تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 20

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

سلام به همه دوستان.......

من اومدم... دیروز رفتم و دانشگاهم رو دیدم...خیلی بامزه اس.... به اسم دانشکده هانگارد معروفه...نمیدونم چرا این رو بهش میگن...به زودی کشف میکنم... خب دانشگاهم با اهواز دو ساعت فاصله داره .. منم مجبورم برم خوابگاه.... وای خیلی بده..... خدا رو شکر که من با دوستام هستم وگرنه عمرا نمیتونستم تحمل کنم.... احتمالا چهار روز در هفته اونجام و اخر هفته ها میام خونه.... من لپ تاپم رو باخودم میبرم و تو بیکاری هام داستان رو مینویسم... ولی از شانس بد من به خاطر این مسائلی که پیش اومده اینترنت خوابگاه رو قطع کردن... ممکنه نتونم منظم بیام و داستان رو بذارم...امیدوارم که درکم کنید.....

بچه ها برام دعا کنید...از همین الان استرس گرفتم.... امیدوارم بتونم تو خوابگاه دوام بیارم.... خب برید داستان رو بخونید... این پارت ادامه داره... شاید فردا بقیه اش رو بذارم...البته با اجازه فاطی جون....

این هم لینک عکس کاربریم

لینک

دوستتون دارم..برید ادامه....

