تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

EP8.P1

 

نویسنده:MoMi MarzI

آنیو ایدرااااااا...خی خی خی ...نزدیک به دو هفته نبودیم..یوهاهاهاهاها.. شه شه شه..هه هه هه ..قاه قاه قاه... شاه شاه شاه...(کلا تو فاز خندم)...رفتم دانشگاه..بعده یه ساعت تازه میگن استاد ماموریته..0حالا تکرار اون خنده هااا)
نازی سِی کن....تو سیمَم نمیگفتیاااااا مُ یادُم بی......کادو سیت نِخریده بیدُم..چی سیت نِگُفتُم..تا کادو هم نِخِرُم سیت نمیگم ....پوهاهاهاها..
امروز تولده نازی جونهههههههههه..دوسته خودم...اونیه دوس داشتنیه خودم....خوشگله من(الان حوری بود میگفت اووووووق)
نازی جون بیا دردت به جونُم...نازی همدمه من.....(نازی الان خفم میکنی....به شدت از این آهنگه بدت میاد)
نازی نازی امشب دلم مسته توئه.....
نازیییییییییییییی...اونیییییییییییییییییییییییی....تفلدت مفالک.....ایشالله بچه های نوه اتو ببینیم و تفلد بگیریم براش....خ خ خ خ .......
میانه از اینکه دیر شد برین ادامه.....
EP8.P1
قسمت 30

یه مدت گذشت ........تو همین موقع ها بود که خبر خوبی به نازنین و حوریا دادن...که باعث خوش حالی همه بچه ها شد.......قرار بود یه فستیوال خیلی بزرگ توی کره برگزار بشه که از حوریا و نازنین خواسته بودن طراحی دکور این فستیوال رو به عهده بگیرن.... بچه ها براشون آرزوی موفقیت میکردن ...تو این مدت سرشون خیلی شلوغ شده بود
از اون طرف هم دابل اس هم توی این فستیوال شرکت می کردن دیگه کم تر دخترا رو می دیدن
************************************       
هیونگ:هیون چه گروه هایی شرکت می کنن؟

-2pm ،شاینی،2am،iu،t-ara،fx........... 
کیو:پس شاینی هم هستش.....چه خوش به حال حوریا می شه
جونگ مین می زنه پس کله ی کیو :مگه تمرین نداری ؟.....زود تر تمرین کنیم دیگه
همون موقع مدیر برنامه هاشون میاد:بچه ها یه لحظه بیاین
هیونگ :اتفاقی افتاده؟
مدیر:نه گوش کنین ...خیلی دیگه نمونده تا این فستیوال ....می خوام خودتونو نشون بدین ...مخصوصا که گروه های مطرح دیگه هم شرکت دارن ....چند نفر از بزرگان کشور هم هستن ...پس خوب تلاشتونو بکنین....من به شما اعتماد دارم..... برین سر تمرینتون دیگه
بچه ها شروع می کنن به تمرین کردن موقع تمرین واقعا جدی هستن....مخصوصا هیون جونگ که نمی زاره بچه ها نُطُق بکشن
********************        
عاطفه نفس عمیقی میکشه:هیییییییی....حوصلم سر رفت...باید تو خونه بشینیم همش؟؟؟دلم پوسید تو خونه
-حالا که یه مدت بی کاریم بیاین خوش باشیم
مرضیه:زهره..عِزیز دلُم.... مِثِلا چه کنیم؟
عاطفه با تاسف و ناراحتی:چه قدر بد.... حوریا و نازنین که از اون طرف گرفتارن ....پسرا هم که یه طرف دیگه
زهره با خوشحالی دستاشو به هم کوبید:بچه ها بیاین بریم پیش پسرا
مرضیه یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می ندازه:اونوقت کسِیی که اونجا کار می کنن نمی گن  شما خُ کاری نِدارین سی چه اومدین؟
و یه خورده مکث می کنه دوباره می گه:بی ِ ین غِذا درست کنیم سیشون ببِریم
زهره با یه حالت خنده دار بهش نگاه می کنه..و با لهجه ی خوده مرضیه میگه  : اونوقت کسِیی که اونجا کار می کنن نمی گن  شما خُ کاری نِدارین سی چه اومدین؟
مرضیه که خندش گرفته بود سرشو زیر می ندازه و می گه:خُ می گیم سیشون غِذا اوردیم
زهره یه ابروشو میندازه بالا :بعد نمی گن به شما چه؟
عاطفه با خنده:زهره حالا این بچه یه حرفی زدا بیا بزن نفلش کن....
