تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 18th Part

 

نویسنده:nadia

سلام بچه هااا...من اومدم با پارت هجدهم.....

خب اول بگم که :

من از این به بعد  " چهارشنبه ها " میاما.....

راستی بچه ها بخاطر این که این چندروز باید برم تو کتاب....هم فاینال دارم و هم درسای مدرسه.....

پستو براتون ارسال به اینده کردم.....

خب از بچه های که لطف داشتن و تو پست قبلی انرژی دادن...ممنونم...باتمام وجود....

یادتون نره که داستانمو دنبال کنینا.....این قسمت دلتون تا بخواد میتونه به حالم بسوزه....

خیلی اوضاعم این پارت خراب میشه....اوه مای گاد...

یه پانویس هم اخره پسته...حتما بخونین....

موفق باشین...کامنت یادتون نره و همتونو میدوسم.....

 

 

 

" My Memories "

 

رفتیم بالا..... پنج یا شش متری مونده بود که به اتاقم برسیم که هیون محکم نگهم داشت....زد به شونم و گفت :
- اونجا رو نگاه...
با کنجکاوی پرسیدم :
- کجا؟؟...
- اونجا توی اتاق بغلیت.....خالیه....وای دکتر حتما الان اتاق توئه.....بدو...
دوییدم سمت اتاق...در بسته بود.....
دستمو گذاشتم رو دسگیره در که بچرخونمش....اما با شنیدن صدای دکتر که از تو اتاق میومد دستم سر جاش خشک شد.....هیون گفت :
- بازش کن دیگه....دستمو سریع گذاشتم روی دهن هیون و گفتم : هیــــــــــــس...
دکتر داشت به مامانم میگفت :
- بیماری دخترتون مقدمه سرطانه....سرطان کولون.....
- چ..چی اقای دکتر.....؟؟
- یه نوع سرطان روده ست....البته بهتون که گفتم دختر شما بیماری کولیت اولسراتیو مزمن داره....گرچه این بیماری الان خطری نداره.....اما بعد از 25 سالگی.....ریسک سرطان رو تا حد چشمگیری بالا میبره......
- یعنی....یعنی هیچ راهی برای درمانش وجود نداره؟؟....
- متاسفانه هنوز هیچ کجای دنیا درمان قطعی برای کولیت وجود نداره....
- مگه میشه؟؟...
- متاسفم خانم....فقط یه چیزی...
- چی؟؟....
- سعی کنید تا حدامکان دخترتون نفهمه که بیماریش چیه.....میدونید که بچه ست... درک این جور مسائلا براش سخته.... ممکنه خودشو ببازه....اینجوری زودتر از اینکه بیماری اونو از پا دربیاره.....
- خواهش میکنم اقای دکتر اینجوری نگید.....
- متاسفم ولی باید قبول کنین....
- میفهمم....
مکالمشون تموم شد.....چشمام پر از اشک بود.....صورتمو برگردوندم....هیون زل زده بود بهم....هیچ چیزی نگفت....دستامو گذاشتم رو صورتم...یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
- بریم تو....
دستمو گذاشتم رو دستگیره ولی برگشتم.....صورت هیون و گرفتم و گفتم :
- بهشون نگو که ما چیزی شنیدیم.....
سرشو تکون داد....
اشکامو پاک کردم....یه نفس عمیق کشیدم تا بغضمو بخورم.....به زور لبخند زدم و دستگیره رو چرخودم...
- ای وای اقای دکتر ببخشین....این داداش حواس پرت من اصلا حواسش نبود که اتاق بغلی خالیه.....مافکر کردیم نیم ساعت طول میکشه بیاید....ببخشید....بخشید دیگه....
دکتر انگار که از این همه انرژی من تعجب کرده گفت :
- باشه...باشه...اروم باش...بخشیدمت...خب حالا بیا بشین رو تختت....که ببینیم جواب ازمایشات چین؟....
بااینکه قلبم داشت اتیش میگرفت اما میدونستم که باید تحمل کنم...نشستم رو تختم....هیون هم مثل یه فرشته کنارم ایستاد....هرچند وقت یکبار بهم نگاه و لبخندشو نثارم میکرد...انگار با هرلبخندی که میزد قلبم محکم تر می ایستاد تا جلوی احساساتمو بگیره.....
