تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Day Instead Of Night _ Part 10

 

نویسنده:maede

سیلاااام دوستاجونی های خودم....خوفین؟؟؟ خوشین؟؟؟؟ شومولاتون شطورن؟؟؟؟ نکنه بخاطر درس و مدرسه ازشون غافل شینا!!! بهتون گفته باشم . خف بخاطر تاخیرم واقعا معذرت میخوام . همونطور که به فاطی گفتم من یه مدت نتم قطع بود....علاوه بر این مادر گرامی هم نمیذاشتن من دو کیلومتری نت برم چون بقول خودش امسال سالیه که سرنوشتتو میسازه!!! بعلللللهههه یه کلام از مادر عروس!!! هه هه هه حالا بیخیال بچه ها جاتون خالی انقدر مدرسه مون توپ و باحاله که دیگه نگو . برای زنگ ورزش مارو میبرن ، ورزشگاه بعد اونجا بجای اینکه ورزش کنیم ، وسط زمین والیبال تانگو میرقصیدیم!!!!هیییییییییی جای شومولم هیونگ خالی!!!! شوخیدما!!! خواهشا هووهای گرامی منو ترور نکنین . خف اینم از این پارت....زیاده ولی خب میدونم که جبران غیبتمو نمیکنه ولی از این به بعد مطمئنا همه ی چهارشنبه ها میام و داستانمو میذارم فقط بجز مواقع ضروری.......

انگار زیاد حرفیدم...نظظظظظظظظظظظرررررر خواهشا خواهشا خواهش فراموش نشه که از این به بعد به اندازه ی نظرات داستان مینویسم . نظرات رو هم با گوشیم میجوابم فقط ببخشید که انگلیسی جواب میدم چون گوشیم روی کیبوردش فارسی نداره .

نظررررررررررررررررررررررررر بدین خیلیییییییی زیاد.....میدوستمتون و بوسسسسس......امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد....اها تا یادم نرفته من برای همین داستانم یه نقش منفی میخوام....هر کی پایه است بسم الله......اسم کره ایشو توی نظرات بهم بگه...........سالللللللل تحصیلی خوفی داشته باشین . بایییییییییی گوگولیا!!!!! نظررررررررررررررررررررررر

پ . ن : روژین خواهری مثل اینکه مدرسه شروع شد ما رو پاک یادت رفت ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه اسی نه زنگی....دلم حسابی برات تنگولیده خواهر جونیییییییی.....کلی حرف دارم که بهت بزنم .

پ . ن : مهتاب جون (منظورم مهتاب تو وب اف 4 هست ) و نیایش جونم ( هوو خوشمله ) ببخشید که نمیتونم براتون بنظرم اونی جونا چون در هفته فقط 10 دقیقه میتونم بیام نت . چومل میانه چینگو.....امیدوارم منو بخشیده باشین و مثل همیشه ساپورتم کنین....اینو قول میدم که به محض اینکه از تحریم بیرون اومدم ، براتون فراوون بنظرم....میسی خوشملای من!!! خیلی میدوستمتون. از نویسنده های عسیسی هم که برام مینظرن و من نمینظرم ، معذرت میخوام ولی خواهشا نظر بدین چون قول مردونه میدم که در اولین فرصت براتون کلی بنظرم . میسی که به حرفامو خوندین . حالا همگی برین ادامه
روی ایوون نشسته بود و به گلهای مریم و رز نگاه میکرد . بوی گلها فضای خونه رو پرکرده بود . با صدایی آروم گفت : آخه برای چی شماها انقدر خوشگلین؟؟؟
همون لحظه صدایی شنید : برای اینکه معنی زیبا بودن رو از گلها یاد بگیریم.
خیلی سریع روشو برگردوند . با تعجب بهش نگاه کرد ولی با دیدن چهره ی مهربونش لبخند زیبایی روی لبهاش نشست . درحالیکه لبخند شیرینی روی لباش بود ، با تعجب گفت : نمیدونستم که تو هم از این حرفا بلدی بزنی!!
