تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 19

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

سلام.......

اومدم....یعنی فرار کردم و اومدم....مامانم مجبورم کرده غذا بپزم... منم از دستش فرار کردم و اومدم داستان بذارم..... که که....خب ...خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 میدونید چیه؟... من احساس میکنم یکی از قشنگ ترین و لذت بخش ترین کارهای دنیا داستان نوشتن باشه.... مهم نیست چه داستانی و با چه موضوعی... من که خیلی حس خوبی دارم...هر وقت ناراحتم، دلم گرفته و یا هر چیز دیگه ای .. میام و شروع به نوشتن میکنم... این کار واسه خیلی از دوستام مسخره اس.. و وقتی هم که به چند تاشون گفتم که من همچین داستانایی رو مینویسم خیلی مسخره ام کردن... ولی مهم نیست.... چون خودم این کار رودوست دارم.... یعنی باهاش اروم میشم.....قبلا همیشه خاطره مینوشتم.... همه اتفاق های زندگیم....  اما هر وقت برمیگشتم و گذشته رو میخوندم دلم میگرفت... اما الان اینجوری نیست... اون دفتر خاطرات رو خیلی وقته بستم......  خوشحالم......

چرت و پرت میگم..نه؟؟؟؟؟  برید ادامه.......

دوستتون دارم......