مرضیه:دِ هَ.....عامو سی کُکام میخوام غِذا ببِرُم....به اونا چه؟؟؟
زهره با خنده:فقط مرضیه..تو کار زیادی نمیخواد بکنی..همون رشته رو بپز براش ببر
مرضیه :اوووووق.....حالُم به هم نزن....مُ نِی فَمُم...اینا چووور زندن...همش رشته...یونگی از بس رشته خورد رنگش مثه رشته واویده....
بچه ها با شوخی و خنده به طرف آشپزخونه رفتن که غذا درست کنن و  ببرن واسه پسرا
************************       
-این مرتیکه عجب ادمه مسخره ای هستش .....اه ...اه
نازنین:حالا نمی خواد حرص بخوری ....داریم طراحیش می کنیم که نظارتم می کنیم
همون مرده میاد روبه حوریا می کنه و می گه:مهندس حالا تشریف میارین که نظارتم کنین؟
حوریا تا بهش می گه مهندش نیشش باز می شه:اره چرا که نه خودمم اتفاقا می خواستم همینو بگم ...ممنون که خودتون گفتین
نازنین پقی زد زیر خنده ...حوریا هم با پاش یه لقگد زد به نازنین
حوریا روبه مرده:حالا که خودتون این پیشنهاد و دادین یه فکری هم واسه این که بریم محل برنامه بکنید
-باشه حتما...ممنونم
نازنین با خنده: چی شد تا بهت گفت مهندش نیشت باز شد
-بی تربیت مثلا دانشجوی مملکتی نیش نه عزیزم باید بگی گل از گلت شکفت
- اوهوء ....نه بابا...کی میره این همه راهو
قرار شد یه وون بیاد دنبالشون و برن محل اجرا تا نظارت هم کنن
***************************        
پسرا از خستگی دیگه جون نداشتن ......هر کدوم روی زمین پهن شدن
یونگ سنگ:وای من خیلی گشنمه بریم یه چیزی بخوریم
-کی گرسنشه؟
پسرا همه  از جاشون بلند شدن...از این که دخترا اومده بودن خیلی خوشحال بودن(مرضی:الان کیو و جونگی بخاطر نبود حوری و نازی که نباید خوشحال باشن..اینا به خاطر شکمشون خوشحالن)
یونگ باافتخار:ببینید چه قدر مرضیه به فکرمه
بعد روبه مرضیه می کنه :واسه من اوردی؟
مرضیه سر تا پای یونگ رو نظاره میکنه و به فارسی میگه: چه روویی هم داره هاااا....پرروووو...کارد بخوره تو اون معده ات....همش به فکره معده اشه...اه..... سلام احوال پرسی نمیکنه..میگه واسه من آوردی؟؟؟
زهره به فارسی:بابا چیکارش داری..دلشو میشکونی....خب گشنشه...
مرضیه با حرص:چش...بشکِنه که اوو ِ ر ِشَم در
عاطفه به فارسی: نه به اون قبلت..نه به حالا...اول میگفتی بریم..الان داری بچه رو میچزونی....
کیو با خنده: ببین یونگ سنگ ..هر چی هس چیز خوبی نیس....اگه خوب بود یه جور دیگه میگفتش.....
یونگ  با قیافه ی آویزون:یعنی چی....کیو درست میگه؟؟؟؟
مرضیه سرشو به نشانه ی تاسف تکون میده: نچ نچ نچ....همش به فکره خودتی....نا سلامتی 4 تا داداش دیگه ای هم دارمااااااا فقط تو نیستی که .... واسه همتون اوردیم
یونگ بعد از مکثی کوتاه..کم کم  نیشش تا بنا گوش باز میشه
عاطفه اروم دمه گوشه مرضیه:چه زود نیششم باز شد...
مرضیه :هه هه هه اره....
روی زمین ظرفا رو میچینن و درشونو باز میکنن
پسرا با خوشحالی به طرف ظرفا میرن و  مشغول خوردن می شن
هیونگ:پس چرا شما نمی خورین؟
زهره:اگه شما یه فرصتم به ما بدین می خوریم
هیون رو می کنه به زهره :بیا این جا پیش خودم بشین
زهره هم از خجالت سرشو زیر می ندازه
جونگ مین چشاشو ریز می کنه:یه بو هایی داره میاد
هیونگ:ببین جونگ مین از قدیم گفتن هر کی شنید خودش...
که همون موقع جونگ مین می زنه تو سرش
-خاک تو سرت کنن اخه واسه چی تو این قدر کج فهمی؟
هیونگ:خودت گفتی یه بو هایی میاد
جونگ مین:مگه هر بویی باید اون باشه
کیو:اَه ...حالمونو به هم زدین بلا نسبت داریم غذا می خوریما
دخترا هم ریز ریز می خندیدن
زهره:اهههه..جونگمین..بذار غذاشونو بخورن
عاطفه:خیلی وقت بود که با هم نبودیما ....
