تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

cry on my shoulder part 2

 

نویسنده:byul

سلااااااااااااااااااام خدمت تی اس های گوگولی مگولی....خوبین؟چه خبرا؟من؟منم خوبم
من اومدم با پارت دوم داستانممممممم...ممنون که برای پارت اول نظر گذاشتین..
من تمام سعیمو میکنم تا از داستانم خوشتون بیاد...
راستی از نگین جونم به خاطر کادوی خوشملشششش واقعا ممنونم...
و همین طور از همه ی کسایی که بهم تو کامنتا تبریک گفتن واقعا خوشحال و دلگرم شدم...
از همه ی کسایی که داستانمو میخونن و نظر میدن هم ممنونم....
من واقعا به حمایت و انتقاداتتون نیاز دارم...
خوب ....زیاد حرف زدم....برای تجربه ی دابل اسی متفاوت بفرمایین ادامههههههههه
...و ناگهان جیغ بلدی کشیدم...یوجین با ترس وارد اتاقم شد
_چیه؟چی شده؟
_این....این....
_چیه؟؟این چیه؟
_یادته...اونروز گفتم یه پسر روانی جلوی رستوران رزومتو امضا کرد؟
_اره یادمه...خوب؟
_اون پسره کیم هیون جونگ لیدر گروه ss501 ئه
_یعنی...
_یعنی رسما مردم...
_وای...بیوللللللل...چیکار میخوای بکنی؟
_اونروز تعداد خیلی زیادی اونجا بودن....مطمئنا منو یادش رفته...
_اگر یه وقتی یادش باشه چی؟
_به هر حال الان دیره...چاره ای ندارم...
اگر چه خودم از حرفام هیچ اطمینانی نداشتم...روی تختم دراز کشیدم و به کارت شرکت خیره شدم....از چیزی که در انتظار من بود خبر نداشتم....هم ترسیده بودم هم هیجان زده بودم...اما نمیدونستم چرا مدام حرف رئیس  در ذهنم تکرار میشد:این ممکنه برات سخت باشه...راه اومدن با اونا یه کم سخته
..........
با صدای ساعت از خواب بلند شدم...صورتمو شستم...یه شلوار لی تنگ و یه تیشرت ابی رنگ استین کوتاه پوشیدم...توی اینه چتری هامو مرتب کردم و با صدای بلند گفتم:بیول...تو میتونی اینکارو انجام بدی...فایتینگ.
در خونه رو باز کردم که یه مردی اومد جلو و گفت:من میرسونمتون
_ببخشید؟
_رئیس سو منو فرستادن...مسئولیت رفت و امدتون به عهده ی منه...
_اما...خودم میتونستم برم
_رئیس اینجوری خواستن...
سوار ماشین شدم...حدود 15 دقیقه طول کشید تا به خونه ی گروه رسیدم....درو باز کردم و به عمارت بزرگی که جلوی من بود خیره شدم...یه خونه ی ویلایی بزرگ...یه استخروسط حیاط  و بقیه جاها پر از گل های رنگارنگ ...
وارد خونه شدم...یه راهروی بزرگ به  حال داشت...با قدمهای اروم و سنجیده وارد حال شدم...اولین چیزی که توجهمو جلب کرد تعداد زیادی گیتار بود که به زیبایی کنار حال جا گرفته بود...
_بیول شی؟!!!
برگشتم و به صورت جدیه اون نگاه کردم....که ناگهان صدای
زنگ موبایلم در سالن پیچید به سرعت گوشی رو برداشتم که صدای داد همه جا پخش شد
_هییییییی توووووو دوباره بلوز صورتیه منو پوشید
اون و خودم بی اختیار به بلوزم نگاه کردیم با ترس گفت:
یوجینا...من بهت زنگ میزنم.... و گوشی رو قطع کردم...که... با صورتی عصبانی رو به من گفت:
_بیول شی...شما مسئولیت کار های مارو برعهده گرفتی؟نه؟
_بله
_اگر ما هم زنگ بزنیم شما اینجوری جواب مارو میدین
در حالی که از سوالش تعجب کرده بودم گفتم:خوب ...اون...
دلم میخواست سرشو به دیوار بکوبونم...(فکر میکنین کیه؟هههههه اگه بگم باورتون میشه...)
_من...واقعا معذرت میخوام...دوستم نمیدونه که من سر کارم....
_امیدوارم تکرار نشه
_بله هیونگ جون شی
_خوب لیست کاراتو من از فردا به طور روزانه بهت میدم...
_بله...
_امروز ما تو خونه تمرین داریم...بچه هارو برای تمرین صداکن...
_بله هیونگ جون شی
هیونگ با همون قیافه ی جدیش برگشت و با قدمهایی مستحکم به طبقه ی بالا رفت...
از حرفای هیونگ تعجب کردم...مگه هیون لیدر نبود؟پس چرا اون بهم برناممو میداد؟
(ارهههههه...اشتباه ندیدین...تازه اولشه)
راه افتادم تا 4 تا پسر دیگرو توی این خونه ی بزرگ پیدا کنم...داشتم میگشتم که بوی سوختنی رو از یه جایی حس کردم...بو رو دنبال کردم...
وارد اشپزخونه شدم...که یونگ سنگ با صدای بلند گفت:کی پنکیک میخواد؟
با تعجب به صورت یونگی که تقریبا سیاه شده بود و دودی که تمام فضا رو گرفته بود نگاه کردم...
_یونگ سنگ شی حالتون خوبه؟
_یونگ سنگ شی؟اووووووو بیخیال ...بهم بگو یونگی...تو باید بیول باشی نه؟
_بله خوشبختم...یونگی...!اومدم برای تمرین صداتون کنم...
_باشه الان میام...
برگشتم تا از اشپزخونه برم که
_چیزه...بیول...
_بله؟
_پنکیک میخوری؟
_چی؟چیزه...من باید برم بقیرو صدا کنم...
اشک تو چشماش جمع شد...
_...باشه...برو به کارت برس
و یه قطره اشک روی گونه هاش افتاد....واقعا نمیدونستم چیکار کنم...بی اختیار گفتم:
_من...فکر کنم اگه دیر تر برم مشکلی پیش نیاد...پس میتونیم با هم پنکیک بخوریم...
با خوشحالی به من نگاه کرد...پشت میز نشستم...دو تا بشقاب پنکیک روی میز گذاشت و با خوشحالی شروع به خوردن کرد...
_خیلی پنکیک دوست داری؟
_اره...اما بیشتر از اون دوست دارم با کسی بخورمش...اما معمولا کسی نیست که با من بخوره...
_ممنون...من از ته قلبم میخورم...
و شروع به خوردن کردم...بعد از خوردن به یونگی کمک کردم تا میز رو تمیز کنه
_یونگی...
_بله؟
_میشه بپرسم اتاق کیو جونگ شی کجاست؟
_انتهای راهروئه...
_ممنون...
لبخندی زدم و از اشپزخونه بیرون اومدم و به سمت اتاق کیو رفتم....
چند ضربه به در زدم...اما جوابی نشنیدم...در رو به ارومی باز کردم و وارد شدم...
کیو سرشو از رو بالش بالا اورد و گفت:کیه؟؟؟کی اومده؟
_کیوجونگ شی...اومدم برای تمرین صداتون کنم؟
که یه نفر دیگه سرشو از روی بالش بالا اورد و گفت:اوپا...کیه؟
_بخواب عزیزم...چیزی نیست...
خوب که نگاه کردم یه دخترو توی بغلش نیمه لخت دیدم...
_تو باید بیول باشی؟دیگه بدون اجازه وارد اتاقم نشو فهمیدی؟
_اما من....
_حالا برو بیرون الان اماده میشم میام پایین...
از اتاق اومدم بیرون...داشتم کم کم از اتاق دور میشدم که در اتاق باز شد و یکی پرت شد بیرون...
_اوپااااااااا...حداقل بزار لباسامو بپوشم...
هنوز حرفش تموم نشده بود که یه سری لباس خورد تو صورتش...
کیو_ممنون به خاطر دیشب...حالا گمشو
چشمام از تعجب گرد شده بود...به دختر بیچاره خیره شدم که روی زمین نشسته بود و گریه میکرد...به راهم ادامه دادم تا بتونم بقیه رو پیدا کنم...تا اینکه به یه در بسته رسیدم...اروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم..اتاق تاریک تاریک بود و فقط نور خیلی کمی از در وارد اتاق میشد...به همه جای اتاق چشم انداختم...تا اینکه سایه ای کنار دیوار دیدم...

