تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Day Instead Of Night _ Part 11

 

نویسنده:maede

سلام دوست جونیا.....ببخشید که چهارشنبه نذاشتم چون خط تلفنمون قطع بود....فاطی نارنگی جونم ببخشید که امروز گذاشتم...قول میدم اولین و آخرین بارم باشه خب؟؟؟؟

حالا میرم سر اصل مطلب : بچه ها من هیچ وقت انتظار نداشتم که شما انقدر کم نظر بدین....خب اگه از داستان خوشتون نمیاد بگین من دیگه نذارم...آخه من دلمو به چی خوش کنم؟؟؟؟ بخدا وقتی نظرای پست قبلو دیدم ، خیلی ناراحت شدم . واقعا نمیدونین که ما نویسنده ها برای نوشتن داستان چقدر وقت میذاریم و زحمت میکشیم؟؟؟ بخدا این انصاف نیست که داستانو میخونین و نظر نمیدین . مثل یه دوست یا یه خواهر کوچیکتر ازتون خواهشششش میکنم که هر کسی که میخونه ، نه فقط برای داستان من...بلکه برای همه ی داستانا نظر بذاره . من بهتون دستور نمیدم . از این به بعد هم بهتون نمیگم نظر بدین چون این آخرین خواهشم ازتونه . یهو دیدین من دیگه برای همیشه رفتمو دیگه داستان نذاشتم .

ببخشید خانومیا.....این حرفایی بود که باید زده میشد.....اگه ناراحتتون کردم ، منو ببخشین.

پ . ن : ندا جونم با اینکه تو زودتر از مهتاب درخواست دادی ولی چون اسم کره ایت رو نگفتی ، متاسفانه مهتابو بجای تو تو داستان میذارم . امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی چون من همون اول تو پست گفتم اسم کره ایتونو هم بگین درضمن هم به تو گفتم و هم مهتاب . ایشالله برای داستانای بعدی از خجالتت درمیام.

خب دوست جونیا امروز یه شخصیت جدید وارد داستان میشه که اسمش هایمی هست و نقش مهتاب جونو توی داستانم داره . خب حالا برین ادامه گوگولی مگولیا :
همونطور سرگردون توی کوچه و خیابونا قدم میزد . از مغازه ها و فروشگاه ها میگذشت . بارون داشت شدت بیشتری میگرفت . خیلی سردش شده بود . دستاشو توی جیب سیوشرتش فرو برد . همونطور داشت راه میرفت که صدای آهنگی رو شنید . روشو برگردوند . اون دقیقا روبه روی یه بار خیلی شیک قرار داشت . حالش خیلی خوش نبود . دلش میخواست یکم شاد بشه برای همینم برخلاف میل باطنیش بسمت اون بار براه افتاد . کنار بار دوتا مرد درشت هیکل ایستاده بودن که هرکسی که وارد بار میشد ، بهش خوش امد میگفتن و تعظیم میکردن . جونگی نزدیک اون دوتا مرد شد . چترشو بست . اون دوتا مرد بهش تعظیمی کردن و اونم وارد بار شد . با تعجب به همه جا نگاه میکرد . توی بار پر بود از ادمای مست و دخترایی که براحتی خودشونو به هرکسی میفروختن . دلش نمیخواست چنین جایی باشه . میدونست که لیاقتش بودن در اینجاها نیست اما خیلی حالش بدتر از این بود که بتونه درست تصمیم بگیره . به روبه روش نگاه کرد . پسرا و دخترا داشتن باهم تانگو میرقصیدن . حوصله ی رقصیدن نداشت برای همینم جلوتر رفت و روی یه مبل نشست . همون لحظه یه پسر جوون اومد و گفت : ببخشید قربان چیزی میل دارین ؟؟؟
جونگمین : بله خواهشا برام یه بطری ویسکی بیارین .
پسرک تعظیمی کرد و گفت : چشم .
با تعجب به دخترا و پسرایی که داشتن میرقصیدن خیره شد . دلش میخواست جای یکی از اون پسرا بود و با هی جین میرقصید . نه...اون دوباره به هی جین فکر کرده بود . سرشو تکون داد و گفت : نه جونگمین...نه پسر اون دختر فقط میخواست با تو بازی کنه همین . تو نباید به همچین دختری فکر کنی . آره.
همونطور داشت فکر میکرد و باخودش کلنجار میرفت که دید یه دختر اومده و کنارش نشسته .
 دختر دستشو روی صورت جونگمین کشید و با عشوه گفت : وایی تو چقدر خوشتیپی.