هیونگ:اره....این قدر دلم برات تنگ شده بود
کیو با خنده رو می کنه به جونگ مین:از این طرفم داره بو میاد
جونگ مین با خنده : به قول حوریا " فقط از طرف منو تو بخاری بلند نشده"
تا اینو گفت همه خندیدن اولین نفرم خود جونگ مین خندید
مرضیه:بچم حوریا هم مثله ادم حرف نمی زنه
یونگ سنگ:الهی....بچم
هیون:جاشون خیلی خالیه ....مخصوصا حوریا(الان بچه ها منو می کشن...هه هه هه)(مرضی:اره ..میکشمت..با دابل اس خیلی راحتی..خیلی...اما نمیذارم به یونگ نزدیک شی...هاهاهاهاها)
هیونگ:معلوم نیست حالا کجا داره لودگی می کنه
کیو:نازنینم همش بهش می گه بی تربیت (نازنین ببین در نبود منو تو چی می گن....هی ...هی...بخندین)
***************************      
یه مکان بیرون از شهر ...حوریا و نازنین داشتن به کاراشون می رسیدن....طرحها رو کشیده بودن فقط مونده اون طرح رو پیاده کنن...همه سخت مشغول بودن....ساعت هم از دستشون در رفته بود....
-نازنین خواهش می کنم دیگه بسه بیا بریم فردا دوباره میایم
نازنین به چهره خسته حوریا نگاه می کنه:باشه بریم
حوریا با خوشحالی می پره نازنین و بوس می کنه:می دونستی خیلی ماهی؟
نازنین لبخند می زنه :حالا نمی خواد خودتو لوس کنی ...وسایلتو جمع کن دیر شده منم برم بگم که ما رو ببرن....
حوریا یه چشمک بهش می زنه:ok
نازنین همین طور داشت می رفت یه نگاه به عقب سرش و مکان فستیوال انداخت...که یک دفعه.....
حوریا داد می زنه: نازنین مواظب باش....
اما دیگه دیر شده بود......نازنین به یه سنگ تقریبا بزرگ برخورد می کنه... از درد ناله می کرد و نمی تونست یکی از دستاشو تکون بده....همه دورش جمع شدن
حوریا با ترس و صدای لرزون:زود ببریمش دکتر یه ماشین بیارین خواهش می کنم داره درد می کشه
زود رفتن ماشین اوردن ...حوریا  با کمک یکی از کارگرا نازنین و بلند کرد و توی ماشین گذاشت....نازنین از درد به خودش می پیچید اروم اشک می ریخت ...حوریا سر نازنین و توی بغلش گرفت
-چیزی نیست الان می رسیم به درمونگاه ...یه خورده دیگه صبر کن
**************************        
-اخه چرا شما این قد بی مسئولیتین ....نباید بفهمین این دو تا دختر کجان ....
رو می کنه به هیون:تو دیگه چرا ....مثلا لیدری الان ساعت 12 شبه هنوز این دو تا نیومدن
هیون که خودشم نگران بود سرشو زیر انداختو به مدیر گفت:ببخشید.....فقط می خواستن واسه طراحی برن ...نمی دونستم می خواستن نظارتم کنن
جونگ مین با عصبانیت و حرص:اخه من نمی دونم این دو تا بچه چشون به طراحی و نظارت فستیوال می خوره .....یه زنگم نزدن.... هر چی زنگ می زنم می گه در دسترس نیست
کیو یه دفعه از جاش بلند می شه وبا ترس می گه:نکنه واسشون اتفاقی افتاده ....چی کار کنیم حالا
یونگی یه نگاه به دخترا می ندازه:تو رو خدا شما دیگه گریه نکنین .....همین طوریش اعصابمون خط خطی شده
جونگ مین بلند می شه :من می رم دنبالشون .....دیگه نمی تونم منتظر بشینم
هیون جلوی جونگ مینو می گیره:ما هم عصبانی هستیم ...اگه می دونستیم کجا هستن که مشکل حل می شد.....یه خورده دیگه صبر کنیم
مرضیه در حالی که چشماش پر از اشک شده بود رو به پسرا می کنه:خواهش می کنم یه کاری کنین ....
