تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

im so sorry:(

 

نویسنده:negin*

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه خفرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب بابا نزن بذار توضیح بدم...من تا پنج شنبه صبح مسافرت بودم و وقتی رسیدم خونه دیگه از مهلت داستانم گذشته بود و رفتم خونه ی دختر عموم الانم كه اینجام این سوفیا ی اوسكول هم بهش گفتم ولی تو پستش ننوشت من مسافرتم فعلا بهش دسترسی ندارم ولی خودم حسابشو میرسم....خوب این داستان عشق بیرحم دریا نیست این یه داستان كوتاهی هست كه با عرض معذرت خواهی خدمت یه ستاره جونم برای اینكه تولدشو نبودم كه تبریك بگم ...اینو گفتم دیگه چهارشنبه اگه بذارم كلا خیلییییییییییییییییییییییی دیر میشه هرچند امروز هم دیره فقط میتونم بگم ستاره جون خیلییییییییییی دوست دارم تولدت مبارك....
فاطی تو هم نزن آخه امروز وب خیلی خلوت بود منم اینو گذاشتم
نظراتونو بگین برام خیلی مهمه دوستون دارممممممممم
نظر یادت نره هاااااااااااااااااااااااا

موچ موچ موچی
پ.ن1:بچه ها واقعاااااااااااااااااااا از نویسنده ها عذر خواهی میكنم كه نظر نذاشتم من همه ی داستان هارو قول میدم میخونم....
پ.ن2:حتما حتما وقتی وقت كردم تمام نظر ها رو جواب میدم به خدا همشونو خوندم و از صمیم قلب ازتون متشكرم ولی بیانه كه دیر جواب میدم

My big mistake

گردش حلقه ی زیبایی رو كه هیون برام به مناسبت سالگرد ازدواج خریده بود رو به خوبی تو انگشتم حس میكردم از بس فشارش داده بودم قرمزی دستم رو به درستی میتونستم ببینم....

ضبط رو خاموش كردم و نوار رو از توش بیرون كشیدم دیگه از صداش حالم بهم میخورد اون كسی بود كه منو زیر هزاران سوال بی جواب خاك كرده بود بدون هیچ توضیحی...آسمم عود كرده بود و نفس هام به شماره افتاده بود بلند شدم تا آب بخورم اما دستم ناگهان به نوار خورد و با صدایی بلند با سرامیك آشپزخونه برخورد كرد...هه...انگار امروز رو باید با تداعی خاطرات گذشتم بگذرونم 7سال از اون روز ها میگذشت....

هیون با لباسی زیبا روبه روی من، تو رستوران ایستاده بود و این نوار رو برام گذاشت...چه لحظات دل انگیزی بود انگار تمام در ها و دیوار ها باهاش همخونی میكردن اون داشت آهنگی رو میخوند كه خودش با تمام احساسش برام نوشته بود برای من نه برای خواهر من....

اون روز ها با امروز خیلی تفاوت داره امروز تولد منه الان من یك زن متأهل 28 ساله هستم با یه دختر 5 ساله به نام سندرا....كیم سندرا....

