تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

wish upon a star.part 14

 

نویسنده:rozhin

اوووووولا امیگوس(به اسپانیایی یعنی سلام دوستان)
حالتون خوبه؟؟دماقتون چاقه؟؟......
مدرسه چه طوره؟؟....... خوش می گذره؟؟........مدرسه ی ما خیلی ضد حالن بچه ها نمیدونم اول ساله اینجورین یا کلا اینجورین...کلاسمون هم پره از ستاره ست  وقتی رفتم تو یاد تو زیبایی افتادم تازه 5 ستاره ها هم از همه بزگترن وقتی دیدمش یاد اس اس افتادم...هی روزگار....ولی چیزی که خیلی خوشحالم کرد این بود که تمام دوستای کلاس اول ابتداییمو پیدا کردم دوباره ...اینقدر حال داد بعد از 7 سال همو دیدیم
بچه ها چشمای همه ی معلامون یا سبز رنگه یا عسلی..اینقدر باحاله درسای سخت سبز رنگه درسای اسون عسلی رنگ ....معلم شیمیمون هم اینقدر چاقه از در تو نمیاد...شبیه جادوگرای توی داستاناست فقط یه جاروی پرنده کم داره

هییییییییییییییی همه می گن اول دبیرستان باحاله ...خدا کنه اینجوری باشه ما که فعلا از ترس لنگه کفش مادر جان میریم مدرسه.

راستی ببخشید اینقدر دیر شد چون پدر گرامی الان اجازه ی استفاده از لپ تابو صادر فرمودند
اینم از  این پارت...ببخشید اگه بد شده چون این چند روزه اصلا مخم کار نمی کرد وقتی بر می گردم خونه ساعت سه و نیمه برای همین مغزم خوب کار نمی کنه
پ.ن.مائده مائده مائده مائده مائده از دیروز 40000 به گوشیت زنگ زدم ولی بوق اشغال میرد تازه اس هم دادم مگه اسام نرسید؟؟؟زنگ بزن کلی دردل دارم باهات بکنم...یا یه ساعتی رو بگو تا بهت بزنگم شاید معجزه شد و وصل شد.....
وای البوم کیو رو الان دان کردم......خیییییییییییلییییییییییییییی محشره الانم تو کفشم.....
بفرماییییییییییییییییییییییییییییییید ادامه

wish upon a star


-باشه می بینمت
وگوشی رو  قطع کرد و به من پس داد من گفتم خوب؟
-هیچی مامانش برگشته پدرش هم همراهشه برای صبحونه قرار گذاشتن که برم پیششون و شما هم میاد
-باشه ولی برنامه ی امروز چیه؟
-بازدید از شهر البته مدیر گفت شاید بعدشم رفتیم برای تمرین زود اماده شید نمی خوام دیر کنم
و از روی مبل پاشد و رفت به طرف اتاقش سام هم که سرش رو پای من بود من گفتم دیشب خیلی خوش گذشت خداکنه امشب هم این طوری باشه باید برنامه ریزی کنیم سام
سام هیچ واکنشی نشون نداد منم سرشو تکون دادم سام هم با بد خلقی پاشد و سرشو خاروند و گفت بله؟
-هیچی بابا زیبای خفته بگیر بخواب
واز روی مبل پا شدم تا لباس بپوشم  خوب دیشب موقع وسط وسط  رومینا افتاده بود روی یونگ سنگ خوب این چه معنی میده؟؟چرا یه جوری همو نگاه می کردن؟؟..به قول معروف زمان همه چی رو حل می کنه
شونه رو برداشتم تا کلاه گیسو شونه کنم تا یه کم مرتب بشه دیروز هیونگ به من گفته بود داداشی یعنی این پسرا هنوز نفهمیدم من دخترم و این مسئله دوحالت داره یا تغییر چهره و قیافه ی من طبیعیه یا اونا خنگن و نمی فهمن و یا هردو گزینه صحیح می باشد