صورتشو نزدیکتر اورد و کنار گوش جونگی گفت : میخوای امشبو باهات باشم؟ هوا امروز خیلی سرد شده و تن منم فوق العاده داغه.
جونگی روشو برگردوند و به دخترک خیره شد . یه دختره حدودا 19 یا 20 ساله ی خیلی خوشگل بود . البته با اون همه آرایشی که کرده بود . خیلی لباساش باز بود . جونگمین یکم معذب شده بود . برای همینم یکم ازش فاصله گرفت . همون لحظه گارسون اومد و بطری ویسکی رو روی میز گذاشت و رفت . دخترک خنده ی شیطانی کرد و با کرشمه گفت : اوپا بنظر نمیومد که انقدر خجالتی باشی ولی انگار خیلی پاستوریزه ای .
جونگمین حرفی نزد و بطری ویسکی رو از روی میز برداشت . همونطور پشت سر هم داشت سر میکشید . اونقدر خورده بود که دیگه داشت سرش گیج میرفت . احساس میکرد که انگار دنیا داره دور سرش میچرخه.دخترک که موقعیتو مناسب دید به جونگمین نزدیکتر شد و گفت : خب نظرت چیه؟؟ دلت میخواد امشبو پیش من بمونی؟؟
جونگمین که حسابی مست کرده بود ، نیشخندی زد و گفت : اوه اوه...نه....اون کارو نمیتونم بکنم......ولی میتونیم یکم باهم خوش بگذرونیم .
و دستشو دور گردن دخترک انداخت و سر دختر رو به سینه اش چسبوند . دختر هم که خیلی زیرک بود ، همونطور که توی بغل جونگمین لم داده بود ، دستشو توی جیب شلوار جونگی فرو برد و کیف پولشو از داخل جیبش بیرون اورد . جونگمین هم که توی حال و هوای خودش بود اصلا متوجه نشد که  این دختر قصد سواستفاده از اونو داره . سر دخترک رو از روی سینه اش برداشت . توی چشماش خیره شد و سرشو خیلی آروم به سر دخترک نزدیک کرد و سریع لباشو رو لبای اون دختر گذاشت . دخترک هم درحالیکه وانمود میکرد که داره جونگمین رو میبوسه ، چشماشو بست و شروع به بوسیدن جونگی کرد ولی با این حال داشت تمام پولای جونگی رو از داخل کیف پولش بیرون میوورد.......
*************************************************************************************************************
هی جین روی تختش دراز کشید . گوشیشو توی دستاش گرفت . خواست آهنگ گوش بده ولی وقتی چمشش به لیست تماس های اخیرش افتاد و شماره ی جونگی رو توی اون لیست دید ، خیلی تعجب کرد . با خودش گفت : امروز که جونگی اصلا زنگ نزده بود. اها پس لابد وقتی من پایین رفته بودم زنگ زده و منم برنداشتم . اصلا ولش کن . پسره ی دیوونه منو قال میذاره و سرقرار نمیاد . هه حقش همینه که اگه دوباره زنگ زد جوابشو ندم تا وقتی که به پام بیوفته و التماسم کنه . آره همینه.
ولی نمیدونست برای چی انقدر دلش شور میزنه . گوشیشو برداشت و با شک و تردید شماره ی گوشیه جونگمین رو گرفت . گوشیش خاموش بود . حسابی حوصله اش سر رفته بود . نمیدونست چیکار کنه . همونطور روی تختش دراز کشیده بود و به سقف اتاقش خیره شده بود . همون لحظه صدای سی هیون از پایین اومد : هی جین زود باش بیا شام بخوریم .
با این صدا سریع از روی تختش بلند شد. در اتاقش رو باز کرد و از اون خارج شد . از راه پله ها پایین اومد . چشمش به هیونگ و سی هیون و کیو افتاد که داشتن روی میز وسایل شامو میچیدن .
سی هیون نیشخندی زد و گفت : به به دختر شجاع بلاخره پایین تشریف اوردین؟
هی جین بدون توجه به حرف سی هیون رو به هیونگ گفت : داداشی برای چی داری انقدر زود میز شامو میچینی؟؟
هیونگ درحالیکه داشت لیوانا رو روی میز میذاشت ، گفت : چون هم من و هم کیو و سی هیون خیلی گرسنه مونه . مگه تو گرسنه ات نیست؟؟
هی جین : چرا هست ولی میخوام برم بیرون شام بخورم .
