تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

THE SEA CRUL LOVE PART-10

 

نویسنده:negin*

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلام
خوبییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا ممنون كه تو پست قبلی فقط 18 تا نظر گذاشتین...واقعا این رسمشه؟؟؟؟؟؟؟از 40 تا نظر رسید به 18 تا؟؟؟؟؟؟؟
ایندفعه فقط به احترام اون 18 نفر گل گذاشتم از این به بعد اگه به همین منوال باشه باور كنین برام سخته...منم رو حرفم خیلیییییییییییییییییی لجبازمااااااااا...
خوب این قسمتو خودم دوست دارم از این قسمت به بعد داستان وارد فصل جدیدی میشه...تغییرات قابل لمسی میكنه....
اینم كلیپ این دفعه..واقعا من در عجبم این كره ای ها همه كاری میكنن بعد خجالت میكشن...
اینم آهنگ رسوایی جونگمین...

jung min song

لطفا سوالارو جواب بدین برام مهمه.....اینم سوال این هفته:...
اگه خیانت كنی چه دلیلی براش میاری و اگه به كسی كه خیانت كردی موضوع رو بفهمه و دلیل بیاره چی جوابش میدی؟؟؟؟؟؟؟
لطفا سوالو جواب بده و نظر فراموش نشه....
دوستون دارررررررررررررررم
موچ موچ موچی
پ.ن:ممكنه از این به بعد نتونم چهارشنبه داستان بذارم با فاطی حرف میزنم چون مامانم اینا واقعا نمیذارن....

عشق بیرحم دریا

پارت دهم

 

-:اه ه ه ه...رایكا...یكاری كن....باز نمیشه...

رایكا:صبر كن....تو چقدر عجولی دختر...همیشه همینطو بودی...

نگین:منظور؟؟؟؟؟

رایكا:واقعیت بود اون پسره كی بود؟...نگین....گوش كن باید در مورد موضوعاتی باهات حرف بزنم...میدونم تو دقیقا چه فكری راجب من میكنی....باور كن اون چیزی كه تو،تو اون اتاق دیدی فقط پرورش فكر خودته...تو فقط ما دوتاو دیدی و خودت تا آخرش نتیجه گرفتی كه ما چه كارایی كردیم...

نگین:رایكا دیگه نمیخوام هیچی بدونم و نمیخوام راجب به كسی تو زندگیم برات توضیح بدم چون دلیلی ندارم...دیگه برام تموم شدی...من اون فصل از زندگیمو تموم پایانش دادم و فراموشش كردم...نمیخوام یادم بیارمش.....تو،تو زندگی قبلی من بودی و الان اگه تمام واقعیت هم برام و بشه هیچ تغییری نمیتونم تو خودم انجام بدم...من دیگه توو نمیشناسم...میخوام پیاده بشم...

ماشینو كنار خیابون زد روشو به من كرد و گفت:نگین...بسه...تمومش كن...تو نمیخوای و نمیتونی زندگیتو فراموش كنی...اینا همش تلقینه دختر...چرا نمیفهمی؟؟؟

نگین:من حرفامو زدم...میخوام پیاده شم...این كمربندرو باز كن...

رایكا:میبینی حتی این هم از من دفاع میكنه...

داد زدمو گفتم:نمیفهمی...نمیخوام دیگه پیش تو بمونم...نمیتونم كه بمونم...

رایكا برگشت و نگام كرد...دندوناشو بهم چسبوند و با عصبانیت بدجوری نگام كرد...چشماش سرخ شده بود...:چرا نمیفهمی...چرا خودتو به نفهمی میزنی؟؟؟؟نگین...پدر بزرگ میخواد مجبورم كنه با سارا ازدواج كنم...منم تو روش ایستادمو قبول نكردم...من نمیتونم كس دیگه ای رو به جای تو قبول كنم...بفهم....من اومدم اینجا تورو برگردونم و ببرم پیششونو بگم این كسیه كه میخوام باهاش باشم این كسیه كه میخوام دردامو باهاش تقسیم كنم این كسیه كه میتونم كنارش رشد كنم نه اون دختر لوس...نگین منو بفهم...دركم كن....

