تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep12

 

نویسنده:fati khanoomgol

مرجان جون عزیزم اینم لینک عکس کاربریم...ببخشیــــــــــــــــــــد دفعه پیش هر کاری کردم نشد...واقعا معذرت میخوام...

لینک


سیلاااااااااااااااااام به همه دوستای قشنگم خوفییییییییییییییییییییییییییییین؟؟؟

دلم براتون خیلی تنگ شده بوووووووووووووود اول بیاین بغغغغغغغغغغل

خوب من اومدمممم و تا یک ماه هم فعلا نت دارم بعد از یک ماه دوباره قطع میشه دوباره من وصل میکنم!!!

خوب براتون داستان آوردمممممم با طعم اگه گفتین چی؟؟؟؟خستگییییییی...هه هه جاتون خالی به قدری خستم که فک کنم اگه بذارن یک هفته میخوابم(باور نکنین من حتی اگه خیلی خسته باشم هم نهایتا 10ساعت بخوابم بیشتر نمیتونم

)...سردرد هم که ماشالا یک روز هم مجال به من نمیده!!!

خوب قبل از اینکه برین سراغ داستان یک سری حرفا دارم باهاتون...

حرفام یکم زیاده بفرمایین ادامه!!!

قبلش به وبم سر بزنین مرسده جون یه داستان گذشاته...خالی از لطف نیست اگه برین بخونین...انقدر سر نزدین منم دیگه ادامه داستان سینا و سودا رو نمیذارم!!!!

گل دخترا



1-بچه ها من یه سری مشکلات دارم(از اون مشکلاتی که اسم دیگش بدبختیه نه هاااااااااا)که باعث میشه نتونم زیاد برای داستان نوشتن وقت بذارم...میخوام که منو درک کنید و اگه قسمتی بد بود یا کوتاه بود به بزرگی خودتون ببخشید...اما قول میدم یعنی سعی میکنم حتما دو روز در هفته رو بیام!!اوکی؟؟؟

2-روال داستانم کمی تغییر کرده...تصمیم گرفتم چند تا شخصیت جدید وارد داستان کنم..اول قرار بود از شخصت های مجازی استفاده کنم بعد دیدم که من که قراره شخصیت بذارم پس واقعیش میکنم...علتش اینه که دلم نمیخواد این داستانم مثل قبلی باشه...قبلی کلا با این فرق میکرد...هدف من از این داستانی که دارم مینویسم صرفا یه داستان نیست...میخوام خیلی چیزها رو توی داستانم نشون بدم...مثل معضل های اجتماعی...البته ماشاا... همتون خیلی عاقلین و خیلی بیشتر از من میدونین و تا حالا صدتا هم کتاب خوندین...و حتما همه چیزایی که تو داستان هستن رو میدونین...اما دلم میخواد به عنوان شاید آخرین داستانم یه داستانی که در حد شما دوستای گلم باشه و ارزش داشته باشه که وقت بذارین و بخونین 

3-توی داستان ممکنه به شخصیت هایی بخورین که خیلی نفرت انگیزن...یعنی یه جورایی کسایی هستن که توی جامعه ارزش اجتماعی بالایی ندارن..دلم میخواد با تمام وجودتون اونا رو درک کنین...نه اینکه ازشون بیشتر متنفر بشین و به خاطراون شخصیت ها از من بدتون بیاد...ممکنه پسرها هم شخصیت بدی داشته باشن...اما یادتون نره که این فقط یک داستانه..و اون شخص در واقع اینطوری نیست پس ازش بدتون نیاد...چون تو داستان قبلیم خیلیها از کیوهیون بدشون اومده بود که چرا با محیا اون کارو کرد!!!!

و در آخر اینکه بچه ها من ترشیدم رفتتتتتتتتتتتت اینجا هر کی از من کوچیکتره داره شوهر میکنه من بیکلاه موندممممممممم!!!

و در آخر آخر اینکه من این جمله آخری رو فقط محض خنده گفتم جدی نگیرین من هوس شوهر به سرم نزده..ماشالا فت و فراوون دارم!!!