هیونگ با بی حوصلگی گفت : دوباره همون رستوران همیشگی؟؟
هی جین سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت : آره همون رستوران . باورت نمیشه غذاهاشون انقدر خوشمزه است که دیگه نگو نپرس . حتی میتونی باهاش انگشتاتم بخوری!
سی هیون توی دلش گفت : پس برای همینه که انقدر انگشتات کوتاه شده!!! نگو برای این بوده که خانوم هروقت بقول خودش غذاهای خوشمزه ی رستورانو میخورده ، حواسش نبوده و انگشتاشوهم همراه غذاش میلونبونده.
هی جین : سی هیون خانوم داری به چی فکر میکنی؟
سی هیون :هیچی.... چیزه خاصی نبود فقط همین الان تونستم یه چیزی رو کشف کنم.
هی جین با تعجب گفت : چیرو؟؟
سی هیون نیشخندی زد و گفت : چیزه خاصی نبود .
هی جین هم با حالتی بی تفاوت میگه : خب داداشی من دیگه میرم اماده شم .
همون لحظه کیو از آشپزخونه بیرون اومد و گفت : وایی هی جین خیلی نامردی . من این همه زحمت کشیدم حالا تو میخوای بری رستوران غذا بخوری؟؟
هی جین با لحنی مظلومانه گفت : کیوجونگ اوپا همین یه بار خب؟؟؟؟
و بدون اینکه منتظر جواب کیو بمونه ، با خوشحالی میگه : از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست . خب پس من رفتم اماده بشم .
وقتی هی جین داشت از راه پله ها بالا میرفت ، سی هیون سرشو تکون داد و گفت : هه دختره ی خسیس حتی یه تعارفم نکرد که مثلا سی هیون جون تو که انقدر مهربونی ....همیشه بهم دلداری میدی...تو که انقدر خوشگلی و مثل خواهر نداشته ام میمونی ، بیا یه بار منم شام دعوتت کنم . ایششش!!! دختره ی ....گدا‍!!! اصلا نخواستیم.
هیونگ با تعجب به سی هیون نگاه کرد و گفت : سی هیون داری به چی فکر میکنی؟؟
سی هیون خندید و همین که اومد جواب هیونگو بده ، کیو زودتر گفت : چیزه خاصی نبود .
و با این حرف هرسه تاشون زدن زیر خنده . سی هیون درحالیکه میخندید گفت : کیوجونگ شی خوب بلدی ادای منو دربیاری ها!!
کیو خندید و گفت : خب ما اینیم دیگه . یادش به خیر وقتی منو هیونگ بچه بودیم ، توی تئاتر مدرسه بازی میکردیم . حتی یه بارم تونسته بودیم توی سطح شهر رتبه ی اول رو بیاریم . هیونگ یادته؟
هیونگ خندید و گفت : آره یادش بخیر...تو همیشه میخواستی نقش قهرمانای داستانو بگیری و منم همینطور . خیلی از موقع ها هم منو تو باهم برای گرفتن نقش دعوا میکردیم . هییییییی یادش بخیر.
کیو اهی کشید و گفت : آره دوران خیلی خوبی بود . ای کاش میشد به گذشته برگردیم.
سی هیون خندید و گفت : حالا یه سوال فنی...خب شماها که انقدر بازیگری و تئاتر و کارای هنری رو دوست داشتین پس چرا بجای اینکه بازیگر بشین ، شدین شکارچی خوناشام؟؟
هیونگ و کیو هردو اه بلندی کشیدن . سی هیون همونطور با تعجب داشت به هردوشون نگاه میکرد . هیونگ که دید سی هیون خیلی کنجکاوه ، لبخند تصنعی زد و گفت : نشد دیگه....زندگی همیشه اونطور که ما میخوایم پیش نمیره خانوم خانوما . خب تو بگو برای چی تصمیم گرفتی که خوناشام کش بشی؟؟
سی هیون خندید و گفت : دلیل خاصی ندارم فقط....
کیو با کنجکاوی گفت : فقط چی؟؟
سی هیون : فقط دلم میخواد زمین عاری از هر خونخوار و درنده ای که با بیرحمی انسانهای بی گناه رو میکشن ، بشه . برای همینم تا وقتی که آخرین خوناشامی که روی زمین وجود داره رو نکشم و از روی زمین محو نکنم ، از هدفم دست نمیکشم . اینو قول میدم!!!!!!!!!!
هیونگ خندید و گفت : انگار خیلی ازشون نفرت داری .
سی هیون با لحنی جدی گفت : یه حسی فراتر از نفرت!!! میتونم بگم که به خونشون تشنه ام!!!
