تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 17

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

ســـــــــــــــــلام.....

خوب هستید؟؟؟؟؟؟؟؟.....من برگشتم.... خب اول بازگشایی مدارس رو تبریک میگم....نمیدونید چه حالی میده که اول مهر باشه دیگه مجبور نباشید برید مدرسه........که که که.....فعلا تا نهم مهر ماه بیکارم... همون زمان شروع کلاس هام مشخص نشده خدا رو شکر.....

اهم اهم...با پارت بعدی اومدم....ولی این قسمت یه کم با بقیه فرق داره.... این پارت از زبون سوپیول نوشته شده... البته فقط یه قسمتش.... حالا بخونید متوجه میشید.... من گاهی اوقات داستان رو از زبون سوپیول مینویسم.... اگه اینجوری دوست نداشتید بگید که دیگه این کارو نکنم.... من میخوام که احساس سوپیول رو متوجه بشید....

یه چیز دیگه ، به نظرتون این داستان ارزش اینو داره که به رمان تبدیل بشه؟؟؟... موضوعش خوب هست؟؟؟؟؟؟ اینو حتما بهم بگید.... خودم این داستانم رو دوست دارم.....دلم میخواد به یه رمان تبدیلش کنم....منتظر نظراتتون هستم....مرسی....

خب دیگه برید ادامه.....

