تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 17th Part

 

نویسنده:nadia

خب سلام سلام بچه هاااای گلم....

خب این هفته 3 تا پارت میذارم به جبران نبودن های هفته های پیش....

خب امروز اولین روز بدبختیا بود دوستان...تا ساعت 2 مدرسه...مخم خورده شد.....ای خدای من....

احساس میکنم نخاعم جمع شدهههههههههه...نههههه...

خب برین ادامه مطلب...

راستی فن های یونگی جون هم یه خبر خوش....

یونگی وارد داستان شد....ههههه....شخصیتش باتمام یونگ سنگ های تو وب فرق داره....باحاله...

خب ته این پارت هم خماری شدید داره که چهارشنبه برطرف میشه...انشاالله....

خب نظرات رو هم اگه دونفر دیگه نظر ندن...برا من میشه تک رقمی...هه هه...چه جالب...

جان من کامنت بدین دیگه....بچه ها من درسام خیلی خیلی سنگینه...

فکر کنین منی که هفته ای 2 ساعتو به زور میخوندم.....حالا باید همش بخونم...

تیزهوشان به طرز دیوونه کننده ای یه....دارم دیوونه میشم....

خب حالا لااقل شما چهار تا کامنت بذارین که من روحیه داشته باشم....

ناناسوئیتی های من داستان داره اووج میگیره شدید...جدی میگم....تورو خدا کامنت بدین...

میدوسمتون و  امیدوارم بقیه روزای سال تحصیلی رو موفق باشین.....


 

 

 

" My Memories "

 

دوشنبه....
12:00 شب...