کیو : اوه اوه...یکی منو بگیره .خب یعنی بنظرت تو این دنیا هیچ خوناشام خوبی پیدا نمیشه؟
سی هیون با لحنی جدی گفت : اینو مطمئنم که همه ی اونا خونخوار و وحشی هستن . و اینو براحتی و با اطمینان کامل میتونم بگم که توی دنیا هیچ خوناشام خوبی وجود نداره!!
هیونگ و کیو با تعجب به هم خیره شدن . نمیدونستن برای چی سی هیون انقدر از خوناشاما نفرت داره .
ذهن هرسه تاشون سخت مشغول بود. همون لحظه هی جین از راه پله ها پایین اومد و وارد اتاق پذیرایی شد .
با خنده گفت : خب چطور شدم؟؟
با این حرف رشته افکار هرسه تاشون پاره شد . هیونگ و کیو و سی هیون همونطور با تعجب به هی جین خیره شده بودن.
هی جین که توقع داشت بهش بگن که خیلی خوشگل شده ، بدجور تو ذوقش خورد و با تعجب گفت : خیلی زشت شدم؟؟ چرا اینجوری بهم نگاه میکنین؟؟
هیونگ با حرص گفت : هی جین این لباست خیلی بازه!! یکی دیگه رو بپوش.
هی جین با بی حوصلگی گفت : وایی داداشی دوباره گیر دادی ها . مگه بیچاره چشه؟؟
هیونگ و کیو و سی هیون همزمان با هم گفتن : دامنت خیلی کوتاهه!!!
هی جین با تعجب گفت : وایییی تفاهم تا این حد!! ماشالله!! اگه خدا خواست برای دفعه ی بعد بقول خودتون یه لباس پوشیده تر میپوشم.  خب من دیگه دیرم شده . زود برمیگردم . بایییییییی!! و تا یادم نرفته شامم نوش جونتون!
و بدون اینکه منتظر جواب بقیه بمونه ، سریع از خونه بیرون رفت اما وقتی پاشو از در خونه بیرون گذاشت دید داره بارون میاد . همون لحظه سی هیون پنجره رو باز کرد و بلند گفت : خانوم حواس پرت بیا اینو بگیر.
و چتر خودشو بسمت هی جین پرت کرد . هی جین با تعجب به چتر نگاه کرد و گفت : این که چتر من نیست . درضمن من با ماشین میرم . چتر لازم ندارم .
سی هیون لبخندی زد و گفت : میدونم . این چتر ماله منه . خب شاید یه جایی احتیاجت شد . بهرحال مگه یه چتر فسقلی خیلی اذیتت میکنه؟؟ فقط یادت بلشه اگه یه خراش روش بیوفته میکشمت ها!!
 هی جین خندید و گفت : باشه خسیس خانوم . زود برمیگردم.
سی هیون خندید و به شوخی گفت : بری دیگه برنگردی!!!!
هی جین روشو برگردوند و با حرص گفت : چی گفتی؟؟
سی هیون خندید و گفت : هیچی بابا. برو دیگه .
هی جین لبخندی زد و گفت : باشه خداحافظ.
و از دروازه بیرون رفت . ماشینشو روشن کرد و بسمت رستورانی که همیشه میرفت ، براه افتاد......
*************************************************************************************************************
نفساش توی سینه اش حبس شده بود . بی اختیار قدم به عقب برمیداشت . هر چی که عقبتر میرفت ، اون جلوتر میومد تا اینکه دید بیشتر از این نمیتونه عقب بره چون پشتش دیوار بود . دیگه راه فراری نداشت . دستاشو با لرز به دیوار چسبوند . رنگش از ترس مثل گچ سفید شده بود . با صدایی بلند گفت : تو از جونه من چی میخوای؟؟
صدای وحشتناکی بگوش رسید : کتابو!!!
دوباره با فریاد گفت : تو هرگز دستت بهش نمیرسه خائن .
صاحب اون صدای وحشتناک جلوتر اومد . گلوی پادشاهو گرفت و از روی زمین بلند کرد . درحالیکه داد میزد گفت : اون کتاب کجاست سرورم؟؟
پادشاه درحالیکه تقلا میکرد از دستای نیرومندش بیرون بیاد ، با حالتی خفگی مانند گفت : تو....تو...هرگز نمیتونی پیداش کنی...نه کتابو و نه پسرمو .
دوک با خشم گفت : اگه نگی میکشمت!
با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد ، گفت : بمیرم بهتر از اینه که جای کتابو بهت بگم.