صدای زنگ موبایل پیول بلند شد...موبایل رو از توی جیبش بیرون اورد و به شماره و اسم تماس گیرنده نگاه کرد .....غیر از گیشا ، یوجین و پیول از دیدن اسمی که روی صفحه ی موبایل خودنمایی میکرد متجب شدن....دیگه انتظار این یکی رو نداشتن........
پیول به یوجین و گیشا نگاهی انداخت و گفت...
-: کانگ مینه....
یوجین-: چرا داره به تو زنگ میزنه...؟؟
-: نمیدونم.....
قلب گیشا به تپش افتاده بود.... لب پایینشو گاز گرفت و هیچی نگفت... پیول خواست تلفن رو جواب بده که یوجین مچ دستش رو گرفت و با عصبانیت نگاهش کرد.....
-: چی کار میکنی؟؟
-: بذار جواب بدم یوجین ....شاید از تی یون خبری داشته باشه....
یوجین گوشی رو از دست پیول بیرون کشید و قطع کرد....
یوجین-: تو دیوونه ای....؟؟....تی یون به تو چه ربطی داره....؟
-: ربط داره ...خودت هم خوب اینو میدونی....من نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم... حتی نمیدونم زنده اس یا نه....
-: برات مهمه؟؟؟؟
-: فقط میخوام بدونم حالش خوبه یا نه.....کانگ مین بدون دلیل به من زنگ نمیزنه......
یوجین با کلافگی سری تکون داد و برگشت و به گیشا نگاهی انداخت...سرش پایین بود و با انگشت هاش بازی میکرد.....
یوجین-: تو چرا ساکتی.....؟؟
گیشا سرش رو بالا برد.. یوجین وقتی چشم های قرمزش رو دید تازه با یاد اورد که گیشا بهش گفته بود که کانگ مین به اون هم زنگ زده....شاید واقعا اتفاقی افتاده...
یوجین-: گیشا......چیزی شده...؟؟
گیشا در حالی که بغض کرده بود اروم گفت....
گیشا-: یوجین....فکر کنم بهتر باشه بذاری سوپیول با کانگ مین حرف بزنه......
پیول با نگرانی نگاهش کرد و گفت...
-: گیشا اتفاقی افتاده؟؟؟
گیشا-: تی یون......حالش اصلا خوب نیست......
وقتی این حرف رو شنیدم بی اختیار بدنم به لرزه افتاد.... تی یون حالش خوب نیست...؟؟....نه....باور نمیکنم.... !!! من هیچ وقت نخواستم اون بمیره...ازش متنفرم ، اما هیچ وقت براش ارزوی مرگ نکردم.......
بلند شدم و ایستادم.... کنار پنجره رفتم و دستام رو توی موهام فرو کردم و اونا رو بالا زدم.... اینکه من نگرانشم  جز یه حس ترهم هیچ چیز دیگه ای نیست.... تحمل مرگ یه نفر دیگه رو ندارم... رفتن هانا هنوز برام غیر قابل باوره.......
دستی رو روی شنه ام احساس کردم...برگشتم و با نگاه سرد و عصبانیه یوجین رو به رو شدم....اون از اول هم با این موضوع مشکل داشت....همیشه از تی یون بدش میومد...میدونم که منو باور نمیکنه...... چیکار کنم....؟؟..موبایلم توی دستش بود و زنگ میخورد....دوباره کانگ مین بود....به گیشا نگاهی کردم....میدونستم چه حسی داره....برگشت کانگ مین ازارش میداد.... ولی به خاطر من هیچی نمیگفت..... من؟؟؟...من مقصر همه این بدبختی ها هستم؟؟..... یونگ سنگ اون بالا از حال رفته و همه منو مقصر میدنن.... و حالا هم تی یون.....  دیدن گیشا توی اون وضعیت بیشتر از هر چیزی اذیتم میکنه....گوشی رو از دست یوجین گرفتم و گفتم.......
-: من باید باهاش حرف بزنم.....
اینو گفتم و از اتاق بیرون رفتم.... بی اهمیت به اطرافم به سمت دریا دویدم.... نگاه های متعجب جونگ مین و هیونگ رو روی خودم حس میکردم....میدونستم از پشت پنجره بهم خیره هستن.....حتما با خودشون میگن که این دختره دیوونه اس...... پاهام رو روی شنهای ساحل فشار دادم و گوشی رو توی دستم چرخوندم....ارتباط قطع شده بود...اما کانگ مین ول کن نبود......برای اولین بار از سرمای هوا بدم اومد...... برگشتم و به اتاق یونگ سنگ نگاه کردم...امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشی.....
گوشی بالا اوردم و جواب دادم... صدای خشن و دورگه ی کانگ مین توی گوشم پیچید...صدایی که گیشا عاشقش بود ......
کانگ مین-: چرا اینقدر دیر جواب دادی.....؟؟.....
مثل همیشه طلبکاره..... مثل تی یون...مثل هر پسر دیگه ای.... حوصله ی بحث کردن رو باهاش ندارم....
پیول-: حرفتو بزن.......
-: سوپیول......هرجا که هستی مهم نیست....باید برگردی..... این یه درخواست یا خواهش نیست...دارم بهت میگم ...باید... برگردی....
-: چی میگی...؟؟
فریاد زد-: همین میشنوی.......تی یون داره میمیره.... اونم جلو چشم من.... پیول من تازه میفهمم تو چه حسی داشتی.... الان میفهمم از دست دادن هانا چقدر سخت بوده..... پیول شاید این اخرین درخواستش از من باشه........
دستم رو به قفسه ی سینه ام فشار دادم.... به سختی نفس میکشیدم.... اون زندگیمو نابود کرده بود...بهترین دوستم رو ازم گرفته بود.... حالا باید میرفتم و میدیدمش...؟؟....این انصاف نیست.....ولی اگه بمیره چی....؟؟.... بازم عذاب وجدان.... چیکار کنم؟؟....
چرا این بغض لعنتی نمیشکنه.....دارم خفه میشم.....با صدایی که خودم هم از شنیدنش تعجب کرده بودم بودم گفتم.......