***************************

صدای ناله ی پیول اون رو به خودش اورد...... عکس رو گوشه انداخت و اشکاش رو پاک کرد و بلند شد.... از بیرون اتاق به پیول نگاه کرد....
-: تو ..... هئو سوپیول ...بهترین وسیله برای انتقام من هستی..................
.
.
پیول به سختی نشست و سرفه کرد..... دستش به شدت میسوخت.... اروم آنژیوکت رو از تو دستش بیرون کشید و یه گوشه انداخت..... پتورو کنار زد و بلند شد ...هنوز سر گیجه  داشت..ولی سعی کرد مقاومت کنه..... به استانه ی در که رسید جی یون رو روی به روی خودش دید .....
جی یون-: چیکار میکنی؟....تو نباید بلند شی.....
-: حالم بهتره..... نمیتونم دیگه تو اتاق بمونم.....
-: بیا بریم بیمارستان...هنوز تب داری....بیا اول این سوپ رو بخور .....
با کمک جی یون به اشپز خونه رفتن...پیول گوشیشو برداشت و چک کرد... کانگ مین باز هم بهش زنگ زده بود...گوشی رو کنار گذاشت و کمی از سوپ خورد...نگاه جی یون رو روی خودش حس میکرد.... سرش رو بالا اورد و دید که داره بهش نگاه میکنه......
پیول-: چیزی شده؟!
-: کانگ مین کیه؟؟.....
پیول اب دهانش رو قورت داد و به ظرف سوپش خیره شد.....جی یون دستش رو روی دست پیول گذاشت و گفت....
-: من جریان شما رو میدونم....مامانت بهم گفت.....
-: جی یون.... من نمیخوام بهش فکر کنم... این موضوع برای من تموم شده اس....
-: پس چرا اینقدر بهت زنگ میزنه....؟؟.... اون هم کانگ مین....مگه کانگ مین با گیشا نبود؟
-: تو نمیدونی چی شده......
-: خب....تو بهم بگو....
پیول نفس عمیقی کشید و قاشقش رو زمین گذاشت.. کم کم همه چی رو برای جی یون تعریف کرد...جی یون بعد از شنیدن حرف های پیول سری تکون داد و گفت.....
-: پس تی یون حال خوبی نداره.....
-: اره....کانگ مین میگفت به هوش اومده ولی .... نمیدونم... به هر حال که من نمیرم پیشش...
-: ولی به نظرم باید بری.... تو که نمیخوای بعدا پشیمون بشی... اگه بلایی سرش بیاد...
-:اخه برم چی بهش بگم...؟؟...اون زندگیمو خراب کرد...
-: اون با تو حرف داره تو لازم نیست که چیزی بگی.....
-: نمیدونم..... واقعا نمیدونم چیکار کنم...
-: حالا بعدا صحبت مکنیم....  سوپت رو بخور که بعدش بریم بیمارستان...تو حتما باید معاینه بشی....
بعد از تمام شدن سوپش به اتاق رفت تا پالتوشو بپوشه ..همون موقع گوشیش به صدا در اومد...... یوهی بود... روی تخت نشست و با تردید جواب داد.... اول هیچی نگفت و منتظر شد تا یوهی حرف بزنه....
یوهی-: پیول....عزیزم سلام....خوبی؟!
-: ......سلام.....
-: فقط همین ؟...سلام؟... تو کجایی؟...
-: یه جایی تو همین شهر..... به اتفاقاتی که افتاد واقعا متاسفم....
-: پیول.... تو باید برگردی... وضع رو بدتر نکن...
-: تو جای من بودی چیکار میکردی؟....هیون جونگ من رو مقصر میدونه.....همه از من بدشون میاد....
-: نه...این طور نیست...هیون فقط عصبانی بود.... ولی باور کن اینجا همه دوستت دارن.... هر پنج نفرشون از صبح کار های خودشون رو ول کردن و دارن دنبال تو میگردن.... خواهش میکنم....
-: حال یونگ سنگ خوبه؟
-: این جواب من نبود.....پیول من باید ببینمت....این جوری حرف زدن فایده ای نداره...باید ببینمت....
-: نمیتونم....
-: میتونی...بهت قول میدم هیچ کس نمیفهمه...
-: هیچ کس؟؟...حتی یونگ سنگ....؟
-: مطمئن باش چیزی نمیفهمه....فعلا که با هم قهریم....
-: قهر؟....وای نه...نگو که به خاطر من دعواتون شده....وای خدای من... یوهی متاسفم.....
-: اروم باش..... فقط ازت میخوام برگردی...امروز من باید تورو ببینم....باشه..؟؟
-: باشه.....تا اخر شب بهت خبر میدم....
-: منتظرتم.....
گوشی رو قطع کرد و با کلافگی بلند شد و دکمه هاشو بست.....جی یون وارد اتاقش شد و پرسید...
-: داشتی با کی حرف میزدی؟!....
پیول درگیر بستن دکمه هاش بود و حواسش نبود چی داره میگه.....
-: با ...با یوهی.... نامزد یونگ سنگ.....
جی یون حس کرد نشنیده...ابرو هاشو با انداخت و با صدای خفه ای گفت ...
-: چ...چی؟؟
-: ها...؟
پیول سرش رو بالا اورد و نگاهش کرد....
پیول-: یوهی...نامزد یونگ سنگ..... البته من نباید بهت میگفتم...ولی خواهش میکنم تو به کسی چیزی نگو....چون هیچ کس نمیدونه.....
پیول این رو گفت و از اتاق بیرون رفت.... جی یون به رو به روش خیره بود و به سختی نفس میکشید...باورش نمیشد یونگ سنگ نامزد کرده!!!.... دستش رو به دیوار زد و لبشو گاز گرفت....
-: نشونت میدم هئو یونگ سنگ...... منتظر باش......