یونگ سنگ در اتاقشو بست.....مطمئن بود که بقیه پسرا خوابیدن....لیوان قهوشو گذاشت روی میز و رفت سمت کمد دیواری....از زیر جعبه کفشا چند تا پوشه رنگ و وارنگ دراورد....برگشت سمت میز....پوشه ها رو گذاشت رو میز....نشست روی صندلی و روی پوشه ها خم شد....یکیشونو باز کرد و برگه های داخلشو دراورد.....پوشه ها رو کنار زد و برگه ها رو گذاشت روبروش.....یه روان نویس برداشت....
زل زد به کاغذ رویی " تاوان فصل ششم"
لبخند زد و شروع کرد به نوشتن....:
" انتونی در اتاقو باز کرد.....سکوت همه جا رو پرکرده بود....رفت سمت جولیا ، دستاشو گرفت و گفت :
- عزیزم اینا همش زاییده تخیلاتته....فقط دلیلش اینه که تو این مدت بهت فشار وارد شده....اگه یه تعطیلات خوب بریم...قول میدم که همش از سرت بپره.
جولی دستاشو از بین دستای تونی کشید بیرون وبا التماس گفت :
- تونی حرفامو باور کن....محض رضای خدا....همش حقیقته....
- جولی...یعنی چی که من میمیرم؟؟....چرا باید ترکت کنم؟؟....من نمیفهمم منظورت چیه....؟
جولی زل زد تو چشمای انتونی و بالحنی که انگار هرجوری هست میخواد راضیش کنه گفت :
- ببین انتونی....من میدونم..اگه بامن بمونی میمیری....مطمئنم میمیری....خواهش میکنم ترکم کن....
- من....بهت....اطمینان میدم که.....ن می می رم.....راضی شدی؟؟...
- نه...تونی میکشتت...اون تو رو...میکشه...میدونم....
- چرا همچین فکری میکنی....؟؟
- همه ی کسایی که به نحوی اذیتم کردن....لیزا وقتی 8 سالم بود....معلم ورزشم وقتی 11 سالم بود...لوسیفر،گربه همسایه وقتی 12 سالم بود....تئودور 3 سال پیش و ....مکث کرد و ادامه داد : مادرم هفته پیش.....همشون مردن...اونم به بدترین و وحشیانه ترین شکل ممکن....اون میکشتت....
- چرا منو؟؟....ها؟
- چون فک میکنم که تو ولم میکنی...فک میکنم که تو به من خیانت میکنی...دست خودم نیس...نمیتونم جلو افکارمو بگیرم.....اون افکارمو میخونه....
تونی بلند شد و نشست رو تخت کنار جولیا....دستشو کشید رو موهای جولی و گفت :
- حالا اومدیم و همه این حرفات درست باشه....مگه میشه یه روح ادم بکشه....عزیزم ، جولیا من به روح اعتقادی ندارم....پدرت مرده....خیلی ساله.... توهیچ وقت ندیدش.....چطور ممکنه که یه روح برای انتقام راه بیفته و ادم بکشه....
- نگو....این حرفو دربارش نزن...عصبانیش میکنی....پدرم...پدرم....اون میکشتت....
اشک از چشمای جولی جاری شد.....با التماس و ناله به تونی گفت :
- تونی خواهش میکنم.....منو ول کن و برو.....قبل از اینکه اتفاقی برات نیفتاده.....خواهش میکنم...برو...
انتونی با عصبانیت از روی تخت بلند شد و گفت :
- هرطوری که میخوای فکر کن...هرچرندیاتی هم که میخوای به هم بباف.....اما من بخاطر توهماتت ولت نمیکنم....
و بدون اینکه حتی کلمه ای بینشون ردوبدل بشه....از اتاق رفت بیرون و درو محکم کوبید"
یونگ سنگ روان نویسو گذاشت روی برگه ها....برگه ها رو بادستش عقب داد و به بدنش کش و قوس داد.....خیلی خوابش میومد....
عاشق نوشتن بود.....تازه 4 سال بود که به این پی برده بود که تصورات سرکشش رو قائده بده و روی کاغذ پیاده کنه.....درواقع تنها کاری که توی دنیا بود و یونگ سنگ تشنه انجامش بود نوشتن بود......جز اون دلبستگی دیگه نداشت...اما با وجود تمام اینها هیچ وقت با کسی در میون نگذاشته بود که عاشقه نوشتنه...میترسید مسخرش کنن.....از واکنش پسرا بعد از اینکه بفهمن که یونگ سنگ چی تو چنته داره وحشت داشت....میترسید شخصیتش خرد بشه.....بخاطر همین همیشه وقتی پسرا خواب بودن شروع میکرد به نوشتن.....داستان جدیدش رو هم خیلی دوس داشت.....توی ژانر ترسناک بود...حتی توی برخی از صحنه هاش موهای تن خود یونگ سنگ هم سیخ میشد و میترسید.... اسمش تاوان بود.....داستان بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق میفته......درباره زندگی یه دختر از زمانی که به دنیا میاد تا زمان مرگش....پدر این دختر قبل از تولد اون از دنیا میره....بنا به گفته مامانش ، پدرش توی جنگ مرده بود....اما حقیقت چیزه دیگه ای....پدرش توی جنگ نمرده....بلکه توسط همسرش ومردی که همسرشو دوست داشته به قتل رسیده....وجسدش یه جای دور اما نزدیک ) تعریفی که یونگ سنگ همیشه برای مقبره این مرد داشت اما نتونسته بود اون جوری که معنا بده روی کاغذ پیادش کنه( دفن کرده.....حالا روح اون بعد از چندسال شروع کرده به انتقام گرفتن از ادمایی که دخترشو عذاب میدن....
یونگ سنگ یه چیزایی درباره پایان داستان تو ذهنش داشت اما هنوز به نظرش زود بود که این داستانو به پایان برسونه....حداقل میبایست 4 یا 5 فصل دیگه مینوشت....
از روی صندلی بلند شد کاغذا رو باحوصله گذاشت توی پوشه ها و اونا رو برگردوند به جای قبلیشون.....برگشت و روی تختش دراز کشید....دستاشو گذاشت زیر سرش و به سرنوشتش فکر کرد....
چقد کسل کننده بود....همه تو زندگیشون با یه چیزی خوش بودن.....و سرشون تا حد ممکن گرم بود.....کیو با فاطمه، جیمی و هیون با نادیا ، فقط اون و هیونگ تنها مونده بودن....از این تنهایی بدش میومد.....چرا عاشق نبود؟؟....چرا دختری تو زندگیش نبود؟؟...کیو راست میگفت....اون با هیچ دختری رابطه نداشته....چون هیچ وقت سعی نکرده بود تا کسیو مال خودش کنه....اما حالا...میخواست با تمام توانش شریک زندگیشو پیدا کنه....اما چطوری؟؟ هیچ وقت تلاش نکرده بود....نمیدونست باید از کجا شروع کنه....منتظر یه چراغ سبز بود تا همه ی قدمای بعدی رو برداره.....اما هرچی نگاه میکرد هیچی نمیدید.....چراغ هنوزم قرمز بود.....همون طوری غرق در افکارش کم کم به خواب رفت....

