تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

can't u be my lover park jung min ? [ season 2 ] part 13

 

نویسنده:oskol JOoN

سلام به همه ی دوستای گلم
امیدوارم كه خوب باشین و من و جونگ مین و دنیا رو فراموش نكرده باشین
دلم برای همتون یه ذره شده بود
ببخشید كه دیر اومدم واقعا درگیرم و نوشتن تقریبا برام خیلی سخته
اما می دونم شماها به بزرگیه خودتون منو می بخشین
این قسمت برای خودم هم خیلی احساسی بود و هم تاثیر گذار
امیدوارم به شما هم همین حس رو بده
من تلاشم رو می كنم اما این دیگه با شماست كه احساس رضایت كنین یا نه !

آنچه بین منو تو گسترده گشته فاصله نیست ، دنیایی است پر از دلتنگی

سوال : یه مرد كی گریه می كنه ؟ چی می تونه اشكهای یه مرد رو در بیاره ؟؟؟

love you all
نظر یادتون نره لطفا


از فشار دستهای مهربون مهناز بیدار شدم ؛ بهم لبخند كمرنگی زد و با محبت گفت :‌ رسیدیم .

با شوق دستش رو فشار دادم و بعد از مدتها از ته دل خندیدم . چقدر برای برگشتن به این خاك خفت و سختی كشیده بودم ؛ چقدر برای ترك مامان و جدایی ازش گریه كرده بودم ؛ چقدر به خاطر فرار از اون شرایط خودم و غرورم رو زیر پا گذاشته بودم فقط خدا می دونه و بس . 2 ماه تمام با وجود بیماریم جنگیدم و مقابل هم ایستادم تا مجبور نشم طوری برگردم كه بدتر از برنگشتن باشه . با مهناز وسایل رو از فرودگاه گرفتیم و رفتیم خونه . دلم برای خیابونها ؛ آدمها و حتی زبان كره ای تنگ شده بود ؛ انگار این شهر و آدماش باعث می شدن نزدیك بودن به جونگ مین رو بیشتر حس كنم . خونه خیلی كیثف بود ؛ حال نداشتم و اونقدر لاغر شده بودم كه از دیدن خودم تو آینه وحشت می كردم اما دلم نیومد به مهناز كمك نكنم ؛ با هم خونه رو تمیز كردیم و برای ناهار نودل خوردیم .

اولین رشته ای كه توی دهنم آب شد گریه ام گرفت ، هیچ وقت فكر نمی كردم خوردن نودل بتونه اینقدر برام آرامش بخش باشه . مهناز دركم می كرد و این روزها بدون حرف زدن نگفته هام رو می فهمید . لبخند گرمش رو به صورتم پاشید و با محبت گفت : كی میری دیدنش ؟

یكم آب خوردم و با تردید گفتم :‌ نمی دونم .

مهناز :‌ فكر نمی كنی برای صبر كردن زمان زیادی صرف كردی ؟

لبهام رو روی هم فشار دادم و گفتم : من می ترسم .

دستم رو گرفت و با لبخند و اطمینان گفت :‌ نترس و تا روزی كه نفس می كشی تلاش كن كه ببخشتت ، اون حق داره بخواد نبخشه و تو حق داری بخوای بخشوده بشی .

من : حس می كنم اگه بعد از این همه مدت ببینمش فقط گریه كنم .

مهناز : خوب گریه كن .

من :‌ اما آخه ...

دستم رو رها كرد و گفت : آخه بی آخه ، اول گریه كن ، بعد حرف بزن و دلیل بیار ...

سكوت كردم و اون ادامه داد : حتی اگه مجبور شدی التماس كن تا بهت فرصت توضیح دادن بده .

تا قبل از برگشتن فكر می كردم وقتی وارد خاك كره بشم همه چیز خیلی راحت می شه ، فكر می كردم فرار از اون زندان سخت ترین مشكلیه كه باید باهاش رو به رو بشم اما حالا حس می كردم بیشتر از همیشه ترسیده و ناتوانم . یكم خوابیدم و بعد از ظهر به هی جین زنگ زدم . باورش نمی شد برگشتم ، پشت تلفن صداش می لرزید و این شوق كودكانه به من هم منتقل شد . گوشی رو گذاشتم و هی جین كمتر از نیم ساعت بعد اومد دیدم . همون هی جین همیگشی بود با همون لبخند گرم و بی خیال ولی وقتی منو دید گریه كرد ، نمی دونم از شوق دیدنم بود یا از وضعی كه پیدا كرده بودم ، بغلش رو دوست داشتم منو یاد روزهای قشنگ نه چندان دور می انداخت . از خودش گفت و از من پرسید ، برای اون زندگی با همون ریتم قدیمی سپری می شد اما برای من همه چیز توی یه چشم بهم زدن عوض شده بود . مهناز كره ای بلند نبود اما خیلی صمیمانه و گرم با هی جین ارتباط بر قرار كرد . خیلی تردید داشتم در مورد جونگ مین ازش بپرسم اما بالاخره دلم طاقت نیاورد و با دلهر گفتم : از جونگ مین چه خبر ؟

