تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

my name is not hena.s3.ep40

 

نویسنده:pardisi

سلام
اینم از چهلمین قسمت

تا شما اینو بخونین من کامنت های دفعه قبل رو جواب میدم...حتما برید بخونید...مخصوصا" اونایی که سوال پرسیدن
راستی معذرت اگه فونتش ریزه...میهن روانیم کرد

My name is not hena

فصل سوم –قسمت چهلم

-روی حرفهات فکر میکنم اوپا...شب بخیر.

********************

-پارک جونگمین...جونگمین...

-کیتی...چته هوار میکشی؟

برگشتم و به هیون که با اخم نگاهم میکرد و تازه وارد سالن شده بود نگاه کردم.اخم کردم و جواب ندادم.یک طرف صورتش جای 4 انگشت کبود شده بود و معلوم بود زحمتی که اونی برای گریمش کشیده بود را چند ثانیه پیش شسته است...به هر حال چون از استودیو برگشته بود دیگر احتیاجی نبود ان میک اپ مسخره را تحمل کند تا کسی نفهمد که هیون جونگ از دست یک دختر سیلی خورده.

برگشتم و چند قدم جلو رفتم و کنار پله ها ایستادم و گفتم:

-پــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک جونگمین...تا اون روی من بالا نیومده زود بیا پایین...مگه من زنگ نزدم گفتم اماده باش...

هیون امد و کنارم ایستاد و گفت:

-مگه با تو نیستم؟میگم داد نزن؟...یه سر برو بالا و صداش کن...

-جدا"؟هیون جونگ اوپا میشه شما که داری میری بالا زحمت این کارو بکشی؟ ساعت 12 ظهره ولی نمیدونم چرا نمیاد...

خودم هم میدانستم که مثل دخترهای لوس ، لج هیون را درمی اورم.

بعد پوشه ای که دستم بود بالا گرفتم و گفتم:

-طرح ها رو اماده کردم...منتظرم جونگمین ببینه و ببرم واسه دوخت...

-جونگمین ببینه؟

هیون انقدر تعجب کرده بود که لحظه ای خنده ام گرفت.

-لیدر این گروه منم...اونوقت جونگمین...

-پدربزرگ گفت که احتیاج نیست کسی ببینه...میتونم همینجوری هم ببرم واسه دوخت...خودم دلم خواست به جونگمین نشون بدم.

هیون ناگهان مچ دست چپم که پوشه را با ان بالا گرفته بودم را گرفت.سریع پوشه را با دست راستم گرفتم و گفتم:

-اوپا...دستم درد میگیره...چرا یهو اینجوری میکنی؟

-چرا دستت نیست؟

-چی؟...چی باید...

اما ناگهان منظورش را فهمیدم و با لحن حق به جانبی گفتم:

-من چپ دستم و موقع طراحی برام سخته که حلقه دستم باشه...واسه همین درش اوردم.

هیون دستم را ول کرد و چشمهایش تنگ کرد و گفت:

-تو اون کیتی دیشبی نیستی...

-خب معلومه که نیستم...خوشبختانه امروز اون کیتی که جو گیره و زود گریه میکنه و میترسه و به سکسکه میوفته رو خونه جا گذاشتم ...اوپا...انتظار داشتی با دیدنت بزنم زیر گریه؟

هیون ابروهاش رو بالا برد و گفت:

-تقریبا" اره...یا حداقل یه چیزی تو این مایه ها...به هر حال هنوز باید بخاطر زنده بودنت خدا رو شکر کنی...

همان لحظه جونگمین از پله ها پایین دویید و در حالی که با حوله موهایش را خشک میکرد گفت:

-کیتی...کشتی منو...چته هی داد میکشی...گفتم که 5 دقیقه صبر کن دوش بگیرم.

همان لحظه چشمش به هیون افتاد و گفت:

-سلام هیون جونگ هیونگ...امروز از تمر...ی...ی...ن...او...م...دی؟

چشمش به صورت کبود هیون افتاده بود.هیون اخمی کرد و از پله ها بالا رفت.من دست جونگمین را به طرف مبل های راحتی کشیدم و گفتم:

-بشین طرح هاروبهت نشون بدم.

-تو میدونی...صورت....... هیون... چی شده؟

همان لحظه هیون به بالای پله ها رسیده بود که من داد زدم:

-راستی هیون جونگ اوپا...

هیون چرخید و نگاهم کرد و منتظر ادامه حرفم شد.

