تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 19th Part

 

نویسنده:nadia

سلام....سلام...سلام....

خوفین ناناسوئیتی های من؟؟....منم خوبم....گرچه یه نواقصی در زندگی مشاهده میشه اما راضیم به رضای خدا....

هه هه....مدرسمون سخت گیر هست.....ولی خیلی باحاله...هنوزدو هفته از اول مهر نگذشته...دوتا اردو برده...یکیشو 5 شنبه پیش برد....برامون روز دختر جشن گرفته بودن....و خیلی خوش گذشت.......یکیش هم این پنج شنبه ست.....میبرنمون نمایشگاه نانو تکنولوژی....از یک بعد از ظهر تا هشت ونیم شب.....هوراااااا....کاش دوستای خودم هم بودن....تا حالا تقریبا کل روزو با هم نبودیمممممم......ولی حیف باید با همین فرزانگانی ها ساخت.....!!!!

وایییییی جاتون خالی سه شنبه هفته پیش با دوستام رفتیم 13 ابان.....اکثرامون بودیم.....

خیلی خوش گذشت.....یه 3 ساعتی باهم بودیم و بعدش نخود نخود هر که رود خانه خود.....هه هه....

ایییی خدا دلم براشون تنگ میشه....وقتی رفتم تو کلاس پارسالمون...به یاد تمام اون عذابایی که سال سوم کشیدم زدم زیر گریه....عباس اومد بغلم کرد....

ولی در کل خیلی روز خوبی بود.....اما دلم واقعا برای تمام خاطراتمون تنگ میشه....چه خنده ها وشوخی هامون....چه گریه ها ودعواهامون....

باورتون میشه الان دارم اشک میریزم....

خب ولش کنین.....گذشته ها جز حسرت چیزی ندارن....حسرتهایی که نمیدونی باید بخوری یا نه؟؟....که تقصیرتو بودن یا نه؟؟....

خب این پارت رو هم بخونین...بی زحمت یکمی هم بیشتر کامنت بذارین دیگه....نویسنده باید ترغیب بشه که بنویسه....

خب همتونو دوست دارم وموفق باشین.....

 

 

" My Memories "

 

هیون خوابش برده بود.....ساعت گوشیمو نگاه کردم 4 صبح بود.....تمام شبو بیدار بودم....سیاهی زندگیم هرثانیه بیشتر منو توی خودش میبلعید....به هرطرفی که برمیگشتم جز سیاهی چیزی نمیدیدم.....نبود جیمی هرلحظه قلبمو بیشتر به اتیش میکشوند...افکار مزاحم از هرطرف به مغزم هجوم میاوردن.....نمیدونستم باید چیکار کنم.....فقط میدونستم دارم دیوونه میشم.....اگه بیشتر از اون ادامه میدادم دیوونه میشدم....تصمیم گرفتم هیونو بیدار کنم....لااقل اون میدونست چطوری ارومم کنه....صداش کردم...
- هیون....هیون شی...؟؟...
بیدار نشد....صدامو بلندتر کردم و گفتم :
- هیون...هیون جونگ....
با چشمای بسته وصدای خواب الود گفت :
- هووم...
- هیون میشه بیدار بشی....؟
- چه یونم بگیر بخواب....
چی چه یون؟؟....چه یون دیگه کیه؟؟....حتما داره خواب میبینه...
- هیون خوابم نمیبره....نمیتونم بخوابم...
از روی صندلیش بلند شد....اومد طرفم و کنارم روی تخت دراز کشید....!...با یه دستش کمرمو گرفت و منو به خودش چسبوند....با یه دست دیگش هم سرمو گرفت و گذاشت روی سینش....و پاشو دور پاهام حلقه کرد.....چشماش هنوزم بسته بود.....با صدای اروم گفت :
- بخواب....چایون، عزیزم اوپا پیشته.....و گردنشو روی سرم مالید...و منو بیشتر توی اغوشش فشرد.....