یكم هول شد ، اینو از حالت چشمهاش متوجه شدم اما خوودش رو جمع كرد و با لبخند گفت : خوبه .

من : فقط همین ؟

هی جین : بیشتر از این چی انتظار داری بشنوی ؟

دستهام رو توی هم قفل كردم و گفتم :‌ هر چیزی كه فكر می كنی باید بشنوم .

كیفش رو توی بغلش جا به جا كرد و گفت : دنیا سراغ جونگ مین نرو .

حس عجیبی داشتم ، هم ترس بود و هم نگرانی ، موهام رو كنار زدم و گفتم : چرا ؟! منظورت چیه ؟!

هی جین : مگه نرفتی كه فراموشت كنه و فراموشش كنی ؟ اون داره این كار رو می كنه .

حس می كردم دارم خفه می شم ، قطره اشكی رو كه بی اجازه از گونه ام سر خورده بود پاك كردم و گفتم :‌ برام بگو از اول .

از روی مبل بلند شد و شروع به راه رفتن كرد ، این كارش بهم فهموند اوضاع خیلی بده چون هی جین فقط وقتی واقعا عصبی و ناراحت بود اینطوری توی یه محیط كوچیك قدم می زد .

هی جین : تو كه رفتی یه مدت مریض بود ، نزدیك به یكماه كار فیلم برداری تعطیل شد و همه ی روزنامه ها اعلام كردن تصادف كرده و شدیدا بیماره ، بعدش هم كه برگشت با یون میران دوست شد ، من نمی دونم چی بهش گذشت اما فكر كنم اونقدر بد بوده كه ظرف چند ما اینطوری عوضش كرده .

دلم می خواسن بمیرم ، خدایا این اون چیزی نبود كه برای جونگ مین آرزو كرده بودم . گریه ام گرفت و اونقدر تو بغل مهناز اشك ریختم كه خوابم برد . تمام بدنم درد می كرد و مثل كسی كه سرما خورده لرز داشتم . باید می دیدمش و باهاش حرف می زدم ، باید براش توضیح می دادم ، باید بهش می گفتم كه چقدر دوستش دارم و نمی تونم اونو كنار كسی جز خودم ببینم اما اونقدر حالم بد بود كه حس می كردم شاید قبل از اینكه ببینمش بمیرم . دو روز طول كشید تا بهتر شد و همه چیز و برای مهناز توضیح دادم ، بر خلاف انتظارم تعجب نكرد و با محبت گفت : دختر خوب چی انتظار داشتی ؟ اون چه تصادف كرده باشه ، چه دوست دختر گرفته باشه ، چه مریض شده باشه حق داره . مگه می شه پروانه بسوزه و شمع آب نشه ؟؟؟ اگه واقعا عاشقت باشه كه ظاهرا هست جز این انتظاری ازش نمی رفت .

من : اگه عاشقم بود باید خوب زندگی می كرد ، من ازش خواسته بودم كه شاد باشه .

مهناز : دنیا ما آدما وقتی عاشق می شیم فكر می كنیم از خودمون عاشق تر كسی نیست اما اشتباه می كنیم ، چی شد كه فكر كردی اگه تو بگی شاد باشه اون با نبودنت می تونه شاد باشه ؟

