تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

THE SEA CRUL LOVE PART-9

 

نویسنده:negin*

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام آجی هااااااااااا خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه ها من تو مدرسه ها روزم چهارشنبه هست و بیانه كه نمیتونم زیاد بنویسم ایندفعه هم نه جالب شده نه زیاده ببخشید....ببینید وقتی نویسنده میگه داستانش جالب نیست یعنی چی...كلا اینو گفتم كه فحش ندین...
مویسنده ها و آجی های گل واقعااااااااااااااااا متاسفم كه نمیتونم نظر بذارم چون واقعا نمیتونم همین كه بیامو داستان بذارم خیلی سخته ولی مطمئنا داستانارو از دختر عمه و عموم میگیرم و میخونم و بعدا از خجالتتون در میام...
ممنو كه نظر میدین بازم ممكنه نتونم نظرارو جواب بدم ولی همشونو میخونم ممنون كه به فكرمید..
اینم كلیپ این قسمت...خیلییییییییییییییی خنده داره..جونگمین سقوط آزاد داره اگه قیافشو ببینید كلا غش میكنید از خنده اساسی...
park jung min air plane
ممنون كه سوال قبلی رو جواب دادین خیلی برام مهمه این سوالا اینم سوال این قسمت:
اگه فهمین كسی كه عاشقانه دوسش دارین داره بهتون خیانت میكنه اولین عكس و العملی كه نشون میدین تا اون طرف بفهمه شما موضوع رو میدونید چی هست؟؟؟؟؟
لطفا جواب بدین...دوستون دارم خیلییییییییییییییی زیاد نظر فراموش نشه...
موچ موچ موچی...

عشق بیرحم دریا

پارت نهم

 

اومدم برم تا درو برای نگین باز كنم تا سوار شه كه یكدفعه چهره ی نگین تغییر كرد خیلی با عجله و نگرانی  گفت:جونگ سوك....جونگ سوك سریع سوار ماشین شو...سریع...بعدا برات توضیح میدم...

جونگ سوك:چی شده؟؟

نگین:دارم بهت میگم سریع سوار شو..

رومو برگردوندم به طرفی كه نگین داشت نگاه میكرد یه پسری حدود 20 ساله بود به كره ای ها نمیخورد خیلی شبیه نگین و دوستاش بود انگار دنبال یه آدرس میگشت تا سرشو چرخوند نگین رو كه پشت به اون ایستاده بود دید پوزخندی زد و به سمتش اومد...

 

                                   ********************************************

فاطی:سلام آقای لی مین هو چه خبرا؟از این ورا؟

مینهو:سلام فاطمه خانوم...ببخشید شما شعر میگین؟؟چه خبرا..از این ورا...

فاطی حول شد و گفت:نه...نه...فقط سوال پرسیدم..به فارسی ادامه داد:كوفتت بشه مینهو اومدم یكم كرم بریزم كه كرمارو جمع كردی زدی سر چوب ماهیگیری...اه..اه...تا من باشم برای تو شعر بگم...

مینهو:بله؟؟؟

فاطی:هیچی...ما باید تا آخر اینجا وایسیم؟؟؟

مینهو:نه...نه...بفرمایید..اومد درو واسه فاطی باز كرد و بعد خودش پشت فرمون نشست...خوب كجا بریم؟؟؟تا حالا ساحل سئول یا پارك ساحلیشو رفتین؟؟؟(نمیدونم سئول دریا داره یا نه...مطمئنم نداره ولی تصور كنید داره...)

فاطی:بله؟؟جانم؟؟؟ببخشید مگه قرار نبود برای مادرتون لباس بخریم ها؟؟؟ من كه وقت اضافه ندارم تازه دوتا قرارمو كنسل كردم تا تونستم با شما بیام نكنه میخواین ماهی بگیرین و از پوستشون لباس درست كنین..

مینهو...ها؟؟؟اهم...ببخشید یادم رفته بود.... خوب بریم پاساژ اسكارلت؟؟؟اونجا بهترینه...(اسمش آشنا نیست؟؟؟)

فاطی:بعععععله..كجا هم میخواین برین...بفرمایید... زیر لب گفت:اه....اه...انگار حالش خوب نیست حتی زیر پوستی هم مخ نمیزنه رك و پوست كنده میاد جلو...باریك به خودم كه چقدر از این سرترم...

مریم:پردییییییییییییییییییییییییییییییییییس.....بسه دیگه..اه...میدونی تا الان چند تا لباس خریدی؟؟؟بابا من چوب لباسی نیستم كه همشونو دادی به من...