کنارش روی ایوون نشست و درحالیکه به آسمون نگاه میکرد ، گفت : هنوز خیلی مونده تا منو کشف کنی!!
سی هیون خندید و گفت : بعللللههه!! فقط کاشف نبودیم که به لطف شماهم شدیم . حالا از شوخی گذشته ، فردا میخوایم از کجا شروع کنیم؟؟
هیونگ نگاهشو از آسمون برداشت و با تعجب گفت : منظورت چیه؟؟
سی هیون با بی حوصلگی گفت : هی وای من....خب منظورم اینه که فردا چجوری باید دنبال این شاهزاده بگردیم؟؟
هیونگ شونه هاشو بالا انداخت و گفت : دقیقا نمیدونم . فردا که رفتیم کمپانی ، مطمئنن یونسنگ بهمون میگه که تجسسو از کجا شروع کنیم. ام....میتونم یه سوال ازت بپرسم؟؟
سی هیون : اوهوم...بپرس.
هیونگ با لحنی آروم و مهربون گفت : چرا امروز به حرفام انقدر زود واکنش دادی؟؟ خب..منظورم اینه که مگه حرف خیلی بدی زده بودم که ناراحتت کردم؟؟ من فقط داشتم شوخی میکردم..همین.
سی هیون آهی کشید و گفت : خب...قبلنم گفتم...من بخاطر حرفای تو ناراحت نشدم . پس بیخود خودتو سرزنش نکن . خودمم میدونستم که تو فقط داشتی شوخی میکردی . راستش....بخاطر یه اتفاق توی گذشته بود که انقدر زود از کوره در رفتم . چون حرفای یونسنگ شی منو به یاد یه خاطره ی خیلی تلخ انداخت.
هیونگ : اوهوم...فهمیدم . بهرحال ازت معذرت میخوام . درضمن هروقتم که خواستی میتونی درباره اش بهم بگی.
لبخند شیرینی زد و گفت : ممنون. راستی چرا توی باغچه تون فقط رز سفید کاشته شده؟؟
هیونگ نگاهشو از روی سی هیون برداشت و به باغچه خیره شد و گفت :چون منو کیو عاشق رز سفید هستیم . تو رز قرمز دوست داری؟
خندید و گفت : دوسش ندارم....عاشقشم.
هیونگ لبخندی زد و گفت : قول میدم به همین زودی ها کنار این بوته های سفید ، رز قرمز هم بکارم.
به چشمای مهربونش زل زد و گفت : ممنون......تو بهترین همکار دنیایی!!!
*************************************************************************************************************
همه جا ساکت بود . تاریک و سرد....مثل قبرستون . سکوت مرگباری همه جا رو فراگرفته بود . اما صدای پاهای دونفر از دل تاریکی بگوش میرسید . رنگش مثل گچ سفید شده بود . گویا انگار نگران چیزی هست یا داره از چیزی فرار میکنه . خیلی سریع وارد قصر تاریک شدن . صدای باز شدن در سکوت مرگبار رو شکست . پاورچین پاورچین بسمت اتاقی رفتن .
خیلی آروم گفت : جین می زود باش.
دخترک تعظیمی کرد و با لرز گفت : چشم سرورم.
و پشت سرش شروع به دویدن کرد . مرد خیلی سریع در اتاق بزرگی رو باز کرد . بسمت یه میز سلطنتی رفت . از توی کشوی اخری یه کتاب خیلی عجیب که روی اون با نقره نقش یه خفاش زده شده بود ، بیرون اورد .
جین می با تعجب گفت : سرورم این چیه؟؟
مرد با دستاش کتاب رو لمس کرد و گفت : این تمام دارایی سلسله ی ما خوناشاماست . بزرگترین گنج خانواده ی سلطنتی .
