تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep11

 

نویسنده:fati khanoomgol

سیلااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای گل و گلاب خودم خوفییییییییییییییییییییییین؟؟؟

دیدم احتمالا فردا نتم میقطعه نخواستم خیلی تو خماری بمونین بعد نشستم یکم تایپ کردم..البته زیاد نیستااا گفته باشم...

میگم نتم قطع میشه نترسین این بار زیاد طول نمیکشه برگشتنم..شاید همین فردا شب هم برگشتم..باید شرایطم رو درست کنم...اما هفته بعدی حتما برمیگردم اونم این بار نتم رو یک ماهه شارژمیکنم...پس فکر نکنین که دارم واسه همیشه میرم مگه اینکه مشکلی برام پیش بیاد...

خوب بفرمایین داستان که امروز بنده هم شرف یاب میشوومممممممممممممممممم!!!

دیگه از این به بعد تصمیم دارم هیچ وقت بهتون نگم نظر بذارین...از این لحظه به بعد هر کس مختاره که نظر بذاره یا  نذاره..میل خودتونه...اما یادتون باشه اگه یه روز دیدین که من دیگه داستان نمیذارم...علتش همون نظر نداد ن هاست..کسایی که نویسنده ان میدونن من چی میگم..

خوب دیگه بفرمایین ادامه که من خودم رو خوب تحویل گرفتممممممم!!هه هه

مرجان جون ببخشید هر کاری کردم عکس ثبت نشد نمیدونم چش شده...بازم سعی میکنم که بشه اما به خدا هر کاری کردم نشد....شرمنده...



وارد دانشگاه شد...اون روز به پردیس قول داده بود بره دنبالش...همون دانشگاهی بود که خودش توش درس خونده بود قبل از هر چیزی یه نگاه به اطرافش انداخت و همه چیز رو از نظرش گذروند...یک لحظه تمام خاطرات دوران دانشجوییش از ذهنش گذشت و نا خودآگاه لبخندی روی لبش نشست...چشماشو بست اما به ثانیه ای نکشید که صدای دانشجوهایی که از کنارش رد میشدن اونو وادار به باز کردن چشمهاش کرد..

-وای باز اون دختره؟

-من نمیدونم این دختره دیوانه واسه چی هی پا میشه میاد اینجا دعوا میندازه؟

-تیپ امروزشو دیدی؟؟معلوم نیست بالاخره فقیره یا پولدار!

پدرام از حرفهای اونا چیزی متوجه نشد..سرش رو برگردوند و متوجه شلوغی وتجمع دانشجوها شد کنجکاو شد که ببینه جریان چیه.نزدیک تر که رفت متوجه پسری شد که در مقابل دختری که پشتش به پدرام بود ایستاده و با نگاه تحقیر آمیزی بهش زل زده...

-باز که تو پیدات شد!

-بهت که گفتم هرگز ولت نمیکنم...نکنه یادت رفته؟

-منم بهت گفتم که هیچ غلطی نمیتونی بکنی...نکنه یادت رفته؟

-مهم نیست که الان من تو چه وضعیم...مهم اینه که چون با طناب پوسیده تو رفتم تو چاه تو رم همراه با خودم میکشم پایین!

پسرک خنده چندش ناکی کرد و گفت:

-منتظر روزی  میمونم که ببینم چطور میخوای این کارو انجام بدی..

دخترک که گویا خونسردی فوق العاده ای داشت گفت:

-حتما منتظر بمون..چون اون روز تویی که زیر نگاه های تحقیر آمیزدیگران خورد میشی...

اینو گفت و سرش رو به سمت پدرام برگردوند...یک لحظه باهاش چشم تو چشم شد اما بعد بدون هیچ مکثی اونجا رو ترک کرد....

همه زیر لب یه چیزی میگفت...درست لحظه ای که همه میخواستن پرکنده شن دوباره صدایی همه اونا رو وادار کرد سرجاشون بایستن.

-منم منتظر روزی که خورد شدن تو رو ببینم میمونم!

همه به سمت صدا برگشتن...نیلوفر با قدمهای آهسته به سمت رادین قدم برداشت و گفت:

-حتی اگه خیلی دور باشه...باز هم اون لحظات برای من شیرین خواهند بود!