یونگ سنگ اونو به دیوار زد و ماسک رو اروم از روی صورتش برداشت ....قیافه ی وحشت زده ی جی یون حالتش عوض شد و لبخند جاشو پر کرد... دستش رو روی سینه ی یونگ گذاشت و اروم گفت....
-: اوپا......تویی؟؟
یونگ سنگ دست جی یون رو توی دستش فشار داد و گفت....
-: اینجا چیکار میکنی؟؟
-: دیدی که......
-: میدونی اگه هیون بفهمه تو همون .....
-: نمیفهمه.... بهش چیزی نگو....... تو و گروهت رقاص میخواین ..منم که به کار احتیاج دارم..... تو باهاش مشکلی داری....
جی یون اروم گردن یونگ سنگ رو نوازش کرد و به چشم هاش خیره شد... یونگ سعی کرد خودشو عقب بکشه اما انگار توسط چشم های جی یون روحش تسخیر شده بود......دست هاشو بالا برد و دو طرف صورت جی یون گذاشت  و ..................
.
.
چشم های یونگ اروم بسته شد و بهش نزدیک شد...... جی یون هیچ عکس العملی نشون نمیداد...اما وقتی یونگ سنگ فقط چند میلیمیتر باهاش فاصله داشت صورتش برگردوند و اروم گفت....
-: فکر نمیکنم موقع خوبی برای این کار باشه........
یونگ سرجاش خشک شده بود...فقط تونست کمی پلک هاشو باز کنه و به جی یون نگاه کنه....هنوز روش طرف دیگه ای بود... حس میکرد مفصلهای بدنش توی هم قفل شدن....به سختی خودشو تکون داد و کمی عقب رفت...جی یون اروم برگشت و نگاهش کرد....
جی یون-: اوپا.....برای این کاری که میخواستی انجام بدی دلیل هم داری؟؟؟؟؟؟
یونگ سنگ حال خودشو نمیفهمید....بدون اینکه بفهمه عاشق جی یون شده بود.. اما باید اعتراف میکرد؟؟؟.... عقب تر رفت و از جی یون کاملا جدا شد....هنوز نگاهش به جی یون بود....حرفی نزد.... فقط سعی با اخرین توان بدنش از اونجا دور بشه.... قدم هاشو بلندتر کرد و دوید....اما هنوز نگاه گرم جی یون رو روی خودش احساس میکرد........
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
تکون ارومی رو احساس کرد و همین باعث شد که چشم هاشو باز کنه...برگشت و به یوهی نگاه کرد....سرش روی شونه اش بود و به خواب رفته بود..... اروم جا به جا شد و گردن یوهی رو صاف کرد تا راحت تر بخوابه...بهش خیره شد.... از اینکه دائما فکرش به سمت جی یون منحرف میشد بدش میومد.... چشم هاشو روی هم فشار داد و دوباره باز کرد..... با خودش زیر لب زمزمه کرد......
-: من تو رو دارم یوهی..... فقط تو میخوام..... فقط تو رو....میخوام.......
با خودش صادق نبود و این رو با تمام وجود احساس میکرد..... خوب میدونست که هنوز هم دیوانه وار عاشق جی یونه..... اما فقط میخواست خودش رو گول بزنه....
فضای ون کمی سرد بود....کاپشنش رو در اورد  و روی یوهی انداخت...تنها کسی که بیدار بود خودش بود....  تکون های ماشین باعث شده بود کمی سرگیجه بگیره..... به گوشیش نگاهی انداخت...هیچ خبری از پیول نبود.....
نگاهی گذرا به افراد توی ماشین انداخت، همه خواب بودن...شب قبل به همشون سخت گذشته بود....چشمش روی هیون جونگ ثابت موند......  بغضش رو فرو خورد و دوباره سرجاش نشست...توی صندلی فرو رفت و به بیرون خیره شد.......
بلایی که جی یون سرش اورد زخم بزرگی رو روی قلبش ایجاد کرده بود.... و هیون جونگ.... بیشترین کسی که اسیب دید اون بود.....
 یاد اوری گذشته جز اینکه به غصه هاش اضافه میکرد هیچ فایده ای براش نداشت..... کی مقصر بود؟؟... این سوالیه که سالهاست که دنبال جوابشه.... دلش میخواست که تسلیم بشه بشه و بگه کم اورده..اما خیلی چیز ها باعث میشد که باز هم مقاموت کنه...به خط چین های وسط جاده که به سرعت از کنارش میگذشتن خیره شد و زیر لب گفت........
-: جی یون... به چیزی که میخواستی رسیدی.. نابودم کردی......
چشم هاشو بست و سعی کرد حد اقل تا موقع رسیدن به چیزی فکر نکنه......
.
