تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 16th Part

 

نویسنده:nadia

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــام...فعلا نوبت به نوبت....بیاین خفم کتین...!!!

میدونم خیلی وقته نبودم...میانـــــــــــــــــــــــــــهه....اجیا،هووها،ودوستان....

اینو بگمااااا با فاطمه هماهنگ کرده بودم...

اخه یه اتفاقی برام افتاد که اگه بگم گریـــــــــــــــــتون میگیرهههههه.....از بدبختی اینجانب...

خب راستی اخرین روز آزادی مبارک...........

از فردا دیگه بدبختی ها تا 4 سال آینده (کنکور مبارک) ادامه دارههههههه......

راستی دیروز هم آخرین جمعه آزادی بود......هییی خدای من.....

دیروزبه همه دوستام اس دادم که اخرین جمعه ازادیو تاحدامکان حالش ببرن...مای گاش مای گاش...

خوب این پارت رو هم بخونینااا.....تا یه حدی خماریتون برطرف میشه اما خب هوز هم......

پسرا روهم داشته باشید این پارت چه بانمکن....حقا که پسرای خودمن....

خب حالا برین ادامه مطلب....نظر هم یادتون نره.....

نظرا کم شده هااا...گرچه من به همینش هم راضیم.....فقط تعداد تک رقمی نشه بی زحمت.....

موفق باشین وفردا رو به خوبی شروع کنین..مخصوصا اکثربچه هاکه تازه دارن میرن اول دبیرستان..

ایدوارم خوب با محیط جدید بسازین و مشکلی نداشته باشین...مخصوصا خودم....اوه خدا...

برای منم دعا کنین...روز خوش....

 

 

 

 

 

" My Memories "

 