خیلی دوستتون دارم ببخشید که زیاد حرف زدم...بووووووووووووووووووس


روی یکی از نیمکتهای پارک نشسته بود و سرش رو رو به آسمون بلند کرده بود...فقط خدا و خودش میدونست که توی دلش چی میگذره و توی اون لحظه داره به چی فکر میکنه....قطره ای رو صورتش چکید...چشمهاش رو بست واجازه داد نم نم بارون صورتش رو نوازش کنند...خودش هم نفهمید چه مدته که اونجا نشسته اما وقتی چشمش رو باز کرد فاطی رو دید که با عجله داره به سمتش میاد...خیس خیس....

-تو که باز اینجایی شمیم!!چند بار بهت گفتم دیگه به این پارک نیا...

-نمیتونم...این پارک...منو یاد گذشته میندازه...یاد روزای خوب و قشنگ کودکیم....

-میخوای اتفاقی بیفته که دیگه حتی نتونی روزای خوب کودکیت رو مرور کنی؟؟یادت رفته دفعه پیش چی شد؟؟

-فاطی...اصلا حوصله جر و بحث ندارم...خواهش میکنم...

-بلند شو بریم خونه...الانه که سر و کله اون ارازل دوباره پیدا بشه

فاطی زیر شونه شمیم رو گرفت و با هم به سمت خونه حرکت کردن...

شمیم از سرما داشت به خودش میلرزید...احساس میکرد تمام سلولهای بدنش دارن از شدت سرما منجمد میشن....با تمام وجودش جیغ کشید و فاطی رو صدا کرد..

فاطی هراسان وارد اتاق شد و به سمت شمیم دویید و گفت:

-چی شده شمیم؟؟خوبی؟؟

-نه....تو..کیفم...برو..بیار...دیگه.نم...نمی...نمیتونم....

فاطی با عجله به سمت کیف شمیم رفت و تمام محتویات داخلش رو پخش زمین کرد...چیزی رو که میخواست پیدا کرد و زود به خورد شمیم داد....بعد از چند دقیقه حال شمیم بهتر شد....

-تا کی میخوای این درد رو تحمل کنی؟؟چند بار بهت گفتم بیا بریم بیمارستان بستریت کنم...ترک کن!!چرا گوش نمیکنی؟؟

-با پول تو ترک کنم؟؟من دوست ندارم حتی یک ذره از اون پولا برای درمانم استفاده بشه...

-خوب اگه نمیخوای با پول من این کارو بکنی...به جای اینکه هی بری و این آت و آشغالا رو بگیری پولاتو جمع کن با پول خودت بستری شو....

-اون وقت قبل از ترک میمیرم...تو که نمیدونی دردش چقدر وحشتناکه....

-شمیم....تو هنوز خیلی جوونی....خوشگلی...قشنگی...میتونی یکی رو پیدا کنی و باهاش ازدواج کنی....چرا به حرف من گوش نمیکنی؟؟

-تو خودت چی؟؟تو آینه به خودت نگاه کردی؟؟من چند بار بهت گفتم بیا و دیگه سراغ این کار نرو....هان؟؟تو بدتر داری با زندگی خودت بازی میکنی...

-من و تو با هم فرق میکنیم...من تو یه منجلابی هستم که در اومدن از توش خیلی سخته....حتی اگه دیگه سراغش نرم...نمیتونم یه زندگی راحت داشته باشم...

-هنوزم به فکر انتقامی؟؟

-هیچ وقت..هیچ وقت انتقام از یادم نمیره!!کسی که این بلا رو سر من آورد باید تاوانش رو بپردازه...

-فاطی....برای تو هم راه حل وجود داره....میتونی کاری کنی دیگه کسی نفهمه...برو دنبال کار بگرد...تا همین جاشم که انقدر پول درآوردی برات کافیه....نیست؟؟برو عمل کن...دیگه سراغش نرو...فاطی...به فکر زهرا باش...اون هنوز 20 سالشه...خواهرش رو الگوی خودش میدونه...تو که نمیخوای زهرا مثل تو بشه ها؟؟

-دیگه هیچ وقت این حرف رو نزن شمیم!!من هرگز اجازه نمیدم زهرا مثل من بشه!!

-ولی اون هر روز تو رو میبینه...تا کی میتونی مخفی کنی؟؟فک میکنی واقعا این چیزیه که تا آخر بتونی مثل یه راز نگهش داری؟؟؟اگه خواست ازدواج کنه چی؟؟یکم فکر کن!!کدوم پسری حاضر میشه با دختری ازدواج کنه که خواهرش...