حرف زدن با یونگ هیچ فایده ای نداشت...میخواست هر جور شده اونو برگردونه و بهش بفهمونه که هیچ اتفاقی نیافته..اما واقعیت چیز دیگه ای بود...با کلافگی موهاشو عقب زد و دستش رو روی گلوش گذاشت...سعی کرد که صداش عادی باشه.....
پیول-: دوستات چیز دیگه ای میگن.....
یونگ-: پیول خواهش میکنم.....
پیول خواست جواب بده که صدای هیون رو شنید...از شدت عصبانیت دورگه شده بود و میلرزید... بی اختیار کمی گوشی رو از خودش دور کرد....
هیون-: دختره ی دیوونه.... تا الان به خاطر یونگ سنگ چیزی بهت نگفتم...ولی دیگه کارات رو تحمل نمیکنم....با کار دیشبت ثابت کردی که یه بچه ی دیوونه بیشتر نیستی..... سوپیول....قسم میخورم که پیدات میکنم.... قسم میخورم.....
نمیتونست باور کنه...اخه مگه اون کیه این جوری باهاش حرف میزنه...با حرص دندون هاشو بهم فشار داد و جواب داد....
پیول-: مگه نمیخواستی برم؟؟.... مگه نگفتی اومدنم از اول اشتباه بوده....؟؟؟
-: همین الان هم میگم..... غیر از اینکه برای برادرت دردسر درست کردی هیچ کار دیگه نکردی..... ولی من برت میگردونم.... به خاطر تمام این کارات از یونگ سنگ معذرت خواهی میکنی.... تو لیاقت اونو نداری.....
بلافاصله صدای بوق ممتدی توی گوشش پیچید ... و این یعنی اینکه هیون قطع کرده بود....گوشیش رو پرت کرد و روی مبل نشست... هیچ تا حالا باهاش اینجوری رفتار نکرده بود....هیون چطور به خودش اجازه میداد که سرش داد بزنه؟؟....یونگ بهش چیزی نگفته بود ولی اون..... حس که بدنش از قبل داغ تر شده...تازه معنی حرف های جی یون و میفهمید.....
پیول-: نشونت میدم.... کیم هیون جونگ که کی هستم...... منتظر باش.....
بلند شد و به سمت اتاق رفت..بدون اینکه لباس هاشو عوض کنه خودشو توی تخت انداخت و زیر پتو رفت... اونقدر خسته بود که سریع بخواب رفت... و فراموش کرد که بیمارستان بره.......
اونقدر حالش بد بود حتی به یاد نمی اورد که چند ساعته خوابه... میخواست بلند بشه، اما استخوان درد همه ی توانش رو ازش گرفته.... صدای باز شدن در رو شنید..اما حتی نمیتونست ببینه کی اومده... بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد و جی یون رو تو چهار چوب در دید...........
.
.
یونگ سنگ در خونه ی خودشون رو باز کرد و اروم وارد شد...از ته دل خدا رو شکر که مامان و باباش خونه نیستن.... پشت سرش پسر ها هم داخل خونه رفتن....یوجین و گیشا که جایی رو نمیشناختن یه گوشه ایستادن و فقط نگاه کردن...یوجین که از شدت نگرانی حتی قدرت حرف زدن هم نداشت و گیشا سعی میکرد که ارومش کنه.... بعد از چند دقیقه بازرسی خونه همه شون تو سالن جمع شدن.... یونگ سنگ روی مبل نشست و با حالت ناله گفت....
یونگ-: نیست....اینجا نیست.....حالا چیکار کنم.....؟؟
هیون-: پیداش میکنیم.....
کیو-: اره....یونگ سنگ ...نگران نباش... الان مهم اینه اون حالش خوبه .....
هیون-: گفت توی سئوله....پس پیداش میکنیم..... یونگ سنگ من بهت قول دادم......
-: اخه چطوری؟..... میخواین کل شهر رو بگردین؟؟..... به مامان چی بگم......؟؟
هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت..... یونگ دوباره شروع به راه رفتن کرد و رو به پسر ها ایستاد.....
-: اگه بلایی سرش بیاد.......
جونگ مین جلو رفت و شونه ی یونگ رو گرفت.....
جونگ-: همه چی درست میشه...... اون الان ناراحته ..عصبانیه.... بذار یه مدت بگذره.... وقتی اروم بشه خودش برمیگرده....
-: نه...نه جونگ مین....دیگه نمیتونم صبر کنم.... من 17 سال به خاطر برگشتنش صبر کردن....و حالا....دوباره باعث شدم گم بشه......
-: اون گم نشده.....
-: ولی من به مامان قول دادم که مواظبش باشم.... حالا برم بهش بگم یه بار دیگه دخترشو گم کردم.......اره؟؟

