تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Coincidence-Ep11-Part 1

 

نویسنده:Par!Ko0cHulo0

سلنگ و سیلوم عرض شد!

خوب هستین که؟

با مدرسه ها چه می کنین؟

با البوم کیووووووو چه می کنین؟ من که رسما فرتولیدم!خیلییییییی قشنگ بود...هیییییی..

خب...افل مهذرت که دیر شد...

دوم مهذرت چون میدونم خیلییییییی کمه!

اومدم چون نمی خواستم باز بدقول بشم و ضمنا بیشتر به خاطر ثمین که بهش قول دادم بذارم!

می دونم کمه...ولی بازم بهتر از هیچیه!

بچه ها یه درخواست...از اونایی که الان سال اول دبیرستان و مدرسه ی تیزهوشان هستند...

می خواستم کمکم کنین...می خواستم بدونم چه درسایی واسه تیطهوشان مهم هست و تا چه حد به طور کلی من باید درس بخونم...

خب دیگه...برین ادامه...

منم برم بخوابم...شب به خبر گوگولیا!

Coincidence-Ep11-Part 1

ثمین: خب...آماده ای بشنوی؟

هیونگ سرش رو تکون داد و همون طور که برشی از کیک رو برمیداشت به صندلی تکیه داد...

ثمین به رز مشکی که توی گلدون روی میز بود خیره شد...

ثمین:همه چیز از روزی شروع شد که من تصمیم گرفتم برم دانشگاه...یا نه...شاید بهتر باشه بگم از روزی که پدرم...پدرم توی یه تصادف مرگ مغزی شد و به کما رفت...

 

فلش بک-7 سال پیش

ثمین در خونه رو باز کرد و وارد شد...با صدایی پر از هیجان سلام کرد

ثمین: سلااام...من اومدم...

جوابی نشنید...

ثمین: مامان...؟خونه نیستین؟

از اتاق مادرش صدای گریه میومد...دلشوره ی بدی تموم وجودش رو گرفت...به سمت اتاق رفت...دستگ گیره ی در رو با تردید چرخوند و وارد شد..

ثمین:خدای من...

صحنه ای که میدید رو باور نمی کرد...با خودش گفت که حتما داره خواب میبینه..اما نه...خواب نبود...چون می تونست خیسی اشکهاش رو روی گونه هاش حس کنه...:

پدرش...با سری بانداژ شده و جسمی نیمه جون...در حالی که تعداد زیادی دستگاه بهش متصل بود...روی تخت درازز کشیده بود...

آروم آروم به طرف تخت پدرش رفت...روی لبه ی تخت نشست و دست پدرش رو توی دستاش گرفت...:

-: بابا...؟چرا اینجوری خوابیدی؟ مگه نمیشنوی مامان داره گریه می کنه؟چرا مثل هر دفعه بلند نمی شی اشکاش رو پاک کنی...؟بابا..؟بابایی؟ من خسته ام...خیلی خسته ام...چرا مثل همیشه آغوشتو برام باز نمی کنی تا اروم بگیرم؟ بابا...

سرش رو به طرف مادرش چرخوند:

-: مامان...؟چی شده؟ چرا بابا جوابمو نمی ده؟ چرا بلند نمی شه و بهم لبخند نمی زنه؟ چرا با دستای گرمش موهامو نوازش نمی کنه؟ مامان...؟

گریه ی مادرش شدت گرفت...

-:ثمین...مطمئنی طاقت شنیدنش رو داری؟

ثمین به چشمای مادرش نگاه کرد...نمی دونست چه جوابی باید بده...مادرش هم فهمید...واسه ی همین دیگه ثمین رو منتظر نگذاشت:

-:پدرت...

نفس عمیقی کشید..

-: دیگه پیش ما بر نمی گرده...

ثمین:چی؟ چی داری می گی مامان؟ یعنی می خوای بگی مرده؟ولی من صدای نفس هاشو می شنوم...تپش قلب مهربونشو حس می کنم...

-: خب...اون مرگ مغزی...

ثمین نگذاشت مادرش ادامه بده...از جاش بلند شد...

ثمین: مامان...خواهش می کنم تمومش کنین...چجوری می تونین در مورد بابا اینطوری حرف بزنین؟ بابا زنده اس...مرگ مفزی چیه دیگه...من میدونم...بابا زنده اس...

...

چند روزی از دفن پدر ثمین می گذشت...تموم این مدت وقت ثمین و مادرش به صاف کردن حساب طلبکارهای پدرش گذشت...اون اواخر پدرش باخوش حالی گفته بود که داره کم کم حساب همه شون رو صاف می کنه...ولی...