همونطور كه صداش از عصبانیت اوج گرفته بود به سكوت كشیده شد...ناچار بود و ازم كمك میخواست تا اونارو فراموش كنم اما من نمیتونستم...اون میخواست با كی ازدواج كنه...با سارا؟؟؟وایی...نه...اون دختره...زندگیشو نابود میكنه...من هنوز رایكا رو دوست دارم مگه میشه فراموشش كنم؟؟؟غیر ممكنه تمام سلول های بنم صداش میزنه اما مغزم اراده ی سخن گفتن رو بهم نمیده..باید تمومش كنم...باید خیالشو راحت كنم...من اینجا كارایی دارم كه باید انجامشون بدم...من دوستامو دارم....گروهمو دارم...جونگ سوك رو دارم...

نگین:متاسفم...هیچ راهی برام نگذاشتین...نه تو..و نه...عمه..و نه...پدر بزرگ...بیا این كمربند ایمنی رو باز كن كه بیشتر نمیتونم تحمل كنم...

رایكا نگاهی با افسوس به نگین انداخت...براش پایان زندگیش داشت تداعی میشد...اون دیگه هیچوقت از طرف نگین پذیرفته نمیشدوووكسی رو از دست داده بود كه روزی ماله خودش میدونست...غفلت خودش بوده اگه اون سارای نامرد اون شب تو اتاقش نیومده بود الان خوشبخت ترین مرد دنیا میشد....

رایكا:باشه....برو...اما یادت باشه من با تو زندگی میكنم نه با سارا...چه باشی چه نباشی....این مدت انقدر ازت خاطره دام كه برای یه عمر زندگی با وجود خیالیت برام كافیه...

پنجررو پایین كشید...كنار دریا بودیم...نسیم و بوی دریا مشاممو قلقلك میداد..دلم میخواست گریه كنم...اینجا كنار دریا...كنار رایكا...

جلو اومد دستشو تكیه داد به كمرم و بند كمربند و كشید...قفلش آزاد شد و با یه حركت كنار رفت...نگام كرد اما من سم پایین بود ترسم از این بود كه چشمام تمام قلبمو براش رو كنن...دستشو برداشت...داشت عقب میرفت كه یكدفعه...یه دستی از پنجره داخل اومد و اونو بیرون كشید...

-:داری چه غلطی میكنی عوضی؟؟؟

در ماشین باز شد و رایكا بیرون كشیده شد...هیچ حركتی نمیكرد حتی تلاشی برای آزاد شدن نمیكرد...فقط خیره شده بود به زمین...

 

                         **********************************************

مریم:خوب خانوم...خوش اومدین...به...به تو تا كفتر ناشكفته اومدن..اه..اه...اوه ه ..ببخشید...به..به...

پردیس:بفرمایید رو این صندلیا بشینید...

سوفیا صندلی هارو كنار كشید و فاطی و مینهو رو به زور رو صندلی نشوند....

مینهو:ببخشید...من تو كره فالگیر خیابونی ندیده بودم نكنه...جیب بر باشین!!

فاطی:اومدی آبرومونو ببری؟؟؟پسر اینقدر رك؟؟؟

مریم:این چه حرفیه برادر من؟؟؟؟من برای شادی روح شما اومدم كار خیری بكنم...خوب دیگه حرف نباشه...ساكت ساكت...این دوتا فنجان قهوه رو بنوشید تا طالع روشنتون رو بتونم براتون هویدا كنم..به..به...

پردیس:شایدم طالع نحشسون...اه....اه...لیموی بی خاصیت...

سوفیا:پردیس لیمو خاصیت داره این هوااااااا...اگه بری پیش مامانم برات خاصیت رو میكنه این هوا كه كل لیمو ها خودشون خجالت میكشن از اینهمه خاصیت...ولی نمیدونم چرا این یكی اینقدر دراز در اومده شاید باید اسمشو میذاشتن:(لی خیار هو)...در كل ما بهش میگفتیم خیار...خیلی خوبه نه؟؟

مریم:شما یه لحظه لام مونی نگیریناااااا...خوب فاطمه خانوم میتونم اسمتونو بدونم:

فاطمه:بله....من...چی؟؟؟؟تو اسم منو از كجا میدونی؟؟؟

سوفیا و پردیس یكی جانانه زدن تو كمر مریم...