سام درحالی که شونه به دستش بود و لباس پوشیده بود وحاضر شده بود واومد تو اتاق و گفت موهام؟
و شونه شو نشون داد منم گفتم باشه بشین
و مشغول شونه کردن موهای خرمایی رنگش شدم بعد براش بستمش  رومینا اومد تو اتاق و گفت مال منم لطفا
رومینا خیلی خوشگل شده بود شلوار جین ابی با بلوز ابی و سفید کمرنگ ترکیب رنگ لباساش محشر بود سام گفت البته بیا بشین به نظرم این جوری ببندیش خیلی خوشگله
-اره سام ولی گیره ندارم
-من یکی دارم اتفاقا خیلی به لباست هم میاد
واز اتاق بیرون رفت تا برای رومینا گیره بیاره منم مشغول شونه کردن موهای رومینا شدم که تا یکمی پایین تر از کمرش میرسد وقتی سام اومد با کمک اون موهای رومینا رو با مدلی که سام گفته بود بستیم و خلاصه حاضر شدیم
از در که بیرون رفتیم پسرا داشتن تو حیاط والیبال می کردن سام گفت شما صبحونه نمی خورید؟ کیو گفت برای ما میارن
رومینا گفت ساعت چند میرم ؟
هیونگ جواب داد ساعت یازده الان نه و نیمه
رومینا گفت خوب ما زود برمی گردیم تا بعد
واز پله رفت پایین وگفت شما دوتا نمیاد؟
من و سام به خودمون اومدیم و از پله ها پایین رفتیم رومینا تو راه هیچکی حرف نزد همه گرسنه بودیم
وقتی به سالن صبحانه رسیدیم جولیا برامون دست تکون داد و ما به طرف میزشون رفتیم اقای استوورد بلند شد با رومینا دست داد و پسرش هم سلام کرد و جولی هم پرید بغل رومینا و خلاصه مستقر شدیم ولی بعدش من و سام به طرف میزی که صبحانه روش سرو میشد رفتیم چون صبحونه سروسرویس بود و هرکی هرچی دوستداشت برمی داشت بعد از این که ما بلند شدیم رومینا هم همراه جاناتان بلند شد و شروع کردن به حرف زدن و غذا کشیدن باهم
من به پهلوی سام زدم و گفتم ببین چه گرمی گرفتن
سام یه نگاه زیر چشمی به اونا انداخت و گفت یا رومینا خیلی زود گرم می گیره یا اون پسره خوب کارشو بلده
من اروم گفتم
-هردو گزینه صحیح می باشد پس.........
-پس خدا رحم کنه
من و سام همراه بشقابهامون به طرف میز رفتیم و همراه ما پدر جولیا و خود جولی نشستن جولی داشت شعر می خوند و پدر جولیا هم داشت با لبخند دخترشو نگاه می کرد
رومینا و جان هم کمی بعد اومدن و همه شروع به خوردن کردیم در بین صبحونه پدر جولیا از رومینا درباره ی کارش پرسید و رومینا هم داشت توضیح میداد و جاناتان هم مرتب کف می کرد و می گفت چه با استعداد هستید شما وخلاصه کلماتی رو برای تعریف از رومینا به کار می برد مثل دختر خانم خوشگل –اروم و موقر-خیلی مودب
منم حالت استفغراق داشتم و خود رومینا هم داشت مرتب رنگ عوض می کرد مرتب قرمزتر میشد البته از خجالت
تقریبا نیم ساعتی وقت تلف کردیم و دست اخر من دیدم که این بحثا و ستایشهای هال بهم زن تمومی نداره پس پریدم وسط حرف رومینا و گفتم رومینا گشت شهری یادت نره!
