تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - Part 21

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

بچه های گل...شرمنده این روشه اصلا ثبت نمیشه...نمیدونم چرا...هرکی میخواد بگه که براش بفرستم...تو صفحه ی اف بی خودم هم هست


سلام سلام سلام......
این پارت بعدی....ببخشید که دیروز نذاشتم.... بچه ها من به زودی میرم و ممکنه نتونم تا مدتی داستان رو بذارم...واسه همین میخوام به جبران اون روزایی که نیستم داستان رو جلوببرم.... موافق هستید که در هفته چند پارت ببذارم؟؟؟...اگه نه هم که هیچی....فقط بهم بگید که من با فاطمه هماهنگ کنم.....باشه..؟؟ مرسی دوستان.....
راستی....من یه راه پیدا کردم که میشه بدون استفاده از وی/پی/ان یا فیلی شکن رفت اف بی یا هر سایت دیگه ای ...خواستید بگید که بهتون بگم که چیکار کنید...
خب دیگه برید داستان رو بخونید... این قسمت زیاد جالب نشده ولی تو پارت های بعدی جبران میکنم....

دوستانی که از من اون ایمیل رو خواسته بودن براشون فرستادم...آجی مریمی و سوزان جون و فهیمه ی گل  ...


بــــــــــــــــــــــــــوس

***********************************************
پیول دستی رو روی شونه اش احساس کرد... با وحشت از جا پرید و پشت سرش رو نگاه کرد...کانگ مین تو چند قدمیش ایستاده بود....