سه شنبه
9:35 صبح

از خواب بیدار شدم.....توی این چند روز فقط سرم بهم وصل بود...دیگه صبح به زور مامانم و هیون چند تا لقمه کوچیک خوردم....ساعت 10 بود که هیونو فرستادم خونه....
من : هیون برو یه دوش بگیر بعدا بیا....
- نه پیشت هستم.....
- ااا برو دیگه....
- خب چه زوریه؟؟....میخوام پیشت بمونم....یه وقت کاری پیش میاد.....
- بابا.....بو گند عرق میدی.....خفه شدم....برو یه دوش بگیر....بیا....
هیون با کنجکاوی لباساشو بو کرد :
- مطمئنی بوی عرق میدم؟؟...
- قسم میخورم....
پوزخند زد و گفت :
- بو بد میده؟؟...
- خیلی....
لباشو گاز گرفت و اومد طرفم.....مامانم تو اتاق نبود....دستشو انداخت دور گردنم و بولوزشو چسبوند به صورتم.....
خندید و گفت :
- حالا تنفس کن...
کوبوندم به قفسه سینش و گفتم:
- چش بادومی....خفم کردی....
رفت عقب تر....دستشو گذاشت رو سینه ش و گفت :
- حالا نیازی به این همه خشونت نبودااااا.....
بالاخره هیون رفت و یک ساعت و نیم بعد برگشت.....
رفتارامون باهم....دقیقا شده بود مثل خواهر برادرا...حتی اونقد به من و مامانم نزدیک شده بود که مامانم و من خیلی راحت به اسم کوچیک صداش میکردیم...البته اون هم همینطور.....وجودش....مثل همیشه خوب بود.....ارامش بخش....باعث میشد با تمام اینکه جیمی نیست اما زمان برام کسل کننده نباشه.....هنوز هم منتظرش بودم....منتظر عشقم....نفس میکشیدم که بیاد.....همین....انتظار گاهی اوقات خیلی قشنگه....خیلی...
ساعت 5 بود که پرستار اومد تا یکی از آمپولامو بزنه....هیون ازش پرسید :
- خانم باقری...مگه قرار نبود جواب نمونه نادیا ظهر بیاد...الان که بعد از ظهره.....
پرستاره خیلی خونسرد گفت :
- جواب ازمایشا میره اتاق دکتر.....دکترمولوی هم تا نیم ساعت دیگه شروع میکنه به ویزیت بیمارا...خودش میاد بهتون میگه....
هیون با حالت کسل گفت :
- متوجهه ام....
پرستار :
- خب نادیا جان برگرد........شلوارتوهم یه کم بکش پایین....
ولی من این کارو نکردم....اخه هیون تو اتاق بود.....
- چرا نمیکشی دختر خوب؟؟.....آهــــــــــــــــــــــــــــا از دادشت خجالت میکشی؟؟.....داداشت که خجالت نداره.....بکش یه کم پایین....
زل زدم تو صورت هیون.....صورتش قرمز شده بود.....و به چشمای من خیره شده بود.....
یه کم مکث کردم...اما بعدش سریع با حرکات چشم و سرم بهش فهموندم که: بیرون !..
هیون هم رفت بیرون.....پرستارم هم نامردی نکرد ، امپولو نود درجه فرو کرد .....آه... خدای من....
پرستار که رفت هیون اومد تو.....
باحالت طلبکارانه گفت :
- مثلا من میموندم تو چی میشد؟؟....
رومو کردم طرفش و با عصبانیت گفتم :
- هیچی فقط من چشماتو از حدقه درمیاوردم....
لبخند زد و اومد طرفم....
با یه حالتی که انگار خیلی نگرانم بود و اروم ومهربونانه پرسید :
- دردت نیومد؟؟....
زل زدم تو چشماش.....سرمو به علامت منفی تکون دادم.....
نمیدونم چرا گاهی اوقات اونقد مهربون میشد....احساس میکردم جیمی کنارمه....ارومم میکرد....
بعد از چند دقیقه ای مامانم اومد تو اتاق....حوصله ام واقعا سررفته بود... توی اون چند روز که تو بیمارستان بودم حتی یکبار هم بیرون نرفته بودم....
رومو کردم به مامانم وگفتم :
- مامانم....میشه الان برم بیرون...دلم داره میپوسه.....
- نه نادی...الان دکتر میاد.....
- قبل از اینکه دکتر بیاد من زود میام....باشه؟؟ باشه؟؟....
مامانم یه اه کشید وگفت :
- به یه شرط؟؟
- هرچی باشه قبول...
- هیون هم باهات بیاد....و سریع در عرض 20 دقیقه هم بالا باشی.....
- باشه باشه....
بعد مامانم روشو کرد سمت هیون وگفت :
- هیون جان....میشه بری ببینی دکتر الان کدوم اتاقه؟؟..
- چشم....
و رفت و چند ثانیه بعد برگشت...