- نمیدونم....یعنی مطمئن نیستم اقای دکتر...ولی فکرکنم تو مدفوعم.....مکث کردم و ادامه دادم :خون دیدم...
دکتر لحنشو جدی تر کرد وگفت :
- ببینم توی 24 ساعت گذشته...ماده غذایی قرمز رنگ مثل رب...گوجه یا پوست سیب قرمز یا چیزایی مثل اینا نخوردی؟؟...
- نه...نخوردم....مطمئنم...
- خب مقدار خونی که دیدی چقد بود؟؟..
- مطمئن نیستم که خون بود یا نه؟؟..
- ولی من میخوام مطمئن شم.....مقدارشو بگو؟؟..
- خب شاید اندازه یه سکه 5 تومنی...کمتر...
دکتر روشو کرد سمت پرستار وگفت :
- برای فردا ظهر براش یه وقت کلونوسکپی بذار....
بعد به من نگاه کرد وگفت :
- چند ساعته که چیزی نخوردی؟؟...
- از دیشب تاحالا...
- مطمئنی....؟؟
- فقط یه کم اب خوردم....
- خب از الان تا فردا ظهر هیچی نمیخوری....فقط الان داداشتو بفرست بره برات یه سری پودر بگیره....اون پودرا رو تواب حل کن و تا فردا فقط از اونا بخور.....یه کمی تلخ هست اما برای اماده سازی رودت برای کولونوسکپی لازمه...
- دکتر کولونوسکپی دیگه چیه؟؟...
- نترس ترسناک نیس.....یه لوله باریکه که سرش یه دوربین داره....از این دوربینایی که تو تلویزیون میبینی نیستا...خلی ریزه....بعد اون لوله رو از راه مخرجت میکنن توی رودت....ویه تکه از اونو برای ازمایش برمیداریم.....
باتردید پرسیدم:
- اونوقت مطمئنید درد نداره؟؟...
- ببینم قلقلکی هستی یا نه؟..
- نه....
خندید و گفت :
- یه کم قلقلکت میده...اما درد نداره....و از اتاق رفت بیرون....
اون شب هم گذشت.....و من منتظر موندم تا فردا ازمایش کولونوسکپیمو بدم....
ظهر با هیون و مامانم رفتیم بخش اوسکپی....کولونوسکپی، اندوسکپی....اما خب بالاخره نوبت من شد.....تنها رفتم داخل اتاق و روی تخت دراز کشیدم...به جرات میگم از جالبترین تجربه های تمام زندگیم بود....بعد از زمانی که توی سال دوم دبستان از چهارچوب افتادم و آرنجم خرد شد و بعدش رفتم اتاق عمل و خیلی برام جالب بود....این خیلی خوب بود....حتما فکر میکنین که روده شما هم مثل روده گوسفند سبز وکثیفه.... خب چون یه همچین ایده و فرضیه ای قبل از اینکه واقعا امتحانش کنید تقریبا قابل قبوله....منم همین فکرو میکردم...اما با دیدن رودم به جرات میگم عاشقش شدم....راستش من توی بدنم به شدت سه قسمتو دوس دارم....اول لبهام...بعد استخون ترقوه م....و بعداز اونا روده م....خیلی نازه....صورتی کمرنگ....دلتون میخواد گازش بگیرین....!!من اولین بار رودمو اون روز دیدم....توی تلویزیون اتاق....
کولونوسکپی بعد از 10 یا 15 دقیقه تموم شدقرار شد که فرداش جواب نمونه رو بدن... و برگشتیم اتاقم..
بااصرار مامانمو فرستادم خونه....اخه بنده خدا روز قبلش با عجله اومده بود بیمارستان....خودش هم نمیدونست چی تنش کرده.و علاوه براون چندتا چیز هم از خونه میخواستم......مامانم رفت و قرار شد شب دوباره برگرده....
من و هیون موندیم تنها.....ساعت دوروبر 3 بود....اون داشت جلو آینه اتاقم میرقصید و منم داشتم کتاب شعری رو که از دختری که اتاق بغلیم بستری بود گرفته بودم میخوندم....اسم کتابش فصلی در غرناطه بود....اثر یه شاعر اسپانیایی...اسمشو درست به خاطر نمیارم.....بعضی شعراش قشنگ بود ولی بعضی هاشون واقعا خنده دار... هرچند صفحه ی که میخوندم به یه چیز جالب وخنده دار برمیخوردم.....وحواس هیونو که کاملا متمرکز کارش بود پرت میکردم.....
- هیون...هیون...
انگار که از کارای من خسته شده باشه...اومد طرفم دستشو زد به کمرشو نشست رو تختم...زل زد بهم و گفت:
- دیگه چی میگی؟
- اینو گوش کن...خیلی باحاله...
و شروع کردم با ادا دراوردن براش خوندن:
- از اون چارتا سوارا
 که میرن لب چشمه
همونی که اون قاطر خاکستری رو سواره
دل منو کنده برده ، منو به زنی گرفته...
وزدم زیر خنده....فکر کنم هیون زیاد خوشش نیومده بود....اما با خنده من لبخند زد و هرلحظه لبخندش طولانی تر میشد....چقدر خوبه ادما بخاطر خنده ی همدیگه بخدن....چه حس خوبی داره...
همون موقع بود که دراتاقو زدن...
هیون : بفرمایید....
یکهو در باز شد و یه سبد گل ظاهر شد....که پراز گلای ارکیده صورتی و سفید و بنفش بود.....من عاشق ارکیده بودم....
