تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 18

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

سلام........

بی مقدمه میگم که خیلی ازتون ناراحتم...این همه من زحمت میکشم با این حالی که دارم میام و براتون داستان میذارم بعد اینجوری؟؟؟؟؟؟....خداییش انصافه...؟؟؟؟...نه فقط من، بقیه نویسنده ها با این درس و مشغله ای دارن میان و واسه شما داستان میذارن..این درست نیست که بیاید بخونید و برید.... باشه....من هم دیگه مثل فاطمه نمیگم نظر بدید... از این به بعد فقط به خاطر خواننده های همیشگی، میام و داستان رو میذارم...ولی این رو هم بگم تا وقتی اوضاع اینجوریه از سری دوم heart beat خبری نیست...داستان رواماده کردم و نوشتم... ولی اگه قرار باشه همین جوری پیش برید دیگه خودمو به خاطر اون خسته نمیکنم....

این هم لینک عکس کاربریم واسه دوستان

لینک

نمیخواستم این حرف ها بزنم .. ولی واقعا ناراحت بودم..... امیدوارم که منو درک کنید.....

حالا برید ادامه.....

یوهی بلند شد و از اتاق بیرون رفت.....همزمان با اون یوجین با وحشت از اتاق بیرون اومد و با ترس اطرافش رو نگاه کرد..... یوهی سمتش رفت و گفت...
-: یوجین....حالت خوبه؟؟
-: یوهی....چیکار کنیم...؟....سوپیول.....
-: اتفاقی افتاده؟؟.....
یوجین نمیدونست چیکار کنه.... در حالی که صداش میلرزید گفت....
-: سوپیول رفته.......................
.
.
یوهی-: چ..چی؟؟؟؟
با وحشت به یوجین نگاه کرد و به سمت اتاق خودش و پیول دوید.در رو باز کرد و داخل شد...نیمی از وسایل پیول نبود و تخت خالی بود... نفس هاش تند شدن....روی تخت نشست و موهاشو بالا زد...یوجین تو چهارچوب در ایستاده بود با بغض نگاهش میکرد......
یوجین-: یه نامه گذاشته که داره میره...... حالا چیکار کنیم؟!
یوهی-: نمیدونم.....کی رفت؟؟.....متوجه نشدی.....؟
-: نه.....هیچی نمیدونم......
-: خدای من...این دختره دیوانه اس..... یوجین....یه زنگ بهش بزن.....
-: زدم....جواب نمیده....
-: بازم بزن.....
 یوهی بلند شد و کنار یوجین ایستاد...چند بار بهش زنگ زدن، اما پیول جواب نمیداد... هر دو از استرس عرق کرده بودن و نمیدونستن چیکار کنن.....
یوجین-: حالا چیکار کنیم؟؟...اگه بقیه بفهمن.....
-: نباید پیول رو مقصر همه چی میدونستن.... بیا بریم پایین....
 از پله ها پایین رفتن و وارد سالن شدن....دیدن که جونگ مین و هیونگ کنار شومینه نشستن و دارن حرف میزنن....یوهی در حالی که هنوز از ترس و استرس نفس نفس میزد جلو رفت و اروم گفت.....
یوهی-: شما هنوز بیدارید؟؟؟
هیونگ و جونگ مین هر دو با هم برگشتن و وقتی قیافه ی یوهی  رو دیدن از جا بلند شدن.....
جونگ-: واسه یونگ سنگ اتفاقی افتاده؟؟؟.....
یوهی و یوجین به هم نگاه کردن و هیچی نگفتن......
هیونگ-: چی شده؟؟.....یوجین...؟؟...نونا؟......اتفاقی افتاده....
یوجین-: پیول......
جونگ-: پیول چی.....؟؟؟
یوهی-: شما از کی بیدارید؟؟؟....متوجه چیزی نشدید؟.....کسی از خونه بیرون نرفت....؟؟
هیونگ-: نه.... ما اصلا نخوابیدیم..... کی باید بیرون بره؟؟
جونگ-: پیول رفته؟؟؟
یوجین دیگه نتونست خودشو کنترل کنه...روی یکی از صندلی ها نشست و سرشو روی میز گذاشت و شروع به گریه کرد... یوهی هم حال بهتری نداشت...هیونگ دوتا دستش رو روی دهانش گذاشت و با نگرانی به سمت پنجره رفت....جونگ مین هنوز به یوجین خیره بود...میخواست بره پیشش اما جلو اونا نمیتونست...خیلی اروم گفت....
