تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Coincidence-Ep 11-Part 2

 

نویسنده:Par!Ko0cHulo0

سلنگــــــــــ سیلومــــــــــــــــــــــــ !

خوفولیایینـــــــــــــــــــــــــــ ؟

مدرسه خوش می گذره؟

خف من اومدم با پارت بعد قسمت یازده!

داستان تازه داره شروع میشه...

یاه یاه یاه

برین ادامه که این قسمت رسما خماری شکنه!

راستی...از همه ی اونایی که راهنماییم کردن ممنونم...ولی گلیا...من تازه سوم هستما!دارم میرم اول!

به هر حال یه عالمه ممنون!اطلاعاتی که بهم دادین واقعا به دردم خوردن...البته توی یه مورد دیگه!

خب بسه دیگه!خیلی حرفیدم!

راستی...چون میدونم همتون مثل خودم یه عالمه درس دارین نمی گم نظر بذارینا!وگرنه بحث اون ضد حاله هم چنان پا برجاست!

Coincidence-ep11-part2

هیونگ ثمین رو به خوابگاه رسوند...داشت به سمت خونه ی خودشون برمی گشت...ماجرای زندگی ثمین فکرشو مشغول کرده بود...فکرش رو نمی کرد که اینقدر زندگیش با زندگی فرد دیگه ای مثل هم باشه...با سرعت کم رانندگی می کرد...

نگاهی به چراغای کنار خیابون انداخت...همیشه روشن بودن...هیچ وقت نشده بود از این خیابون رد شه و چراغاش خاموش باشن..کاش چراغ زندگی ادما هم همیشه روشن بود...خیابون خلوت خلوت بود...پرنده هم پر نمی زد...فقط هیونگ بود که توی تاریکی و سکوت شب, تنها رانندگی می کرد...

ماشین رو کنار خیابون نگه داشت...پیاده شد و به ماشین تکیه داد...نگاهی به فضای پارک مانندی که روبه روش بود انداخت...هوا کمی سرد بود...نفس عمیقی کشید...به زندگی خودش فکر می کرد...به زندگی ثمین...:

پسرک مثل همیشه با ماشین نو و مدل بالایی دنبال ثمین امد...ثمین با صدای بوق ماشین به خودش اومد...از اتاقش خارج شد...نگاهی به مادرش که توی اشپزخونه مشغول بود انداخت...همونطور که به سمت در میرفت با صدای بلند خداحافظی کرد و بدون اینکه منتظر جواب بمونه از خونه خارج شد...سوار ماشین شد..

(بچه ها اسم پسره جون گو هست)

جون گو: سلام...خوبی عزیزم؟

ثمین در جواب لبخند کم رنگی زد و سرش رو تکون داد...

جون گو:امروز می خوام ببرمت یه جای خوب...یه جای خیلی قشنگ...مطمئنم خوشت میاد!

ثمین:....

جون گو: چی شده عزیزم؟ انگار حوصله نداری؟

ثمین: چیزی نیست...نمی خوای حرکت کنی؟

جون گو: البته...

ماشین رو روشن کرد...دستش رو به طرف فرمون ماشین برد...ولی مکث کرد...

جون گو: عزیزم...از مادر خداحافظی کردی؟

ثمین برگشت و نگاهش رو به چشمای جون گو انداخت..

ثمین:چیه؟مگه واست فرقی هم داره؟

جون گو لبخند رد گم کنی زد: عزیزم...این چه حرفیه؟فقط خواستم مطمئن بشم!

ثمین که به ظاهر قانع شده بود سرش رو برگردوند و نگاهی به پنجره ی اشپزخونه انداخت:آره...

جون گو هم با شنیدن جواب ثمین پاش رو روی پدال گاز فشار داد...

از خیابونی که خونه ی ثمین و مادرش توش بود خارج شدند...

جون گو اروم اروم سرعتشو زیاد می کرد...تا جایی که دیگه ثمین به سختی می تونست درخت های کنار خیابون رو بشماره

با تعجب به طرف جون گو چرخید: چه خبرته؟ یکم اروم تر..

جون گو لبخند زد...

ثمین: همین؟ بهت می گم اروم تر برو!

جون گو:فرقی نداره...اخرش به اون جایی که باید برسی میرسی...من فقط می خوام یکم زودتر کارها پیش بره...

وباز هم لبخندی زد..

ثمین دیگه چیزی نگفت...چشماش رو بست...

وقتی احساس کرد ماشین داره می ایسته چشماش رو باز کرد...

جون گو:رسیدیم...

ثمین خواست از ماشین پیاده بشه.

جون گو:بشین!!

ثمین با تعجب نگاهش کرد..اونقدر با تحکم این حرف رو زده بود که ثمین وحشت کرد و چیزی نگفت...