گلوشو بیشتر فشار داد . پادشاه به چشمای خشمگینش که از فرط خون خوردن قرمز قرمز شده بود ، خیره شد . دوک هرلحظه فشارو بیشتر میکرد .
دوک نیشخندی زد و گفت : خودتونم میدونین که بهتون احتیاج دارم سرورم . بدونین که من به این زودی ها شمارو نمیکشم چون فقط توی عوضی میدونی که کتاب و اون پسره جوجه فوکولیت کجاست؟؟
و دستاشو از روی گردن پادشاه شل کرد و اونو محکم به زمین کوبوند . درد غیرقابل تحملی تمام بدنشو فرا گرفت . با خودش گفت که مرگ خیلی بهتر از این زندگیه نفرت انگیره برای همینم خیلی سریع یه خنجر از داخل جیبش بیرون اورد و داخل شکم خودش فرو کرد . اون بهترین کارو کرده بود . مطمئنن اگه خوشو نمیکشت ، خیلی زجر میکشید . برای همینم بهترین راه مرگ بود . دوک از فرط خشم فریاد بلندی کشید . پادشاه داشت جلوی چشمای دوک به خاکستر تبدیل میشد اما قبل از اینکه کاملا نابود بشه ، خیلی اروم گفت : دوست دارم پسرم . منو ببخش که تنهات میذارم . مراقب خودت باش.
و برای همیشه به خاکستر تبدیل شد . دوک نمیدونست چیکار کنه . فقط مثل دیوونه ها داشت نعره میزد . چون آخرین مهره و آخرین شانسشو که با اون میتونست به شاهزداه برسه رو از دست داده بود...........
*************************************************************************************************************
سرش تیر میکشید . به خودش یه نگاهی انداخت . هنوز توی اون کلوپ لعنتی بود . اما اثری از اون دختر نبود . همه جارو نگاه کرد ولی هیچ جا اونو نمیدید . با حالت مستی رو به گارسون گفت : گارسون؟؟
گارسون خیلی سریع کنارش اومد : بله؟ امری داشتین؟
جونگمین با حالتی خمار گفت : ببینم اون دختری که کنارم بود الان کجاست؟
گارسون : منظورتون هایمیه ؟
جونگمین : هایمی ؟؟ اسم این دختری که کنارم بود هایمی؟؟
گارسون : درسته.
جونگمین با بی تفاوتی گفت : خب برام اهمیتی نداره که اسمش چیه....فقط بهم بگو که کجاست؟؟؟
گارسون : خب اون داره به مشتری ها میرسه . میخواین بگم بیاد پیشتون؟؟
جونگمین سرشو به علامت مثبت تکون داد .
گارسون تعظیمی کرد و گفت : چشم . همین الان بهش میگم که باید پیش شما.
بعد از چند لحظه دخترک دوباره کنار جونگمین اومد . خیلی نزدیک بهش نشست و درحالیکه خودشو به بدن جونگمین چسبونده بود با کرشمه گفت : چیه اوپا؟
جونگمین لبخندی زد و گفت : کجا رفته بودی؟؟ دلم برات تنگ شده بود.
هایمی نیشخندی زد و گفت : همین دورورا . ببینم تو نمیخوای بری؟؟
جونگمین : کجا برم؟؟
هایمی : خب معلومه خونتون . بنظر نمیاد که این همه پول داشته باشی که انقدر اینجا لم بدی و باهام بازی کنی.
جونگمین با مستی گفت : هه دختره ی دیوونه . اصلا میدونی من کیم؟؟من شاهزاده ام..... شاهزاده.
هایمی نیشخندی زد و گفت : اگه تو شاهزاده ای منم ملکه ی بریتانیام . اگه راست میگی که پولداری ، برو صورتحسابتو پرداخت کن.
جونگمین : باشه ولی اگه فهمیدی پولدارم ، قول میدی یه کاری برام انجام بدی؟؟
هایمی لبخندی شیطانی زد و گفت : قول میدم هرکاری که تو بگی ، بکنم. فقط بهم ثابت کن که پولداری.
جونگمین درحالیکه میلنگید از روی مبل بلند شد و با مستی گفت : باشه . حالا میفهمی که من دروغ نمیگم .
هر قدمی که بر میداشت به یه ادم یا یه میز یا هرچیزه دیگه ای برخورد میکرد چون تسلطتی به پاهاش نداشت . بهرحال با هر زحمتی که بود ، کنار یه کارمندی رفت که صورتحسابو دریافت میکرد . هایمی لبخندی شیطانی زد و گفت : نمایش تازه داره شروع میشه.
و خیلی چندش اور شروع به خندیدن کرد........