-دیشب خوب تلافی کردم...واسه همین دلم خنک شده و الان خوشحالم ...

و زبانم را برایش در اوردم و به صورتش اشاره کردم.هیون خونسرد نگاهم کرد و دوباره به طرف اتاقش رفت.

من با خنده به طرف جونگمین برگشتم که جونگ گفت:

-هی کیتی...نگو که اون جای دست تو روی صورته هیون جونگه...

-کی اینجا ، انگشتهاش مثل من ظریفه؟

-چرا زدی تو صورتش؟کیتی؟باورم نمیشه هنوز زنده هستی...

-بیخیال...دستم ناخوداگاه ول شد تو صورتش...اونم چون عمدی نبود دعوا نکرد...

جونگمین-امکان ندار...پس چرا گفتی تلافی؟

اخم کردم و گفتم:

-جونگمین بجای پرسیدن این سوال ها بهتر نیست طرح ها رو ببینی؟این ماله تو هست...ببینش...

*******************

هیونگ امد و کنار من که روی یک مبل توی سالن نشسته بودم و نشست و در حالی که تلوزیون را روشن میکرد پاهایش را روی میز گذاشت و به من که داشتم یک مجله را با دقت نگاه میکردم نگاهی انداخت و گفت:

-هی کیتی...من موندم که تو چجوری زدی تو گوش هیون که تازه بعد از 3 روز جای کبودیش شروع کرده به زرد شدن...بدجوری تلافی کردی...

من بدون بالا اوردن سرم گفتم:

-راه دیگه ای برای تلافی بلد نبودم اوپا...تازه به نظرم حقش بود...تا یاد بگیره که باید با من چجوری صحبت کنه.

هیونگ-هیچ وقت فکر نمیکردم تو بتونی همچین کاری بکنی...ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم که تو ،توی بعضی مواقع خاص حسابی  از حقت دفاع میکنی.

-وقتی دیگه خیلی لجم بگیره...بقیه مواقع میتونی تا میخوای بهم زور بگی...حتی صدام هم در نمیاد.

هیونگ تلوزیون را خاموش کرد و کنترل را روی میز انداخت و صاف و درست نشست و مجله را از دست من کشید و گفت:

-بده ببینم...

-هی هیونگ الان خرابش میکنی...

-اوه...این یه مجله ی مد معمولی نیست؟فقط برای لباس عروسه؟انقدر علاقه به پوشیدن لباس عروسی داری؟

با اخم مجله را از دست هیونگ بیرون کشیدم و گفتم:

-اینو دستیار گو داده ببینم...امروز بعد از ظهر قراره هممون برای پرو لباس های رسمی بریم یه مزون که اسم صاحبش لی جونگ آ هست...

-لی جونگ آ؟میشناسمش...طراح معروفیه و توی تمام پایتخت های مد یه  نمایندگی داره...فکر کنم تو هم ازش خوشت بیاد...گرچه تو خودت هم یه طراحی ولی فکر کنم بالاخره بتونی باهاش کنار بیای...

-به هر حال من تمام سعی خودمو میکنم...راستی جونگمین امروز رفته تا کارت های دعوت عروسی رو به خانوادش بده...به هر حال 11 روز بیشتر تا عروسی نمونده...بقیه کجان؟

-کیوجونگ رفته دنبال ایون اه...به هر حال فکر کنم تو گفتی که دوست داری اون یکی از ساقدوش هات باشه...باید برای پرو لباس با ما بیاد...هیون بالا تو اتاقشه و خوابه...فردا باید برین با هم دیدن خانوادش...یونگ هم با اونجو رفته بیرون...فقط من موندم که  قبلا" کارت رو به مامانم و کی بوم دادم...الانم بیکارم...

-منم که الان کاری ندارم...میای واسه نهار بریم خونه ی من؟...

-چرا خونه ی تو؟

-نمیدونم...همینجوری...دلم میخواد بریم اونجا...

نمیدانم چرا ولی دلم هوس مهمان کرده بود.با هیونگ به خانه ام رفتیم و میان خنده و شوخی های هیونگ نهار را خوردیم و برای تولد کیو که کم کم به ان نزدیک میشدیم کلی نقشه کشیدیم.

بعد از نهار همراه با هیونگ به حیاط رفتیم که یک نفر از پشت سر اسمم را صدا زد.اما نه مثل همیشه که در این مدت که کره بودم عادت کرده بودم.نه با لهجه ی کره ای...با لهجه امریکایی و با صدایی اشنا.