رومینا اب پرتقالشو برداشت و گفت راست می گی خوشحال شدم از دیدنتون اقای تام و شما هم همین طور جان
بعد بلند شد منم بلند شدم و سام رو کشیدم خداحافظی کردیم و به طرف سوئیت ها راه افتادیم و بیست سوالی من شروع شد
-چرا اون پسره این جوری حرف میزد حالم بهم خورد
سام هم برای تایید حرفای من و ادای جاناتان رو دراورد و گفت
-چه دختر خانم خلاقی حتما استعداد خوبی در طراحی دارید که این جوری استخدام شدید
وباهم با زدیم زیر خنده رومینا جواب داد
-نه اون جوری ها هم نبود  شما دوتا شلوغش کردید جان فقط یه پسر مودبه
من و سام باهم گفتیم ها؟؟؟
-خوب چیه ؟چی گفتم اصلا من چرا باید به شما جواب بدم
بعد سرعت راه رفتنشو زیاد کرد و گفت داره دیر میشه
سام گفت خدا کنه این اخرین دیدار باشه من که اصلا حوصله ی جاناتان رو ندارم
من شده بودم شکل علامت تعجب و گفتم رومینا کی اینجوری بود؟قبلا هرچی پسر میدید فقط می خواست حالشو رو بگیره این چرا این جوری کرد؟
-فکر کنم یه خبرایی
-زبونتو گاز بگیر سام
-خوب راست میگم تنها دلیل رفتار رومینا می تونه این باشه
-سام یکی میزنم با زمین یکی شی
-خوب بابا مگه من چی گفتم فقط گفتم شاید رومینا از جان خوشش اومده
من محکم گفتم
-امکان نداره..............به این زودی؟اخه مگه میشه؟
سام شونه شو بالا انداخت و گفت
-شاید قبلا همو دیدن و..........
-و زهر مار سام ...........اصلا نمی خوام بهش فکر کنم
-خوب مگه بده؟
-اخه...اخه...جور در نمیاد
-باچی؟با قوانین ضد انسانی شما؟
-نه سام .نمیدونم اصلا احساس خوبی نسبت بهش ندارم
-نه بابا تو از رفتار رومینا متعجب شدی نمیدونی چه جوری واکنش نشون بدی
-ش....شایدم اینجوری باشه....... ولی......... بهتره نباشه....... فهمیدی سام
-به من چه ابجی خانم شما اینجوری شده
-اخه معمولا تو هرچی میگی درست از اب درمیاد
سام یه ژست مسخره گرفت وگفت
-به قول خودت من استعداد کشف نشدم
من به سام نگاه کردم و گفتم
-همینمون مونده بود تو برای ما بشی استعداد کشف نشده!!
-مگه من چمه؟
رومینا که خیلی از ما جلوتر بود داد زد شما دوتا از لاک پشت هم اروم تر میاد زودباشید دیگه!!
من دست سام رو کشیدم و گفتم راست می گه خانم استعداد کشف نشده
بقیه ی راه که چهار دقیقه و دوثانیه بود تو سکوت سپری شد
به سوئیت که رسیدیم پسرا عین لشکر سر شکسته روی زمین دراز به دراز افتاده بود رومینا گفت
-اتفاقی افتاده؟شما حالتون خوبه؟
جونگی گفت داریم استراحت می کنیم الاناست مدیر پیداش بشه این حرکت برای تمرین بالا بردن تمرکز خوبه
سام پرسید کدوم حرکت؟
هیونگ جواب داد اروم بودن حالا ساکت
مدیر درحالی که با گوشیش حرف میزد وارد شد و با دیدن پسرا گفت
شما حالتون خوبه؟عجله کنید اتوبوس منتظره!!