زهره مرضیه رو تو بغل می گیره و هر دوتاشون اروم اشک می ریزن
عاطفه با پشته دستش اشکاشو پاک کرد:زنگ بزنیم به پلیس
مدیر :واسه گروه بد می شه ....نمی خواد فعلا
عاطفه که دیگه امپر چسبونده بود طاقت نیاورد ... از جاش بلند شد و داد زد:چی چی رو واسه گروه بد می شه.....دوستای ما مهمترن یا این موضوع.....اون دو تا به خاطر شما رفتن این کارو به عهده گرفتن....واسه چی این قدر بی مسئولیتین اخه....اگه اتفاقی براشون بیوفته هیچ کدومتونو راحت نمی زارم
مدیر باتاسف سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت
**************************    
-دکتر کی دستشو باز می کنین
-فعلا باید باند پیچ بمونه.... ....زیاد نباید ازش کار بکشین.....استراحتم باید بکنه
نازنین با نگرانی به دکتر نگاه کرد:اما من توی این مدت گرفتارم نمی تونم بی کار بشینم ...فقط چند هفته دیگه مونده تا فستیوال
-همین که گفتم نباید زیاد کار کنید.. تازه خواستم گچش بگیرم..نذاشتین...
حوریا رو به دکتر می کنه :ممنوم دکتر...باشه نمی زارم کار کنه
دکتر سری تکون می ده و می ره
نازنین اشک تو چشماش جمع می شه :حوریا حالا چی کار کنیم؟
-شکر خدا و دعای بارون ....کار دیگه ای هم مگه می تونیم بکنیم
-کار رو چی کارکنیم
-هیچی فقط منو تو زحمت انداختی دیگه ....باید جور تو هم بکشم
نازنین که همین طور اشکاش می ریخت:حوریاااا.....
حوریا با لبخند نازنین رو بغل می کنه:نگران نباش همه کار ها رو انجام می دم و به موقع تحویل می دم....نازنین و از خودش جدا می کنه
-کور بگرده این سنگه که زده دست دوست منو شل و پل کرده
یه نگاه به ساعت می کنه:نازنین بدبخت شدیم بچه ها امشب می زنن ما رو ترور می کنن ....ساعت از 12 هم گذشته
حوریا با نازنین از اتاق میان بیرون روبه یکی از مسئولای اجرا می کنه:ببخشید کارمون تموم شد می شه ما رو برسونین؟
مسئول:حتما...بفرمایین
*****************      
نازنین و حوریا می رسن خونه ....یه نگاه به ساختمونا می کنن .....چزاغای ساختمون خودشون خاموش بود
-فکر کنم خونه پسرا باشن ....ببین ماشین مدیر هم هست
-نازی خدا بگم چی کارت کنه...اگه کور بازی در نمیاوردی این مشکلمون نبود
نازنین:حالا چی کار کنیم؟
-کاریت نباشه بیا دنبالم
وقتی وارد خونه می شن همه جا ساکت می شه؟
بچه ها همه با عصبانیت بهشون نگاه می کنن
-کجا بودین تا حالا؟
-این وقت اومدنه؟
-یه نگاه به ساعت کردین؟
-.......
حوریا:اول جواب قوم عاد رو بدیم یا قوم ثمودو ....صبر کنین بابا نفس بگیرین....به جای این که شربتی ...یه چیزی بیارین دعوامون می کنین؟
زهره با عصبانیت: واسه چی موبایلتونو جواب نمی دادین؟
حوریا : ای بابا خوب حتما شارژش تموم شده بود دیگه....منو این بچه یه لنگه پا دنبال کارای فستیوال بودیم ....یه لنگه پا دنبال دست شل و پل شده ی این دختره...تشنه و گشنه ...عین سگ پا سوخته له له زدیم تا کارای این برنامه رو انجام بدیم ...این بدبختم که حالش خراب.... که یه دفعه اورد بالا هر چی تو این شیکمش بود داد بیرون...دهنمون خشکه خشکه
اینو گفته دهنشو باز کرد و زبونش و اورد بیرون
هیون که دیگه یه کم اروم شده بود گفت:اخه نباید یه خبری بدین ؟...یه تلفن زدن و دو کلمه حرف کاری داره؟
حوریا:می گم این زبون اه...
دوباره زبونشو دراورد....
مرضیه نفس عمیقی میکشه:
اخه قربونتون برم یه زنگ بزدین می گفتین خوبین ..سالمین...اصلا کجایین
حوریا:می گم نرسیدیم یه چیکه اب بخوریم اینم زبونم اه...
دوباره زبونشو دراورد
هیونگ یه نگاهی به حوریا انداخت و بعد گفت:نازنین جان این که تکلیفش معلومه حداقل تو یه خبری می دادی
تا نازنین اومد حرف بزنه دوباره حوریا گفت:اینم مثل من یه لنگه پا ...دهن خشک
بعد رو به نازنین کردو گفت:زبونتو نشونشون بده
نازنین نمی دونست بخنده یا جواب اینا رو بده
مرضیه:حالا شام خوردین یا نه؟
حوریا:شام؟... کوفت کاری هم نخوردیم.....می گم دریغ از یه چیکه اب ..اینم زبونم اه...