نا خود اگاه به عقب برگشتم و با دیدن کسانی که همان لحظه داشتند از ماشین پیاده میشدند شوکه شدم.

پسری که یک سر و گردن از من بلند تر بودم اما معلوم بود که سن خیلی کمی دارد با چند قدم بلند به طرفم امد و محکم بغلم کرد و من دیدم که هیونگ حسابی تعجب کرد.

بغضم شکست و با گریه گفت:

-نیک...دلم برات خیلی خیلی تنگ شده بود...تو اینجا چیکار میکنی؟

نیک محکم من را به خودش فشرد و گفت:

-خواهر دروغگو...تو گفتی زود میای به دیدنم...

سرم را از توی اغوشش بیرون کشیدم و نگاهش کردم و گفتم:

-هی خیلی بزرگ شدی نیک...چقدر قد کشیدی...

پدرم هم جلو امد و گفت:

-کیتی...باورم نمیشه که اینهمه مدت از ما دور بودی

بعد از در اغوش کشیدن پدر و مادرم ، مری را دیدم.به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:

-مری...تو هم اینجایی؟ وای باورم نمیشه...

مری با خنده گفت:

-حالا چرا گریه میکنی؟انتظار داشتی که برای عروسی بهترین دوستم نیام؟به هر حال من یکی از ساقدوش ها هستم.

یک لحظه لبم را گزیدم...این که عروسی من نبود.ولی قرار نبود به خانواده ها در مورد غیر واقعی بودن این ازدواج حرفی بزنیم.

مامان دوباره صورتم را بوسید و گفت:

-چرا پریروز که باهات حرف زدم نگفتی که میخوای عروسی کنی؟ وای کیتی اصلا" وقتی با مدیرت صحبت کردم باورم نشد که قراره ازدواج کنی...دختر کوچولوی من انقدر بزرگ شده که میخواد ازدواج کنه...

همان لحظه نگاهم به هیونگ افتاد که هنوز انجا ایستاده بود .با لبخند دستش را گرفتم و مجبورش کردم چند قدم جلوتر بیاید و رو به خانواده ام گفتم:

-ایشون کیم هیونگ جون هستن ... کوچکترین عضو گروهی که من قراره با لیدرش ازدواج کنم.

هیونگ به رسم کره ای ها تعظیم کرد و با همه دست داد ولی به انگلیسی به انها خوشامد گفت.همین که به مری رسید و خواست با مری دست بدهد ، مری خیلی غافلگیر کننده پرید بغل هیونگ که باعث شد همه بخندیم.

بعد از ان هیونگ گفت که به خانه برمیگردد و قرار رفتن به مزون را یادم نرود و رفت.

نشان دادن خانه ام به خانواده ام خیلی طول نکشید.نیک حتی حاضر نبود برای یک ثانیه از من جدا شود.مری هم تمام مدت با هیجان از من در مورد گروه سوال میپرسید.

قرار شد که پدر و مادرم تا شب استراحت کنند تا ما به مزون برویم.بالاخره با هر ترفندی بود نیک را هم راضی کردم که استراحت کند و با مری به طرف خانه پسرها راه افتادیم.مری با ذوق میگفت:

-عکس هاتو تو اینترنت دیدم کیتی...تازه یادم اومد که تو همیشه میگفتی لیدرشون از همه خوشکل تره ... دیگه اینجوری هم که شده...وای تازه من وقتی فیلمشو دیدم که تو مهمونی بوسیدت نزدیک بود سکته کنم، دیگه وای به حال تو ...

من با لبخند نگاهش میکردم و به این فکر میکردم که چگونه به او بگویم که این یک ازدواج واقعی نیست.پسرها و ایون اه جلو در اماده ایستاده بودند تا سوار ون شوند که من و مری هم به انها رسیدیم .مری را به همه معرفی کردم و گفتم که بهترین دوست من در تمام زندگی ام بوده. چند لحظه بعد سوها اونی و میکا هم به ما پیوستند وهمه سوار ون شدیم و به طرف مزون حرکت کردیم.

********************

-کیتی شی این لباس رو دیدی؟اینو دوست نداری؟

-جونگ آ شی این خیلی دامنش پف داره...با دامن پف دار ادم شبیه کوتوله ها میشه.

-این یکی چی؟

-این خیلی تنگه...راستش دلم میخواد دامنش یه کم فون باشه.