پسرا بلند شدن و لباساشونو تکون دادن تا تمیز بشه مدیر هم به رومینا گفت
-ما بعد کنسرت توی مسابقه ی بهترین طراحی لباس برای سوپر استارها شرکت کردیم و مهلتشم هنوز اعلام نشده ولی بهتره که از همین الان به فکر طرح هاتون باشید
رومینا بالبخند جواب داد چشم مدیر
مدیر راه افتاد و ما دنبالش دوباره می بایست اون همه راه رو از اول میرفتیم من پاهامو به زور تکون میدادم از طرفی هم داشتم به جشن تولد رومینا فکر می کردم که به دابل اس بگیم یا نه خوب این گزینه میشد بعدا درباره ش فکر کرد
ولی درباره ی جاناتان احساس عجیبی داشتم احساس می کردم یه چیزی تو این پسره درست نیست واین که چرا رومینا اینقدر تحویلش می گیره؟شاید سام راست می گفت .........وای مغزم داشت سوت می کشید ولی یه لحظه فکر کردم مگه چی شده؟ رومینا از یه پسر خوشش اومده اتفاقی که تاحالا تو زندگیش نیفتاده نمیدنم چرا این جوریم واااااااااای از دست این افکار مسخره با صدای سام از تو خیالات اومدم بیرون
-رامان جان اون در اتوبوسه که داری میری توش
من وقتی چشممو باز کردم دیگه دیر شده بود و محکم خوردن به اتوبوس به سام گفتم
-زهرمار میمردی یه کم زودتر بگی؟
-ای بابا معلومه تو امروز چته ؟بفرما برو داخل دیوونه مون کردی
من از پله های اتوبوس رفتم بالا کنار پنجره نشستم و سام هم پیشم
-معلومه امروز چه مرگته؟
-سام چه طرز حرف زدنه؟
-جواب بده
-خوو...ب .......واسه رومیناست .....نگرانشم
-نگران چی ؟اون باید نگران تو باشه که داری از دست میری بابا چیزی نیست رومینا از چیزی که تو فکر می کنی محکم تره به نظر من تازه نباید اون قدر حساس باشی زمان خودش همه چی رو درست می کنه
با شنیدن جمله ی اخر نیرو گرفتم و جواب دادم
-ممنون سام تو دوسه سال یه بار یه حرف درست حسابی میزنی
-من استعداد کشف نشدم
-اوهو نه بابا سامی خوب داری راه میوفتی
-پس چی ما اینیم دیگه
-خدا عاقبت مارو به خیر کنه
-اره مخصوصا رومینا رو خدا رو چه دیدی شاید یه شوهر خوب واسش پیدا شد
-اون وقت من تو رو خفه می کنم میشه لطفا کم نفوذ بد بزنی؟
-مگه ازدواج بده؟تازه اونم با یه سوپر استار
-بیخود مگه من میذارم توهم بهتره این ارزتو به گور ببری
-بعد فکرشو بکن رومینا عاشق میشه ...........
-سام همچین میزنم با اون تابلو که شکل بوقلونه یکی شی
-بعدش ازدواج می کنن نه اصلا بهم نمیرسن اره این جوری رمانتیک تره
-می گم چه طوره مثل رما و جولیت اخرش بمیرن؟
-اره...اره خیلی باحال میشه بعد فرض کن رومینا زنده بمونه و تا اخر عمرش به عشقش وفادار بمونه و ازدواج نکنه
-شکسپیر حالم بهم خورد... میزنم له شی این حرفا به خواهر من نمی چسبه
-بله کاملا معلومه
-منظور؟
-ندیدی صبحچه طوری با جان گرم گرفته بود؟غلط نکنم خبراییه
-تو بیجا می کنی از این نفوذای بد میزنی سام توروخدا بسته دیگه
-چرا این قدر نگرانی بابا؟ما پیش رومیناییم چرا اینقدر حول شدی؟
-اخه رومینا اگه به چیزی دل ببنده واز جدا شه دیگه نابود شده
-برای همین وقتی دوستش مرد اون همه ضربه دید؟؟؟
سرمو  تکون دادم و گفتم
-می ترسم تاریخ تکرار شه و ...و...اون وقت دیگه شاید رومینا دیگه نتونه با حقیقت کنار بیاد
-بابا توهم چرا نمیه ی خالی لیوان رو می بینی از کجا معلوم که ضربه ببینه شایدمم به خوبی خوشی تموم شه
-سام من وقتی احساس خوبی نسبت به چیزی نداشته باشم یعنی................
-توهم خوب استعداد کشف نشده ای ها!!