زهرا:من اومدمممم!!!فاطی...شمیم...کجایین؟؟

فاطی:هیسسسسس...دیگه هیچی نگو...بعدا حرف میزنیم...

بعد با صدای بلند گفت:تو اتاق شمیم..بیا اینجا..

-سلااااااام...

-سلام عزیزم..خوبی؟؟خسته نباشی...

-وای از خستگی نگو که دارم میمیرم!!!!

-دور از جونت...برو لباساتو عوض کن دست و صورتتم بشور بیا..شمیم سرما خورده باید براش سوپ درست کنیم.

بعد از رفتن زهرا شمیم سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت...فاطی هم برای درست کردن سوپ به آشپزخونه رفت.

***

صدای زنگ گوشیش اون رو از تفکراتش جدا کرد....

-الو؟؟

-سلام...

-سلام...خوبی؟؟

-آره..خوبم...

تا چند ثانیه سکوت بینشون برقرار بود....

-هیون....نمیخوای چیزی بگی؟

-چی بگم؟؟کمی خسته ام کیانا...میشه بعدا حرف بزنیم؟

-آره حتما....برو استراحت کن....اگه حالت خوب بود یه سر بیا اینجا..

-باشه...فعلا خدافظ...

-خدافظ...

گوشی رو قطع کرد و آهی کشید....خودش هم میدونست که رفتارش نسبت به قبل خیلی با کیانا سرد شده...هر چقدر سعی میکرد دلیلش رو پیدا کنه نمی فهمید...درست از اولین روزی که اون دختر رویایی رو دید اینطوری شده بود...یعنی واقعا یک عشق رویایی داشت زندگیش رو نابود میکرد؟؟اگه هیچ وقت به اون عشق نمی رسید چی؟؟یاد بوسش افتاد...یادش اومد که حتی بعد از رویا هم گرمی لبهای اون پرنسس رو حس میکرد...ابهت و چسارتش در برابر اشخاصی که پدر و مادرش بودن...یک لحظه خنده اش گرفت..هنوز هم باور نمیکرد که اونطوری در برابر اون افراد به ظاهر مخوف ایستاده باشه!!

سعی کرد دیگه به اون دختر فکر نکنه.."اون رویایی بیش نیست...و هرگز اون رو در واقعیت ملاقات نخواهم کرد..."

این چیزی بود که با خودش تکرار کرد...

بلند شد و لباسهاش رو پوشید و آماده شد که به دیدن کیانا بره...سر راهش دسته گلی هم تهیه کرد وقتی به اونجا رسید کیانا از دیدنش ذوق زده شد و بغلش کردهیون هم موهای بلندش رو نوازش کرد و با هم به اتاق کیانا رفتن...

-خوب استراحت کردی؟؟

-نه زیاد..

-چرا؟؟مگه نگفتی خسته ای؟

-دلم برات تنگ شده بود میخواستم بیام ببینمت..

کیانا لبخندی زد و گفت:

-منم دلم برات تنگ شده بود...

آروم خودش رو به هیون نزدیک کرد و سرش رو روی شونه هیون گذاشت...هیون ته دلش خالی شد..دوباره همون حس لعنتی به سراغش اومد...از وقتی با اون مجسمه آشنا شده بود هر وقت کیانا بهش نزدیک میشد انگار توی دلش مواد مذاب میریختن...یه جوری سعی میکرد از زیر دست کیانا در بره....حتی وقتهایی که دلش برای کیانا پر میکشید ناخودآگاه دلش سرد میشد و درست لحظه ای که میخواست اتفاقی بیفته از کیانا جدا میشد....مجبورشد حرفی بزنه تا کیانا هوس چیزی دیگه ای به سرش نزنه...

-رفتی دنبال لباس نامزدیت؟؟

کیانا بدون اینکه سرش رو از شونه هیون جدا کنه گفت:

-آره رفتم...اما بدون تو نتونستم پسند کنم...دفعه بعد با هم میریم باشه؟

-اما خودت که میبینی من چقدر سرم شلوغه...خودت برو هر چی تو بپسندی منم همونو میپسندم...

-اما دلم میخواد سلیقه تو هم باشه...بیا دیگه هیون..خواهش میکنم...

-باشه میام...

کیانا خودش رو بیشتر به هیون چسبوند..انگار که قصد جدا شدن از هیون رو نداشت...

-هیون...

