تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

my name is not hena.s3.ep39

 

نویسنده:pardisi

سلام بچه ها...فعلا" علی الحساب اینو داشته باشید تا فردا.
مهنوش جون شرمنده نشد برات اس بزنم

My name is not hena

فصل سوم-قسمت سی و نهم

نگاهم به چشمهای قهوه ای رنگش افتاد که تصویر خودم توی انها منعکس شده بود، دوباره دلم ریخت و هیون بیشتر به طرفم خم شد، اینبار مثل دفعه های قبل نبود که اجباری در کار باشد ...حتی من هم دلم نمیخواست خودم را عقب بکشم...هیون کمتر ازیک سانتی متر با من فاصله داشت که ناگهان من سکسکه کردم و باعث شد هر دو از جا بپریم.هیون من را ول کرد و یک قدم عقب رفت وگفت:

-چی شد...خوبی کیتی؟

میتوانستم رگه هایی از خنده فرو خورده شده را توی صدایش حس کنم.خیلی خجالت کشیدم.حتما هیون میدانست که من از شدت هیجان به سکسکه افتاده ام.

من به طرف میز چرخیدم و اولین چیزی که که به چشمم خورد برداشتم و سرکشیدم.ان هم قهوه ی تلخ و نسبتا" داغم بود.

ناگهان صورتم قرمز شد و زبانم بند امد.هیون دوباره جلوامد و در حالی که دیگر کاملا" به خنده افتاده بود گفت:

-دیگه چی شد؟سوختی؟

بعد لیوان اب را از روی میز برداشت وبه من داد و گفت:

-خب خوبه که قهوه اونقدرها هم داغ نبود...فقط من نمیدونم کیتی تو چرا اینقدر دستپاچه شدی...

همان طور که داشتم اب میخوردم با چشمانم که بخاطر داغی قهوه و خجالت پر از اشک شده بود مظلومانه نگاهش کردم. هنوز هم دست هایم میلرزید.چرا مسخره ام میکرد و وانمود میکرد از دستپاچه شدن من تعجب کرده است.

-کیتی...اینجوری نگاهم نکن...

ناگهان قیافه اش جدی شد و با لحن سردی گفت:

-دیگه حق نداری اینجوری نگاهم کنی...اخرین بارت باشه که منو اینجوری نگاه میکنی.

من که تعجب کرده بودم چشمهایم را بستم و یک قطره اشک را حس کردم که ارام روی گونه ام سر خورد.

هیون جونگ کسی نبود که تا به حال اشک من را ندیده باشد ...همین چند لحظه پیش جلوی او گریه کرده بودم ، اما پشتم را به او کردم تا بیشتر از این اشک های من را نبیند.

لیوان اب را روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم گریه و لرزیدن چاره ی درد من نبود.حس میکردم باید خوشحال باشم اما نبودم.

همان طور که پشتم به هیون بود نزدیک شدنش را احساس کردم دستم را ارام گرفت و من را مجبور کرد تا پشت سرش از پله ها پایین بروم .پالتوهایمان را پوشیدیم و هر دو کنار هم سوار ماشین شدیم و راننده هوانگ به طرف خانه راه افتاد. هیون دوباره دست سرد من را که روی پایم بود در دست گرفت و گفت:

-راننده هوانگ بخاری ماشین رو بذارین روی درجه زیاد...

نمیدانست که سرمای دست من حتی اگر دستم را میان شعله های اتش هم قرار میدادم از بین نمیرفت؟

هیون ارام و خیلی خونسرد گفت:

-اولین بوسه ات با جونگمین کی بوده؟

دستم را از دستش بیرون کشیدم و درحالی که احساس میکردم اگر نفس هم بکشم ممکن است بمیرم با صدای لرزانی گفتم:

-چرا میپرسی؟

-اخه خیلی مسخره اس که به خبرنگار ها بگیم اولین بوسه مون همونه که توی مهمونی بوده ... مثلا" ما از خیلی قبل همدیگرو دوست داشتیم...میخوام تاریخ اولین بوست با جونگمین رو بگم که تو هم راحت یادت بمونه...

لبم را گزیدم و گفتم:

-نمیشه...

-چرا؟...اینطوری که راحت تره...اولین باری که اونو بوسیدی ...حتما یادت مونده...

نمیدانم چرا احساس میکردم هیون مسخره ام میکند.انگار سوالی را میپرسید که جوابش را بهتر از خودم میدانست.

صدایم از شدت بغض و نگرانی دورگه شده بود.ارام گفتم:

-معلومه که اولین بوسه ام با جونگمین که عاشقشم رو یادم نمیره...لحظه به لحظه شو یادمه ولی نمیشه چون...چون...تاریخش ماله بعد از مهمونیه...تو حیاط زیر بارون...تو اونجا بودی اوپا...تظاهر نکن که ندیدی...

نا خوداگاه میخواستم با زهر کلامم هیون را زجر بدهم ولی او قوی تر از این حرف ها بود و این فقط خودم بودم که عذاب میکشیدم.