-: من....نمیتونم......
صدای فریاد کانگ مین دوباره بلند شد..... دیگه اهمیتی ندادم و گوشی رو قطع کردم.... با وجودم ارزو میکنم حال تی یون خوب بشه.... چون اگه بلایی سرش بیاد من تا اخر عمر با این عذاب باید زندگی کنم ... اون میخواست منو ببینه و من قبول نکردم..... دارم زیر این فشار له میشم.... دیگه تحمل ندارم.....
چشمم به اتیش نیمه خاموشی افتاد که تا همین چند ساعت پیش همه دورش جمع بودیم میخندیدیم..... چقدر زود این خنده به گریه و درد تبدیل شد..... یونگ سنگ...؟؟.... انگار که تازه به خودم اومدم....باید برم پیشش... باید برم.....
برگشتم و خواستم برم که جونگ مین رو تو چند قدمیه خودم دیدم.... هوا تاریکه اما حالت چهره اش رو تشخیص میدم....مثل همیشه خندون نیست.... اینجا چیکار میکنه؟... از کی اینجاست....؟....
پیول-: جونگ مین اوپا.....
-: حالت خوبه.........؟
از نگاه کردن بهش خجالت میکشیدم...اگه بگم خوبم بزرگترین دروغ زندگیمو گفتم.... اون هم به کسی که میدونم برام عزیزه...... سرم رو پایین انداختم و هیچی نگفتم....فکر کنم متوجه حالم شده...کاپشنش رو در اورد و رو شونه هام انداخت...با قدردانی نگاه کوتاهی بهش کردم و گفتم....
-: ممنونم اوپا.... خیلی سردم بود.....
دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت...
-: اگه حرفی داری میتونی به من بزنی..... پیول... من درکت میکنم.....
بغض گلومو فشار میداد و قفسه ی سینه ام درد گرفته بود...نفس عمیقی کشیدم که باعث شد سوزش شدیدی رو تو ریه هام احساس کنم.... سرم رو تکون دادم و گفتم...
-: چیزی نیست.....
سنگینی نگاهش رو حس میکردم...این یه دروغ بود....بهش نگاه کردم...به چشماش خیره شدم . سعی کردم بهش بفهمونم الان توانایی حرف زدن ندارم.... لبخند روی لب هاش نشست... پس واقعا درکم میکنه!!!!!...ازت ممنونم جونگ مین......
جونگ-: میخوای بری پیش یونگ سنگ....؟؟
-: اره.....میشه ؟؟؟
-: چرا نشه....بریم....
گرمای بدنش رو حس میکردم.... خیلی خودم رو گرفته بودم که نیافتم...این مثل یه خواب بود.... به سمت خونه رفتیم ..جونگ مین در رو باز کرد و ازم خواست وارد بشم....هیونگ جون کنار شومینه نشسته بود و داخلش هیزم می انداخت... با وردو ما برگشت و با خنده نگاهمون کرد ...اما خنده اش دوامی نداشت.... داره منو نگاه میکنه..... اونم فهمیده چه حالی دارم... خدایا... فقط دارم خودم رو لو میدم...... یوجین و گیشا هم طرف دیگه از خونه ایستادن و با سکوت نگاهم میکنم....
پوز خندی زدم و به جونگ مین نگاه کردم...
پیول-: ممنونم اوپا....من میرم پیش یونگ سنگ.....
اینو گفتم و به سمت پله ها دویدم.... بالا رفتم و کنار در اتاق یونگ سنگ ایستادم....فکر کنم دکتر تازه رفته....یوهی ، کیو جونگ و هیون داخلن..... در نیمه بازه.... کمی جلوتر میرم تا بفهمن دارن چی میگن....
هیون-:  اگه میدونستم با برگشت خواهرش اینجوری همه چی به هم میریزه ، اصلا نمیذاشتم برگرده.....
کیو-: تو نباید اونو مقصر بدونی....
هیون-: کیوجونگ...بس کن.... هنوز نفهمیدی اون چه جور ادمیه...؟؟.... ندیدی اون شب چطور سر یونگ سنگ فریاد میزد؟....
یوهی-: اوپا...اینجوری نگو.....  نباید نسبت به پیول اینقدر بی رحم باشی...... اون به اندازه ی کافی سختی کشیده....  من مطمئنم الان هم به خاطر یونگ ناراحته.....
هیون-: یوهی....عزیزم.... تو یکم زیادی مهربونی.... به مرور زمان همه چی رو میفهمید......
کیو-: حالا اروم باش.....ممکنه صداتو بشنوه....
دیگه تحمل شنیدن این حرفا رو ندارم...بدون اینکه در بزنم با شتاب وارد اتاق شدم.... همه از دیدن من شکه میشن... هیون سرش رو پایین انداخته و زهرخندی گوشه ی لبشه..... تلافی میکنم!!!.... همه این بی رحمی ها رو تلافی میکنم....   میدونم که کیوجونگ و یوهی متوجه نگاه پر از نفرتم نسبت به هیون شدن....برام اهمیتی نداره.....شاید فهمیدن من حرفاشون رو شنیدم.....
یوهی با خنده بهم کرد و دستم رو گرفت.....
یوهی-: اومدی...؟؟؟ عزیزم...بیا بشین...نگران نباش .حال یونگ سنگ خوبه....
-: ممنون.....
به کیوجونگ نگاهی کردم.. ..اونم لبخندی زد و سرشو برام تکون داد.. کاملا مشخص بود که اون کمی منو مقصر میدونه.... جلو رفتم و کنار یونگ سنگ روی تخت نشستم.... دستش رو گرفتم و به سوزنی که تو رگش فرو رفته بود خیره شدم...... با اینکه رنگش پریده بود و حال خوبی نداشت اما بدنش گرمتر از من بود.....یعنی واقعا من این بلا رو سرش اوردم؟؟... نه.... اخه مگه چیکار کردم...؟؟... از جمع مثلا دوستانه بدم میاد... دلم میخواد فرار کنم....