از اتاق خارج شد و پیش پیول رفت...خیلی سعی میکرد که چهره اش عادی باشه اما نفرت رو از توی چشم هاش میشد خوند.....جوری که وقتی پیول بهش نگاه کرد کمی جا خورد و با تعجب گفت....
-: جی یون.....اتفاقی افتاده.؟؟؟؟؟..... چرا اینجوری نگاهم میکنی....
-: چیزی نیست.....بیا بریم.....
از خونه خارج شد...پیول اول کمی نگاهش کرد و اروم دنبالش به راه افتاد.... توی راه پیول به حرف های یوهی فکر میکرد....سرش رو به شیشه ی ماشین زد و چشم هاشو بست.... یوهی و یونگ سنگ با هم قهر بودم...حتما به خاطر اون دعوا کرده بودن...این انصاف نیست که به خاطر خودش زندگیه اون دوتا به هم بریزه...
جی بهش نگاه کرد و اروم صداش کرد.....پیول برگشت و نگاهش کرد....
جی-: حالت خوبه؟...
-: خوبم..... فقط دارم به یوهی فکر میکنم.....
جی یون با حالتی عصبی رو برگردوند و اروم گفت..
-: چرا؟....مگه چیزی شده....
-: یوهی گفت که میخواد من رو ببینه....  جی یون دختر خیلی خوبیه...من بهش اعتماد دارم... اشکال نداره اگه امروز برم دیدنش؟
-: اگه برادرت همراهش باشه چی؟
-: نه....نیست.... مثل اینکه با هم قهر کردن.....
جی یون هیچی نگفت...فقط هر لحظه نفس هاش تند تر میشد......پیول ادامه داد....
-: خیلی حس بدی دارم...به خاطر من با هم دعواشون شده.... مطمئنم...وگرنه دلیل دیگه ای نداره...یونگ سنگ یوهی رو خیلی رو دوست داره.... این رو از حرف و نگاهش میفهمم... من نمیخوام به خاطر من....
-: باشه.....بس کن.......
پیول از اینکه جی یون اینجوری حرفش رو قطع کرده بود خیلی متعجب شد و سرش رو پایین انداخت.... اصلا انتظار اینو نداشت.... جی یون چشم هاشو روی هم فشار داد و دست پیول رو گرفت.....
جی-: متاسفم عزیزم...نمیخواستم ناراحتت کنم.....
-: مهم نیست......
-: میخوای این خانوم رو ببینی...؟؟
-: اوهوم....اگه بشه....
جی یون خودش هم نفهمید که چرا این حرف رو زده ... ولی خیلی دلش میخواست یوهی رو ببینه....
-: بگو بیاد خونه ی من.......
پیول با تعجب به جی یون نگاه  کرد و گفت.....
-: خونه ی تو؟....نه....بیرون قرار میذارم....
-: نه...بگو بیاد..... اینجوری بهتره...میفهمه که جای تو امنه....
-: ممنون......
جی یون خندید و از پنجره بیرون رو نگاه کرد... از اینکه میدید کس دیگه ای غیر از خودش با یونگ سنگه عصبی میشد.... اون خودش رو مالک یونگ میدونست..... دستش رو مشت کرد و چشم هاشو بست......
تاکسی جلوی بیمارستان ایستاد ....پیول دست جی ون رو گرفت و گفت..
-: نه جی یون....اینجا نه.... این بیمارستان نه...اصلا من حالم خوبه...بریم خونه.....
-: چی شده؟
-: این...اینجا همون بیمارستانیه که تی یون توش بستریه.... الان پر از خبرنگاره....من نمیتونم برم تو.....
-: ما میریم ارژانس.....نگران نباش....
پیاده شدن .... جی یون دست پیول رو کشید و با هم داخل بیمارستان رفتن....پیول تا اونجایی که میتونست سرش رو پایین اورده بود... نمیخواست هیچ کس متوجه حضورش بشه... کارشون نیم ساعت طول کشید و بعد از اینکه دارو هارو گرفت ، خواست از بیمارستان خارج بشه که جی یون گفت....
-: میخوای من پیش تی یون برم؟....چیزی نمیگم...فقط میرم که ببینمش....
-: ...نمیدونم.....  الان بخش مغز و اعصاب خیلی شلوغه..... من نمیدونم.....
-: هر جور که دوست داری...ولی فکر کنم ببینیش بهتر باشه.....
پیول دستی رو روی شونه اش احساس کرد... با وحشت از جا پرید و پشت سرش رو نگاه کرد...کانگ مین تو چند قدمیش ایستاده بود....
کانگ-: ممنون که اومدی.....
.
.
جونگ مین بطری رو از دست یونگ سنگ گرفت و با عصبانیت گفت...
-: خودت رو خفه کردی از بس خوردی....به جای این کار ها برو باهاش حرف بزن.....همه دعوا میکنن....
یونگ سنگ کمی گیج شده بود و چشم هاش قرمز شده بودن...بلند شد در حالی که تلوتلو میخورد به سمت حموم رفت و گفت....
-: من....من و یوهی....هیچ وقت دعوا...نکرده بودیم.....
برگشت با حالت خاصی به جونگ مین نگاه کرد...
-: اگه اون رو هم از دست بدم......دیگه چیزی برام باقی نمیمونه...
این رو گفت و داخل حمام رفت...اب داغ رو باز کرد و با لباس زیرش ایستاد....جونگ مین هیچی نداشت که بگه...روی تخت نشست و شماره ی یوهی رو گرفت....
یوهی-: سلام...چیزی شده....؟
-: این داره میمیره.....برگرد.....
-: خودم هم حال خوبی ندارم....نباید تو این وضعیت دعوا میکردیم....
-: همین الان بیا....میترسم بلایی سر خودش بیاره.... از صبح تا حالا قاطی کرده....
-: باشه اخر شب میام....