-تو تمام لباس های مزون رو دیدی و اگه این اخری رو هم نپسندی دیگه واقعا" خودت باید طراحی کنی.بیا اینجا تا بهت نشونش بدم .این کار یه طراح معروف فرانسویه که معلوم نشد چرا تا تمومش کرد فروختش چون همه فکر میکردن این لباس رو برای عروسی دخترش طراحی کرده و دوخته . همین یه دونس و کاملا" هم تکه...به هر حال نماینده مزون ما تو فرانسه عاشق این لباس شد و چون قیمت خیلی بالایی رو پیشنهاد داد لباس رو به اون فروختن و اونم ماه پیش این لباس رو فرستاد سئول...تو اولین نفری هستی که این لباس رو میبینی و تا حالا حتی یک نفر هم نپوشیدتش حتی موقع فروش هم تن هیچ مانکنی نکردنش.البته این مانکن های پلاستیکی استثنا هستن .

هر دو به این حرف او خندیدیم.

-حالا ببین بالاخره این یکی رو دوست داری یا نه ؟

لباسی که تن مانکن و در مقابل من بود از بهترین ساتن - ابریشم سفید بود.دکلته بود و دامنش از روی کمر کمی فون میشد و حدود یک متر دنباله داشت و پشت لباس دقیقا" تا گودی کمر باز بود .اما زیبایی لباس به این بود که که روی دامنش به صورت عمودی یعنی از کمر تا پایین دامن یک نوار پهن از جنس حریر دوخته شده بود که بی نهایت زیبا روی ان کار شده بود و معلوم بود که کار دست است .از همان حریر کار شده  از زیر سینه  مثل یک بند تقریبا" پهن تا روی شانه ی راست گذاشته شده بود که در پشت باز لباس به طورت کج ادامه می یافت و به طرف چپ کمر در پشت لباس دوخته میشد .لباس ابهتی خاص داشت و در عین سادگی بسیار شیک و قشنگ بود .خیلی خوشم امد.جونگ ا شی که دید محو لباس شده ام و حرفی نمیزنم گفت:کیتی شی میدونستم خوشت میاد شانس اوردی که سایزش خیلی کوچیکه...کمکت میکنم که بپوشیش.با کمک او ان لباس فوق العاده را پوشیدم .اهل لباس های باز نبودم  و در ان لباس حس بدی داشتم اما با خودم گفتم نباید ابروی دبل اس را ببرم.لباس کاملا" اندازه بود .فقط 2-3 سانت روی کمرش گشاد بود که جونگ ا شی قول داد تا پس فردا درستش کند.جونگ ا شی پرسید: میخوای روز عروسی موهاتو باز بذاری یا ببندی؟

-نمیدونم ...هنوز تصمیم نگرفتم.

-پس من فعلا" به سلیقه خودم یه کاریش میکنم.

او با چند تا گیره و سرسری موهایم را با مدلی خیلی ساده جمع کرد تا بتواند تور را به موهایم وصل کند.

-کیتی شی توی موهات گل میزنی یا تاج و اینجور چیزا؟

-گل طبیعی.

-خب من فعلا" برات چند تا گل معنوعی میزنم .

و گل های مصنوعی قشنگی که فرق خاصی با طبیعی نداشت را توی موهایم زد و به سلیقه خودش یک تور بلند ساده به موهایم وصل کرد وچتری فرق کج جلوی موهایم را هم مرتب کرد.وبه زور مجبورم کرد یک جفت کفش پاشنه بلند سفید بپوشم و روی یک سکو که سه طرف ان ایینه بود و یک طرفش یک پرده بلند و بزرگ زرشکی بیاستم.

جونگ ا شی دنباله لباسم و تور روی سرم را مرتب کرد و به طرف پرده رفت و گوشه چپش را کمی کنار زد و گفت:

-خب ...اقایون محترم همه اماده باشید...مخصوصا" شما هیون جونگ شی ...اون فوق العاده خوشکل شده .

و بعد دکمه برقی پرده را فشرد تا پرده ارام ارام کنار برود و من هم دستهای یخ زده ام را پشت سرم بردم و در هم قفل کردم .

تا پرده کنار رفت سرم را کاملا" بالا گرفتم و برای اینکه کمی خودم را لوس کنم گردنم را کج کردم .

مثل همیشه هیونگ اولین نفری بود که اظهار نظر کرد.

-کیتی ...تو...تو...

اب دهانش را قورت داد و ادامه داد:

-فوق العاده شدی.

ببخشید...مثل همیشه جز معذرت خواهی چیزی ندارم بگم.بوس.

نمایش نظرات 1 تا 30