جونگ-: از کی متوجه شدید که رفته؟؟
یوهی-: همین الان...... این موقع شب...تو این هوا ....یعنی کجاست؟؟...اگه بلایی سرش بیاد.....
هیونگ-: نباید اینقدر بهش سخت میگرفتیم....  اون مقصر نبود...
جونگ -: حالا وقت این حرفا نیست....باید یه فکری بکنیم...بهش زنگ زدین.....
یوهی-: چند بار ....ولی جواب نمیده...
هیونگ چراغ های خونه رو روشن کرد.....همه عصبی بودن... نمیدونستن چیکار کنن....باز هم به پیول زنگ زدن ولی اون جواب نمیداد....
یوجین-: چرا جواب نمیده؟؟.....نکنه اتفاقی افتاده؟؟
جونگ-: فکر نکنم از اینجا خیلی دور شده باشه..... باید بریم بیرون رو بگردیم.... شاید همین اطراف باشه.....
یوهی-: وسایلش رو برده....
به خاطر سر و صداشون کیوجونگ هم از خواب بیدار شد و به هال اومد ... وقتی اونا رو تو اون وضعیت دید با تعجب گفت....
کیو-: چی شده؟.....چرا بیدارید؟؟
همه سکوت کردن و هیچی نگفتن...کیو بیشتر از قبل نگران شد و به اتاق یونگ سنگ رفت و برگشت....
کیو-: یونگ سنگ که خوابه...؟... چی شده؟؟
یوهی بلند شد و گفت-: یونگ سنگ خوابه؟....بیدار شده بود......
جونگ-: بذار بخوابه.....تو این وضعیت اون بیدار نباشه بهتره....
کیو-: کدوم وضعیت؟؟؟.....
یوجین خیلی اروم گفت-: اوپا....پیول رفته......
-: نه.....خدای من......
جونگ-: به جا این حرفا بریم بیرون بگردیم.....
همه بلند شدن و از توی اشپزخونه چندتا چراغ قوه برداشتن از خونه بیرون رفتن..اونقدر هول بودن که هیچ لباس گرمی با خودشون نبردن..... تمام ساحل رو گشتن...اما هیچ اثری سوپیول نبود.... جونگ مین به جاده نگاه کرد ، همون موقع بود که یه ماشین با سرعت رد شد... نفس عمیقی کشید و پیش بچه ها برگشت......
جونگ-: نبود؟؟؟
همه با امیدی سری تکون دادن.... هیونگ روی زمین نشست و سرشو توی دست گرفت.....
هیونگ-: حالا به یونگ سنگ چی بگیم؟؟
کیو-: هیون.....هیون خیلی زیاده روی کرد..... نباید اون حرفا رو میزد.....
یوهی-: ولی اوپا.....پیول که توی اتاق نبود......
-: ولی شنید...اون بیرون از اتاق ایستاده بود...ندیدی وقتی اومد تو با چه حالتی هیون رو نگاه میکرد.... بیچاره حق داشت.....
هیون-: چی شده؟؟..... چرا بیرونید؟؟
همه برگشتن و نگاهش کردن... کیو با عصبانیت سمتش رفت و بلند گفت....
-: اخر کار خودتو کردی...... حالا راحت باش.....
هیون با تعجب به کیو خیره شد...
-: چته....؟؟
کیو دیگه نتونست خشمش رو کنترل کنه و فریاد زد....
کیو-: سوپیول از اینجا رفته.....
دهان هیون باز موند و نگاهش پر از وحشت شد....نمیخواست باور کنه...به بقیه نگاه کرد...دلش میخواست بشنوه که این حرف یه دروغه ، اما قیافه ها  و نگاه های بقیه حرف کیو رو تایید میکردن.....کمی عقب رفت و با صدایی گرفته گفت....
-: امکان نداره.....
 به سمت ویلا دوید و از پله ها بالا رفت.. در اتاق پیول رو باز کرد و به تخت خالی خیره شد...سمت چمدونش رفت و با حالتی عصبی همشو روی زمین خالی کرد.... روی زانوهاش خم شد و چشم هاشو بست...
-: دختره ی احمق......
 صدای لرزون و اروم یونگ سنگ توی گوشش پیچید... سرشو بالا اورد و با یونگ رو در رو شد...رنگش پریده بود و لباش سفید شده بود....
یونگ-: هیون.....چرا....چرا اینجوری میکنی؟؟
هیون صاف ایستاد و نگاهش کرد....چی بهش میگفت؟؟... اینکه خواهرش رو فراری داده....؟؟
یونگ-: پیول خوابه؟؟....چرا اتاقش رو به هم ریختی......