یوجین پشت سر جونگ مین به دیوار تکیه داد.... با تعجب به یونگ سنگ نگاه کرد ...منظورش از این حرف چی بود...؟؟ یه بار دیگه؟؟؟..... یونگ سنگ متوجه نگاه پرسشگر یوجین شد... فهمید که حرفی رو که نباید میزد رو زده...سرش رو پایین انداخت و سریع از خونه بیرون رفت.....
هیونگ-: این چش شد یه دفعه...؟؟؟
بقیه هم پشت سرش بیرون رفتن...اخرین نفراتی که از خونه خارج شدن یوجین و یوهی و گیشا بودن.... یونجین خودش رو به یوهی رسوند  و اروم گفت....
-: منظور اوپا چی بود؟؟؟
یوهی-: چی ...؟؟..... منظور؟؟
-: یعنی چی که یه بار دیگه دخترشو گم کردم......؟؟
 یوهی تازه متوجه حرف یونگ شده بود... با وحشت به یوجین نگاه کرد.... اون هم از نگاه یوهی همه چی رو خوند ...گیشا با تعجب گفت......
-: باورم نمیشه......یعنی یونگ سنگ اوپا......
یوهی-: خواهش میکنم وضع رو از اینی که هست بدتر نکنید.... من بعدا براتون توضیح میدم.... پیول نباید چیزی بفهمه.....
 و خیلی سریع از پیششون رفت.... یوجین گیشا با حالت گنگی به هم خیره شدن....باورشون نمیشد...پس یونگ سنگ عامل گم شدن سوپیول بود... جلو رفتن و پیش بقیه ایستادن... بدون اختیار با حالت خاصی به یونگ سنگ خیره شدن...اون هم سعی میکرد از زیر نگاه های اونا فرار کنه.... یوجین این رو متوجه شده بود...دست گیشا رو گرفت و گفت.....
-: من و گیشا میریم خونه ..... شاید پیول اونجا رفته باشه.....اگه خبری شد بهتون میگیم.....
هیون-: همه با هم میریم.....
یوجین-: اوپا....اگه میشه اجازه بدین که خودمون بریم.....همه خسته هستن....هر خبری شد من بهتون میگم.....
هیونگ-: پس وسایلتون...؟؟
-: بعدا میام و میبرمشون.....فعلا....
دست گیشا رو کشید و با هم راه افتادن....یه تاکسی گرفتن و به سمت خونه حرکت کردن...بعد از رفتنش یوهی با عصبانیت به یونگ نگاه کرد و گفت......
-: یونگ سنگ.....چرا به حرف هایی که میزنی فکر نمیکنی...؟؟....یوجین همه چی رو فهمید......
جونگ-: چی شده...؟؟
یونگ جلو رفت و گفت...
-: چی...؟؟...فهمید...؟؟... تو....
-: من؟؟....یونگ سنگ من چی؟....این تو بودی که گفتی ...خودت ، خودت رو لو دادی.....
یونگ سنگ که از دیشب فشار های زیادی رو تحمل کرده بود دیگه نتونست خودشو کنترل کنه.... انگار که میخواست همه ی عصبانیتش رو سر یکی خالی کنه.... و یوهی بهانه ی خوبی دستش داده بود.......
یونگ فریاد زد-: تو تاییدش کردی؟ اره....؟؟...من یه حرفی زدم... چرا انکارش نکردی؟.... چرا نگفتی که دروغه.....؟ چرا...گذاشتی بفهمه....؟؟
صدای یونگ سنگ هر لحظه بلندتر میشد.... یوهی انتظار این رفتار رو ازش نداشت.... پوزخندی زد و کیفش رو برداشت.. بدون اینکه نگاهی بهش بکنه از از خونه خونه خارج شد و رفت....پسرها با تعجب نظاره گر این اتفاق بودن.....
جونگ-: یونگ سنگ.....تو حالت خوبه؟.... واسه چی با یوهی دعوا کردی....
یونگ به ماشین تکیه داد و نفس عمیقی کشید.....
یونگ-: حس میکنم دیوونه شدم....فقط همین رو کم داشتم که یوجین  بفهمه من بودم که پیول رو گم کردم.......
بقیه متوجه ماجرا شدن و با نگرانی سری تکون دادن...دیگه هیچ کس نمیدونست که چیکار کنه.... فقط تصمیم گرفتن که به خونه برن و صبر کنن.... و به مادر یونگ سنگ هم بگن که پیول پیش اوناست......
.
.
جی یون وارد اتاق شد و با نگرانی به پیول نگاه کرد...چراغ رو روشن کرد و سمتش رفت.... پیول به خاطر نور چراغ چشم هاشو جمع کرده بود...جی یون دستش رو روی پیشونیه پیول گذاشت و با ترس گفت....
-: وای خدای من......دختر تو داری توی تب میسوزی....... هر لحظه ممکنه تشنج کنی......
پیول با صدای که به زور شنیده میشد گفت......
-: ج...جی ...جی یون....اومدی؟؟
-: اره...عزیزم من اینجام.....نرفتی بیمارستان؟....صبر کن...الان زنگ میزنم به دکتر.....