-: چرا الان نمیای؟
-: به کسی چیزی نمیگی؟
-: نه...بگو....
-: دارم میرم پیش سوپیول..... خونه یکی از دوستاشه...میخوام باهاش حرف بزنم که برگرده....
-: وای...اینکه عالیه.... ممنون..... بچه ها بفهمن خیلی خوشحال میشن....
-: جونگ مین...نباید به کسی چیزی بگی....وگرنه من میدونم و تو.....
-: باشه...نمیگم.....ولی منتظر خبرت هستم...
-: باشه...بهت میگم...
-: نمیدونی کدوم دوستشه؟
-: همون که خانوم که گفت مربیشه.....سوجی یون...من دیگه برم جونگ مین...قولت رو فراموش نکن......
جونگ مین با دهان باز به گوشیش خیره شد و با دست به پیشونیش زد... سمت اتاق کیوجونگ و هیون دوید و توی راه فریاد زد......
-: پاشین بیاین که بد بخت شدیم.......
همه از اتاقاشون بیرون اومدن و به جونگ مین نگاه کردن...
کیو-: چی شده.....؟چرا داد میزنی؟
جونگ-: بدبخت شدیم..... وای خدا.....
هیونگ-: زهر مار...بگو چی شده؟
همه منتظر بودن که جونگ مین حرف بزنه...ولی اون تازه یادش اومد که به یوهی قول داده بود که هیچی نگه...... سینه صاف کرد و ایستاد.....
جونگ-: نمیتونم بگم.....
هیون-: مریضی ؟...نه؟
-: خودتی.....خب قول دادم.... ولی..... وای نه...
کیو-: بگو چی شده؟....میزمت ها.....اعصاب ندارم...
-: بی ادب خشن...... به یوهی هیچی نگین ها....منو میکشه.....
-: باشه بگو.....
-: بچه ها.... الان بهش زنگ زدم ..گفت داره میره پیش پیول.....
هیون با خوشحالی جلو اومد و کنارش نشست و گفت
-: خب اینکه خیلی عالیه....نگفت کجا؟....ازش ادرس نگرفتی؟....میتونیم همین امشب بریم سراغش ......
جونگ-: ....من دارم میگم بدبخت شدیم تو خوشحال میشی.....نمیخوای ادامه ش رو بشنوی؟
همه منتظر بودن و به جونگ مین خیره شدن....
جونگ-: پیول...خونه ی جی یونه.....یوهی هم داره میره اونجا..... حالا همدیگه رو میبینن....حتما پیول به جی یون گفته که یوهی نامزد یونگ سنگه.....
نفس همه بند شده بود و هیچی نمیگفتن...جونگ مین ادامه داد....
-: نمیدونم چیکار کنم؟....یعنی باید جلوی یوهی رو بگیریم؟.... ما هنوز مطمئن نیستیم که اون دختر خود جی یون باشه......ولی.....
هیونگ-: یوهی که هیچی از جی یون نمیدونه.......
هیون-: ولی جی یون میدونه....جی یون خیلی چیز ها میدونه...... اگه خودش باشه.... اصلا حس خوبی ندارم....
کیو-: برگشتن جی یون و نزدیک شدنش به پیول بی دلیل نیست..... حالا چی میشه؟.....
یونگ سنگ -: چیز خاصی نمیشه.....این تازه شروعه.....
همه برگشتن و یونگ سنگ رو نگاه کردن.... هنوز کمی مست بود... همه حرفاشون رو شنیده بود.... اروم از پله ها بالا رفت و کنارشون ایستاد....
-: من نمیخوام...شما دوباره درگیر بشین.... اون هم به خاطر من.... هیون جونگ.....خواهش میکنم دخالت نکن..... خودم میتونم مشکلمو حل کنم....
جونگ-: تو مستی....نمیفهمی داری چی میگی.....
-: حالم از همه تون بهتره....جدی گفتم.....
هیون-: ولی من تنهات نمیذارم.....اگه واقعا جی یون باشه...باید این دفعه همه با هم جلوش بایستیم.....
هیونگ-: اره....دفعه ی قبل از چون دید ما با هم نیستیم اون بلا رو سرمون اورد.....ما تنهات نمیذاریم.....
-: اون میخواد از من انتقام بگیره...... میدونستم برمیگرده.....فقط هیچ وقت فکر نمیکردم از پیول استفاده کنه....
جونگ-: نگران نباش.... یوهی که برگرده ازش میپرسیم چی شد....یعنی من میپرسم....شما اصلا نباید به روی خودتون بیارید که میدونید....
یونگ سنگ هیچی نگفت و به اتاقش رفت...

.
.
.
گیشا در حال جمع کردن وسایلش بود..... فکر کردن به اتفاقاتی که در حال رخ دادن بودن داشت دیوونه اش میکرد...بهترین راه برای فرار از این اتفاق ها رفتن به باشگاه بود....کیفش رو برداشت که از خونه بیرون بره....
کفش هاش رو پوشید و بلند گفت....
-: یوجیــــــــــــن....من رفتم...تا عصر برگردم....
در رو باز کرد و بیرون رفت....تصمیم گرفت کمی پیاده روی کنه..  هدفونش رو روی گوشش گذاشت و به راه افتاد....کمی که گذشت حس کرد که کسی داره تعقیبش میکنه.... اما جرات برگشتن نداشت....فقط قدم هاشو تند تر کرد..... موزیک رو قطع کرد و تو یه کوچه پیچید....صدای قدم های کسی که دنبالش بود رو به وضوح میشنید..... ایستاد و دستش رو به دیوار زد....برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد......
کانگ مین با یه شاخه زر سفید پشت سرش ایستاده بود.......

 

 

***************************************

به زودی میام و بقیه اش رو میذارم...بـــــــــــــــــــوس