انگشت هامو میون انگشت هاش فرو کردم و خم شدم...بوسه ای روی دستش زدم نگاهش کردم... موهاش روی پیشونیش ریخته بود ...صدای نفس هاشو میشنوم....این ارومم میکنه....دستم رو کنار صورتش گذاشتم و گونه اش رو لمس کردم...
صدای توی گوشم پیچید که نا مفهوم بود..اما فهمیدم که هیونه... حتما زیر لب بهم فحش داده...خیلی سریع از اتاق بیرون رفت...کیوجونگ صداش زد و  اون هم پشت سرش از اتاق خارج شد...حالا فقط من و یوهی بودیم...
صاف نشستم....نگاهم هنوز به یونگ سنگ بود...یوهی شونه ام رو فشار داد...برگشتم نگاهش کردم.....
یوهی-: به خاطر تو نیست....
-: .................
-: پیول...عزیزم....
-: بس کن...... نمیخوام ازم طرفداری کنی.....
-: داری اشتباه میکنی.....
باز به یونگ سنگ خیره شدم و دستش رو فشار دادم....یوهی بلند شد و ایستاد.....
یوهی-: من همیشه با تو هستم پیول..... اینو به یونگ سنگ قول دادم..... میرم برات اب بیارم....تو هم حال خوبی نداری.....
یوهی هم رفت و حالا من با یونگ تنها هستم...با برادرم..... با التماس نگاهش میکنم و میگم.....
-: پاشو.......خواهش میکنم...مگه قول ندادی کنارم باشی... پس پاشو....پاشو و بگو من کاری نکردم...الان بهت احتیاج دارم یونگ سنگ.... پس بلند شو.....نمیتونم تو این حال ببینمت.....بلند شو .......
تکون نمیخوره....سرم رو پایین انداختم و لبخندی زدم....
-: بلند نمیشی....؟؟....باز باید تنهایی بجنگم؟...اره....؟؟... اره داداشی...؟؟.... دیگه نمیتونم..... دیگه توانی ندارم... همه میگن من مقصرم... نمیتونم ثابت کنم... اما....اما..اگه واقعا حضور من باعث میشه تو حالت بد بشه..پس موندنم چه فایده ای داره.... وقتی هیچ کس منو نمیخواد.....متاسفم یونگ سنگ..... کارم یه اشتباهه.... یه تصمیم عجولانه...میدونم.... اما تو باید درکم کنی.... تو باید بفهمی چی میگم..... من میرم.... میرم تا همه بفهمن من کاری نکردم.... تا الان هم خیلی صبر کردم..... برگشتن من از اول هم اشتباه بود..... منو ببخش......
قطره اشکی که کنار چشمم جمع شده بود رو پاک کردم و دست یونگ سنگ رو زیر پتو گذاشتم...همون موقع یوهی هم وارد اتاق شد..... من تصمیمم رو گرفتم.....هیچ تردیدی ندارم...یوهی لیوان اب رو سمت من گرفته و با حالت خاصی نگاهم میکنه.....کمی از اب میخورم.... یوهی پایین تخت میشینه و به یونگ سنگ نگاه میکنه....
زیر لب با خودم زمزمه میکنم : امیدوارم که خوشبخت بشید....نمیدونم کی برمیگردم... ولی برای هردوتون ارزوی موفقیت دارم.......
یوهی فهمیده دارم یه چیزی میگم ...با تعجب نگاهم میکنه....بلند میشم و از اتاق خارج میشم....
به اتاق خودم میرم..... سریع چیزایی که لازم دارم رو تو یه کیف میذارم و منتظر میمونم تا همه بخوابن.... ساعت از دو شب هم گذشته باید قبل از اینکه صبح بشه برم.....به بالکن نگاهی میندازم.....میتونم از اینجا از خونه خارج بشم...
در اتاق باز شد...گیشا با همون قیافه ی همیشگی داره نگاهم میکنم....
گیشا-: بیا شب رو پیش ما بخواب... یوهی پیش یونگ سنگ میمونه...
نمیتونم قبول نکنم..... بلند شدم و به اتاق خودش و یوجین رفتم....یوجین با اخم نگاهم کرد و پشت به من خوابید..... چراغ ها کم کم خاموش شدن....دیگه صدایی نمیاد..... چشم هامو بستم....
الان دوساعت گذشته..... داره صبح میشه...به یوجین و گیشا نگاهی میکنم و وقتی مطمئن میشم که خوابن اروم از اتاق خارج میشم....کیفم رو برمیدارم و از پله های تراس پایین میام..... برای اخرین بار به ویلا نگاهی میندازم و شروع به دویدن میکنم....نمیدونم کجا میرم...فقط دارم میدوم......
دیگه پاهام جونی ندارن...به نفس نفس افتادم..... بدنم به خاطر عرق خیسه و سرما تا تو استخوان هام نفوذ کرده...دستم رو زانوهام میذارم و خم میشم....به پشت سرم نگاه کردم...دیگه نه از ویلا خبری هست و نه ادمای اونجا..... کنار جاده میرم و روی زمین میشینم.... برای خودم هم عجیبه چرا اصلا نمیترسم....این تاریکی و سرما هیچ تاثیری روم نذاشته...به سمت راست جاده نگاه میکنم... یه ماشین داره میاد...با خوشحالی می ایستم و دستم رو تکون میدم.... باورم نمیشه...یه تاکسی اون هم این موقع شب..... راننده به سر تا پام نگاهی میکنه....
با عجله میگم-: میخوام برم سئول......
سری تکون میده..با خوشحالی سوار میشم و در رو میبندم.... ماشین شروع به حرکت کرد.... توی صندلی فرو رفتم و سعی میکنم دستم رو با نفس هام گرم کنم.....
از جلوی ویلا خیلی سریع رد شدیم....چراغا روشنه...یعنی فهمیدن من رفتم؟؟.... به گوشیم نگاهی میندازم... ده تا تماس...پس فهمیدن....سرمو به صندلی تکیه دادم و به راننده گفتم....
-: اقا لطفا وقتی رسیدیم من رو بیدار کنید.....
راننده که مرد مسنی بود سریع تکون و هیچی نگفت.... چشم هامو بستم و به خواب رفتم.......