کانگ-: ممنون که اومدی.....
پیول کمی عقب رفت و دست کانگ مین رو کنار زد ..از دیدنش شکه شده بود..با عصبانیت نگاهش کرد و گفت...
-: نیومدم.....به خاطر تو و اون دوستت نیومدم....جی یون ..بریم...
با سرعت به سمت در خروجی بیمارستان حرکت کرد....کانگ مین خواست دنبالش بره اما جی یون جلوشوگرفت و گفت....
-: صبر کن....اون نمیاد....
-: ولی....ببخشید شما؟؟؟
-: سو جی یون....مربی رقص سوپیول...
کانگ مین بهش دست داد و نگاهش کرد....
-: من شما رو تا حالا ندیدم...
-: من تازه اومدم...تو باید کانگ مین باشی ، درسته؟
-: بله....
-: این شماره ی منه کاگ مین...میتونیم با هم بیشتر بشیم....؟
کانگ مین لبختدی زد و شماره رو از جی یون گرفت...
جی یون-: منتظر تماست هستم..به  اون چیزی که میخوای میرسی...
جی یون انگشتش رو زیر چونه ی کانگ مین کشید و با خنده از بیمارستان خارج شد...کانگ مین به شماره نگاهی انداخت و پیش تی یون رفت......
.
.
جی یون جلوی ایستاد و یقه ی لباسش رو درست کرد...به خودش خیره شد و نفس عمیقی کشید...تا چند دقیقه ی دیگه یوهی میرسید... برای اولین بار توی زندگیش استرس داشت.... تا واسه دیدن هیچ کس این قدر هول نشده بود... سعی کرد عادی باشه....دستبندی رو که یونگ سنگ براش گرفته بود برداشت و لمس کرد.....
-: من نباید دوستت داشته باشم یونگ سنگ... نمیتونم.. پس کاری نکن که عاشقت بشم.....
دست بند رو روی دستش بست..... صدای زنگ در بلند شد...سعی کرد که خودشو عادی بگیره..برای اخرین بار به خودش نگاهی انداخت و اروم از اتاق بیرون رفت.....
پیول سریع به سمت در دوید و اونو باز کرد... با بغض به یوهی نگاه کرد و خودش رو توی بغلش انداخت.....یوهی اروم نوازشش کرد و داخل خونه اومد....
یوهی-: پیول...خوبی عزیزم؟؟.... بذار ببینمت....
پیول سرش رو از روی شونه ی یوهی برداشت و با چشم های خیس بهش نگاه کرد....یوهی با نگرانی دستش رو روی صورت پیول گذاشت و گفت....
-: چرا تو اینقدر داغی...؟؟...رنگت هم پریده....تو حالت خوبه؟
-: یه کم سرما خوردم...بیا تو......
یوهی دنبال پیول راه افتاد وارد خونه شد... حال پیول هنوز خوب نشده بود اما سعی میکرد همه چی رو خوب جلوه بده...ولی یوهی متوجه شده بود....دستش رو گرفت و گفت...
یوهی-: سوپیول....تو حالت خوب نیست....باید استراحت کنی...رفتی پیش دکتر...؟
-: اره رفتم...نگران نباش من خوبم.....بیا بشین....
پیول ، یوهی رو به سمت سالن راهنمایی کرد و ازش خواست بشینه..همون موقع بود که جی یون از اتاق خارج شد و با خنده سمتشون اومد..........
.
.
هیون در اتاق جونگ مین رو باز کرد و داخل رفت...صدای جیغ جونگ مین بلند شد و داد زد.....
-: واسه چی در نمیزنی.....؟...تو فرهنگ نداری؟.... شاید من لخت بودم... خجالت نمیکشی همین جوری میای تو....
-: جیغ نزن...حالا که لخت نیستی...
-: شاید بودم....میخواستی چیکار کنی.....؟؟
-: چقدر هم که تو بدت میاد....مسخره بازی در نیار... یوهی بهت ادرس نداد...؟؟؟؟.
-: بحث رو عوض نکن..... چه قصدی از این کارت داشتی؟؟
-: جونگ مین حوصله ندارم.....
-: منم بهت نمیگم.......بســـــــــــــــــــــــــــــوز.....هه هه....
جونگ مین این رو گفت و از اتاق بیرون رفت...هیون سرش رو خاروند و به اتاق کیوجونگ رفت و گفت.....
-: این جونگ مین منو دیوونه کرد...برو ببین این یوهی ادرسی بهش نداده....
کیو-: خودت بگیر.....
-: حرف نمیزنه....دیوونه ام کرد..بیا برو....
کیو کتابش رو زمین گذاشت و از اتاق بیرون رفت و داد زد.....
-: جونگ میـــــــــــــن......کجایی؟...بیا هیون کارت داره....
هیون پشت سرش از اتاق بیرون رفت و ضربه ی محکمی به شونه ی کیو زد....
-: الان مثلا داری کمکم میکنی....اه...همه اینجا دیوونه شدن....
-: خب حالا عصبانی نشو.....جونگ مین.... بیا اینجا...
کیو تو سالن رفت و پیش جونگ مین نشست و گفت....
-: یوهی بهت ادرسی، شماره ای چیزی نداد....؟؟
جونگ-: نمیگم....
-: واسه چی....
-: قول دادم چیزی نگم...
-: تو که همه چی رو گفتی حالا این رو هم بگو....ما چیزی نمیگیم....
-: امکان نداره...دیگه گولتون رو نمیخورم.......
-: جونگ مین هر کاری خواستی واست انجام میدم...بگو....
-: قول.....؟؟
-: برو اول اتاقمو جمع کن.....
-: بگو تا برم......
هیون جونگ از اتاق بیرون اومد و گفت.....