-مطمئنم که دلت نمیخواد الان جای اون دختر بودی پس فکر میکنم بهتر باشه تو کاری که بهت ربطی نداره دخالت نکنی..

-من نمیدونم چه بلایی سر اون دختر بیچاره آوردی اما هر چی که بود خوشحالم از اینکه یکی هم هست مثل خودم که دلش فقط نابودی تو رو بخواد!در ضمن...من تو هر کاری که دلم بخواد دخالت میکنم...

رادین با نگاهی حاکی از عصبانیت به نیلوفر زل زد اما بعد از چند ثانیه نگاهش تبدیل به نگاهی شیطانی شد و گفت:

-باشه..هر طور که راحتی اون طور باش...اما مسئولیت اتفاقاتیکه بعدا ممکنه برات بیفته...شاید یه چیزی مثل اتفاقی که برای اون دختر افتاده به گردن خودته..

پوزخندی زد و اونجا رو ترک کرد...

پدرام نظاره گر ماجرا بود و ازوقتی اون دخترک رو دیده بود فکرش درگیر بود...قیافه اون دختر براش خیلی آشنا بود...اما نمیتونست به یاد بیاره که اون روکجا دیده بود...با صدای پردیس به خودش اومد..

-سلام..اینجا چه خبره؟

-سلام...والا..منم نمیدونم..بیا بریم تو راه برات تعریف میکنم.

پردیس و پدرام با هم به سمت خونه حرکت کردن..توی راه پدرام تمام اتفاقاتی که دیده بود رو برای پردیس تعریف کرد...

-اون یکی از پسرای شر دانشگاهه...یه دختری هم هست که همیشه با هم درگیرن...یه بار بیچاره دختره رو تو دانشگاه یه بلایی سرش آورد که دختر بیچاره تا چند وقت همش سوژه خنده  بچه های دانشگاه بود.

-مگه چیکارش کرد؟

-با دوستاش یه سطل بزرگ آب رنگ شده...از اینا که تو هندوستان تو روز مثلا چهارشنبه سوریشون استفاده میکن..درست وقتی که میخواست وارد ساختمون دانشگاه بشه خالیش کردن روش...بیچاره عین مجسمه ها چند ثانیه همون جا یخ زده بود...همه جای بدنش رنگی شده بود...وای من اگه جای اون بودم مطمئنم همونجا از عصبانیت و ناراحتی میزدم زیر گریه!

-پس با این حساب دعوای امروز بین اون دختر و پسر هم علتش به پسره مربوط میشه!

-نمیدونم...احتمالش زیاده...

-پردیس..میخوام برام یه کاری بکنی..میتونی؟

-چه کاری؟

-میخوام راجع به یکی برام تحقیق کنی...

***

دوباره داشت خاظرات گذشتش رو که همراه با باران داشت مرور میکرد...چشماش رو بسته بود و داشت روزی رو که همراه باران تو اون روز بارونی به پارک رفته بودن رو تجسم میکرد....توی اون هوای سر دو تا بستنی گرفته بودن دستشون و داشتن با لذت لیسش میزدن...همه کسایی که داشتن تند و سریع به سمت خونه هاشون حرکت میکردن تمسخر آمیز بهشون نگاه میکردن...انگار که فکر میکردن اونها دیوانه ای بیش نیستن...اما هیچ کس نمیدونست که اون روز باران و نیلوفر چقدر خوشحال بودن...

بویی مشامش رو نوازش کرد ووادارش کرد تا چشماش رو باز کنه...همه جای اتاق پر شده بود از عطر گل یاس...درست جلوی چشماش شبه سفیدرنگی وجود داشت که بهش زل زده بود...نیلوفر تا چند ثانیه زبونش بند اومده بود و فقط به صحنه مقابلش زل زده بود....اما بعد از چند ثانیه با تمام قودرتش جیغ کشید طوری که حتی کیانا هم صداش رو شنیده بود و با عجله خودش رو به اونجا رسوند..پدر شتابان در اتاقش رو باز کرد و نیلوفر رو در حالی که سرش رو توی دستهاش گرفته بود و روی تختش نشسته بود دید...به سمتشدویید و اونو در آغوشش گرفت و گفت:چی شده بابا؟؟چرا داد زدی؟

کیانا هم که پدر در رو براش باز کرده بود به اتاق نیلوفر رسید و به سمت نیلوفر رفت..