هیون اون روز با تمام بغض و احساسش اون آهنگ رو خوند و ازم درخواست ازدواج كرد اون روز خودمو خوشبخت ترین آدم دنیا میدیم باور كرده بودم كه از بین این همه آدم جور واجور تونستم مردی رو پیدا كنم كه جایگاهی برای تكیه باشه اما حتی الان احساسم هم نسبت بهش عوض شده....تو این چند روز پیش تمام كارهاش برام عجیب شده بود خیلی دیر به خونه میومد و مدام با موبایلش حرف میزد...موهای یك زن رو بلوزش پیدا كردم... موهایی شرابی خوشرنگ... یك پیك دنبالش فرستادم و چیز هایی دستگیرم شد كه اگه با چشم خودم نمیدیدم و با گوش های خودم نمیشنیدم باورش برام غیر ممكن بود...همسایمون خانم خوبی بود كسی كه میتونستم باهاش درد و دل كنم اون به من گفت 1روز هیون رو با یه زنی دیده زنی زیبا خوش فرم با ماشین بنز مشكی موهایی شرابی و یك خال كنار لب این ها تمام مشخصات خواهر من بود خانم سونگ هایون...باورم براش سخته با كی هم رابطه داره با خواهر من؟؟؟؟با كسی كه عاشقانه میپرستیدمش؟؟؟؟با كسی كه مونس من تو دعواهام با هیون بود؟؟؟من احمق رو بگو كه تمام چیز هامو براش تعریف كردم اون از پشت به من خحنجر زد خود منم با نشانی هایی كه پیك داده بود(ماشالله ستاره كاراگاه شدی رفت باریك....شغل جدیدت مفالك....) به بنگاه مسكن رفتم و اونجا معلوم شد هیون با هایون اومده و همدیگرو زن و شوهر اعلام كردن و دنبال یه خونه میگشتن...با شنیدن اون حرف ها تمام دنیارو پوچ احساس میكردم...الان تكلیف من چیه؟بشم یك زن مطلقه؟؟نه...نه...این برای من ممكن نیست من زندگیمو باید با چنگ و دندون نگه دارم به خاطر سندرا به خاطر خودم....

-:مامان....مامان جونم....من اومدم كجایی؟؟؟

با صدای سندرا به خودم اومدمو اشكامو پاك كردم اشكهایی كه فقط اینها میتونن همدرد من باشن اگه اونها هم به من خیانت نكنن...

بیول:سندرا جونم بیا اینجا من تو آشپزخونم...

صدای قدم هاش بهم نشاط رو هدیه میداد...من اونو باید به نهو احسنت بزرگش كنم نمیتونم زندگیشو خراب كنم...

سندرا:مامااااااااان...بیا بشین تا برات تعریف كنم....

بیول:به...به....سندرا خانوم حالا چی میخوای بگی ووروجك؟؟؟؟؟

سندرا:مامان امروزعصر ساعت 6 تولد یو جین هست منم میخوام برم.میذاری؟؟؟

بیول:باشه به بابات میگم ببرتت خوب تعریف كن چرا اینقدر هول اومدی خونه دوباره چیكار كردی؟

مامان...یه چیزی بگم بخندی...امروز كه رفتم تو حیاط سونگ جو دوباره اومد اینگده اذیت كرد كه خدا بدونه نمیدونم چرا این بچه خسته نمیشه؟؟؟امروز وایساده بود كنار جوب و آشغالایی كه از توش رد میشد رو نگاه میكرد  هی بهش گفتم بیا كنا نیومد...آخر وقتی خم شده بود با پام محكم زدم پشتس با كله رفت تو جوب تا 1 دقیقه كه بیرون نیومد وقتی هم بیرون اومدسرشو كه بالا گرفت یه پوست موز از گوشش آویزون بود یه چوب بستنی هم تو گوشش رفته بود واییییییی مامانی اونجا نبودی تا بخندی مم كه فرار كردمو اومدم...

واییییییی این بچه كه چیكارا نمیكنه حتما به كوچیكی های هیون رفته....نباید تو روش میخندیدم...

دستامو زدم به كمر و گفتم:خوب....خانم خانوما جایزه میخوای؟؟؟

سندرا:آره...

بیول:ای جان....حالا چی میخوای؟؟؟؟یه گاز گنده چطوره ها؟؟؟؟؟؟

سندرا:واییی نه ماماننننننن من اصلا رفتم خداحافظ...عروسكشو برداشت و فرار كرد....

با خروج سندرا هیون وارد خونه شد سندرا رو بغل كرد و بوسش كرد یه گاز كوچولو هم از بازوش گرفت و زمینش گذاشت

سندرا:بابای بد....هم تو هم مامان چرا اینگد منو گاز میگیری ها؟؟؟؟(دوتاتون وحشی شدین رفت چیكار سندرای كوچولو داری ها؟؟؟)

هیون:آخه خوشمزه ای ووروجك...