بلند شد و سریع شماره ی پزشکش رو گرفت...دعا میکرد بعد از این مدتی که نبوده جواب بده.... دکتر گفت که سریع خودش رو میرسونه.... به اشپز خونه رفت و یه ظرف اب برداشت و به اتاق رفت.... پتو رو کنار زد و سعی کرد که لباس پیول رو از از بدنش خارج کنه.... بعد با حوله ی خیس روی گردن و قفسه ی سینه اش کشید تا کمی تبش پایین بیاد.... دکتر بعد از نیم ساعت خودش رو رسوند و پیول رو معاینه کرد...سرم بهش وصل کرد و براش دارو نوشت...
بعد از رفتن دکتر جی یون به اتاق پیول رفت...پتو رو روش کشید و بهش خیره شد......
-: تو کاملا شبیه یونگ سنگ هستی.... نه فقط قیافه ات....از همه لحاظ.....باید خوب بشی.... من بهت احتیاج دارم کوچولو.......
لبخند ریزی زد و بلند شد و از اتاق بیرون رفت... چمدون هاشو توی اتاق گذاشت و به سالن برگشت.... گوشی پیول رو دید که گوشه از خونه افتاده و در حال زنگ خوردنه...سمتش رفت و گوشی رو برداشت......به اسم نگاه کرد.....
-: کانگ مین......چو کانگ مین...... این باید همون پسری باشه که مادر پیول میگفت..... خوبه!!! به تو هم احتیاج دارم.....
جواب نداد و گوشی رو یه گوشه گذاشت... به اشپز خونه رفت و تا برای پیول سوپ بپزه....بعد از اینکه کارش تموم شده به اتاقش رفت و روی تخت نشست و از توی کیفش عکس جی سون، برادرش ، رو بیرون اورد و بهش نگاه کرد..... عکس رو به لب هاش چسبوند و بوسه به اون زد......
-: انتقام چشم های بی گناهت رو میگیرم داداشم..... بهت قول میدم..... اگه اون جونگ مین لعنتی نبود من خیلی وقت پیش کارشو تموم میکردم..... این بار از هیچ کدومشون نمیگذرم.........
از توی پاتختی عکس عکس پنج نفرشون رو بیرون اورد کمی بهشون نگاه کرد...و بعد با حرص اون رو توی دست مچاله کرد.......
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
( این یاد اوریه گذشته از طرف جی یونه.... و چند روز بعد از تصادفه جی سون با یونگ سنگه)
یه هفته از از تصادف جی سون میگذره و اون هنوز درد داره.... زانوش اسیب دیده و دکتر ها مجبور شدن که عملش کنن..... کنارش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم.... هنوز وقتی فکر میکنم که یونگ سنگ رو دیدم دلم میخواد که جیغ بزنم....
-"واقعا خودش بود..... بهم گفت برمیگرده.... شاید دوبارهبیاد اینجا...وای این عالیه......
توی افکار خودم غرق بودم که در اتاق باز شد و دکتر با چارت جی سون وارد اتاق شد...به احترامش بلند شدم و تعظیم کردم... نگاه دکتر مثل همیشه نبود...یه چیزایی رو یادداشت کرد و رو به من گفت....
دکتر-: باید باهات صحبت کنم.....
دنبالش راه افتادم و بیرون رفتم.... برگشت سمتم و گفت....
-: برادرت...این اواخر، قبل تصادف ...سر درد یا سرگیجه نداشت؟؟
-: ام.... سر درد؟؟
حس میکردم چیز بدی قراره بشنوم....بعد از از دست دادن پدر جی سون تنها کسی بود که من داشتم.... خدایا.....نذار اتفاق بیافته......
جی یون-: داشت.....بیشتر سر درد.....چیزی شده....؟؟
-: من ... یعنی من و همکارهام متوجه شدیم که تو سر برادرت یه تومور وجود داره.....متاسفم... تا قبل از این تصادف این تومور خوش خیم بود.... و اسیبی به برادرتون وارد نمیکرد..... اما به...خاطر ضربه ای که به سرش وارد شده...این تومور ورم کردم... و ممکنه به عصب های بیناییش اسیب برسونه.......
به دهان دکتر خیره بودم..... حرف هاشو تجزیه و تحلیل کردم... اما نمیفهمیدم... این یعنی چی؟....تومور؟...یعنی سرطان.....
دکتر-: متاسفم که این خبر رو بهت میدم... من همه تلاشمو برای خوب شدنش انجام میدم.... اون باید سریع عمل بشه.......
دکتر رفت و من رو با هزار سوال بی جواب تنها گذاشت.....
-: خدایا...حالا چیکار کنم... ؟؟
پیش جی سون برگشتم...خواب بود...