هیون خنده ی مسخره ای کرد و با لحن ازار دهنده ای گفت:

-نگو که اولین بوسه ات با من بوده...تو اینقدرها هم پاک و دست نخورده نیستی که اولین بوسه ات اون اشتباه مسخره ی توی مهمونی باشه...

نفس هایم تند شد و احساس کردم توی بدنم اتش روشن شده برای اولین بار توی عمرم با خشم به طرف هیون بر گشتم و با اخرین توانم به صورتش سیلی زدم.

انقدر محکم زدم که احساس میکردم دستم دارد میشکند و از شدت ضربه بی حس شده . راننده هوانگ ناخوداگاه ترمز کرد و با ترس به عقب برگشت و هیون را نگاه کرد.

هیون صورتش را که به طرف مخالف برگشته بود دوباره به طرف من برگرداند و پوزخندی زد و با دست گوشه لبش را که زخم شده بود پاک کرد و طوری نگاهم کرد که ترسیدم و گفتم همین الان است که با کتک از ماشین پرتم کند بیرون ...اما من هنوز با تمام وجودم عصبانی و ارزده بودم.

ارام رو به راننده هوانگ گفت:

-چرا وایسادی؟برو.

و بعد رویش را از من برگرداند و من همین طور.میدانستم جای 4 خط نازک قرمز روی صورتش تا فردا کبود خواهد شد.ولی توهینی که به من کرده بود دردناک تر از دیدن این بود که صورتش بخاطر من کبود شده.

تا ماشین نزدیک پارکینگ توی حیاط خانه ایستاد از ماشین پیاده شدم و به طرف خانه ی خودم راه افتادم.برای سومین بار توی ان شب مهار اشکم از دستم در رفت و گذاشتم صورتم خیس شود...دلم میخواست برگردم و تا میتوانم هیون را بزنم...دلم میخواست جیغ بکشم و بلند بلند گریه کنم...اما...نمیشد.

توی حیاط دم در خانه ام هیونگ روی پله ی کوتاه جلوی در نشسته بود که با صدای قدم های من سرش را بالا اورد و گفت:

-کیتی...باز این هیون اشکتو در اورد؟

دو قدم مانده به هیونگ به خاطر پاشنه ی کفشم دوباره داشتم زمین میخوردم که هیونگ با سرعت عملی باور نکردنی جلو پرید و با دودستش بازوهایم را گرفت و نگذاشت بیفتم.

با نگرانی به صورتم خیره شد و گفت:

-کیتی؟...خوبی؟

-اوپا چرا نذاشتی بیفتم؟نمیمردم که...فقط دردم میگرفت...کاش همه دردها اینطوری بود...

-کیتی...

-ولم کن اوپا...ولم کن...

هیونگ کمکم کرد صاف بایستم و بازوهایم را ول کرد و گفت:

-باشه ...باشه...فقط بگو چی شده؟...من منتظرت بودم که با هم حرف بزنیم...

در حالی که از گریه به هق هق افتاده بودم گفتم:

-هیونگ جونا من اینقدر دختر بدی هستم؟

هیونگ ناخوداگاه دوباره دستهایش را بالا اورد و سعی کرد اشک هایم را پاک کندو لحن صدایش ارامش دهنده باشد و گفت:

-کیتی...چرا این فکر رو میکنی ؟تو یکی از بهترین دخترهایی هستی که من دیدم...

من با دستهایم استین های سویی شرت هیونگ را چسبیدم و گفتم:

-اوپا...من نمیخواستم...من دوست نداشتم اینجوری بشه...

-کیتی...عزیزم...یه لحظه اروم باش و به من بگو چی شده.

من که از گریه قرمز شده بودم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-من...من...حتی توی امریکا هم...فقط...

-کیتی...منو نگاه کن...اینجوری گریه نکن...الان حالت بد میشه ها...

هیونگ جون اشک هایم را باز هم پاک کرد و با دستهایش گونه هایم را نوازش کرد و گفت:

-میخوای به جونگ مین بگم بیاد؟...اگه دوست نداری که من بگی چی شده؟

-نه...نه...اصلا"به جونگمین نگو...اون خودش به اندازه کافی ناراحت شده...نمیخوام دیگه...

-باشه...فقط یه لحظه سعی کن گریه نکنی...بریم خونه ما یا خونه ی خودت؟

-نه...نمیخوام...فقط میشه برام اب بیاری؟

روی همان پله ای که هیونگ نشسته بود نشستم و سعی کردم با نفس های عمیق گریه ام را کنترل کنم...فهمیده بودم که هیونگ هم تعجب کرده و نگران شده...

چند لحظه بعد هیونگ یک لیوان اب به دستم داد.گریه ام بند امده بود.هیونگ کنارم نشست و گفت:

-بهتری؟

-اره...خوبم...ازت ممنونم...

چند لحظه هر دو ساکت بودیم.

هیونگ ارام پرسید:حالا دوست داری بهم بگی چه اتفاقی افتاده؟

لبخند تلخی رو به هیونگ زدم و گفتم:

-اینو ببین...

و دست چپم را به طرفش دراز کردم تا حلقه درخشان و گران قیمت را توی انگشتم ببیند...