همون لحظه صدای بال زدن خفاش هایی از دور بگوش رسید . مرد سریع کتاب رو به دست جین می داد و با اضطراب گفت : جین می....قول بده...باید قول بدی که این کتابو بدست پسرم جونگمین برسونی . اون تو یه خونه ی متروکه خارج شهر سئول موقتا زندگی میکنه . توی کوچه ی خیلی قدیمیه یوری . فهمیدی؟؟
جین می با بغض گفت : قول میدم ...اما سرورم شما چی؟؟؟
پادشاه : من خوبم . طوریم نمیشه . زود باش.....باید بری . اون داره میاد .
پادشاه خیلی سریع از روی زمین بلند شد و بسمت یه قاب عکس خیلی قدیمی و بزرگ رفت . اونو از روی دیوار برداشت . پشت قاب عکس یه دگمه ی قرمز رنگ بود . پادشاه اون دگمه رو فشار داد . در همون لحظه یه راه پله ی مخفی از دل زمین باز شد .
پادشاه با لرز گفت : جین می زود باش...باید همین الان بری.
جین می که دیگه داشت بغضش میشکست ، با ناراحتی گفت : سرورم من نمیتونم شما رو تنها بذارم . اون شمارو میکشه . همونطور که همه ی خونواده تون رو کشت...نه...من بدون شما هیچ جایی نمیرم.
پادشاه با لحنی آروم گفت : دخترم تو باید بری....تو باید زنده بمونی تا این کتابو بدست پسرم جونگمین برسونی . اگه این کتاب بدست اون خائن بیوفته ، دیگه هیچ آدمی روی زمین زنده نمیمونه...هدف اون گیراوردن کتابه. اون همه رو میکشه....حتی ما خوناشامارو.....پس برو تا نیومده....زود باش.
و دست جین می رو بزور گرفت و توی اون راهروی مخفی برد . اشکای جین می از قاب عکس چماش سرازیر میشدن .
پادشاه فریاد زد : برو!!!!!!!
جین می خیلی سریع شروع به دویدن کرد . پادشاه دگمه ی قرمز رنگ رو فشار داد و قاب عکس رو روی اون گذاشت . دیگه هیچ اثری از اون راه پله ی سری نبود . همون لحظه خفاش ها به داخل اتاق اومدن و در عرض یک چشم بهم زدن ، به انسان تبدیل شدن. نفس های پادشاه در سینه حبس شده بود......
*************************************************************************************************************
بغض کرده بود . بخودش قول داده بود که عاشق هیچ دختر دیگه ای نشه چون حالا فهمیده بود که همه ی دخترا مثل هم دیگه ان . همشون میخوان پسرا رو بازیچه ی خودشون کنن . حالش خیلی بد بود . هرکاری میکرد نمیتونست از فکر هی جین بیرون بیاد . تصمیم گرفت بره بیرون تا یکم حال و هواش عوض بشه . برای همینم یکی از بهترین لباساشو پوشید . موهاشو فشن کرد و کلی تیپ زد . به خودش توی آینه نگاه کرد . خیلی خوشتیپ شده بود . لبخند تلخی زد و از اتاقش بیرون اومد . وقتی سانگ چشمش به جونگمین افتاد ، با تعجب گفت : قربان جایی میخواین برین؟
جونگمین با بی حوصلگی گفت : حالم یکم بده آقای سانگ . من دارم میرم بیرون . حالم زیاد خوب نیست . میرم تا یکم حال و هوام عوض بشه.
سانگ با ناراحتی گفت : اما سرورم.....
جونگمین خیلی سریع حرف سانگ رو قطع کرد و با بی حوصلگی گفت : آقای سانگ الان که دیگه روز نیست که برام خطرناک باشه چون دیگه کاملا شب شده و خورشید رفته . پس خواهشا بذارین برم .
سانگ که دید نمیتونه حریف جونگمین بشه ، لبخند کمرنگی زد و گفت : چشم . فقط مراقب خودتون باشین .