هیون باز هم سکوت کرد...سرشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید....
یونگ-: چرا حرفی نمیزنی؟؟
هیون  از یونگ خواست که بشینه.... دستش رو گرفت و بهش نگاه کرد.....
.
.
وقتی چشم هاشو باز کرد کاملا صبح شده بود.... به راننده نگاه ی کرد و صاف نشست... سرفه ی کوتاهی کرد که باعث شد راننده متوجه بشه که بیداره.... گلوش به شدت میسوخت و خودش میتونست بفهمه که چقدر تب داره...بدجوری سرما خورده بود.....
راننده-: خانوم کجا باید برم.....
پیول از پنجره به بیرون نگاه کرد....هنوز خارج از شهر بودن...باید میرفت خونه ی خودشون و کلید خونه ی جی یون بر میداشت... به پول هم احتیاج داشت....ادرس خونه ی خودشون داد و از راننده خواست سریع تر حرکت کنه.... با خودش فکر کرد که هر چقدر هم که اونا سریع باشن نمیتونن تا الان به سئول رسیده باشن.....
به خونه که رسید سریع وارد شد و به اتاقش رفت...  مدارک ، پاسپورت و هر چیزی که لازم داشت رو برداشت ... لباس هاشو توی چمدون ریخت و یه تاکسی گرفت....به فضای نگاهی کرد و بیرون رفت...ادرس خونه ی جی یون رو به راننده داد ...تمام استخوان ها ی بدنش درد میکرد و سرگیجه داشت.....به شب گذشته فکر کرد....حتما تا الان یونگ سنگ فهمیده....... گوشیشو بیرون اورد...بیشتر از صد تا تماس ناموفق.... گوشی رو توی دستش فشار داد و به بیرون خیره شد......
بارون شروع به باریدن کرده بود....سرشو به شیشه تکیه داد و به سختی نفس بلندی کشید....اشک هاش به موازات قطرات روی شیشه پایین میومدن.... یه لحظه از اینکه از پیششون رفته احساس پشیمونی کرد.... بیشتر از همه نگران یونگ سنگ بود...اگه بلایی سرش میومد.....
-: من دارم چیکار میکنم......؟؟؟
همون موقع صدای گوشیش بلند شد...به اسم تماس گیرنده نگاه کرد...جی یون بود.....خیلی سریع جواب داد......
جی یون-: پیول......سلام...حالت خوبه؟؟
پیول با صدایی گرفته جواب داد-: سلام جی یون...... خوبم....
-: خدای من ...تو حالت خوب نیست....صدات بد جوری گرفته....
-: سرما خوردم....
-: الان کجایی؟!!
-: دارم میرم خونه ی تو.....
-: برو...خیلی سریع برو.... وقتی وسایلت رو گذاشتی برو به بیمارستان... تو باید معاینه بشی....
-: نه....لازم نیست....
-: به حرفم گوش کن پیول.... به کسی که چیزی نگفتی...؟
-: نه.....نه هنوز....
-: اگه دوباره باهات تماس گرفتن جواب بده....ولی نگو کجایی...هیچی نگو تا خودم بیام.....
-: کی میای؟؟
-: امشب....اخر شب پرواز دارم..... تونستم بلیط خودم رو عوض کنم اما جی سون بعدا میاد.....
-: من متاسفم....نمیخواستم برات دردسر درست کنم.....
-: من به مادرت مدیونم....باید کمکت کنم....پس دیگه این حرفا رو نزن....مواظب خودت باش....
مکالمه قطع شد .....وقتی رسیدن پیول از راننده خواست چمدونش رو براش بالا ببره.... وقتی وارد اپاتمان جی یون شد خودشو روی یکی از کاناپه ها انداخت و پاهاشو تو سینه جمع کرد....درد توی بدنش پیچیده بود..... فضای خونه گرم بود....به اطرافش نگاهی انداخت.... حس کرد که قبلا کسی توی خونه بوده....بلند شد نشست.....ایستاد و تمام فضای خونه رو از زیر نظر گذروند و به جی یون زنگ زد......
-: اینجا کسی زندگی میکنه؟؟
جی یون خنده ی بلندی کرد و گفت-: نه عزیزم.....میدونستم همچین سوالی میپرسی....من به خدمتکار خونه زنگ زدم که بیاد و همه چی رو برات اماده کنه.....
-: وای جی یون...چطور ازت تشکر کنم....ممنونم....