پردیس:مریم صبر كن این بلوزه چطوره ها؟؟به شلوار لی میاد نه؟؟؟؟

مریم:كوفت...به كمپوت لی میاد نه به شلوار لی...میدونی تا الان چند تا بلوز خریدی؟؟؟6تا بلوز كه یكیشونم نیم تنه هست در كل میشه شش تا و نصفی...5تا شلوار كه 2تا شلوارك هم توش هسن كه میشه 6تا...3تا لباس شب.....اه...اه....حالم بد شد...به خدا اگه من وقت تورو داشتما 1 شلوار هم نمیتونستم بخرم چه برسه گونی بگیرم دستمو مغازه هارو جارو كنم....

سوفیا:الان منظورت از گونی خودتی نه؟؟؟چون هرچی لباس خریده ریخته رو سر و كول تو...

مریم:سوفیا تو حرف نزن كه میزنم شلو پلت میكنما....بیا كمكم این لباسارو بگیر خفه شدم...

سوفیا با عشوه گری دستاشو تكون داد و گفت:ببخشید مریم جونم استایلم خراب میشه...

مریم:روانی...یه استایلی نشونت بدم كه تا لب مرز كلاغ پر بری بگی استایل...

پردیس:مرییییییییییییم...مریییییییم.....اون...اون عینكمو بده سوژه پیدا كردم بدو...

مریم:مگه كوزت گیر آووردین بدبخت هااا حالا من عینكتو از كجا زیر این یه تن لباس پیدا كنم ها؟؟؟

پردیس:سوفییییییی...بیا اینجا نگاه كن....فاطی و مینهو..چه دل و قلوه ای هم میدن..

مریم لباسارو رو زمین انداخت و گفت:كو؟؟؟وایییییی....به...به...سوژه....این فاطی چقده خشكه...باید برم بهش درس بدم حسابی...نگاه این مینهو چقدر فك میریزه بعد این فاطی حتی یه نیشخند هم نمیزنه...صبر كن فاطی رو ببینم...

سوفی:ای جان...دوتا موز عاشقو برم..هر دوتاشون رشییییید..بلللللند...ای جاااااان...

پردیس:بچه ها پایه این جاسوس بازی درآریم؟؟

مریم و سوفی دستاشونو بهم زدن و گفتن:چه جورمممممممممم...

                              **************************************

-:نگین؟؟؟منو دیدی داری فرار میكنیی یا....ندیدی؟؟؟؟؟

رومو برگردوندم اه...چقدر این جونگ سوك دیر كرد این منو چطور پیدا كرده؟؟حتی نمیتونم تو خارج از كشور هم از اینا دور باشم؟؟

نگین:رای.....رایكا؟؟؟تو...تو...اینجا چیكار میكنی؟؟؟

رایكا:هه...نگاهی به جونگ سوك كرد و گفت:خوبه دركنار كس دیگه هنوز منو میشناسی خانومی...

نگین:به تو ربطی نداره من چطوری زندگی میكنم و با كی میگردم دیگه زندگی من با تو جدا هست هر گوری میخوای برو دیگه نمیخوام ببینمت فكر كنم قبلا بهت گفته باشم حتی از صدات حالم بهم میخوره...

رایكا:گوش كن خانومی رابطه ی ما چیز كمی نبود كه به همین زودی تموم شه....تو حتی به من فرصت اعتراف رو ندادی هرچی خواستی گفتی و تموم كردی...من الان اینجا فقط به خاطر تو هستم نمیتونم كسی رو كه دوست دارم رو همین جوری از دستش بدم نمیگم هر چیزی رو كه دیدی اشتباه دیدی ولی برای كارام دلیل داشتم...

نگین با فریاد گفت:دلیل؟؟؟چه دلیلی؟؟؟دلیل از این واضح تر كه من بخوام كشورمو برای فراموش كردن مرد هایی كه تو زندگیم به من خنجر زدن رو ول كنم؟؟هااا؟؟خودتو به اون راه نزن كه هیچی از زندگی من نمیدونی آقا..من بعد پدر و برادرم هیچ مردی رو تو زندگیم قبول نكردم تا تو اومدی.... با اصرار كی بود؟؟؟با اصرار عمه ی من. برای چی؟؟؟برای ارث و میراث؟؟؟تو حتی مردونگی خودتو نگه نداشتی تو از همه ی مردم پست تری وقتی شرایط منو میدونستی چرا اینجوری با من رفتار كردی..ها؟؟لااقل مرد باش و از اینجا گورتو گم كن....

رایكا:چرا به من فرصت نمیدی توضیح بدم؟؟؟ارث و میراث؟؟؟نه...من خودتو دوست داشتم الان نمیتونم وسط خیابون برات توضیح بدم سوار ماشینم شو تو راه بهت میگم...دستمو گرفت و منو كشید...از پشت یكی شونمو گرفت و برگردوند(به...به..نگین كش میشود از اینور به اون ور...)