دکتر چند تا برگه از توی پروندم دراورد و کمی جدی گفت :
- خب نادیا خانوم.. ازمایشای خونت نشون میده که کم خونی مینور داره...جای نگرانی نیست...یه سری قرص اهن باید بخوری که برطرف بشه....
با کنجکاوی کلمو کج کردم و گفتم :
- و؟
- وخب....نمونه ای هم که از رودت برداشتیم همونجوری که من پیش بینی میکردم یه نوع کولیته.....البته فقط یه کولیت سادست....
- و کولیت چیه؟؟...
- کولیت یک نوع التهاب روده ست....رودت به دلایل نامعلومی زخم شده....این زخمها خونریزی میکنن....وباعث التهاب رودت میشن.....
باتردید پرسیدم :
- خطر ناک نیس؟؟..
- نه...اصلا....فقط باید پرهیز غذایی داشته باشی....و دارو هاتو مصرف کنی....داروهاتم قرص مزالازین و چند تا انماست که شب به شب باید مصرفشون کنی....
- بعد پرهیز غذاییش چطوریه؟؟
- ببین....باید تا حد ممکن اصلا مواد غذایی ترش و چرب و سرخ کردنی و شورو تند نخوری....
- یعنی چی دکتر؟؟...نمیشه که...
- چرا میشه...ببین تو تصور کن دستت زخم شده...حالا بیا روش نمک یا فلفل بپاش...یا یه ماده ترش بریز روش.....چی میشه؟؟...زخمت متورم و شدید تر میشه....حتی خونریزی هم میکنه.....حالا فکرر کن توی روده ت هم همین اتفاقات میفته.....
- خب...حالـــــــــــــا سعیمو میکنم....دیگه چی؟؟...
- خب....نوشابه و سس هم تازمانی که من بگم ممنوع....
خودمو لوس کردم و با ناراحتی گفتم :
- دکتر مولوی....؟؟؟
- همین که گفتم.....اگه میخوای جوون مرگ نشی باید به حرفام گوش کنی....خندید....و دادمه داد :
- درضمن استرش داشتن و عصبی شدن هم برات مثل سمه...زخم رودتو تشدید میکنه.....همیشه باید ارامش داشته باشی.... و به مامانم گفت :
- خانم ادیب زاده...شما الان بامن بیاید اتاقم تا دستورای لازمو برای رعایت بیماریش بهتون بگم..
و دکتر و مامانم از اتاق خارج شدم...
لبخندروی لبهام ماسید....اروم به هیون گفتم :
- درو ببند....
دروبست و اومد کنارم رو تخت نشست....
زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو پاهام.....
چرا یکهویی اینجوری شد؟؟....همه چی داشت خوب پیش میرفت....همه چی....اما حالا....چرا اینجوری شدم؟؟.... یعنی گناهی کردم؟؟....من همش 14 سالمه....نه بیشتر....چرااین اتفاقات داره برام میفته....؟؟....خدای من....تمام درهای روبروم بسته شدن و من نمیدونم باید چیکار کنم.....چرا همیشه خوشبختی اینقد زود باید با من خداحافظی کنه؟؟.....اخه چرا؟؟....چرا یکی نیست بهم جواب بده؟؟....چرا دنیا اینقدر بی عدالته....چرا هیچکی نمیخواد من طعم شادی رو بچشم؟؟...چرادرست زمانی که داشتم زیبایی های دنیا رو میدیدم تاریکی دورمو گرفت.؟؟.....
قطره های داغ و درشت اشک صورتمو سوزوند.....سرمو بی اختیار گذاشتم روی شونه هیون و گفتم :
- چی کار کنم؟؟....
- نمیدونم...
- هیچکس هیچی نمیدونه....
- نادیا...گریه کن....تنها چیزی که میتونه کمکت کنه اروم بشی همینه....
دستامو از دور پاهام ازاد کرد و محکم توی اغوشش منو فشرد.....اشکام شونه هاشو خیس کرده بودن...اهنگ قلبش واقعا ارومم میکرد....گرمای سینه ش دنیای سردمو گرم میکرد....با صدای بلند هق هق میکردم....توی تمام اون تاریکی یه نور از یه مجرای کوچیک قلبمو روشن کرد.....یه نوری که همیشه فکر میکنم بازتاب بالهای یه فرشته بود.....ممنونم نور مهربون: کیم هیون جونگ.....