______________________________________

سرمو اوردم عقب تر و به چشمای بسته ش خیره شدم.....تعجب کرده بودم...درواقع شوکه شده بودم....من الان توی بغل کیم هیون جونگ.....نه.....خزیدم سمت عقب تا بتونم از بغلش خارج بشم.....اما محکم تر پاشو دورم حلقه کرد.....نمیدونستم باید چیکار کنم...فقط میخواستم زودتر از بغلش خارج بشم....
لبمو گاز گرفتم....پلک زدم و اب دهانمو قورت دادم....و به زور و با صدای خفه صداش کردم :
- هیون....هیون.....
جوابی نداد....فقط یکمی خودشو جابه جا کرد.....
عزممو جذم کردم.....دستامو حلقه کردم و زدم به سینه ش.....اروم چشماشو باز کرد.....همین که منو دید انگار که روح دیده پرید روی زمین......
زل زد تو چشمام....داشت از تعجب شاخ در میاورد.....گفت :
- چی کار کردیم؟؟...
جوابشو ندادم....
سرشو خم کرد و به لباساش نگاه کرد....از کارش خندم گرفت...برای همین گفتم :
- نترس...تنته...
با تردید پرسید :
- من....چیکار کردم؟؟...
- تو...هیچی...
لحنش تردید امیزتر و مشکوک تر شد :
- پس تو چیکار کردی؟؟....
یه نفس عمیق کشیدم و انگار که طاقتم طاق شده باشه گفتم :
- اه خدای من.....پسر تو چرا اینقدر اعتماد به نفس کاذب داری؟؟....
خودشو جمع و جور کرد...
- پس کنار تو ...چرا خوابیده  بودم؟؟...
با عصبانیت گفتم :
- کیم هیون جونگ....من باید اینو از تو بپرسم....
بلند شد....پشت شلوار جینشو تکوند ورفت سمت در....دستشو گذاشت رو دستگیره...بدون اینکه نگاهم کنه گفت :
- توبخواب....شب به خیر....
و از اتاق خارج شد.....بلند شدم و نشستم روی تختم.....تکیه دادم به بالش پشتم....و توی افکارم فرو رفتم....
" چه یون کی بود؟؟ اون کیه که شبا تو بغل هیون جونگ میخوابه؟ یعنی اینقدر هیون دوسش داره که بهش میگه عزیزم؟؟ چراهیون به من میگفت چه یون؟؟ حتما داشته خواب اونو میدیده....چه یون؟؟ یه سوال دیگه که دوباره مربوط میشه به کیم هیون جونگ....هیون جونگ دیگه چی توی وجودت پنهون شده؟؟ "
میدونستم هیون اگه بفهمه دیشب بین ما اتفاقی افتاده حتما از کوره در میره....برای همین با خودم قرار گذاشتم که اگرم سوالی ازم پرسید بهش بگم که هیچ اتفاقی نیفتاده....
گوشیمو برداشتم ...نوشتم :
" کجایی؟؟ نمیای بخوابی؟؟ بیرون سرده..بیا"
براش فرستادم....چند دقیقه ای گذشت اما جواب اس مو نگرفتم.....نگرانش شدم....از روی تختم بلند شد و رفتم تو راهرو....
چشمم خورد بهش.....روی صندلی های جلوی اتاقم دراز کشیده بود....و خوابش برده بود.....
برگشتم تو اتاق....پتو و بالشمو برداشتم و اومدم کنار هیون ایستادم.....اروم سرشو بلند کردم و بالشو گذاشتم زیرش.....و پتومو روش کشیدم.....جلوش نشستم و زانوهامو بغل کردم و به چشمای بسته ش خیره شدم.....
اروم بود....خیلی اروم...دستمو کشیدم روی گونه ش....نرم بود....مثل یه بچه.....این ادم چی داشت که منو تا این حد جذب خودش میکرد....چی داشت که من اینقدر کنارش اروم بود.....حتی با چشمای بسته ش هم میتونستم نگاهشو بخونم....دوسش داشتم.....خیلی زیاد....