-: جونگ مین خواهش میکنم....الان وقت شوخی نیست.... جی یون برگشته ..میفهمی؟.... سو... جی ...یون.....یه بار به خاطرش بدبخت شدیم....یادت رفته؟؟... خوبه با چشم های خودت دیدی...خودت بودی که فهمیدی...حالا داری شوخی میکنی...؟؟...
جونگ مین و کیو با چشم های گرد شده به قیافه ی عصبیه هیون نگاه کردن...جونگ مین اب دهانش رو قورت داد و گفت......
-: خب من در همین لحظه متحول شدم.....هیون تو راست میگی ....الان وقت شوخی نیست...ولی باور کنید من هیچی نمیدونم...یعنی یوهی به من چیزی نگفت...انگار میدونست من همه چی رو بهتون میگم.... باور کنید هیچی نمیدونم.....
کیو-: میمردی از اول بگی.....؟
-: حالا تو کاسه داغتر از اش نشو...( شما فکر کنید اونا این مثل رو دارن)
هیون روی پله ها نشست و سرش رو پایین انداخت....بعد از چند لحظه سکوت گفت...
-: ادرس خونه ی جی یون رو یادتون هست؟....
کیوجونگ و جونگ مین به هم نگاه کردن و شونه هاشون رو بالا انداختن....
کیو-: از اون خونه ویلایی که رفت... اخرین روزایی که اینجا بود یه اپارتمان خریده بود.... ولی ادرسش یادم نیست...
جونگ-: ولی یونگ سنگ میدونه....
کیو-: نکنه انتظار داری بریم از اون بپرسیم....؟... هیون واسه چی ادرس رو میخوای؟
-: پیول پیش جی یونه.....من باید بفهمم این جی یون کیه...؟...
بلند شد و به سمت اتاق یونگ سنگ رفت... جونگ مین فریاد زد....
-: هیون ....دیوونه نشو....نری ازش چیزی بپرسی ها....
اما هیون اهمیتی نداد و به اتاق یونگ سنگ رفت...هیونگ کنارش نشسته بود باهاش حرف میزد... هیون جلو رفت و گفت....
-: یونگ سنگ...حالت خوبه....؟؟
یونگ روی تخت دراز کشیده بود و چشم هاشو بسته بود...سرش رو تکون داد و حرفی نزد...کیو جونگ و جونگ مین هم وارد اتاق شدن و با نگرانی به بقیه نگاه کردن...
هیونگ-: چیزی شده؟؟....
هیون-: نه....من میخوام برم خونه ی جی یون..... یونگ سنگ...تو...ادرس خونه اش رو داری؟...اره؟
برای چند لحظه تنها صدایی که شنیده میشد صدای نفس هاشون بود...هیچ کس حرفی نمیزد و همه به یونگ سنگ خیره بودن... بعد از چند دقیقه یونگ بلند شد و نشست...از توی میزش یه کاغذ بیرون اورد و روش ادرس رو یاد داشت کرد... از کلماتی که روی کاغد میاورد متنفر بود... تا اونجایی که میتونست خودکارش رو فشار میداد.... وقتی هم که نوشتنش تمام شد کاغذ  رو توی دستش مچاله کرد و اونو سمت هیون گرفت....دستش به وضوح میلرزید.....
هیون-: من نمیخواستم ناراحتت کنم یونگ سنگ....فقط نگرانم...اگه اون وقعا جی یون باشه ..پیول حتی یک ثانیه بیشتر هم نباید پیشش باشه...من میخوام اونو برگردونم...بهت قول دادم و این کار رو هم میکنم.........
یونگ-: میدونم.....میدونم....فقط تنها نرو...همه تون با هم برید......
هیون کاغذ رو گرفت و با ناراحتی به یونگ نگاه کرد...دوباره روی تختش دراز کشید و با صدای لرزونی گفت....
-: میخوام تنها باشم....همه تون برید.....
هیونگ بلند شد و دنبال بقیه از اتاق خارج شد .....
هیونگ-: واقعا میخواید برید خونه ی جی یون...؟؟.... الان یوهی اونجاست....
هیون-: میریم و منتظر میمونیم...اگه واقعا جی یون باشه پس یوهی از اون خونه بیرون میزنه... جونگ مین تو باید با یوهی در تماس باشی.... اماده بشید که بریم.......
.
.
یوهی به گرمی دست جی یون رو فشار داد...اما متوجه نگاه های عجیب اون نسبت به خودش شده بود ولی سعی اهمیت نده...دست پیول رو توی دستش گرفت و گفت....
-: تو همه رو دیوونه کردی دختر ..... اخه این چه کاری بود؟...اون وقت شب کجا رفتی.....
پیول-: اون شب؟.... اصلا نمیدونم چطور گذشت.... فقط دلم میخواست زودتر از اونجا برم... نمیتونستم تحمل کنم...کارم دیوانگی بود ..میدونم ..ولی تو باید بهم حق بدی.... یونگ سنگ جلوی چشمام از حال رفته بود...من نمیدونم اصلا چی شد.....
یوهی-: جریان عکس چیه؟؟...هیون میگفت تو میخواستی یه عکس رو به یونگ سنگ نشون بدی....
پیول سرش رو پایین انداخت و زیر چشمی به جی یون نگاه کرد....خیلی اروم گفت....
-: به عکس که ربطی نداره....
-: چطور؟....
پیول سعی میکرد که به جی یون نگاهی نکنه و بی توجه به اون حرفش رو بزنه اما واسش خیلی سخت بود.....
پیول-: خب....یونگ سنگ در مورد مربی....یعنی...جی یون ازم سوال پرسید و منم...منم خواستم عکس ..جی یون رو نشونش بدم......
جی یون که فنجون قهوه اش رو نزدیک دهانش برده بود لحظه ای ایستاد با تعجب به پیول نگاه کرد.... یوهی به زور لبخندی زد و گفت....
-: خب...خب حتما کنجکاو شده بود.....اره؟.....دلیل دیگه ای نداشت.....