جونگ سوك چشماشو ریز كرد و با طمع گفت:آقای به ظاهر محترم من خیلی بدم میاد به دوست دخترم دست بزنی...

رایكا دستمو ول كرد و به سمت جونگ سوك رفت روبه روش ایستاد و تو چشاش با تمسخر نگاه كرد:آقای به باطن محترم این خانومی كه دوست دختر توئه قبلا كسی بود كه حتی قرار بود زن من بشه...به پای من نپیچ كه گرون برات تموم میشه...

سونگ جو:زن تو؟؟؟؟هه...این دختری كه من میبینم فعلا هنوز خیلی كوچیكه...گرون تموم شدن برات چه معنیی داره ها؟؟؟1میلیارد؟؟؟2میلیار؟؟؟یا...بدبختیه یه زن؟؟؟

نگین:رایكا تمومشش كن...خستم كردی...زن؟؟اونم زن تو؟؟هه...مسخرست حتما با عمه این نقشه هارو ریختی نه؟؟؟واقعا مزخرفی...

رایكا:سوار ماشین شو...و تو پسر سوسول ما ایرانی ها حداقل یه ذره غیرت تو وجودمون هست كه ناموسمونو همین جوری نفرستیم بره من باهاش حرف دارم اگه به نتیجه نرسیدیم قول میدم كه تصمیم با خودش باشه...

دست نگین رو كشید و سوار ماشینش كرد و خودش سوار شد و در یك چشم بهم زدن از اونجا دور شد...

                           ******************************************

سوفیا:مریم...بهم میاد؟؟شبیه فالگیرا شدم نه؟؟؟

مریم:هه...هه...بالاخره این لباسا به یه كارمون خورد ما دو تا خوبیم به آدم بردیم ولی اون پردیس بدبخت كه شبیه نوچه ها شده رو چی میگی؟؟؟

پردیس:الهی بمیرین....این چیه به من دادین؟؟؟

مریم:پردیس...بدو بدو كه دارن از این ور میان بیارشون رو صندلی بشونشون تا من براشون فال بگیرم...

سوفیا:واقعا مریم فال بلدی؟؟فال قهوه آره...

پردیس:فكر كردین این فاطی لهیده به راحتی میاد فال بگیره؟؟؟؟صد سال سیااااااااه...

سوفیا:تا وقتی لیمو رو داریم....چی؟؟؟...كم نداریم....باریك برو بیارشون...

پردیس غرغر كنان به سمت اون دوتا راه افتاد و مریم و سوفیا این ور داشتن از خنده غش میكردن...

پردیس:خانوم...فالت بگیرم؟؟؟(با لحجه ی داهاتی كره ای بخونین..)

فاطی:نه خانوم...مزاحم نشو...

پردیس گوشه ی كته فاطی رو گرفت و گفت چون شما زوج زیبایی هستین فال مجانی براتون میگیرم بیاین از این طرف اگه خوشتون اومد یه چیزی بدین اگه بد بود اصلا سریع برین..

فاطی:آدامس جان نمیخوام...

مینهو:نه...جالبه تا حالا تو كره همچین چیزی ندیده بودم من میخوام امتحان كنم...

فاطی:خوب باشه...ولی من تو ایران از اینا زیاد دیدم...چه جالب...تو ایران..ولی چرا اینجا؟؟؟(فاطی شكولید=شك كرد..)

 

                       *************************************************

دختره ی دیوونه چرا بدون حرفی گذاشت و رفت؟؟؟میمرد میگفت منتظرم باش؟یا...بر میگردم؟؟یا..چمیدونم...اه..جونگ سوك تو چت شده؟؟؟الان ربع ساعته داری ماشینشونو تعقیب میكنی این پسره هنوز هیجا نگه نداشته...نكنه داره تو ماشین حرفاشو بهش میزه...اه...منم میخوام بشنوم...ولی نه پسره گفت میبرمت جایی تا باهات حرف بزنم...الان تنها جایی كه تو مسیرمونه دریا هست...نكنه اونجا میخواد ببرتش؟؟؟اه...خسته شدم به من چه مربوط من اصلا بر...ا...ماشین ایستاد...این پسره داره چیكار میكنه؟؟؟چرا داره به نگین نزدیك میشه؟؟؟؟

.

.

.

.

خماری كه نداشت نه؟؟؟ اصلا خماری رو با چه (ب)مینویسن؟؟؟

نظرررررررررررررررر فراموش نشه...

موچ موچ موچی