-نیلو چی شده؟؟؟چرا جیغ کشیدی؟؟

 نیلوفر فقط گریه میکرد و هیچ نمیگفت...

پدر:آروم باش دترم....آروم باش و بگو ببینم چی شده؟خواب دیدی؟

نیلوفر سرش رو به نشانه نه تکون داد..

پدر:خیله خوب..آروم باش....هر چی بوده تموم شد..من و کیانا الان پیشتیم...نترس...فقط آروم شو و بگو ببینم چی شد اینطوری جیغ کشیدی...

نیلوفر به هق هق افتاده بود...رفته رفته توی آغوش پدرش آروم شد...کیانا سریع رفت براش کمی آب آورد و به زور به خوردش داد...حالا نیلوفر کمی آروم شده بود...و پدر و کیانا منتظر شنیدن حرفاش...

-من...من...من یه روح دیدم...درست جلوم ایستاده بود و بهم زل زده بود...نگاهش خیلی وحشتناک بود....انگار از من چیزی میخواست....بابا...من خیلی ترسیدم...اون واقعا یه روح بود...

کیانا و پدر نگاهی به هم کردن و پدر با تاسف سرش رو تکون داد...

پدر:خیله خوب...آروم باش...حالا دیگه اون روح اینجا نیست...راحت باش و آروم بگیر بخواب..

به زور قرص آرام بخش نیلوفر رو خوابوندن و از اتاق بیرون اومدن...

پدر:خیلی نگرانم...میترسم دوباره به حالت قبلش برگرده...

-منظورتون افسردگیه؟

-آره..بعد از مرگ خواهرو مادرش هم یکی دو بار اینطوری شده بود...

-خودتون رو ناراحت نکنین...ایشالا که خوب میشه...من امروز پیشش میمونم..

-نه مزاحم شما نمیشم...

-مزاحت چیه؟وظیفمه...شما هم برین کمی استراحت کنین...

کیانا به اتاق نیلوفر برگشت و کنار تختش نشست...دست نیلوفر رو توی یه دستش گرفت و با دست دیگش موهای نیلوفر رو نوازش کرد..هوا رفته رفته داشت سرد میشد بلند شد تا پنجره رو ببنده که متوجه نگاه موشکافانه جونگ مین شد...

کیانا:اتفاقی افتاده آقای راد؟

جونگ مین که متوجه کیانا شد اول کمی دستپاچه شد بعد خودش رو خونسرد جلوه داد و گفت:

-نه...نیم ساعت پیش صدای جیغی شنیدم میخواستم ببینم اتفاقی که نیفتاده!

-نه...نگران نباشید...اتفاق خاصی نیفتاده..

-حال نیلوفر خانم خوبه؟

-بله...خوابیده...

-خیلی ممنون...با اجازه.

کیانا با تعجب پنجره رو بست و روی زمین کنار تخت نیلوفر نشست و سرش رو روی تخت گذاشت و همو جا کنارش خوابش برد...

***

پنجره رو بست و به داخل رفت....نفس عمیقی کشید و گفت:

-وای چقدر بد شد!!الان این دختره نره تو محله پخش کنه جونگ مین واستاده زاغ سیاه همسایه جدیده رو چوب میزنه؟؟

دستش رو روی قلبش گذاشت...به قدری تند میزد که هر لحظه حس میکرد الانه که بزنه بیرون...یعنی چه اتفاقی براش افتاده بود؟واقعا همون طور که کیانا گفت اتفاق خاصی نبوده؟