-میشه دست از مسخره بازی برداری من جدی گفتم
-اخه من درک نمی کنم مگه اتفاقی افتاده که تو نسبت بهش بدبینی؟
-................نمیدونم سام ترجیح میدم درباره ش فکر نکنم
-اره بیا بحثو عوض کنیم برنامه ت واسه امشب چیه
من لبخند شیطنت امیزی زدم و گفتم
-خوب.........
و مشغول توضیح دادن برنامه واسه سام شدم اگه رومینا میدونست چه نقشه ای واسش دارم!!
خوب گشت شهری به خوبی تموم شد با تمام برجهای مشهور شهر توکیو عکس گرفتیم اون قدر که داشت جونمون بالا میومد از میدونی که شبیه ابشار بودهم عکس گرفتیم خلاصه کلی مراکز دیدنی دفتیم واقعا راسته که شهر توکیو معماری قوی داره چون یه طرح هایی واسه ساختمونا زده بودن که به عقل جن هم خطور نمی کرد
ساعت سه و پنجاه و هفت ثانیه همه عین مرده ها افتاده بودیم اصلا اتوبوس شده بود شبیه اتوبوس مرده ها هیچکی نای حرف زدن نداشت  مدیر که این وضعو دید گفت ناهار چی می خواین؟
هیونگ گفت پیتزا و همه با سر تاییدش کردن
مدیر هم به راننده ی یه چیز نامفهومی گفت واتوبوس راه افتاد
چند دقیقه بعد سر صحبت باز شد و هیونگ شروعش کرد و گفت اخی یادتونه اولین بار اومدیم ژاپن من و توی پیتزا فروشیه تو دستشوییه گیر کرده بودم و شماهم فکر کردید گم شدم
هیون گفت اره وقتی اوردیمت بیرون قیافت شبیه حیوونایی بود که اوتوی قفس میاین بیرون
هیونگ جواب داد اخه توکه تاحالا سه ساعت توی دستشویی گیر نکردی که بودی من چی میگم
همه داشتن می خندیدن
کیو گفت جون مین هی به ما می گفت که هیونگ جون رو اون دخترای میز بغلی دزدین که هی هیونگ رو تماشا می کردن ............
هیونگ جوابید چی کار کنیم دیگه مشهوریم همه دوستدارن یکی مثل من داشته باشن
جونگ مین گفت اتفاقا به نظر من دختره باخودش گفته که توی کلکسیون عروسکام یه دلقک کم دارم و خواسته تو رو بدزده
هیونگ گفت یعنی من شبیه عروسکم وای یعنی این قدر خوشگلم؟
هیون گفت منظورش دلقک بود نه عروسک
هیونگ معصومانه به هیون نگاه کرد و گفت جدا؟
هیون گفت وای اون جوری نگام نکن اون نگاه بدجوری روی من جواب میده.............وای هیونگ نکن ........نکن..........باشه باشه تو شبیه عروسکی حالا میشه اونجوری نگام نکنی احساس می کنم گناه کبیره ای چیزی انجام دادم
هیونگ لبخندی زد وگفت رو هیچکی مثل تو جواب نمیده تازه جونگی خان خودتم یه بار ماشین ما و یه سری دختر رو اشتباهی سوار شدی
جونگ مین گفت خوب اشکالش چیه؟
کیو گفت منظورش اینه که شاید اون قدرا هم اشتباهی نبوده باشه شاید..........
جونگ مین گفت اتفاقا نمیدونید چه به من بیچاره گذشت هی می گفتم خدا جهنم از این جا بهتره ...............این همه دختر تو این ماشین چی کاری می کنن ................بیست نفری میشدن من داشتم سکته می کردم
هیونگ گفت اونقدر ازش عکس گرفته بود که چشاش چب شده بود وقتی اوردنش خونه
و زد زیر خنده
جونگ مین هم نگاهی به هیون انداخت هیون گفت به من چه چرا هرچی میشه منو نگاه می کنید؟
جونگ مین گفت خودتو به اون راه نزن
کیو با خنده گفت لابد تو هم چشمات ارم روی درو ندیده
هیونگ با خنده گفت اره ولی به جای عکس واست لنگه کفش و کیف پرت کرد
هیون گفت تقصیر من نبود ارم روی در اشتباه بود منم وقتی درو باز کردم فهمیدم دستشوییه زنونست
جونگ مین گفت اره تا دوساعت بعدش از خجالت قرمز شده بودی عین لبو
کیو گفت هیون فکر کنم تو ارم هارو تشخیص نمیدی ببین اونی که دامن داره مونثه و اونی که مثل یه خطه مذکر
هیون گفت ممنون میدونستم ولی..........