سندرا:بابا میخوام منم تو رو كچل كنم بگم چون كله ی كچل بهت میاد اینكارو كردم؟؟

هیون:بیولللللللل...بیا منو از دست این بچه نجات بره معلوم نیست به كی رفته والله ما كه اینجوری نبودیم از دیوار بالا میرفتیم ولی جرئت نداشتیم بابامونو كچل كنیم....

بیول:سلام هیون...كتتو بده من بگیرم....نمیدونم از خودش بپرس سندرا ناهارشو خورده بیا تو آشپزخونه ناهار بخور...

یكم با هم سرو كله زدن و هیون برگشت تو آشپزخونه تا ناهار بخوره...

بیول:چه عجب زود برگشتی خونه؟؟

هیون:چیه؟خانومی اگه ناراحتی برم دم در خونه بشینم تا شما رضایت بدی من بیام تو شایدم مردم منو دیدن و دلشون برام سوخت و یه پولی بهم دادن شدم كمك خرج خونه...

بیول:بسه..بسه...ناهارتو بخور ساعت 6 باید سندرا رو ببری تولد من برگشتن میرم دنبالش...

هیون:واییییییییی من میخوام بخوابم هیییییییی...عجب غلطی كردم زن گرفتما

بیول كفگیر به دست:چیزی گفتین؟؟؟

هیون:نه ما غلط بكنیم...راستی تخم مرغ خریدم ولی تو ماشین جاش گذاشتم رو صندلی جلو هست میری بیاریش؟؟؟؟؟؟؟؟

بیول:جمع كن لبو لوچتو....سوییچ رو بده ببینم...

هیون:بفرمایی سرور من...

تو دل بهش پوزخندی زدم و گفتم یعنی من اینقدر احمقم كه خستگی و خوابتو بیاری اونجا و خوشگذرونیت پیش هایون؟؟؟

رفتم تو ماشین شونه ی تخم مرغ رو برداشتم تا خواستم درو ببند یه چیزی بزق زد تو یه پلاستیك بود پلاستیكو برداشتم وایی نه یه تیشرت خیلی شیك مشكی و  همون پیراهنی بود كه تو ویترین مغازه بود و دلم میخواست برای تولدم بخرمش حتما اینو خریده واسه اون عفریته...اه...حالمو بهم زد اشكام رو گونه هام میغلتیدن سریع بالا رفتم هیون خوابیده بود تخم مرغ رو تو یخچال گذاشتمو رفتم پیش همسایمون گیشا...

                                  *****************************************

گیشا دیگه نمیدونم چیكار كنم مجبورم همش باهاش شوخی كنم نمیتونم تو روش بیارم دارم دیوونه میشم اون برای هایون همون پیراهنی رو خریده كه آرزو داشتم جلوش تو تولدم بپوشم دیگه تحمل تموم شده و زدم زیره گریه....

گیشا:مردا همشون سر و ته یه كرباس هستن...نمیدونم چی بگم پاشو دختر تو هنوز جوونی با گریه كاری نمیشه كرد...پاشو...

بیول:گیشا سیگار داری؟

گیشا:بیول حالت خوبه؟سیگار میخوای؟

بیول:گیشا حرف نزن برو یه نخ برام بیار باید اعصابمو كنترل كنم...

گیشا:مشروب نمیخوای؟؟تو چرا هیچوقت مشروب نمیخوری؟؟..باشه...باشه...رفتم بیارم...

سیگار رو كشیدمو پایین رفتم ساعت 5:30 بود سندرا و هیون آماده بود تا رفتم تو هیون متوجه آشفتگیم شد...

هیون اومد كنارمو صورتمو تو دستاش گرفت و گفت:چی شده بیول اتفاقی افتاده؟؟

بیول:نه هیون یكم خستم برو تا من یكم بخوابم...

سندرا:ماماااااااننننننن من چشامو ببندم یا اجازه دارم نگاه كنم؟؟

هیون:اییییییشششششش....ووروجك برو كه دیرمون شده راستی بیول امشب ممكنه دیر برگردم...

هه....حتما میخوای پیش اون خیانت كار بری نه؟؟؟

روانی شدم میخواستم خودكشی كنم اما جرئتشو نداشتم همش تصویر سندرا جلوم بود چرا باید تنها راه من برای خلاص از این باتلاق خودكشی باشه نه...من نباید ضعیف باشم....