- خانم ادیب زاده....دکتر 3 تا اتاق اونور تره....هر ویزیتش 10 دقیقه طول میکشه دیگه نه؟؟...
- اره....خب پس تا نیم ساعت دیگه بالا باشینا.....
مثل برق از تختم پریدم پایین و گفتم :
- چشم....
و با هیون از اتاق رفتیم بیرون......داشتم توی سالن بیمارستان برای خودم میدوییدم که هیون گفت :
- تو که بنیه شو نداری برای چی ادای ادمای سالمو در میاری؟؟....
- من بنیشو ندارم....
- پس من بیمارستان بخاطر ضعف بستری شدم؟؟....
- میبینیم اقای از خودراضی.....میای مسابقه بدیم؟؟...
پوزخند زد....سرشو گرفت بالا...دستاشو توهم حلقه کرد و گفت :
-  هرچیه من بردم....
- میبینیم.....مسابقه میدی یا نه؟؟....
نزدیکم شد.....زانوهاشو یکم خم کرد که هم قدم بشه.... زل زدتوچشمام...چشماشو ریز کرد و گفت :
- اره....
اب دهنمو قورت دادم.....خودمو کشیدم عقب و گفتم :
- پس از اینجا که طبقه پنجمه تا لابی بیمارستان مسابقه....هرکی زودتر رسید.....
- من که گفتم من میبرم.....اما باشه....فرصت خودنمایی رو ازت نمیگیرم....
قیافه حق به جانب به خودم گرفتم و گفتم :
- کیم هیون جونگ.....تنها چیزی که توی تو میدرخشه.....اعتماد به نفسه کاذبه....
خودشو صاف کرد....دستاشو کرد تو جیبش و خندید و سرشو تکون دد و موهای لخت و عسلی تیره ش از روی چشماش کنار رفت......نمیدونم چرا احساس کردم زمان ایستاد....عاشق این چهره از هیون جونگ بود.....خیلی خوشگل میشد.....خیلی...محوش بودم....که یهویی گفت :
- پـــــــــــــــــــــس 1 2 3.....و دویید سمت پله ها.....
من که تازه به خودم اومده بودم....با تعجب و حرص دنبالش دوییدم.....
با تمام توانم میدوییدم اما هنوز هیون 4 تا پله جلو تر از من بود.....تو راه پله میخندید و داد میزد :
- نادیا.....از الان بو دماغ سوخته میاد.....
طبقه اول بودیم که بدجوری زد به سرم که حالشو بگیرم.... اون موقع 2تا پله جلوتر از من بود.... پامو دراز کردم و انادختم لای دوتا پاش....و با باسن خورد زمین.....
دستمو گذاشتم رو دماغم و گفتم :
- راست میگی....بوسوختگی میاد....خندیدم و ادامه دادم : ولی از دماغ تو....
و دوییدم پاییین پله ها......رفتم روی یه صندلی تو لابی نشستم.....منتظر شدم.....2 دقیقه بعدش اومد.....نفسشو محکم داد بیرون و گفت :
- قرار نبود تقلب کنیم....
- من یادم نمیاد همچین قراری گذاشته باشیم.....
زل زد تو چشمام.....صورتشو اورد نزدیک صورتم و گفت :
- چرا اینقد شیطونی؟!....
و اروم گونه مو بوسید.....قلبم انگار از تپش ایستاد.....
صورتشو اورد عقب و بهم لبخند زد......دستمو که روی پام بی حرکت مونده بود گرفت و گفت :
- بریم تو محوطه...اینجا هواش زیاد خوب نیس.....و منو دنبال خودش کشید....
خدای من.....چرا این پسر گاهی اوقات اینجوری میشد؟؟....
25 دقیق بود که توی محوطه قدم میزدیم....روشو کرد طفم و گفت :
- بریم دیگه بالا...الاناست که دکتر بیاد....
- اوهوم....
رفتیم بالا..... پنج یا شش متری مونده بود که به اتاقم برسیم که هیون محکم نگهم داشت....زد به شونم و گفت :
- اونجا رو نگاه...
با کنجکاوی پرسیدم :
- کجا؟؟...
- اومجا توی اتاق بغلیت.....خالیه....وای دکتر حتما الان اتاق توئه.....بدو...
دوییدم سمت اتاق...در بسته بود.....
دستمو گذاشتم رو دسگیره در که بچرخونمش....اما با شنیدن صدای دکتر که از تو اتاق میومد دستم سر جاش خشک شد.....هیون گفت :
- بازش کن دیگه....دستمو سریع گذاشتم روی دهن هیون و گفتم : هیــــــــــــس...
دکتر داشت به مامانم میگفت :
- بیماری دخترتون مقدمه....


خماری رو داشتین؟؟....به من میگن نادی خمار کن....هه هه...

بچه ها برام دعا کنین که دووم بیارم....همین...

دوستتون دارم خوشگلای من....