جونگمین : باشه . زود میام . راستی آقای سانگ از پدرم خبری نشده ؟
سانگ اهی کشید و گفت : نه قربان .... الان یکی دو روز میشه که حتی به ما تلفنم نزدن . خیلی نگرانشونم . نکنه اون خائن پدرتونو پیدا کرده باشه؟؟
جونگمین : نفوذ بد نزنین . مطمئنم الان جای امنی قایم شده .اصلا ما تا کی باید اینطوری زندگی کنیم؟؟؟ چرا همش باید مثله موش توی سوراخ قایم بشیم تا اون دوک دستش بهمون نرسه ؟
سانگ اهی کشید و گفت : منو ببخشین قربان ولی این دستور پدرتونه . مطمئنم سربازای پادشاه اون دوک خائن رو بلاخره دستگیر میکنن . این وضع زیاد طول نمیکشه . خواهشا یکم دیگه هم صبر کنین .
جونگمین : باشه . ببخش اگه تند حرف زدم . امروز یکم حالم بده .
سانگ : بخاطر همون بانوی جوونیه که توی رستوران دیدیمش؟؟ همون هی جین قربان ؟
جونگمین با تندی گفت : خواهشا دیگه اسم اونو جلوی من نیارین . دیگه نمیخوام اسمشو بشنوم . خب من دیگه دارم میرم . زود برمیگردم . اگه کاری داشتی میتونی به گوشیم زنگ بزنی .
و بدون این که منتظر جواب سانگ بمونه ، از خونه بیرون رفت . به آسمون خیره شد . دل آسمون بدجور گرفته بود . ابرهای سیاه و تیره تمام آسمون رو پوشونده بودن . همون لحظه بارون بشدت شروع به باریدن کرد . جونگمین لبخند تلخی زد و گفت : انگار آسمونم دلش بحال من سوخته و داره گریه میکنه.....
همون لحظه سانگ از خونه بیرون اومد .
سانگ : قربان صبر کنین .
جونگمین نگاهشو از آسمون برداشت و با تعجب گفت : چی شده؟؟
سانگ چترو بطرف جونگمین گرفت و گفت : قربان بیرون خیلی شدید بارون میباره . این چترو با خودتون ببرین .
جونگمین لبخندی زد و درحالیکه داشت چترو از سانگ میگرفت ، گفت : ممنون آقای سانگ . شما همیشه موظب منین . زود برمیگردم . شما هم برین خونه تا خیس نشدین . خب...خداحافظ .
سانگ : خداحافظ قربان . مراقب خودتون باشین .
جونگمین : اوهوم....
و دروازه رو باز کرد و شروع به قدم زدن توی کوچه کرد. نمیدونست که باید کجا بره برای همینم بی هدف توی کوچه ها و خیابونها راه میرفت....
*************************************************************************************************************
سرآشپز گفت : هیون جونگ....خسته نباشی .
هیون تعظیمی کرد و گفت : شما هم همینطور آقای چو .
چو : خب نمیخوای بری خونه ؟ دیگه ساعت از 9 هم گذشته .
هیون لبخندی زد و گفت : چشم . الان میرم . این میز دیگه آخرین میزیه که باید تمیز کنم.
چو درحالیکه داشت از رستوران بیرون میرفت ، گفت : خب پس من میرم . فردا دوباره میبینمت .
هیون : بسلامت .
و دوباره مشغول تمیز کردن میز شد . همون لحظه گوشیش زنگ خورد . موبایلشو سریع از جیب شلوارش بیرون اورد . با تعجب به صفحه ی گوشیش خیره شد . لبخندی روی لباش نقش بست . با لبخند جواب داد : به به خانوم خانوما...چه عجب یادی از ما کردی!!
_ سلام بر داداشیه گلم . ما که همیشه از شما یاد میکنیم . تویی که 100 سال یه بارم به این خواهر بیچاره ات زنگ نمیزنی و ازش خبری نمیگیری.