اون شب هیون که میدونست من نیاز دارم که کنارم باشه با اصرار از مامانم خواست تا اون شبو پیشم باشه....مامانم هم قبول کرد و توی اتاق بغلی خوابید.....ساعت 1 بعد از شب بود....اتاق ساکت بود....فقط من هرچند وقت یکبار اه میکشیدم...هیون بی صدا کنارم روی صندلی نشسته بود و بهم خیره شده بود سکوت و شکست و گفت :
- میخوای به جیمی زنگ بزنم؟؟....باهاش حرف بزنی؟؟...
اونقدر گریه کرده بودم صدام به زور در میومد...اروم گفتم :
- نه هیون...الان خوابه...نمیخوام مزاحمش بشم....
- نادیا.جیمی شبا بعد از ساعت 3 میخوابه..نگران نباش...بیداره.....درضمن توباید تواین جور زمانها که تحمل دنیا برات سخته با کسی که دوسش داری حرف بزنی....
- نه هیون....
- باید بهش بگی که مریضی....
اشک توی چشمام حلقه زد....و صدامو اروم تر کردم و گفتم :
- نمیخوام بفهمه.....
- چ..چی؟؟....منظورت چیه؟؟...
- هیون...جیمی الان خودش کلی دردسر داره....من باید الان کمکش کنم که زیر بار خستگی کمر خم نکنه.....نه اینکه خودمم یه بار سنگین بشم رو شونه هاش.....چند ماه دیگه که موقعیتش درست شد....شاید...شاید بهش گفتم ...به کس دیگه ای هم نگو که من وتو درباره بیماریم میدونیم...حتی دابل اس و دوستام....
بهم نزدیک تر شد.....خیره شدتوی چشمام.. و گفت :
- کاش عشق منم مثل تو بود....کاش من فقط یه کم براش مهم بودم...ای کاش....
و اشک روی گونه هاش غلتید.....از روی صندلیش بلند شد.....رفت سمت پنجره....دستاشو کرد توی جیباش.....و شروع کرد به تماشا کرد بیرون.....شونه هاش میلرزید....میتونستم انعکاس صورتشو تو شیشه ببینم....بی صدا اشک پهنای صورتشو پر کرده بود....
با دیدن اشکاش اشکای من هم ناخوداگاه  شروع کردن به غلتیدن... نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم...بخاطر هیون.....یا بخاطر سرنوشت سیاه خودم...
هیون خوابش برده بود.....ساعت گوشیمو نگاه کردم 4 صبح بود.....تمام شبو بیدار بودم....سیاهی زندگیم هرثانیه بیشتر منو توی خودش میبلعید....به هرطرفی که برمیگشتم جز سیاهی چیزی نمیدیدم.....نبود جیمی هرلحظه قلبمو بیشتر به اتیش میکشوند...افکار مزاحم از هرطرف به مغزم هجوم میاوردن.....نمیدونستم باید چیکار کنم.....فقط میدونستم دارم دیوونه میشم.....اگه بیشتر از اون ادامه میدادم دیوونه میشدم....تصمیم گرفتم هیونو بیدار کنم....لااقل اون میدونست چطوری ارومم کنه....صداش کردم...
- هیون....هیون شی...؟؟...
بیدار نشد....صدامو بلندتر کردم و گفتم :
- هیون...هیون جونگ....
با چشمای بسته وصدای خواب الود گفت :
- هووم...
- هیون میشه بیدار بشی....؟
- چه یونم بگیر بخواب....
چی چه یون؟؟....چه یون دیگه کیه؟؟....حتما داره خواب میبینه...
- هیون خوابم نمیبره....نمیتونم بخوابم...
از روی صندلیش بلند شد....اومد طرفم و کنارم روی تخت دراز کشید....!...با یه دستش کمرمو گرفت و منو به خودش چسبوند....با یه دست دیگش هم سرمو گرفت و گذاشت روی سینه ش....و پاشو دور پاهام حلقه کرد.....چشماش هنوزم بسته بود.....با صدای اروم گفت :
- بخواب....چایون، عزیزم اوپا پیشته.....و گردنشو روی سرم مالید...و منو بیشتر توی اغوشش فشرد.....

 


PS : الان نگید نادیا چرا این جوری مینویسی هااا؟؟...

غیرتی نشیناااااا...

هیون خودش کرد....به من چه.....اون منو بغل میکنه..اونوقت شما از دست من عصبی میشین؟؟...

نکنین این کارو دیگه.....