تا این که چند روز بعد از حاک سپاری, یکی از طلب کارها سراغ ثمین و مادرش اومد...مادرش سعی کرد با خوش رویی تمام مبلغ مورد نیاز رو پرداخت کنه...ولی اون مرد...با تموم طلبکارها فرق داشت...روزی که پیش اونا اومد با احترام دست مادر ثمین رو بوسید و نگاه عجیبی به ثمین انداخت...اون مرد گفت که چیزی که از اونا می خواد پول نیست...گفت که پسری داره که مدت هاست افسردگی گرفته و تنها راه درمانش اینه که ازدواج کنه و به محیط جدیدی بره...اون از مادر ثمین خواست که اجازه بده دخترش با پسرش ازدواج کنه...

یک ماهی گذشت و مادر ثمین تصمیم گرفت تا همه چیز رو برعهده ی خود ثمین بذاره...ثمین هم که وضع مالی خونواده اش و میدید...قبول کرد...جشن نامزدی خیلی کوچیکی...در حالی که فقط مادر ثمین و پدر اون پسر به ظاهر افسرده و دوستای ثمین حضور داشتن گرفته شد...

اون پسر هر روز و هر روز با ثمین ملاقات می کرد...کم کم همه چیز رو در مورد خونواده ی اونا فهمید...

یک بار که ثمین به اون گفت که اصلا به نظر نمیاد افسرده باشه....پسرک بهش گفت که همه ی اینا به خاطر اینه که با ثمین اشنا شده...و نگاهی که به اصطلاح پر از عشق بود رو به چشمای ثمین انداخت...

روزها روال مثلا عادی خودشون رو طی می کردند...توی اون مدت مادر ثمین هم از پسرک خوشش اومده بود...واسه همین زیاد کاری به کارشون نداشت...تا اینکه یک روز پسرک با ثمین تماس گرفت و ازش  در خواست کرد که با هم به گردش برن...ثمین هم مثل همیشه فقط برای اینکه حوصله اش توی اون خونه ی ساکت سر نره قبول کرد...

اما نمی دونست که داره با پای خودش به درون چاهی عمیق فرو می ره...

*

بچه ها با اولین پرواز به سئول برگشتند...توی راه هیچ کس با فاطی حرفی نزد...هر کس غرق در افکار خودش بود...پسرا سعی داشتند ادامه ی ماجرای نیمه تمومی رو که دلارام براشون تعریف کرده بود رو خودشون بسازند...

وقتی به خونه رسیدند...نه اثری از هیونگ بود و نه نشونه ای از ثمین...

دریا:ثمین...ثمین کجایی؟ای بابا...موبایلشم که جواب نمی ده...

مهسا: اوف...حالا اینو دیگه کجای دلم بذارم...

دلارام:خب...مثل اینکه باید صبر کنیم تا خودش بیاد...بهتره بریم لباسامون در عوض کنیم...

...

توی رستوران...

حرفای ثمین تموم شده بود...مثل هر وقت دیگه ای که یاد گذشته اش میفتاد, اشکاش رو گونه هاش جاری بودن...

هیونگ: معذرت می خوام...نمی خواستم با یاد اوری گذشته ات ناراحتت کنم...

ثمین: نه...ربطی به این موضوع نداره..من کلا با خاطراتم مشکل دارم...فکر کنم دیگه الان دلیل اینکه می خواستم خودکشی کنم رو فهمیدی...نه؟

هیونگ:خب...

نگاهی به ثمین و چهره ی اشک الودش انداخت...بهتر بود سوالش رو یه وقت دیگه ای می پرسید

هیونگ:آره...اما من هنوزم میگم کارت درست نبوده..!

لبخند تلخی روی لبای ثمین نشست...

هیونگ: می خوای بریم بیرون؟

ثمین سری تکون داد...مبلغ صورت حساب رو روی میز گذاشت و همراه هیونگ از رستوران خارج شد...

هوای خوبی بود...

کنار هم بدون هیچ حرفی شروع به قدم زدن کردند...

ثمین: ممنونم...مرسی که به حرفام گوش دادی...خیلی وقت بود می خواستم با یک نفر درد دل کنم...

هیونگ لبخندی زد:خواهش می کنم...قابلی نداشت...!!

کنار ماشین هیونگ رسیدن...

هیونگ:سوارشو می رسونمت...

ثمین:نه...ممنون...

هیونگ:سوار شو...!لطفا!