هیون خندید و گفت : خیله خب بابا...میدونی که سرم شلوغه...خب کارو کاسبی چطوره؟؟ هنوز اون دکتر کچل سرت غر میزنه؟؟
_هیییی چی بگم؟؟؟ این آقای کچل یه هفته ای میشه که دار فانی رو وداع گفتن . منم موندم بیکار . شانسه منه دیگه.
هیون با تعجب گفت : واقعا مرد؟؟؟ هیییی مطمئنن تو سکته اش دادی . حالا از شوخی گذشته میخوای چیکار کنی؟؟
_امروز توی روزنامه یه آگهی دیدم که برای یکی از کمپانی های کله گنده منشی میخوان . منم به تلفنشون زنگ زدم و گفتن که فردا برای مصاحبه بیام . داداشی دعا کن قبولم کنن.
هیون : باشه خواهری فقط فکر نمیکنی قبول شدن تو چنین شرکتی کار محالیه ؟
_ تو این دنیا هیچ چیز محال نیست ..... درضمن من یه هدف دارم . میخوام همون کاری رو بکنم که تو کردی.
هیون با تعجب گفت : منظورت چیه ؟ مگه من چیکار کردم ؟
_بزودی میفهمی......
*************************************************************************************************************
روی صندلی ایش چرخید . به صفحه ی لپ تاپش خیره شد . باورش نمیشد که تونسته محل قصر مخفی رو پیدا کنه . این یعنی حالا که تونسته کاخ رو پیدا کنه ، پس مطمئنن میتونه یه سرنخهایی از شاهزاده گیر بیاره و این یعنی حل شدن معما!!! به ساعتش نگاه کرد.  ساعت 8 غروب شده بود . دیگه باید میرفت خونه اش . لپ تاپشو خاموش کرد . وسایلشو توی کیفش گذاشت اما همین که خواست از روی صندلیش بلند بشه ، صدای در زدن کسی بگوش رسید .
یونسنگ : بله؟؟
صدای یی سانگ از پشت در بگوش رسید : آقای رئیس..میشه بیام داخل؟؟
یونسنگ خودشو جمع و جور کرد و گفت : بفرمایین.
و یی سانگ وارد اتاق شد.
یونسنگ : کاری داشتین؟؟
یی سانگ با لحنی ملتسمانه گفت : قربان؟؟میتونم ازتون یه خواهشی کنم؟؟؟
یونسنگ با تعجب گفت : خواهش؟؟چه خواهشی؟؟؟
یی سانگ : خب....راستش من دوماهه که باردارم و دیروزم وقتی رفتم مطب دکترم ، ایشون گفتن که چون من مشکل دارم و بچه ام هم خیلی پایین قرار داره ، کار کردن خیلی برام خطرناکه . برای همینم گفتن که فقط باید توی خونه استراحت کنم و کار کردن برام قدغنه . برای همینم ازتون خواهش میکنم که چند ماهی بهم مرخصی بدین.
یونسنگ لبخندی زد و گفت : باشه یی سانگ شی . من بهتون 8 ماه مرخصی باحقوق میدم . ایشالله بچه تون بسلامتی دنیا میاد . مبارک باشه.
یی سانگ که مثل بچه ها ذوق کرده بود ، با خوشحالی گفت : واییییی آقای رئیس....من....من نمیدونم که باید چی بگم . خیلی ممنون.  واییی شما بهترین رئیس دنیاین . واقعا نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم!
یونسنگ از روی صندلی ایش بلند شد و با لبخند گفت : من باید ازت تشکر کنم . تو این مدت ، تو خیلی برای منو کمپانی زحمت کشیدی . امیدوارم دوباره همدیگه رو ببینیم .
و دستشو بسمت یی سانگ دراز کرد . یی سانگ هم بهش دست داد و با خوشحالی گفت : منم امیدوارم .
بعد از اینکه یی سانگ رفت ، یونسنگ روی صندلی ایش نشست و با خودش گفت : حیف شد . خیلی منشی خوبی بود . خب انگار باید یه منشی جدید استخدام کنم......