-جانم؟

-یه چیزی هست که دلم میخواد ازت بپرسم...چند وقته ذهنم رو خیلی درگیر خودش کرده...

-بپرس..

-قبل ازاون به این سوالم جواب بده...چرا من؟

-چی؟

-چرا من رو بین اون همه دختر خوشگلی که دو رو برت رو گرفته بودن انتخاب کردی؟

-مگه هر چیزی به خوشگلیه؟؟

-منظورم این نبود...منظورم اینه که..

-هر کاری نیاز به دلیل نداره...دلم تو رو انتخاب کرد...بیشتر ار دلم عقلم...منعروسک نمیخواستم که باهاش بازی کنم...من یه همدم میخواستم...

-پس چرا این اواخر انقدر با من سرد شدی؟

هیون سکوت کرد...

-چرا چیزی نمیگی؟؟بهم نگو که اینطور نیست ...نمیخوام از تو دروغ بشنوم...

پاسخ هیون فقط سکوت بود و سکوت....

کیانا چشماش پر از اشک شد...هر چقدر سعی کرد مانع ریختنشون بشه موفق نشد...کم کم به هق هق افتاد جوری که هیون متوجه اشک ریختنش شد...سر کیانا رو توی دستاش گرفت و گفت:

-منو ببخش کیانا...من...من واقعا...منو ببخش....

سر کیانا رو توی آغوشش گرفت واین بار هیچ اهمیتی به چهره پرنسس رویاهاش که توی ذهنش تداعی شده بود نداد....کیانا انقدر تو آغوش گرم هیون اشک ریخت تا آروم شد...هیون اون رو روی تختش دراز کرد و ازش خواست کمی استراحت کنه...بهش قول داد که فردا با هم برای تهیه لباس برن...وقتی به نزدیکی های در اتاق رسید صدای کیانا رو شنید که خیلی آرم گفت:

-ای کاش اون لحظه...لحظه ای که توی آغوشت بودم هرگز تموم نمیشد...

هیون خواست خودش رو به نشنیدن بزنه اما قلبش مانع از این کار شد...به سمتش برگشت و بوسه ای آروم بر لبان کیانا زد و بدون خدافظی اونجا رو ترک کرد...

بی هدف توی خیابون ها داشت پرسه میزد تا اینکه حس کرد مسیرش خود به خود داره به سمت خونه متمایل میشه...فهمید که دوباره مجسمه احضارش کرده...

***

چند روز بود که بی قرار و ناآروم بود...تمام لحظاتش پر شده بود از فکر کردن به شبهی که اون روز دیده بود...نگاهش خیلی مرموز بود...انگار تمام احساسات دنیا رو توی همون نگاه ریخته بودن...غم...شادی...نفرت...دوست داشتن...نیاز...اما اینها چه معنی داشتن؟؟نگاهش درست مثل نگاه باران بود...نگاه باران توی روزی که پشت پنجره مقابل ایستاده بود...یعنی هردوشون یه چیزی ازش میخواستن؟؟اما چی..؟؟چشماش رو بست و تلاش کرد تا بتونه ذهنش رومتمرکز کنه...اما خودش هم نفهمید که چطور به خواب رفت...یک خواب خیلی عمیق...

دوباره عطر گل یاس توی اتاقش پیچید...این عطر رودوست داشت چشمهاش رو برای پیدا کردن صاحب اون عطر باز کرد...دوباره همون شبه...خواست جیغ بکشه اما انگار که زبونش قفل شده بود...دوباره همان نگاه...یک لحظه ترسید و پتوش رو توی دستش گرفت...اما چند لحظه بعد انگار که فضا براش عادی شده باشه آروم شد و به شبه زل زد...

دخترک(همون شبه)به سمت پنجره رفت...چند دقیقه ای در مقابل آن ایستاد و سپس با نگاهش ازنیلوفر هم خواست که به کنارش برود...نیلوفر آرام در کنارش ایستاد و مسیر نگاهش را جستجوکرد..نگاهش درست به جایی بود که او همیشه آن چشمهاش جادویی را ملاقات میکرد...دخترک به سمت نیلوفر برگشت و با حالتی التماس گونه به نیلوفر نگاه کرد...

-برای چی اینطوری نگام میکنی؟؟تو از من چیزی میخوای مگه نه؟

دخترک سرش رو به نشانه تایید تکون داد...