اروم اروم به اون سایه نزدیک شدم و متوجه شدم فردی در حالی که صورتش بین دستاش پنهانه به دیوار تکیه داده...خم شدم و به ارومی گفتم:
تو...تو...کی هستی؟
سرشو از بین دستاش بیرون اورد و با خشم به من نگاه کرد...حلقه ی اشک رو توی چشماش میتونستم ببینم...با ترس یک قدم به عقب برداشتم و گفتم :
_تو...حالت خوبه؟
حدس میزدم یکی از پسرا باشه...در حالی که به من خیره شده بود از جاش بلند شد و یک قدم به سمت من برداشت...با ترس بهش نگاه کردم که ناگهان مانند خرسی وحشی به من هجوم اورد...گردنمو گرفت و به سمت دیوار هل داد...کمرم به چیز تیزی برخورد کرد و در ان فرو رفت و ناخوداگاه جیغ کشیدم...و بعد متوجه دستان قوی او که دور گردنم پیچیده بود و هر لحظه بیشتر فشار میداد شدم...
به سختی گفتم:ولم ....کن...دارم خفه میشم...
اما اون بی توجه بیشتر گردنم رو فشار میداد و با فریاد میگفت:میکشمت...میکشمت

نفس کشیدن برایم سخت ترو سخت ترمی شد ... کم کم چشمانم تار شد و در اخرین لحظه اشکی که از چشمانش پایین ریخت را دیدم...
....
به سختی چشمامو باز کردم...نور اتاق چشممو اذیت میکرد...روی یه تخت بزرگ بودم...غلطی زدم و به سمت دیگه برگشتم که ناگهان با دیدن  اون کنارم روی تختم شوکه زده شدم...
.....................
ههههههه خماریییییییییییی
دوستون دارم نظر یادتون نره



نمایش نظرات 1 تا 30