ مین و کیو هم سرشون رو تکون دادند

مهسا:خب...پس فردا ظهر بعد از ناهار راه میفتیم...

همه به اتاقشون رفتند...فقط جونگ مین توی حال موند...داشت فکر می کرد...ماجرایی که دلارام گفت...پس دریا کجای این ماجرا بود...؟یادش میومد که دریا بهش گفته بود:

نمی تونم بگم این ماجرا ها تقصیر منه...همه ی تقصیر ها گردن...آهی کشید...ولی من می تونستم جلوی این اتفاقا رو بگیرم...هر کدوم از ما می تونستیم جلوشو بگیریم...ولی یه چیز ساده...یه چیز ساده به اسم اتفاق جلوی همه ی اینا رو گرفت...

با شنیدن صدای قدم های دریا به سمتش برگشت...

دریا: چیه؟تو فکری؟

جونگ مین دستشو روی دماغش گذاشت و به دریا فهموند که ساکت باشه...بعدش دستشو کشید و اونو از ویلا خارج کرد...

دریا: دیوونه...چرا اینجوری می کنی؟

جونگ مین: جیگر..(جانممممم؟؟؟؟!!!!) همه توی خونه بودنا!

دریا با حرص نگاهی به جونگ مین انداخت: خب باشن...آخرش که چی؟می فهمن که یه روز!!!!!!!!!

جونگ مین: آره عزیزم...می فهمن...ولی الان وقتش نیست...قولمون که یادته؟

دریا: اوکی بابا گرفتم...حالا نگفتی...به چی فکر می کردی؟

جونگ مین: هیچی!چیز مهمی نبود!

دریا: تو کلا عادت داری به چیزایی که مهم نیستن فکر کنی؟

جونگ مین: دریااااا!

و با خنده دنبالش دوید...

دریا هم پا به فرار گذاشت...همینطور دنبال هم می دویدن که ناگهان در ساختمون باز شد و کیو اومد بیرون...

دریا هم سریع وانمو کرد که داره دنبال یه پروانه می دوه و جونگ مین هم جوری صحنه سازی کرد که انگار داشته ورزش می کرده!

کیو فریاد زد: جونگ مین؟  حالت خوبه؟ واسه چی این موقع, نزدیک ظهر داری می دوی؟

جونگ مین هم جوابش رو با فریاد داد: کووووری؟ دارم ورزش می کنم مثلا!

کیو با تعجب یک تای ابروش رو بالا انداخت و زیر لب گفت: یه دیوونه اس به تموم معنا...دارم کم کم شک می کنم...

جونگ مین همونجوری که میدوید فریاد زد: دیوونه خودتی!و ضمنا...بهتره بری به خودت شک کنی...با این لیلی و مجنون بازی هات!

*

هلنا از اتاقش بیرون اومد...کم کم داشت از این بازی خسته میشد...گاهی اوقات به سرش می زد که بذاره بره و بازی رو تموم شده اعلام کنه...ولی بازم دلش نمیومد که حالا که تا اینجاش رو اومده رهاش کنه...

مثل همیشه گوی های اعصابش رو توی انگشتاش می چرخوند تا آروم شه( همون دو تا توپ بامزه هایی که هی تو دستشون قرش میدن بعد می گن اعصابمون آرومید!یاه یاه یاه)

رفت توی باغ بزرگی که پشت خونه ی کیم قرار داشت...قدم می زد و فکر می کرد...

گاهی اوقات یه دفعه دلش واسه هیونگ می سوخت...اگه هیونگ می دونست که قراه قربانی چه بازیی بشه...بی تردید حتی یک لحظه هم توی خونه نمی موند...حتی شده سئول رو ترک می کرد...

ولی این قانون هر بازی هست...

"یک نفر باید از میان برود تا دیگری در میدان باقی بماند"

*

هیونگ بعد از این که تلفن رو قطع کرد از جاش بلند شد...خوش حال بود که ثمین می خواد باهاش حرف بزنه...یه پیراهن آبی آسمونی کم رنگ به اضافه ی یه شلوار چسبون سفید پوشید...عطر خوش بویی رو که کی بوم براش خریده بود و مدت ها بود استفاده نکرده بود رو به تنش زد...موهاش رو با فرم خیلی قشنگی که یونگ سنگ همیشه بهش می گفت خیلی بهش میاد به سمت بالا زد...گردن بند ساده ولی قشنگی هم انداخت...یکی از دکمه های بالای پیراهنش رو هم باز کرد...توی آینه به خودش لبخندی زد... موبایلش رو برداشت و به سمت آدرسی که ثمین داده بود راه افتاد..

یه رستوران شیک...توقف کرد و از ماشین پیاده شد...انگار ثمین زودتر رسیده بود...

به سمتش رو رفت و به گرمی باهاش سلام کرد و دست داد

ثمین: خوش تیپ کردی!(اوه...برو بچ...ثمین از دست رفت!)

هیونگ خنده ی جذابی کرد:ممنونم...تو هم واقعا زیبا شدی!(یا بابا بزرگ...هر دوتاشون با هم از دست رفتن!)

ثمین: مرسی!

هر دوشون نشستن...

ثمین: چی می خوری برات سفارش بدم؟مهمون من!

هیونگ: اوه...ترجیح می دم فعلا قهوه بخورم!

ثمین گارسون رو صدا زد و دوتا قهوه سفارش داد و میز رو هم تا آخر شب رزرو کرد...

قهوه ها سرو شدن...وقتی ثمین قهوه اش رو تموم کرد فنجون رو توی نعلبکی گذاشت و نگاهش رو به سمت هیونگ معطوف کرد(آخ...خراب این جمله ام شدم!)

ثمین: خب...آماده ای بشنوی؟

هیونگ سرش رو تکون داد و همون طور که برشی از کیک رو برمیداشت به صندلی تکیه داد...

ثمین به رز مشکی که توی گلدون روی میز بود خیره شد...

ثمین:همه چیز از روزی شروع شد که من تصمیم گرفتم برم دانشگاه...یا نه...شاید بهتر باشه بگم از روزی که پدرم...پدرم توی یه تصادف مرگ مغزی شد و به کما رفت...



نمایش نظرات 1 تا 30