.
.
قهوه رو توی فنجون ریخت و شروع کرد به قدم زدن.... روی کاناپه دراز کشید و پاشو روی پاش انداخت...میدونست که هنوز مثل جذابه.... و میدونست که یه بار دیگه هم میتونه دل یونگ سنگ رو به دست بیاره.... یکی از اجراهای دبل اس رو گذاشت و نگاه کرد...
جی یون-: پسرای خوشکل من.... دارم برمیگردم....منتظرم باشید.... اخ ...یونگ سنگ.....
لب پایینشو گاز گرفت و با خنده کمی از قهوه اش خورد.... صدای گوشیش بلند شد...سوپیول بود...
جی یون-: سلام عزیزم.....
پیول با صدای گرفته ای جواب داد-: سلام...خوبی جی یون؟؟
-: حالت خوبه...؟؟
-: نه...فکر کنم سرما خوردم...
-: چرا؟؟؟؟.. داری گریه میکنی.....
-: میتونم چند روز خونه تو قرض بگیرم.....؟؟
-: پیول......اتفاقی افتاده....؟؟
-: جی یون.....
اینو گفت و بغضش شکست... جی یون کمی دست پاچه شده بود...
-: اروم باش...پیول عزیزم..اروم باش...بگو چی شده.....
-: من از خونه.... از پیش برادرم فرار کردم......
-: چی.....؟؟
پیول فقط گریه میکرد و این باعث شده بود جی یون کمی عصبی بشه......ازش خواست که اروم باشه.. و بگه که چی شده...پیول هم خیلی خلاصه براش گفت....
جی یون-: باشه باشه....فهمیدم....برو خونه ی من....به هیچ کس هم هیچی نگو...باشه پیول....تو کار درستی کردی....من میام اونجا...همین امروز زمان پروازم رو عوض میکنم...تا دو سه روز دیگه اونجام.....باشه؟؟؟؟
-: منتظرت میمونم.......
-: پیول.... به من اعتماد کن.... تا دو سه روز دیگه اونجام......
ارتباط قطع شد...جی یون سریع بلیطشو عوض کرد و واسه اولین پرواز سئول جا رزرو کرد....
جی یون-: عالیه.... همه چی واسه برگشت من اماده اس.....پیول ....کوچولویه ساده ی من....منتظرم باش.....

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

مریمی جونم...الان قیافه ات تو داستان این شکلیه..که که که....خب... چطور بود؟؟؟؟؟؟ نظر فراموش نشه......



نمایش نظرات 1 تا 30