-: مراقب خودت باش و به حرفای من گوش کن.....
-: من نگران یونگ سنگم.....
-: نباش... وقتی اونا باهات این طوری رفتار میکنن دلیلی نداره به خاطرش ناراحت باشی.....
-: ولی اون حالش خوب نبود.....
-: اگه بخوای این اداهارو در بیاری نمیتونی از خودت دفاع کنی.....بعد از این همه سال  برگشته.... حالا هم کلی ادعا داره......
-: اما جی یون....؟؟
-: میخوای کمکت کنم یا نه.....؟؟
-:.............
-: به حرف من گوش کن پیول.....
دیگه منتظر جوابی از پیول نشد و قطع کرد....جی یون گوشیشو روی میز گذاشت و پیشونیش رو ماساژ داد.....
جی یون-: مثل برادرش .....این دوتا کپی هم هستن.....
بلند شد و به سمت حمام رفت.......
.
بعد از اینکه تلفن قطع شد به سمت اشپزخونه رفت و در یخچال رو باز کرد..... با تمام وجود از جی یون تشکر کرد چون بی اندازه گرسنه بود...سیبی برداشت و گاز زد... روی صندلی اشپز خونه نشست  و به رو به روش خیره شد.....
-: چیکار کنم؟؟..... حتما الان یونگ و بقیه خیلی نگران شدن.... و مطمئنا تنها کسی که خوشحاله الان هیون جونگه.....
گاز دیگه ای به سیب زد و گفت-: جی یون راست میگه..... دیگه خسته ام کردن....
بلند شد و هال رفت ..دوباره دراز کشید ...گوشیشو برداشت و برای یونگ سنگ پیامی فرستاد......
.
.
یونگ سنگ از وقتی که فهمیده بود با هیچ کس حرف نمیزد... توی اتاق رفته بود در رو قفل کرده بود... همه پایین نشسته بودن و نگران بودن.. هیون از همه عصبی تر بود... باید پیول رو پیدا میکرد... باید پیداش میکرد...وگرنه تا اخر عمرش دیگه نمیتونست تو چشم های یونگ سنگ نگاه کنه....
از توی اتاق کتش رو برداشت  و به سمت اتاق یونگ سنگ رفت...چند ضربه به در زد و گفت......
-: یونگ سنگ....من متاسفم..... من فقط نگران تو بودم... بهت قول میدم که برش میگردونم..... بهت قول میدم......
هیون کمی عقب رفت و خواست از پله ها پایین بیاد که در اتاق باز شد...هیون برگشت و نگاهش کرد... یونگ سنگ جلو اومد و شونه ی هیون رو گرفت....
یونگ-: یه بار به خاطر جی یون ، بین من و تو به خورد.....نمیخوام دیگه اتفاق بیوفته....... تقصیر تو نیست ....تقصیر هیچ کس نیست....این منم که .....
-: نه یونگ سنگ نه..... من نمیدارم اتفاقی بیافته..... پیداش میکنم..... هرجا که باشه......
موبایل یونگ سنگ توی جیبش لرزید...بهش نگاهی انداخت و وقتی اسم پیول رو دید با عجله پیامش رو باز کرد.....
" سلام.... من حالم خوبه! دیگه موندن اونجا فایده ای نداشت... نمیدونم چیکار کردم! ولی متاسفم که حالت به خاطر من بد شد....دنبالم نگرد...چون پیدام نمیکنی..."
یونگ سنگ پیام رو چند بار خوند ....خیلی سریع باهاش تماس گرفت و بعد از چند تا بوق پیول جواب داد.....
یونگ-: پیول تو کجایی؟؟
-: حالت خوبه؟؟؟
-: چرا اینقدر صدات گرفته..... ؟؟ اگه بلایی سرت میومد من چیکار میکردم؟؟؟...پیول خواهش میکنم.....
-: بس کن یونگ سنگ...... نمیتونم.....نمیتونم دیگه اونجا باشم... نمیخوام با بودنم بهت اسیب برسونم......
-: چرت و پرت نگو.....باید برگردی....الان کجایی؟؟
-: برگشتم سئول...... دنبالم نگرد..... به یوجین و گیشا هم بگو بدون من تمرینات رو ادامه بدن....
-: به همن راحتی؟.....انتظار داری الان به حرفت گوش کنم و بی خیالت بشم....؟.... میدونم بهت سخت گذشته... ولی پیول تو باید پیش من برگردی.....این بچه بازی ها رو بذار کنار.....
-: دوستات چیز دیگه ای میگن.....
-: پیول خواهش میکنم.....