چند وقتی بود که ذهنش خیلی درگیر شده بود...خود ش هم نمیفهمید چرا اینطوری شده...یعنی دوباره تاریخ داشت تکرار میشد؟؟ ترسی تمام وجودش رو فرا گرفته بود...نمیخواست دوباره گذشته تکرار بشه..عشقی ناخواسته داشت تو ی قلبش ریشه دوانی میکرد و او از این گریزان بود...خودش هم نمیدونست چطور این اتفاق داره میفته...هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که دوباره در قلبش به روی عشقی باز بشه...از روبهرو شدن با عشق میترسید...از ته دل آرزو میکرد که این فقط توهم عشق باشه و بس....اما اگه توهم نبود چی؟اگه عشق نیست پس چرا هر وقت میدیش قلبش تند تند میزد؟چرا همیشه به امید دیدنش میرفت پشت پنجره اش؟چرا حس میکرد نگاه هاش اون دختر انقدر جادویین که تا اعماق قلبش نفوذ میکنن؟؟جوابی برای هیچ کدوم از این سوال ها نداشت....از ته دلش آرزو کرد که اتفاقی براش نیفتاده باشه...

بویی تو تمام خونه پیچیده بود...دستش روی شکمش کشید و به آشپزخونه رفت.

-امممممم به به چه بویییی....مامان گل من این بار چی درست کرده؟

رفت و مادرش رو از پشت بغل کرد...

-جونگ مین...برو کنار اصلا حوصلتو ندارم..

-مامان خواهش میکنم....شما هیچ وقت برای من حوصله ندارین...اما خواهش میکنم  حداقل اجازه بدین گاهی حس کنم که مادر دارم...

مادر چیزی نگفت اما بعد از چند ثانیه خودش رو از توی آغوش جونگ مین بیرون کشید و بدون توجه به حضورش به کارش مشغول شد.

دوباره همان احساسات...دوباره همون دلتنگی ها...خودش هم نمی دونست چرا همیشه این رفتار باهاش میشد...بارها خواسته بود به خودش جرات بده و علت این رفتار مادرش رو بپرسه اما همیشه یک حسی اونو از این کار منع میکرد...شاید بهتر بود که تو ی همون بی خبری سر میکرد....

بی سر و صدا دوباره توی اتاقش خزید و گوشه اتاقش کز کرد..دوباره چشمش به گوشه اتاقش افتاد اما خیلی زود چشمش رو ا زاونجا گرفت...نمیخواست دوباره یاد اون خاطرات زجرآور بیفته...

***

-راجع بهش تحقیق کردی؟؟

-آره..پدرم دراومد اما بالاخره هویت واقعیش رو پیدا کردم!

-زود باش بده ببینم!

پدرام با دیدن اسم و مشخصات رفت توی فکر.اون دختر....هم قیافش هم اسمش...چقدر براش آشنا بود...

ذهنش به سال اول دانشگاه رفت....

-ببخشید میتونم بیام تو؟؟

استاد با صدای مردانه و جدیش گفت:

-بیا تو دخترم.

دخترک که معلوم بود کلی دوییده قرمز شده بود و نفس نفس میزد...

-اسمت چیه دخترم؟؟

-من...فاطمه صادقی(احیانا سولماز یاد کسی نمی افتی؟؟؟)

-رشته اصلیت چیه؟؟

-من زبان میخونم استاد...

-خیله خوب میتونی بشینی...

از همون لحظه اول سادگی و متانت خاصی توی چشماش موج مییزد...چشمهایی که از همون لحظه اول افراد زیادی رو خواهانش کرد..(جدی نگیرین احتمالا منو با یکی دیگه اشتباه گرفته..)صدای ظریفی داشت که وقتی حرف میزد آدم میخواست دیگه هیچ وقت سکوت نکنه..(اینو راست میگم دیگه!!الان پررو شدممممم هه هه)

توی تمام اون مدتی که با هم هم دانشگاهی بودن هیچ وقت هیچ کس ندید که اون دختر کار ناشایستی انجام بده یا حتی با پسری هم صحبت بشه... اما اون روز...

پدرام هر چی فکر کرد هیج وجه تشابهی بین رفتار اون دختر با فاطمه ای که میشناخت نتونست پیدا کنه...

(بچه ها درسته که رشته پدرام مهندسیه اما شما فرض کنین توی دانگاه مهندسی رشته زبان هم وجود داره..البته فک کنم تو سراری وجود داشته باشه هاااااااااا اگه هم نیست دیگه داستانه دیگه)