جوابی نداشتم كه سوالش بدم ، شاید چون هیچ وقت اینطوری به عشقمون و احساسی كه من به جونگ مین داشتم و اون به من داشت فكر نكرده بودم . چقدر كودكانه فكر می كردم اگه تركش كنم براش بهتره ، چقدر دیدم از عشق خودخواهانه و بی پروا بود ، كاش می شد به عقب برگردم و دوباره از اول همه چی رو درست كنم ، اون وقت كاری می كردم كه كمتر درد بكشه و آزار ببینه . هی جین بهم زنگ زد و گفت شب جونگ مین یه جا قرار بخونه ، گفت با كلی بدبختی تونسته بلیط بگیره ، ازش خواستم همرام بیاد اما نمی دونم چرا قبول نكرد و قرار شد با مهناز برم . مهناز كمكم كرد حمام كنم ، این اواخر اونقدر خسته می شدم كه حتی به تنهایی نمی تونستم حمام كنم . بعد از مدتها لباش های رنگی پوشیدم و یكم آرایش كردم ، نمی دونم چرا اینقدر نا امید بودم و به قول مهناز

همین موضوع بیمار ترم كرده بود . براش گل خریدم تا بعد از خوندن و تموم شدن اجرا بهش بدم ، می دونستم شهامتش رو ندارم اما دلم می خواست اینطوری به خودم و قلب نگرانم بگم كه می تونم ببینمش و قوی باشم . سالن خیلی شلوغ بود و جمعیت منو كلافه می كرد . به مهناز تكیه كردم تا مبادا كسی بهم تنه بزنه و بخورم زمین . دستهام یخ زده بودن و تمام بدنم می لرزید ، خودم هم نمی دونم از شوق دیدنش بود یا ترس از ضعفی كه در برابرش پیدا می كردم . چند دقیقه بعد از اینكه روی صندلی هامون نشستیم و چراغها خاموش شدن روی صحنه اومد . گریه گرفت ، حالا كه دیده بودمش بیشتر احساس دلتنگی می كردم ، دوست داشتم بغلش كنم و اون نوازشم كنه و من بگم كه به اندازه ی تمام دنیا دلم براش تنگ شده بود . لاغر شده بود و با اون جونگ مینی كه همیشه می شناختم خیلی فرق می كرد ، چشمهای غمگینش اونقدر آزار دهنده و بی رحم بودن كه لبخند جذابش نمی تونست اون همه غم رو حاشا كنه . سرم رو به شونه ی مهناز تكیه دادم و همون طور كه جونگ مین می خوند گریه كردم . چقدر غمگین و پر گلایه می خوند ختی وقتی ریتم آهنگ شاد بود ! اجرا كه تموم شد می خواستم برگردم ، جرات نداشتم ببینمش و باهاش حرف بزنم اما مهناز بهم فرصت فرار دوباره رو نداد و منو دنبال خودش كشید پشت صحنه . كسی اجازه ی ورود نداشت واسه همین مجبور شدیم با چندتا از خبرنگارها كه مصاحبه می خواستن پشت در بایستیم . یكم طول كشید تا بیرون اومد ، دو نفر همراهش بود كه من نمی شناختمشون ، مثل همیشه لبخند می زد اما چقدر دردناك . از بین خبرنگارها رد شد ، فكر كردم منو ندید اما سریع بطرفم برگشت و با حیرت بهم نگاه كرد ، شاید باورش نمی شد كه من اونجا باشم . از گرمای نگاه تب دارش حس می كردم قلبم داره آب می شه و نفسم بالا نمی یاد ، بی اختیار دست مهناز رو فشار دادم و اون خیلی آروم گفت : نگران نباش من كنارتم .

چند دقیقه فقط بهم خیره شد و با حیرت نگام كرد و بعد همون طور كه ازش عكس می گرفتن بطرفم اومد و رو به روم ایستاد . عطرتنش چقدر لذتبخش بود و مثل روزهای خوش گذشته منو سرمست می كرد . دستش رو بالا آورد و برای یك لحظه دستم رو گرفت و بعد مثل برق گرفته ها ازم دور شد . هیچ وقت درد و ناباوری رو كه اون روز توی چشمهای خسته اش دیدم از یاد نمی برم ، شاید باورش سخت باشه اما قلبم برای چند لحظه نتپید ! دیگه نفهمیدم چی شد ، وقتی چشمهام رو باز كردم توی تختم بودم ، لال شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم ، شاید هم می تونستم اما حرفی برای گفتن نداشتم ، باورم نمی شد اونی كه با جونگ مین همچین كاری كرده خودم هستم ! مهناز كلی باهام حرف زد و راضیم كرد فردا به دیدنش برم ، می گفت من دیگه فرصتی برای از دست دادن ندارم و باید زودتر برگردم سمتش تا هر دومون به آرامش برسیم . فقط خدا می دونه چقدر آرزو داشتم كنارش باشم اما چرا اینقدر می ترسیدم ؟ چرا اینقدر از جونگ مین و عشقمون خجالت می كشیدم ؟ چرا اینقدر احساس ضعف می كردم ؟