-اما آخه چی؟؟

دخترک نگاهش را به سمت پنجره روبه رویی برگرداند...

-از من میخوای که کاری برای صاحب اون پنجره انجام بدم؟؟

دخترک دوباره به نشانه تایید سر تکون داد...

-اما چی؟

باز هم همان نگاه و همان حالت غم...درست لحظه ای که میخواست جواب نیلوفر را بدهد صدای پدر نیلوفر شنیده شد که او را صدا میزد...وقتی نیلوفر به سمت دخترک برگشت دیگر اثری از او نبود...

از اتاقش خارج شد و پیش پدرش رفت...

-نیلوفر بابا تو که هفته بعد کاری نداری دخترم؟

-هفته بعد؟؟امممم....نه هفته بعد فقط شنبه کلاس دارم بقیش بیکارم...

-با یه مسافرت دسته جمعی چطوری؟؟

نیلوفر دستهاش رو به نشانه خوشحالی به هم کوبید و گفت:

-عالیه بابا....

اما بعد از چند ثانیه گفت:

-دسته جمعی؟؟

-آره...من و تو،خانواده آقای راد...و همین طور آقای طاهری...

-ولی کیانا که دو هفته دیگه نامزدیشه...

-کیانا و نامزدش زودتر از ما برمیگیردن...

-عالیه بابا...فقط یه چیزی...میگم که...چیزه...

-پسره آقای راد هم میاد...

-بابا...من واقعا متاسفم بابات اتفاقی که اون روز افتاد...همش تقصیره کیانا بود...

-با اینکه کار کیانا اصلا خوب نیود ولی تو هم نباید به خاطر یه موش اون کار رو میکردی...هر چی باشه اون یه پسره با تمام احساسات یک پسر!!متوجه منظورم که میشی؟؟

نیلوفر با خجالت سرش رو به زبر انداخت و آروم گفت:بله...

-ولی خوب...خیلی بامزه بود..کلی به خاطر اون اتفاق ما بزرگترها خندیدیم..

نیلوفر سرش روبلند کرد و با مشت به بازوی پدرش کوبید و داد زد:بابا....اذیت نکنین دیگه...

نیلوفر اون شب از ذوق تمام شب خوابش نبرد...غافل از اینکه جونگ مین هم مثل اون تمام شب از شدت هیجان هفته بعد نمیتونست بخوابه...

***

طرفای ظهر بود که از خونه زد بیرون...حس میکرد کمی به هوای آزاد نیاز داره...گوشیش رو برداشت و نگاهی گذرا به لیست مخاطب های گوشیش انداخت...نگاهش روی یکی از اسمها ثابت شد..دکمه تماس رو زد و بعد از چند تا بوق تماس برقرار شد...

-به به چه عجب آقای سوپراستار جواب تلفن ما رو دادی!!!

-سر به سرم نذار که امروز اصلا حوصله ندارم!!!!

-تو که از منم بدتری...مثلا میخواستم بیام پیشت کمی با هم خوش باشیماااا!!!

-مگه من گفتم نیا؟؟اتفاقا اگه تو بیای شاید حالم بهتر شد...

-حال منم که مهم نیست...

-پاشو بیا تا از پشت گوشی لهت نکردم...

-خیله خوب بابا بداخلاق درو باز کن تا یک دقیقه دیگه اونجام...

-مگه داری پرواز میکنی؟؟

-چرا که نه.!!!!

چند دقیقه بعد جلوی ساختمون بزرگ و شیکی بود که متعلق به دوستش بود...در باز بود و داخل شد...

وقتی وارد محوصه اصلی شد به سمت گلهایی که جلوی ورودی خونه کاشته شده بودن رفت..اینا گلهایی بودن که اون و هیونگ وقتی که بچه بودند با هم کاشته بودنشون...سر کاشتن اون کلها حسابی از دست پدر هیونگ کتک خورده بودن چون به خاطر اون گلها اون قسمت از زمین رو کنده بودن ولی بعد از یه مدت که گلها قشنگی خاصی به جلوی در بخشیده بودن پدر هیونگ به هردوشون جایزه داده بود...از تفکراتش جدا شد و به داخل رفت...برخلاف همیشه سکوت تلخی بر فضا حاکم بود...با باز کردن در هیونگ رو روبه روش دید..

-خوش اومدی..کیوجونگ...




نمایش نظرات 1 تا 30