حدود یک ربع بدون اینکه حرفی بینشون رد و بدل بشه نشسته بودن...هر دو به منظره ای که جلوشون بود خیره شدن...در های ماشین قفل بود...

کم کم حوصله ی ثمین داشت سر می رفت که با صدای موبایل جون گو هردوشون از جا پریدند...

جون گو:الو؟

....

....

جون گو: باشه...مرسی...برو پولت رو از پدر بگیر!

ثمین با حالتی پرسشگرانه به جون گو نگاه می کرد..

جون گو باز هم حالت مهربونی به خودش گرفت.

جون گو: عزیزم...باید چیزی رو بهت بگم...ببینم...تو میدونستی پدرت ادم کشته؟

ثمین فقط به جون گو خیره شده بود...

جون گو با تمسخر خندید..

جون گو:خوب...مثل اینکه نمیدونستی...در واقع پدرت مادر من رو کشته...توی یه روز بارونی...وقتی مادرم برادر کوچکترم رو باردار بود و داشت از فروشگاه برمیگشت...پدرت با ماشین خوشگلش ...همین ماشینی که تو الان توش نشستی...با مادرم تصادف کرد و بچه ی اون کشت...یک ماه بعدش هم مادرم از غم مرگ برادر کوچولوم دق کرد و مرد...

نگاهی به ثمین انداخت...هنوز هم خیره خیره نگاهش می کرد...

جون گو: بهتره اینجوری نگاهم...

ثمین حرفش رو قطع کرد: از کجا بدونم داری راست می گی؟ ...اصلا...اصلا این ماجرا به من چه ربطی داره؟

جون گو: ربطش اینه که اون پدر تو بوده...در مورد راست بودنش هم...میتونی از مادرت...هر چند که...

ثمین: چیه؟چرا نسیه حرف میزنی؟

جون گو: مثل این که خیلی علاقه داری زود بفهمی...یادت باشه خودت خواستی...

دوباره با سرعت حرکت کرد و به سمت خونه ی ثمین رفت...روبه روی در خونه نگه داشت...قفل در ماشین رو باز کرد...:پیاده شو!

ثمین دلشوره ی بدی گرفته بود...بی هیچ حرفی پیاده شد...قبل از اینکه در رو ببنده:

جون گو:صبر کن!...یادت باشه...هیچ بازی ای بدون قربانی نیست...و باز هم یادت باشه که قانون اول واسه برنده شدن انتقامه...

نیم نگاهی به ثمین انداخت..:

خداحافظ...

به سرعت حرکت کرد و در ماشین هم محکم بسته شد...

ثمین سرجاش خشکش زده بود...از حرفای جون گو هیچی سر در نمی اورد...

به خودش اومد و رفت توی خونه ...

ثمین: سلااام...من اومدم...

مامان..؟خونه نیستین؟

دلشوره اش شدت گرفت...بی اختیار و با قدم هایی لرزون به سمت اتاق مادرش رفت...انگار چیزی اونو به پیش میبرد...

دستگیره ی در رو با تردید چرخوند و وارد شد...

صحنه ای که مقابلش قرار داشت...غیر قابل باور...عجیب...پر از واژه ای به نام تکرار...:

مادرش...جلوی پای ثمین روی زمین افتاده بود...با صورت و بدنی غرق در خون...

*

هیونگ با صدای موبایلش از فکر بیرون اومد...موبایلش رو از توی جیبش در اورد و نگاهی به شماره ی روی صفحه انداخت: جونگ مین بود!

براش عجیب بود که این نصفه شبی جونگ مین باهاش تماس گرفته!

هیونگ:الو؟

جونگ: سلام داداش...خوبی؟

هیونگ:سلام...مرسی...چی شده به من زنگ میزنی؟

جونگ: داداشی...ما الان سئولیم!

و با خوش حالی شروع به خندیدن کرد...

هیونگ هم از فرط خوش حالی لبخند پر رنگی زدو گفت: کجایین الان؟

جونگ: توی راه خونه!بدو بیا!

هیونگ تلفن رو قطع کرد و با سرعت به سمت خونه ی خودشون رفت(خونه ی اس اس)وقتی که رسید از روشن بودن چراغای خونه فهمید که بقیه زودتر رسیدن

با خوش حالی دوید توی خونه...در که باز کرد اولین کسی که دید جونگ مین بود...پرید توی بغلش:جونگ مین..

جونگ مین لبخندی زد و هیونگ رو محکم توی بغلش فشار داد...

یونگ سنگ: بععععع...دخترا چشماتونو ببندین...صحنه دار شد...