برگشتم تو اتاقم.....نه بالشی روی تخت بود و نه پتویی....راستش خواب ساده رو دوست داشتم....بهم یه حس خاصی میداد.....برام جالب بود.....دراز کشیدم و دستهامو زیر سرم دور هم حلقه کردم.....
تنها چیزی که به ذهنم میرسید جیمی بود....دلم براش تنگ شده بود...الان بیش از هروقت دیگه ای بهش نیاز داشتم...اما اون نبود..... دلم میخواست الان توی اغوش گرمش از تمام بندهایی که دورمو گرفته بودن رها میشدم و ازادانه توی دنیا عاشقونه مون میدویدم....بدون اینکه کسی بهم فرمان ایست بده.....دلم میخواست دستای گرمشو بگیرم و بذارم روی قلبم و تمام ناراحتیای دنیا ررو فراموش کنم....دلهره و اشوب و از دلم بیرون کنم و اروم بشم....دلم میخواست چشمامو ببندم و لبهای گرمشو حس کنم.....نفسهای گرمشو حس کنم.....راه نفسهامون یکی بشه......چشمامو ببندم تا دیگه این تاریکی رو نبینم....تااون زندگیمو روشن کنه......دلم بیشتر از هرچیزه دیگه ای چشمای امیدبخششو میخواست....لبخند زندگی بخششو میخواست.....نه بیشتر....توی تمام اون افکار ارامش بخش به خواب رفتم....
- نادیا...نادیا پاشو...ساعت 9 صبحه....
چشمامو به زور باز کردم....و با خواب الودگی گفتم :
- صبح به خیر....
- صبح تو هم به خیر....چقد میخوابید؟؟...
- چی؟؟...
- هیون رو هم الان بیدار کردم....بیرون خوابیده بود....
سرمو به علامت تایید تکون دادم....ادامه داد :
- دعوا کردین؟
- چی؟..
- دعوا کردین که دیشب بیرون خوابیده؟؟...
- نه نه....فقط....تو اتاق راحت نبود رفت بیرون.....وگرنه دعوا نکردیم....
- خوبه...
- الان کجاست؟؟...
- رفت برامون صبحونه بگیره....
مامانم اومد طرفم....نشست رو تخت کنارم....بهم لبخند زد....
مشکوک نگاهش کردم....و گفتم :
- چیزی شده؟؟...
- نه....
- پس چرا اینجوری نگام میکنی؟؟...
- نمیتونم دخترمو نگاه کنم؟...
شونه هامو انداختم بالا....حتما داشته به این که من دارم از دست میرم فکر میکرده....چه قدر بده که تو نگاه دیگران انتظار برای اخرین دیدارو ببینی....
اروم گفتم :
- مامان؟؟..
- هوم...
- منو دوست داری؟؟..
بهم لبخند زد و گفت :
- مگه میشه ادم دخترشو دوست نداشته باشه؟؟...تو بچه می...دوستت دارم....
سرمو به نشانه تایید تکون دادم....راست میگن که وقتی داری یه کسی رو از دست میدی تازه میفهمی چقدر باارزشه.....حتما مامان منم فهمیده بالاخره منم دخترشم....هی دنیا...چقدر کوچیکی!
چند دقیقه بعد هیون برگشت.....بی تفاوت بهم...فقط سلام کرد...
- سلام...
- سلام هیون جونگ....صبحت به خیر....چی گرفتی...دارم از گشنگی میمیرمممم....
جوابمو نداد....سینی چایی رو گذاشت روبروی من روی میز.....یه چایی از توش برداشت و داد دستم....
گفتم :
- خودم هم میتونستم برش دارم.....
بدون اینکه حتی لحظه ای به چشمام نگاه کنه گفت :
- این کم رنگه....دکتر برات رژیم غذایی داده.....چای کم رنگ نباید بخوری....
لبه لیوان رو گذاشتم روی لبهام....گرماشو دوست داشتم....یه کمی هورت کشیدم....ولی خیلی داغ بود....
- اوووخ...داغه چقد....