هیون به یونگ سنگ خیره بود که چطور به پیول التماس میکرد...دیگه نتونست تحمل کنه و گوشی رو از دست یونگ سنگ کشید و به اتاق رفت......
-: دختره ی دیوونه.... تا الان به خاطر یونگ سنگ چیزی بهت نگفتم...ولی دیگه کارات رو تحمل نمیکنم....با کار دیشبت ثابت کردی که یه بچه ی دویینه بیشتر نیستی..... سوپیول....قسم میخورم که پیدات میکنم.... قسم میخورم.....
-: مگه نمیخواستی برم؟؟.... مگه نگفتی اومدنم از اول اشتباه بوده....؟؟؟
-: همین الان هم میگم..... غیر از اینکه برای برادرت دردسر درست کردی هیچ کار دیگه نکردی..... ولی من برت میگردونم.... به خاطر تمام این کارات از یونگ سنگ معذرت خواهی میکنی.... تو لیاقت اونو نداری.....
دیگه منتظر نموند و گوشی رو قطع کرد...تا به امروز این همه عصبی نشده بود ...از اتاق بیرون رفت و به یونگ سنگ که به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد.....
هیون-: من برمیگردم سئول.....
از پله ها پایین رفت و بی توجه به بقیه از خونه خارج شد.... یونگ به همه گفت که پیول زنگ زده و دنبال هیون رفت....
یونگ-: هیون صبر کن.....همه با هم برمیگردیم......
.
.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
دو هفته از اخرین دیدار یونگ سنگ و جی یون توی بیمارستان میگذشت.... توی این مدت چند بار به بهانه ی جی سون بهش سر زده بود...هنوز با خودش روراست نبود...نمیدونست واقعا دوستش داره یا نه....بقیه متوجه تغییر رفتار یونگ سنگ شده بودن...ولی چیزی نگفتن....
یونگ سنگ به کسی نگفت که از جی یون خوشش اومده....خودش خوب میدونست ارتباط با جی یون جز دردسر چیزی نداره. نمیخواست بقیه به خاطر اون توی دردسر بیوفتن...برای همین تصمیم گرفت که کمتر به جی یون فکر کنه و تمام تمرکزش رو برای البوم جدید بذاره...
واسه این البوم به چند تا رقاص جدید احتیاج داشتم و به پیشنهاد جونگ مین یه اگهی برای استخدام رقاص جدید به مراکز رقص فرستادن تا توی یه روز مشخص از همه یه امتحان بگیرن.....
.
جی یون روی زمین سالن تمرین نشسته بود و مچ پاهاشو ماساژ میداد... مدیر باشگاه وارد اتاق شد و صداش زد.... جی یون بهش نگاهی کرد و بلند شد....
مدیر-: جی یون.... این اگهی از طرف کمپانی دی اس پی اومده....میخواد برای گروهشون رقاص جدید بگیرن.... فکر کنم خوب باشه اگه تو و گروهت تو این برنامه شرکت کنید.... با استعدادی که تو داری قبول شدن برات اصلا سخت نیست....
جی یون لبخند ملیحی زد و تعظیم کرد...برگه رو از دست مدیر گرفت و بهش نگاهی انداخت.....کاغذ رو توی دستش تکون داد و انگتش رو روی عکس یونگ سنگ کشید......
-: چرا که نه.....حتما میرم.......
.
روز امتحان جمعه ، بود..... محوطه ی بیرون کمپانی پر از افرادی بود که خودشون برای دادن ازمون جلوی پسرای دبل اس و بقیه اعضای کمپانی اماده کرده بودن....جی یون به همراه چهار نفر  از اعضای گروه رقص از ماشین پیاده شدن و به جمع بقیه پیوستن....روی یکی از سکو ها نشستن و منتظر شدن که اونا رو صدا کنن......
.
از نه صبح تا حالا در حال دیدن رقص بودن و دیگه برای هیچ کدومشون هیچ جونی باقی نمونده بود.... هیونگ چونه اش رو روی میز نگذاشت و با ناله گفت.....
-: هیون....جان هر کی دوست داری یکی رو انتخاب کن.... من دیگه دارم میمیرم.....
هیون-: نمیشه..مگه الکیه......؟؟
جونگ-: اخه این گروه قبلیه مگه چه ایرادی داشت؟؟.....اه...من خسته شدن......