مریم هول شد و گفت:خو...خوب...این آقا اینجوری صداتون كردن..منم فهمیدم دیگه...خوب فنجونتونو بدین تا بگم...

فاطی:مینهو....تو منو اصلا صدا زدی؟؟؟

مینهو:نه به جون بچه هام....

فاطی:بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟جون بچه هات؟؟؟؟؟

مینهو:نه...نه...به جون زنم...

فاطی:زنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟

مینهو با داد فاطی یهو از صندلی پرت شد پایین همه بچه ها داشتن میخندیدن مینهوملتمسانه به فاطی نگاه كرد و گفت...:وایی...خوب تو یكدفعه از آدم میپرسی منم هول میشم دیگه....نه به جون خودم....خوبه؟؟؟

فاطی:بو میدی مینهو....

مینهو لباساشو بو كرد و گفت:بو؟؟؟؟؟؟بو چی؟؟؟؟

فاطی:بو لیمو....خوب خره بو دروغ...بیخیال من نمیخوام فال بگیرم این همینجوری خودشو لو میده چه برسه فالشم بگییم كه كلا لخت میشه....

به...به...داداش گرام.....از این طرفا...

همه روشونو به سمت صدا بگردوندن و با دبل اس مواجه شدن...

كیو:به..به....دوشیزه ی محترمه فاطمه خانم...میتونم یه دور قدم و ازتون درخواست كنم؟؟؟

فاطمه:اگه میخوای بمیری آره بدم نمیاد...همچین بچلونمت كه چشات بیرون بزنه مثل قورباغه شی...

جونگین:اوه...اوه...خانم خشمگین میشوند...انگار نمیدونی این كیو ما ورزش رزمی بلده...

فاطی:انگار شما هم نمیدونستین این دوشیزه ی محترم كمربند مشكی داره...اگه تنت میخواره و قراره همینجوری چرت و پرت بگی  جلو بیا تا خارششو برات كم كنم...با پوزخند نگاش كرد..جونگمین دیگه حرفی براش نمونده بود و با حرس به فاطی نگاه میكرد...سوفی و مریم و پردیس تا این موقعیت رو دیدن پا به فرار گذاشتن و گم و گور شدن...

هیونگ اومد جلو و دستشو انداخت دور گردن مینهو و گفت:مینهوووووو از این طرفا...

مینهو:از اون طرفااا...خوبین بچه ها؟؟؟اینقدر سر به سر همراه من نذارین كه یهو دیدین كار دستتون دادماا..

یونگسنگ:بچه ها من حوصلم سر رفته میرم یه گشتی این ورا بزنم...

هیون:بپا تو قبرستون كنار پاساژ نری كه فاتحت خوندست...

هیونگ:اه....میمردن قبرستونو یه جای دیگه بذارن؟؟؟؟آخه كنار پاساژ هم جای قبرستونه؟؟؟هوا داه تاریك میشه و صدا از تو قبرستونه بیشتر میشه...واییی...یه بار جلوی دوبین تو شب قبرستون رفتم برای زندگی های بعدیم هم بس بود...

جونگمین:از بس ماستی بچه....

هیونگ:نیست كه سركار عالی راست راست رفتی تو دولا دولا بیرون اومدی از ترس بعدشم رفتی دستشویی و نیم ساعت اونجا موندی...همه فكر كردن از ترس مردی...به خاطر شما نیم ساعت تو سرما كنار قبرستون ایستادیم....

فاطی:متاسفم مزاحم حرفای مزخرفتون میشم فقط میخواستم بگم من رفتم حداقل اینقده فهم دارم كه مثل بعضی ها بدون خداحافظی نرم...

هیون:فاطمه خانوم لطفا به نگین بگین درمورد موضوع با سونگ صحبت شده باید باید مصاحبه بیان فعلا كه قبول كرده...

فاطی:در مورد چی؟؟؟

هیون:خودشون باهاتون صحبت میكنن...

فاطی:هه...ممنون..بای...

مینهو:صبر كن فاطمه...من هنوز باهات كار دارم...

فاطمه:راست میگی؟؟؟فقط دنبالم بیا تا نشونت بدم...