پشت گل...یه لشکر وارد اتاق شدن.....دابل اس،نگار، عباس، ترانه، مهتاب، هانی، فاطمه، حدادی ، ساره و....ونوس هم بینشون بود....
ترانه :الهی بمیرممممممممم من.....نادیا.....اللهی من بمیرم و تورو تو تخت بیمارستان نبینم...
من : زودتــــــــــــــر....و خندیدم...
عسل : نادی باورم نمیشد ادمی مثل تو تو یه قدمی مرگ باشه...حالا نگران نباش ...همه ما میمیریم....
و ترانه ادامه داد :
- البته تو زودتر....و یه لبخند قبیح صورتشو پرکرد.....
من : هاهاها...نمکدونارو مگه تو بیمارستانم راه میدن؟؟....و هممون زدیم زیر خنده....
یونگ سنگ اومد طرفم....صورتشو خم کرد رو صورتم و گفت :
- خانومی خوب شدی؟؟....یه نفس برام بکش....ودستشو گذاشت رو کمرم....همین که این کارو کرد هیونگ کشیدتش عقب و گفت :
- تو چته؟؟...کوری؟؟....اینکه دوست دخترتو نیس....
یونگی خدید و گفت :
- میخواستم یاد مرحوم جیمی رو زنده کنم.....بعد پاکت ابمیوه رو از روی میز بغلم بردلشت و بالابرد و گفت :
- به سلامتی جیمی....
وهمه خندیدیم....
یونگی نشست رو تخت کنارم....یه موز برداشت ...بازش کرد و گفت : نادی خوبی؟؟...و نصف موزو یه جا بلعید....
من : من؟؟...اوهوم....اینا شلوغش کردن....من که چیزیم نیس....
یونگ سنگ با دهن پر گفت : خوبه...منم چیزیم نیس....اگه یه چیزی بخوری حتما خوب میشی.....
و همه به حرکت یونگی خندیدن....
هیونگ : اره بابا....توکه خوبی....چیزیت نیس...اصلا حتما از عشق جیمیه....نه؟؟..جیمی هم که نیستو....و سرشو به علامت تاسف تکون داد....
یونگ سنگ گفت : اَه...این جیمی هم که چه بودنش و چه نبودنش دردسره.....اصلا نادی میخوای بامن دوس بشی؟؟...
من با قاطعیت گفتم : هیو یونگ سنگ....من خودم معشوقه دارم....دوسش هم دارم...باتمام اخلاقاش و اذیتاش...
یونگ سنگ با تعجب گفت :
- اره اونو که میدونم....چی بودید؟؟....هلن و پاریس؟؟...
سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم :
- نه خیر اقا....ما ازاونا هم قوی تریم.....ما آرس و آفرودایتیم.....
یونگی با حالت مسخره گفت :
- آرس و چی فرودایت؟؟....
کیو اومد جلو....اروم کوبوند تو سر یونگ سنگ وگفت :
- ابرومونو بردی...تپل....برو عقب...دیگه آرس و آفرودایتو نشناسی باید بری.....همینه دیگه...عواقبه خوردنه زیاده....دورمغزتو چربی گرفته....بعد حالت اقا منشانه به خودش گرفت وگفت :
- آرس خدای جنگ ...و افرودایت الهه عشق....با این که افرودایت همسر هفایستوس خدای اهنگری و اتش بود اما دلباخته ارس شد...حالا چرا؟....چون هفایستوس یغور بود و ارس خوش هیکل و دلبر مثه من.....درست نمیگم نادیا؟؟......
- چرا...دقیقا زدی تو خال.....
کیو ادامه داد :
- بله زدم توخال.....و اخر سر هفایستوس میفهمه که زنش هم بله.....و دام میندازه و ارس و افرودایت و نصفه شب سربزنگاه میگیره.....بعد از اون اتفاق ارس و افرودایت برای همیشه از هم جدا میشن......چه غم انگیز....
یونگ سنگ : این چرتو پرتا رو فقط تو دخترباز میدونی کیو.....که موارد استفادشون هم فقط در جهت خرکردن دخترای بدبخته..
کیو : حداقل من بلدم چار تادخترو دور خودم جمع کنم....تو چی؟؟....دخترای بدبخت میترسن باهات دوس شن.....میترسن زیرت لهشون کنی.....
و همه حتی خود یونگ سنگ هم زد زیر خنده.....
ساره : خب اقایون محترم.....ماهم هستیماااا.....خیرسرمون اومدیم دوستمونو ببینیم....
یونگ گفت : ببخشید خانم محترم.....بفرمایید عیادتتونو کنید....
من : اااا شماها هم وقت کل کل گیر اوردینا.....وای بچه ها دلم برای شما و مدرسه لک زده.....بیاید میخوام همتونو بغل کنم....
و دونه دونه همشونو بغل کردم.....نفر اخری ونوس بود....نمیدونم یه حس اشتیاق و اکراه بود....برای بغل کردنش...گرچه نفهمیدم کدوم میتونه به دیگری پیروز بشه.....
تا اخر ساعت ملاقات همشون موندن.....
شب مامانم برگشت.....جیمی دوشب بود که زنگ نزده بود.....احساس میکردم قلبم خالی شده....نه این که ارام باشم....نه....این خالی بودن بهم میقبولوند که تنهاام....که پوچم......یاشاید دوباره همون حس لعنتی دلشوره....که بدترین عذاب توی اون لحظات بود....شایدد واقعا داشت یه اتفاق بد می افتاد..... شاید واقعا همه چیز داشت پوچ میشد.....هرچی بود...حس قشنگی نبود...همین....