-: یکی از دختراشون شبیه هم جنس باز ها بود.......
همه با حرص به هیون نگاه کردن.....
یونگ-: تو مذخرف گفتن لنگه نداری....... اخه هم جنس باز هم که باشه که سراغ تو نمیاد.....بگرد دنبال یه بهونه بهتر.......
همون موقع در باز شد و گروه بعدی وارد اتاق شدن...غیر از جونگ مین کیو جونگ دیگه کسی جی یون رو ندیده بود.... یونگ سنگ سرش پایین بود و برگه های جلو دستش رو میخوند....منتظر بود که اونا رقص رو شروع کنن که دید کیو داره به بازوش ضربه میزنه...بدون اینکه برگرده گفت...
-: چیه؟؟...چرا میزنی؟؟
-: هی یونگ سنگ.....ببین کی اینجاست....؟؟
-:کی؟؟
سرش رو بالا برد و جی یون رو دید که بهش لبخند میزنه...اب دهانش قورت داد و به سر تا پای جی یون نگاهی انداخت...باورش نمیشد اون این جا باشه.... اهنگ شروع شد و هر پنج دختر شروع به رقص کردن....برعکس بقیه گروه ها که سعی میکردن با اهنگ های تند و رقص های سخت نظر همه رو به خودشون جلب کنن ، این دختر ها با اهنگی اروم میرقصیدن... ولی کاملا هماهنگ بودن و حرکات رو با ارامش  و به زیبایی اجرا میکردن...یونگ سنگ به هیچ جا جز جی یون نگاه نمیکرد....تو تمام مدت تکون نخورد و محو تماشا بود...جی یون هم هر بار که نگاه به چشم های یونگ سنگ میافتاد لبخندی میزد.......
بعد از تموم شدن اهنگ همه شون تعظیم کوتاهی کردن و کردن و از اتاق خارج شدن.....پسر ها با هم نفس عمیقی کشیدند....جونگ مین که کنار یونگ سنگ نشسته بود اروم گفت...
-: میگم.....این همون...
یونگ-: اروم باش...صداشو در نیار....
یونگ سنگ به کیو هم اشاره کرد که هیچی نگه....همه به هیون خیره بدن...ولی این بار نتونسته بود هیچ ایرادی از اونا بگیره....
هیون-: فکر کنم ....اینا کارشون بود.....نظر شما چیه؟؟؟
هیونگ-: خب ...خدا رو شکر....بلاخره رضایت داد.....عالی بودن.....من که خوشم اومد....
کیو و یونگ سنگ و جونگ مین هم سری تکون دادن... با موافقت مدویر گروه هم بلاخره گروه رقص انتخاب شد...یونگ سنگ خیلی سریع از اتاق خارج شد...کلاه سوییشرتش رو سرش انداخت و ماسکی به صورتش زد ...اروم وارد محوطه شد و از توی جمعیت عبور کرد...با چشم دنبال جی یون میگشت... بلاخره اونو کنار دوستاش پیدا کرد ...سریع سمتش رفت و دستش رو گرفت و کشید.....جی یون با تعجب نگاهش کرد...هنوز نفهمیده بود که یونگ سنگه....
جی یون-: ولی اقا.....
یونگ سنگ اونو کشید و به پشت ساختمون برد .....جی یون با ترس بهش نگاه کرد.....
-: اقا چی کار میکنی.....
یونگ سنگ اونو به دیوار زد و ماسک رو اروم از روی صورتش برداشت ....قیافه ی وحشت زده ی جی یون حالتش عوض شد و لبخند جاشو پر کرد... دستش رو روی سینه ی یونگ گذاشت و اروم گفت....
-: اوپا......تویی؟؟
یونگ سنگ دست جی یون رو توی دستش فشار داد و گفت....
-: اینجا چیکار میکنی؟؟
-: دیدی که......
-: میدونی اگه هیون بفهمه تو همون .....
-: نمیفهمه.... بهش چیزی نگو....... تو و گروهت رقاص میخواین ..منم که به کار احتیاج دارم..... تو باهاش مشکلی داری....
جی یون اروم گردن یونگ سنگ رو نوازش کرد و به چشم هاش خیره شد... یونگ سعی کرد خودشو عقب بکشه اما انگار توسط چشم های جی یون روحش تسخیر شده بود......دست هاشو بالا برد و دو طرف صورت جی یون گذاشت  و ..................

.

********************************************************************

حالا تو خماری بمونید تا من برگردم



نمایش نظرات 1 تا 30