مینهو:بچه ها خدافظ باهاتون تماس میگیرم...فاطمه...صبر كن...و دنبال فاطمه دووید...

یونگسنگ:من رفتم...راهشو كج كرد و به سمت قبرستون رفت...این چیزا براش مهم نبود اون از چیزی نمیترسید...چون ترس دیگه براش معنیی نداشت...

 

                                 ******************************************

پردیس:اه...این دختره ی احمق كجا رفت.....هوا تاریك شده و ما هم جایی رو نمیشناسیم...

سوفیا با من من رو به پردیس كرد و گفت:پر...پردیس...او..اون...از این طرف رفت...

پردیس:از كدوم ور؟؟؟؟؟

سوفیا:سمت قبرستون....

پردیس:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟قبرستون؟؟؟وایی اون همیشه از اینجا ها نفرت داره یه شب تو قبرستون گم شده بود و روی یه قبری یه نور سفیدی دیده بود...حالا چیكار كنیم؟؟؟اون از امروز كه خواستیم فاطی رو تیغ بزنیمو حرف از زیر زبونش بكشیم اینم از الان كه مریم تو قبرستون گم شده...

-:مشكلی پیش اومده خانوم ها؟؟؟

هردو سرجاشون یه لحظه میخ شدن و آروم آروم به سمت صدا برگشتن باورشون نمیشد كه هیون بود...

-:نگران نباشین خطری تحدیدش نمیكنه...

 

                          ***************************************************

یه مشت حواله ی صورت رایكا كرد و گفت:این بود محافظت از ناموست آقای باغیرت؟؟؟؟دیگه طرف دوست دخترم نبینمت وگرنه خوب میدونم چطوری خودم گم و گورت كنم....

دست منو كشید و به زور سوار ماشینم كرد...داد زد:كمربندتو ببند...

نگین:به خاطر داد تو نمیبندم چون جونمو دوست دارم همچین كاری میكنم...دیگه هم حق نداری سرم داد بكشی فكر كردی فقط خودت بلدی؟؟؟هه...دوست دخترت؟؟؟كو؟؟؟؟چرا من هیچی نمیبینم؟؟؟بغضم پاره شد سمو به پنجره تكیه دادمو اجازه ی جاری شدنشونو رو گونه های تبدارم دادم...ازش خجالت نمیكشیدم چون واقعا حسی رو احساس نمیكردم یا شایدم اون حسی كه احساسش نمیكردم به خاطر ناشناخته بودنش اینجوری نامش میبردم شاید وجودت اجازه ی آرامش داشتنو به من بعد سال ها میداد...رایكا هیچ تلاشی برای دفاع از خودش نكد همونجور كه رو زمین افتاده بود به آخرین لحظاتی كه میتونست نگین رو ببینه دقت میكرد تا به قول خودش هیچ صحنه ای رو از دست نده و تا آخرعمرش اینا رو به یاد داشته باشه و غفلت نخوره چرا تلاشی برای ثبتشون نكرده...

من،نگین...آخرین صحنه های جدا شدنو حتما تا آخر عمرم به یاد دارم...من كنارش گذاشتم برای پیدا كردن آرامش شاید اشتباه من همین بود....شاید....

 

 

نگین و رایكا هردو برای بدرقه ی آخرین لحظات با هم شعری رو خوندن كه همیشه به خاطر خواهند داشت....صدای زمزمه ی هردوتاش تو آسمان غش میكرد...هردو بازیچه ای برای این دنیا بودن....صحنه هی 6 یا 7 سال از زندگیشون مانند قطعه فیلی از جلوی چشماشون عبور میكرد دریا با صدا ی امواجش اونهارو همراهی میكرد نم نم باران بر روی شانه های ستبر رایكا و نم نم اشك روی گونه های تبدار نگین میریختن تا تداعیی برای خاطراتشان باشد.....

*شاید امشب بروم*                               

                           *سوی دردی كهنه*            

*سوی یك حس غریب*                               

                           *شاید امشب همدم باد شوم* 

*روی این خاطره ها خیمه زنم*                               

                            *یاد تو افتم و از مهر تو لبریز شوم*

*شاید امشب بروم*                               

                             *سوی شهری كه در آن*   

           *عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست*         

           *شایدی نیست مرا...باید امشب بروم...*