اومد طرفم....لیوانو از دستم گرفت.....و بدون این که بهم نگاه کنه..خودشو سرگرم ور رفتن با نایلون خوراکی ها کرد و گفت :
- چیزای داغ هم نباید بخوری.....
چند دقیقه ای گذشته بود....وصبحونه مون رو توی سکوت تموم کرده بودیم....مامانم گفت :
- نادیا من میخوام برم خونه....امروز بعد از ظهر که مرخص میشی...باید برات لباس بیارم....
- مامان پس هندزفری منم میاری؟؟....
- کجاست؟؟...
- فک کنم زیر تختم افتاده...اگه نبود توی کمدمه....
- باشه....و روشو کرد سمت هیون وگفت :
- هیون جان....میتونی تا من بیام پیش نادیا بمونی؟؟....
- راستش...
- من 2 ساعته برمیگردم.....نمیخوام نادی تنها باشه....میمونی؟؟...
هیون با اکران قبول کرد....و سرشو انداخت پایین و با پاهاش روی زمین بازی کرد...
مامانم رفت....چند دقیقه بعد هیون بلند شد و رفت سمت در....بدون اینکه سرشو به طرفم برگردونه گفت :
- کار داشتی بهم زنگ بزن....
و از اتاق رفت بیرون و منو تنها گذاشت....
چرا اینجوری رفتار میکرد....چش بود؟؟...مگه من اشتباهی کرده بودم....؟؟...لااقل حرفی هم نزد که بفهمم که مشکل از منه یا نه؟؟....
سه یا 4 دقیقه ای گذشته بود....یهو در باز شد....و هیون اومد طرفم....
ایستاد کنار تختم.....با قاطعیت گفتم :
- گوشیمو جا گذاشتم....اومدم ببرمش.....و دستشو دراز کرد و گوشیشو از روی میز کنارتختم برداشت.....
روشو برگردوند...یه قدم به طرف در برداشت که محکم دستشو گرفتم ....با تردید و عصبانیت پرسیدم :
- چرا با من اینجوری میکنی؟؟
جوابمو نداد....
- ازت پرسیدم چرا اینجوری میکنی؟؟....حتی باهام حرف هم نمیزنی....
نمیدونم چرا اشک تو چشمام حلقه زد؟؟....یه نفس عمیق کشیدم.....برگشت.....توی چشمام زل زد....محکم دستمو از روی دستش رها کرد.....پوز خند زدوگفت :
- خیلی راحت نیستی؟؟...
با صدای بغض گرفته گفتم :
- چی؟؟
ادامه داد....:
- دیشب...یادت نمیاد؟؟...
یادم اومد....اما نمیخواستم سر یه اشتباه هیونو از دست بدم....اولین دروغمو بهش گفتم :
- چی...دیشب....چی؟؟...
- من و تو باهم خوابیدیم....
- چی میگی؟؟...
از کوره در رفت وبا عصبانیت گفت :
- نادیا یامنو مسخره میکنی و داری به ریشم میخندی ....یا اینکه....
- یا اینکه چی؟؟...
- خودت بگو...
- اخه من اصلا نمیفهمم تو چی میگی....
- نادیا من به اندازه کافی ذهنم مشغول هست...تو دیگه بیشترش نکن.....
- هیون...
با اتیش خشمش چشمامو میسوزوند...چرا اینجوری شده بود؟؟....اخه....اخه من که....چشمامو ازش گرفتم...گوشه روسریمو درو انگشتم حلقه کردم وبا صدای اروم گفتم :
- من....نمیدونم چی میگی......
نشست کنار تختم....سرشو خم کرد تا بتونه چشمای دوخته شده به زمینمو ببینه.....
- مطمئنی؟؟....من و تو....از حرفی که میزنی مطمئنی؟؟...
چرا دارم بهش دروغ میگم....چرا....نمیتونم....قلبم داره میسوزه....من نمیتونم به هیون جونگ دروغ بگم....چشماش یه چیزی داره که مجبورم میکنه ته قلبمو نشون بدم.....نمیتونم دروغ بگم...نه....


این اخرش خماری داشت دیگهههه....

خب به نظرتون این پارت قشنگ بود....من که زیاد ازش خوشم نمیاد...فقط اخرشو دوس دارم.....