هیونگ و جونگ مین که متوجه موقعیتشون شده بودن ازهم جدا شدن...هیونگ چشماش پر از اشک بود...خندید...:وایی...دلم خیلی براتون تنگ شده بود...

فاطی بی اختیار لبخندی زد...مهسا با تعجب و البته خوش حالی به فاطی نگاه می کرد...باورش نمی شد...بعد از این دوروز بالاخره فاطی خندیده بود...

پسرا یکی یکی هیونگ رو بغل کردن و بعد همگی دورهم روی مبل ها نشستن..

هیونگ: هی...حالا چی شد زودتر برگشتین؟مگه قرار نبود تا اخر این هفته اوجا بمونین؟

کیو:به...داداش ما رو باش...ناراحتی برگردیم!

هیونگ:نه... نه...منظورم این نبود!

داشت با خوش حالی بچه ها رو نگاه می کرد که نگاهش توی نگاه هیون گره خورد...:چیز عجیبی توی نگاهش بود..

هر چی که بود باعث شد لبخند روی لبای هیونگ خشک بشه و غمی توی نگاهش بشینه و یاد چند روز اینده بیفته...

کیو: هیونگ؟خوبی؟

یونگ سنگ:چت شد یهو؟

هیونگ سرش رو تکون محکمی داد و سعی کرد لبخند بزنه...

هیونگ: هیچی!هیچی!ببینم...شما ها خسته نیستین؟ساعت دو نصفه شبه ها!

بعدا هم میتونست موضوع عروسی رو بهشون بگه

هیون نگاهش رو از هیونگ گرفت:آی گفتی...من که رفتم بخوابم...هیونگ قربون دستت سر راهت خانوما رو هم برسون خوابگاه!

هیونگ خنده ی بامزه ای کرد:چشم قربان!امر دیگه ای باشه؟

هیون: نه فعلا همینه!شب به خیر!

هیونگ و دخترا بلند شدن تا برن...

یونگ سنگ: فاطی!فردا یادت نره!ساعت سه باید بیای سر کارت ها!نیای دنبال یه منشی دیگه می گردم!

فاطی:باشه رییس!یادم نمیره!

وچشمکی زد

هیونگ دخترا رو به خونشون رسوند..

اونشب همه به سرعت به خواب رفتن...همه شون خیلی خسته بودن...

فقط هیون بود که مدام روی تختش جابه جا میشد...نزدیکای صبح بود که بالاخره تونست افکارش رو رها کنه و بخوابه...

...

روز بعد

فاطی از حمام بیرون اومد...موهاشو خشک کرد و ارایش کم رنگ و ملیحی کرد...تقریبا ماجرای تولدش رو فراموش کرده بود...اون روز صبح هم با ثمین صحبت کرده بود...واسه همین حالش خیلی خوب بود...

یه تیپ کاملا رسمی مشکی زد...به همراه کفش های پاشنه دار مشکی و کیف چرم مشکی رنگ...

تا شرکت یونگ سنگ فاصله ی زیادی بود...برای همین سوار ماشینش شد و به راه افتاد...

طبق ادرسی که یونگ سنگ بهش داده بود حرکت میکرد...:

یه شرکت خیلی بزرگ با نمای خارجی مشکی رنگ که شیشه های مشکی هم داشت و درست وسط نمای خیلی زیبای ساختمون حروف زیبایی بزرگ و با رنگ سفید خود نمایی می کردن:

                                                فونت زیبا ساز             فونت زیبا ساز

نمای ساختمون طوری بود که هر کسی که از اون خیابون عبور می کرد, بی تردید دقیقه ای رو به تماشا و تحسینش میگذروند...فاطی هم مثل هر کس دیگه بعد از دقایقی که ساختمون رو نگاه کرد وارد پارکینک مخصوص کارکنان شرکت شد...نگهبان دم در مثل اینکه اونو از قبل بشناسه راه رو براش باز کرد و سری براش تکون داد...فاطی ماشین رو گوشه ای گذاشت و از پله های کنار پارکینک وارد شرکت شد...

چند طبقه ای رو با اسانسور بالا رفت...یونگ سنگ بهش گفته بود که اتاقش طبقه ی چهارمه...به طبقه ی چهارم که رسید از یه خانمی پرسید:ببخشید...اتاق رییس شرکت کجاست؟

خانمه لبخندی زد:آقای هئو؟

و بعد با دست اتاق رو نشونش داد...

فاطی تشکر کرد و به سمت اتاق رفت...چیز دیگه ای نمونده بود تا به اتاق یونگ سنگ برسه که متوجه چیزی شد...:

هیون, سراسیمه از توی یکی از اتاق ها بیرون اومد و با عجله و بدون اینکه به اطرافش نگاهی بندازه از شرکت خارج شد...