دوباره زبونشو دراورد
عاطفه:ببر داخل اون وامونده رو...هی زبونشو در میاره
بچه ها دیگه فراموش کردن چی شد فقط می خندیدن
همه نشستن روی مبل انگار نه انگار نصفه شبه
مدیر :براشون شربت بیارین
مرضیه بلند شد بره شربت بیاره
حوریا رو به مرضیه گفت:واسه این بچه با نبات بیار ...این مزاج پیدا کرده از بالا و پایین نم پس می ده....بچه ها همه خنده میکردن
نازنین برگشت چپ چپ حوریا رو نگاه کرد
-دروغ نمی گم به جان شما ...حالش به هم خورد
کیو دیگه نتونست تحمل کنه اومد پیش نازنین از چشماش نگرانی میبارید... :چیزی شده؟...الان خوبی؟.....درد که نداری؟...
نازنین با مهربونی به کیو نگاه میکنه:نه چیزی نشده ...خوب خوبم ...نگران نباش
جونگ مین :بچه ها یه بوی دیگه هم استشمام می کنم
کیو بلند می شه می زنه تو سر جونگ مین
حوریا:قضیه بو چیه؟
هیون یه نگاهی به جونگ مین و یه نگاهی به حوریا می ندازه :جفتتون لنگه همید
زهره اومد دست نازنین رو چک کنه :بزار ببینم چی شده ..استینتو بزن بالا
حوریا:زهره جان قربونت برم از دستش نبوده از جای دیگش بوده اگه می خواین نگاه کنین باید بکشین پایین نه بالا که الانم نمی شه این کارو کرد
مدیر برنامه که نمی تونست خودشو جمع کنه...اخه ابهتی گفتن چیزی گفتن زود خدا حافظی کرد و رفت
عاطفه رو به حوریا :اخه تو به کی رفتی ...واسه چی این طوری می کنی
حوریا:حالا واسه چی جلو خودت می گیری که نخندی ...بخند عزیزم جمع خودمونیه
مرضیه شربتا رو اورد داد به نازنین و حوریا
حوریا همین طور داشت هم می زد
مرضیه :وای چه قدر هم می زنی بسه دیگه
حوریا با مظلومی بهش نگاه کرد :خوب شربت رو باید هم زد دیگه
جونگ مین :خوب عزیزمن یه قلپ بخور حرف هم بزن
حوریا یه قلپ خورد گفت:چشم
دوباره یه قلپ خورد:بفرمایین
جونگ مین با خنده گفت:بابا تو روی منم سفید کردی ....کم اوردم
این مجلسی که تا چند دقیقه پیش همشون ماتم گرفته بودن به سیرک تبدبل شد
دیگه بچه ها راهی خونه خودشون شدن تا استراحت کنن
موقع خواب همه رفته بودن تو اتاق خودشون که گوشی حوریا زنگ خورد
-الو
-سلام دخترم خوبی مامان جان؟
-به ...سلام به خوشگل ترین مامان دنیا...خوبی؟....شوهرت خوبه؟
-اره عزیزم
-حالا چی کارم داشتی؟
-خجالت بکش دختر یه خورده دیگه احوال پرسی کن بعد بگو چی کارم داشتی
-مامان جان قربون شکلت برم اون جا الان روزه این جا موقع خواب ما
-من می ترسم اخرش رو دستم بمونی
-این چیزارو به خواستگارا نگیا ...بعد نمیان منو بگیرن
-بابا تو دیگه کی هستی ....این قدر راحت اسم شوهر میاری پیش من زمان ما اسم شوهر که میومد از خجالت هفت رنگ می شدیم
-ای بابا الان تو قرن جدیدیم ....اون مال قرون وُسطا بود
-این قدر چرت و پرت می گی که نفهمیدم چی گفتم ببین چی می گم
-چی شده ؟
-..........
-چییییییییییییییییییییی؟.....
گوشی از دسته حوریا افتاد ....با دست پاچگی رفت تو اتاق بچه ها دید به جزء نازنین بقیشون تو اتاق عاطفه هستن
مرضیه :چه شد؟...سی چه ایی همه هراسونی...؟
-بد بخت شدیم
زهره :چی شده خوب؟
-امیر اومده کره
عاطفه:همینو کم داشتیم
مرضیه:ای واویلا که وداع اخِرِن......