صبح زود قبل از اینكه خورشید بیرون بیاد بیدار شدم ، بعد از خیلی وقت دلم می خواست راه برم و توی خیابونهای سئول قدم بزنم . مهناز خوابیده بود واسه همین بی سرو صدا از خونه زدم بیرون . احساس ضعف می كردم اما گرسنه نبودم ، می دونستم اینا اثرات سرطانه اما ذهنم خیلی درگیر تر از اون بود كه بتونم به بی حالیم فكر كنم ، به قول مامان آدم به هرچیزی حتی درد عادت می كنه فقط زمان می خواد .

هنوز چند قدم بیشتر از خونه دور نشده بودم كه صداش توی گوشم پیچید : دنیا ؟!

باورم نمی شد درست شنیده باشم اما جرات برگشتن و نگاه كردن به پشت سرم رو نداشتم . خیلی احساس ناتوانی می كردم اما بالاخره تمام قدرتم رو توی پاهام جمع كردم و به طرفش برگشتم . نمی تونستم باور كنم ولی واقعا رو به روم ایستاده بود و با نگاهی

كه معنیش رو درك نمی كردم بهم خیره شده بود . به طرفم اومد و در فاصله ی كمی ازم ایستاد . حضورش ، نفس هاش و حتی نگاه نا مفهومش منو از خودم بی خود می كرد . چند دقیقه بینمون سكوت مطلق بود تا اینكه بالاخره سكوت رو شكست و گفت : پس واقعا برگشتی .

صداش چقدر خشمگین و دردناك بود ، سكوت كردم یعنی قدرت حرف زدن نداشتم و این از همه چیز وحشتناكتر بود .

صداش رو بالا و برد و با خشم داد زد :‌ مگه كری ؟ وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه كن .

بی اختیار سرم رو بالا آوردم به صورتش نگاه كردم ، نمی دونم چی تو نگاهم خوند كه به اندازهی یك قدم به عقب برگشت و ازم فاصله گرفت .

می خواستم حرف بزنم ، شاید دیگه هیچ وقت فرصتش رو پیدا نمی كردم واسه همین لبهام رو روی هم فشار دادم و همون طور كه سعی می كردم گریه نكنم گفتم : متاسفم .

دوباره عصبانی شده بود اما نمی خواست من بفهمم ، دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با صدایی كه از خشم می لرزید گفت : برای چی ؟

باورم نمی شد این همون كسیه كه یه روزی با كوچكترین غم من ناراحت می شد ، اون هم خشم و سردی برای من كه محتاج محبتش بود غیرقابل تحمل به نظر می رسید . اشكهایی رو كه لجوجانه از چشمهام پایین می اومدن پاك كردم و با بغض گفتم : برای همه چی ، من ...

حرفم رو قطع كرد و گفت : برام مهم نیست كه چرا رفتی و حالا چرا برگشتی فقط اومدم اینجا تا بهت بگم سعی نكن اطرافم باشی یا بخوای دوباره با هم باشیم چون من همه چیز رو فراموش كردم و الان با كسی هستم كه واقعا دوستش دارم ، كسی كه ارزشش رو داره و من براش هوس نیستم .

بی اختیار جمله اش رو به حالت سوالی زیر لب تكرار كردم : كسی كه واقعا دوستش داری و براش هوس نیستی ؟!

فكر می كردم درد ترك كردنش بدترین درد دنیاست اما حالا كه كنارش بودم و اون با كس دیگه ای بود نظرم داشت عوض می شد ، تمام قفسه ی سینه ام از اون همه درد تیر می كشید و نفس كشیدن رو برام غیر ممكن كرده بود . بی تفاوت و سرد به صورتم نگاه كرد و بعد هم بدون هیچ حرفی ازم فاصله گرفت ، داشت می رفت بدون اینكه حرفهای منو شنیده باشه ، به سختی سعی كردم دنبالش برم اما قدرتی توی پاهای خسته ام برای دویدن نبود . داشت سوار ماشین می شد كه بی اختیار اسمش رو صدا زدم : جونگ مین ؟؟؟

صدام رو شنید و به طرفم برگشت و همون طور كه لبخند تلخی روی لبهای خوش فرمش خودنمایی می كرد با سردی گفت : مرد .



نمایش نظرات 1 تا 30