-: این یه بیمارستان خصوصیه... چطور هزینه ی درمان رو بدم....؟؟.... خدای من....
سرم رو کنار تخت گذاشتم ...نمیدونم چقدر تو همون حال موندم.... حس کردم کسی داره صدام میکنه.... سرم رو بالا بردم و مدیر برنامه ی یونگ سنگ رو دیدم......
اقای کانگ-: دکتر بهم گفت چی شده......
سری تکون دادم و به جی سون نگاه کردم...نمیدونم چرا...ولی ته دلم امیدوار شد که کانگ هزینه ی درمان رو پرداخت میکنه... جی سون به خار این تصادف اینجوری شده......
کانگ-: برادرت تا چند روز دیگه مرخص میشه....
برگشتم و با تعجب گفتم-: مرخص؟؟.....دکتر گفت باید عمل بشه.....
اما انگار صدامو نشنید... نه...شنیده....نمیخواد اهمیتی بده.....
کانگ-:من هزینه ها رو پرداخت کردم..... البته فقط تا اونجایی که به ما مربوطه....
-: منظورتون چیه؟؟.... برادر من باید عمل بشه.....
-: خب......
-: اون به خاطر این تصادف به این روز افتاده.... اگه نابینا بشه.....
-: خانوم محترم.... برادر شما از قبل بیمار بوده..... و ما وظیفه ای برای پرداخت هزینه ی درمان اون نداریم.....
-:ولی......
-: ولی  و اما نداره.......
-: ازتون شکایت میکنم....... شما حق ندارید با من و برادرم این کار رو کنید......
-: بیخود صداتو بلند نکن..... هیچ کاری نمیتونی بکنی...  از اینجا به بعد با خودته....
-: این نهایته بی انصافیه.... من نمبخشمتون.....
اون دیگه توجهی نکرد و از اتاق بیرون رفت.... سرم داشت منفجر میشد.... چطور هزینه ی عمل رو پرداخت کنم....؟؟؟؟.... روی زمین نشستم و سرم رو روی زانوم گذاشتم ..... دلم میخواد گریه کنم....  حالا چیکار کنم..... مشتم رو به زمین میکوبم ...تمام علاقه ای به یونگ سنگ دارم به نفرت تبدیل شده......
-: تو این بلا رو سر داداشم اوردی.......تو این کار رو کردی......
یکی شونه ام رو فشار داد.... سرم بالا بردم و دکتر رو دیدم که داره نگاهم میکنه.....
دکتر-: متاسفم.....
-: حالا چیکار کنم دکتر؟؟؟
-: این یه عمل سنگینه و هیچ بیمارستانی حاصر نمیشه که مجانی انجامش بده....  منم تنها کاری ازم برمیاد اینه که با دارو جلوی رشد تومور رو بگیرم...... فکر کنم تا حدودی موثر باشه......
-: دکتر......
-: درمان قطعی نیست..... ولی حداقل کمی جلوی اسیب رو میگیره....
-: من واقعا ازتون ممنونم.....
-: چرا رضایت دادی؟؟! باید میذاشتی تو یه همچین شرایطی اون برگه رو امضا میکردی....حالا که رضایت دادی که از همه چی میگذری هیچ کاری نمیتونی بکنی......
-: فکر نمیکردم همچین بلایی سرم بیارن..... خیلی ابله بودم که گول خنده های اون ادم خوردم.......
دکتر سر تکون داد بهم نگاه کرد....کمی بعد از هم اتاق خارج شد....حرفاش کمی امیدوارم کرده بود... اما این از نفرتم به اون یونگ سنگ کم نمیکرد..... تو این بلا رو سرش اوردی.......................
برگشتم و به جی سون نگاه کردم....
-: تلافی میکنم داداشی...... تلافی میکنم......
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
صدای ناله ی پیول اون رو به خودش اورد...... عکس رو گوشه انداخت و اشکاش رو پاک کرد و بلند شد.... از بیرون اتاق به پیول نگاه کرد....
-: تو ..... هئو سوپیول ...بهترین وسیله برای انتقام من هستی..................

.

.

.

.

.

-:صداتو برای من بلند نکن.... تو که نمیخوای طرفدارهات بفهمن پدر بچه ی من کی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟... اون قدر مدرک دارم که این رو ثابت کنم.........

.

.

جونگ مین-: اگه بری..... دیگه همه چی تموم میشه..... تو نباید بری.... این زندگیه توه.....برای داشتنش بجنگ..... نرو........

.

.

***************************************************

تموم شد....خوب بود؟؟؟؟؟؟........بوس