هیونگ دستم را گرفت و به حلقه نگاه کرد و گفت:

-هیون برات خریده اره؟...قشنگه...نمیدونستم از این کارهاهم بلده...واسه این که گریه نمیکردی...مگه نه؟

دستم را از دست هیونگ بیرون کشیدم و دور لیوان اب حلقه کردم و گفتم:

-برای این نبود...یه دلیل دیگه داشت...هیون تو ماشین بهم گفت...بهم گفت...انقدر دختر پاک و دست نخورده ای نیستم که اولین بوسه ام ماله توی اون مهمونی باشه...ببین چقدر بدبخت شدم که هیون همچین حرفی بهم میزنه...

هیونگ با تعجب گفت:واقعا" این حرفو زد؟اون که خودش بهتر میدونه تو چجور دختری هستی ...اگر جونگی بفهمه...

-واسه همین نمیخوام جونگ بفهمه...میدونی اخه ناراحت میشه...حتی ممکنه که دوباره بخواد با هیون جونگ دعوا کنه...من دیگه طاقت این یکیو ندارم...

هیونگ با لبخند نگاهم کرد و گفت:تو دختر خوب و مهربونی هستی...چرا هیون جونگ این کارا رو باهات میکنه؟چرا میذاری باهات اینکارو بکنه؟

-میبینی که مجبورم...من پای اون قرارداد لعنتی رو امضا کردم و حالا هم باید تا اخرش برم...ببین اون حتی حلقه هم دستم کرده...فقط 2 هفته دیگه مونده...بعدش هم 1 سال تحملش میکنم و میرم.

-کیتی...چرا قبول کردی؟تو مجبور نبودی پای اون قرار دادو امضا کنی.

-خودمم نمیدونم چرا امضا کردم...ولی فکر کنم که مجبور بودم.

-کیتی ... با هیون ازدواج نکن...این بزرگترین اشتباه زندگیت میشه.

سرم را به طرف گردنم کج کردم و به هیونگ که کنارم نشسته بود خیره شدم و گفتم:

-چرا؟...این یه ازدواج واقعی نیست...تو اون قرارداد رو دیدی؟ توی یکی از بند های اون قرار داد نوشت بود که ما نمیتونیم پیش هم زندگی کنیم...توی یکی دیگه اش نوشته بود که اگه هیون بخواد با من را بطه داشته باشه من میتونم به پدربزرگ بگم و اونوقت هیون جریمه نقدی میشه...یا یه چیزی تو همین مایه ها...

-من اون قراردادو خوندم کیتی و همه بندهاشو یادمه...میدونم که این ازدواج فقط یه تکه کاغذه ولی این اشتباهو نکن...هیون هیچ راه برگشتی برات نمیذاره...فکر نکن که حتما" به اون قرارداد پایبند میمونه...بعد از یه سال هم...

وسط حرف هیونگ پریدم و گفتم:

-من نمیذارم اینجوری بشه...جونگمین ...نمیتونم ببینم که بخاطر من اذیت میشه...من بهش قول دادم.

هیونگ با تاسف نگاهم کرد و گفت:

-کیتی چرا نمیفهمی؟...اصلا" فرض میکنیم که تو و هیون بعد از یک یا دو سال از هم جدا شدید ...تو دیگه نمیتونی برگردی سمت جونگمین...حتی اگه خودت و اون هم راضی باشید دیگه نمیشه...

-چرا نمیشه...مهم من و جونگ مین هستیم...

-کیتی به حرفم گوش کن...چرا میخوای باهاش ازدواج کنی؟خودتم میدونی که میتونستن خیلی ساده اعلام کنن که با هم دوستین...کیتی این اشتباهو نکن...

-اوپا من دارم این کارو بخاطر همتون میکنم...وگرنه فکر میکنی من اینجوری ساکت میموندم؟

-ما بدون خراب کردن زندگی تو هم میتونستیم این مشکلو حل کنیم...کیتی...ممکنه یه وقتی بفهمی اشتباه کردی که دیگه هیچ راه برگشتی نباشه...به حرفم گوش کن.

-متاسفم هیونگ جون...من مجبورم...دیگه همه چیز تموم شده...من تحمل این سختی رو دارم ولی تحمل شکست گروه...نه ...اینو نمیخوام...دیگه نمیخوام جدا از هم ببینمتون...

چشمهای هیونگ پر از اشک شد و گفت:

-نمیخوام شکستن تو رو ببینم کیتی...قبلا" هم این به یکی دیگه مثل تو گفتم که داره اشتباه میکنه ولی اون گوش نداد...کیتی اون شکست بدی خورد...نمیخوام تو هم اینجوری بشی...میدونم که تو تحملشو نداری.

دلم نمیخواست هیونگ جون جلوی من گریه کند برای همین بلند شدم و ایستادم...هیونگ هم نفس عمیقی کشید و ایستاد و من لیوان اب را دستش دادم و گفتم:

-روی حرفهات فکر میکنم اوپا...شب بخیر.

خماری نداشت...از من بعیده که ته پارت خماری نداشته باشه ها...حتما" مریض شدم

نمایش نظرات 1 تا 30