رفتم دوش آب سرد گرفتم این تنها چیزی بود كه میتونستم باهاش آروم شم تا نیم ساعت زیرش زجه زدم تا بالاخره رضایت دادمو به رختخواب گرمم پناه بردم....

                          ********************************************

ساعت 9 بود حتما تولد دیگه تموم شده بلند شدم و آدرس رو برداشتم و راه افتادم دیگه كم كم داشت روز تولد من هم تموم میشد با چیزهایی كه هیچوقت باور نمیكردم بهش دچار بشم...به آدرس رسیدم یك خونه ی نوساز فوقالعاده شیك بود خوش به حال صاحبش حتما زندگی خوبی رو توش داره...

زنگ رو زدم یه خانومی دروآیفون رو برداشت...

بیول:سلام خانوم من مادر كیم سندرا هستم میشه بگین بیاد پایین؟

-:سلام خانوم ببخشید بچه ها دارن شام میخورن تشریف بیارید بالا من درو باز میكنم...

بیول:نه...منتظر...اه....لعنتی...

رفتم تو حیاط خونه وایی محشر بود تمام با گل هایی تزیین شده بود كه عاشقش بودم بوی دل انگیزی منو همراهی میكرد به ساختمون رسیدم در باز بود وارد شدم چرا فقط چراغ جولوی ساختمان روشن بود یكدفعه ترسیدم و با دو تو ساختمون رفتم داد زدم:سندرا...مامانی...كجایی عزیزم؟؟؟سندرا؟؟؟

سكوت و خاموشی تو اون ساختمون برق میزد یكدفعه صدای آهنگی رو از تو سالن خونه شنیدم وایی...نه...اون همون آهنگی بود كه هیون برای من خونده یود یعنی این آهنگ انتشار پیدا كرده یود؟؟؟

جلوتر رفتم یك آدم وسط سالن كنار پیانوی سفیدی نشسته بود و اگشتاشو به طرز زیبایی روی كلید ها حركت میاد و آهنگ رو میخوند باورم نمیشد این همون هیون بود كنار پیانو...وایی نه...آهنگ تمام شد هیون سرشو برگردوند و با لبخند نگام كرد..

یكدفه تمام چراغ ها روشن شدن سندرا و مامان و هایون و تمام فامیل بیرون ریختن و شروع كردن به خوندن آهنگ تولدت مبارك..

زانوهام توان تحمل وزن منو نداشتن هایون با همون تیشرت مشكی كه هیون خریده بود جلو اومد و منو تو آغوش كشید و گفت تولد مبارك روشن ترین ستاره ی امشب...میبینی من و هیون برات چیكار كردیم؟؟؟؟؟

تمام اون لحظات منگ بودم مامان و سندرا و هایون تعریف كردن كه چیكارا برای خرید این آپارتمان نكردن تا بتونن برای تولدم بهم هدیه بدن حتی اونا تو آژانس مسكن مجبور شدن خودشونو زن و شوهر اعلام كنن..برام قابل هضم نبود من چقدر احمق بودم من به خواهرم تهمت زده بودم هیون جلو اومد با لبخندی كه همیشه منو به لرزه می انداخت...اون پیراهن رو جلوم گرت و گفت اینو میپوشی تك ستاره ی قلبم؟؟؟با لبخند پذیرفتم چون هیچ جای حرفی وجود نداشت بالا رفتم و اومدم پایین كیك 3 طبقه ای روی میز خودنمایی میكرد هیون كنار میز ایستاده بود و دستش رو جلو آوورد پیشش رفتم  دستمو تو دستش گذاشتم از پشت بغلم كرد و دستشو رو دستم گذاشت كارد رو گرفت و با یه فشار هر دو كیك رو بریدیم اون برام كنار گوشم آهنگشو زمزمه میكرد و من با تمام فسوسم از اینكه چه اشتباهی كرده بودم بهش لبخند میزدم و تك تك كلماتشو تو قلبم حك میكردم...                                                        

                                                                                                           پایان...