کیو گفت ولی چی نکنه مردا هم دامن می پوشن؟
هیونگ گفت اره می پوشن مثلا همین اسکاتلند
همه هیونگ رو نگاه کردن هیونگ هم گفت اها راست می گی نمی پوشن............ولی......
کیو نگاش کرد
-ولی........هیچی ......باشه کیوجونگ اون جوری نگاه نکن
هیون به کیو گفت  تو چرا خودتو معصوم کردی؟مگه خودت یه بار طراح هارو تو یه اتاق زندانی نکردی
کیوجونگ با خنده گفت ولی اون یه اتفاق بود تازه قفل در خراب بود من درو بستم اینجوری شد
هیونگ گفت وای قیافه ی خانم ایسو خیلی خنده دار بود چون گروهشو زندانی کرده بودی تازه فکر می کرد از اون منحرفایی یادته تا دو هفته باهات حرف نمیزد
و همه زدن زیر خنده کیو با قیافه ی معصومانه گفت تا دوهفته واسه من لباس طراحی نمی کردن واسه همین کلی مصاحبه عقب افتاد
و تقریبا تا پنج دقیقه بعد داشتیم می خندیدیم تا این که رومینا که ردیف بغلی ما بود گفت ببخشید یکی از عضوهاتون جا موند پس یونگ سنگ چی؟
هیون گفت یونگ سنگ که پادشاه سوتیه
کیو گفت اونقدر خجالیتیه که وقتی حرف میزنه همش سوتی میده
هیونگ گفت یه بار تویه مصاحبه گفت از طراحامون که لباس مدل بالا برامون می خرن متشکریم
رومینا گفت خوب این کجاش سوتیه؟
جونگ مین جواب داد خوب طراح ها لباس طراحی می کنن لباس که نمی خرن تازه اون روز به خانم ایسو کلی برخورد
هیونگ گفت یونگ سنگ هم اومد ازش عذز خواهی کنه گفت عذرخواهی منو بپذیرین من جای پسرتونم
و با شدت بیشتری زد زیر خنده و هیونگ درحالی که از چشماش اب میومد گفت
وای چقدر اون روز خندیدم خانم ایسو گفت مگه من چندسالمه که پسر داشته باشم؟بعد تا یه ماه با یونگ سنگ حرف نزد
رومینا گفت جدا؟
یونگ سنگ گفت این طوری هام نیست اینا پیاز داغشو زیاد می کنن
هیونگ گفت اتفاقا ما نگفتیم که یه بار که خواستی از دخترای تو پارتی بپرسی که باهات برقصه چی گفتی..........
کیو گفت اره دختره تا دو روز افسرده شده بود
رومینا گفت مگه تو چی گفته بودی؟
هیون گفت خواست سر حرفو باز کنه گفت چشماتون خیلی خوشگله .بعد دختره کلی ذوق کرد که یه دفعه یونگ سنگ گفت شبیه شبیه اها شبیه چشمای عقابه
جونگ مین گفت تازه دختره خواست بره که یونگ سنگ گفت ببخشید شوخی کردم چشمای شما شبیه...........
هیونگ گفت و بعد دختره یکی خوابوند تو گوشش و گفت به یونگ سنگ که بره ادبیاتشو تقویت کنه
هیون گفت شانس اورد که خبر نگارها دو و برش نبودن
جونگ مین گفت  تازه یه............
رومینا گفت مرسی به اندازه ی کافی شنیدم ولی اخه چرا  اینقدر خجالتی؟
................



این داستان ادامه دارد