جی یون لبحندی زد و فنجونش رو زمین گذاشت و بلند شد....
-: من میرم قهوه ها رو عوض کنم...سرد شدن....
پیول خیلی سریع بلند شد و دستش رو گرفت....
-: من واقعا متاسفم جی یون.....
-: مهم نیست عزیزم.....
این رو گفت و به اشپزخونه رفت و کنار یخچال ایستاد... بهش تکیه داد و چشم هاشو بست....
-: پس فهمیدی من برگشتم.....عالیه.....
بعد از رفتن جی یون یوهی با عصبانیت به پیول نگاه کرد و گفت....
-: جلوی اون هیچی بهت نگفتم...هرچه زودتر این مسخره بازی هارو تموم کن...باید برگردی....
-: یوهی....
-: هیچی نگو.....باید همراه من بیای....
-: نمیتونم...نمیام.....
-: اخه چرا؟..... میدونی یونگ سنگ چه حالی داره؟.... فکر کردی که جواب مامانتو چی باید بده...؟؟.... پیول تو تازه پیدا شدی.. میدونی با این کارت داری چه ضربه ای به یونگ سنگ میزنی؟.... تو میخوای اون بین بره؟....اره؟
پیول با بغض به یوهی نگاه کرد و گفت......
-: حالش خیلی بده....؟...
-: اگه تو برگردی خوب میشه...باور کن.... تو باید پیشش باشی...خیلی نزدیک تر از قبل..  خواهش میکنم......
-: باشه...ولی الان نه.....
-: برای چی الان نه...؟؟.... من فردا با یونگ سنگ میام دنبالت...... باشه؟....
جی یون-: نه...خواهش میکنم این کار رو نکن.....
یوهی و پیول با تعجب بهش نگاه کردن.....
جی یون-: نمیخواستم به حرف هاتون گوش بدم.....ولی این جمله رو شنیدم....من نمیخوام ادرس خونه ام رو کسی بدونه...خواهش میکنم... پیول...عزیزم...اگه این همه نگرانت هستن بهتره که برگردی.... چون تمرینات هم به زودی شروع میشه.... بهتره که به خونه ی خودت برگردی......
یوهی با قدردانی به جی یون نگاهی کرد و لبخند زد.... جی یون بی توجه به یوهی گفت...
-: الان هم برو و یه زنگ به برادرت بزن.....حتما خیلی نگرانته.....
یوهی -: اره....اون منتظرته....
پیول سری تکون داد و اروم بلند و به اتاقش رفت....جی یون اومد و کنار یوهی نشست....
یوهی-: ممنون ....
-: بابته؟
-: به خاطر همه چی...اینکه مواظب پیول بودی.... و اینکه ....
-: به خاطر خودم این کار رو کردم ...نه چیز دیگه ای...اشتباه فکر نکن......
یوهی با تعجب نگاهش کرد ...جی یون اصلا بهش نگاه نمیکرد.... این رفتار براش خیلی عجیب بود، نمیدونست چرا...ولی ناخوداگاه از جی یون بدش میومد..باید هرچه زودتر پیول رو با خودش میبرد....همون موقع بود که صدای موبایلش بلند شد......
-: سلام جونگ مین.....خوبم....میام خونه...باشه....گفتم باشه..بهت خبر میدم....بس کن دیگه... وای جونگ مین....خداحافظ......
سرش رو بالا برد و با خنده به جی یون نگاه کرد و گفت....
-: جونگ مینه دیگه.....فقط حرص میده..... همه شون نگران هستن....
جی یون یه وری خندید و هیچی نگفت.....
.
.
جونگ مین گوشیشو قطع کرد و روبه بقیه گفت....
-: گفت میاد خونه....فکر کنم نمیتونست حرف بزنه....اصلا هیچی نگفت....
هیونگ-: پس تنها راه اینه که منتظر بمونیم.....
نیم ساعتی توی ماشین منتظر بودن و به سختمان نگاه میکردن... خیلی کم اینجا رو به یاد داشتن... خونه ی قبلیه جی یون ، یه خونه ی ویلایی قدیمی بود.... کیو سرش رو از روی فرمون برداشت و از شیشه بیرون رو نگاه کرد و یه دفعه صاف نشست و گفت......
-: خدای من......اون واقعا جی یونه.....
همه مسیر نگاه کیو رو دنبال کردن .. یوهی از ساختمان خارج شد و پشت سرش پیول در حالی که دست جی یون رو گرفته بود با خنده بیرون اومدند.... هیچ کدوم حتی نفس هم نمیکشیدند...بعد از این مدت طولانی داشتن جی یون رو تو این فاصله میدیدن....اون با سوپیول.... هیون با عصبانیت در ماشین رو باز کرد و پیاده شد....جونگ مین و هیونگ هر دو همزمان بیرون پریدند و هیون رو گرفتند....
جونگ-: چیکار میکنی؟......
-: ولم کن.....من این عوضی رو میکشم......
هیونگ-: مضخرف نگو.... اروم باش....نمیبینی یوهی و پیول هم اونجا هستن.....
جونگ-: اگه تنها بود خودم هم کمکت میکردم ولی هیون.....پیول اونجاست...یوهی...اونا نمیدونن جی یون کیه..... خواهش میکنم.....
هیون نفس عمیق کشید و ایستاد......
کیو-: چرا یه دفعه قاطی میکنی...؟...حالا که فهمیدیم باید دنبال یه راه حل باشیم..... امیدوارم که یوهی تونسته باشه پیول رو برگردونه....
همهشون با نفرت به جی یون نگاه کردن و داخل ماشین برگشتن.......
.
.
.
گیشا در حال جمع کردن وسایلش بود..... فکر کردن به اتفاقاتی که در حال رخ دادن بودن داشت دیوونه اش میکرد...بهترین راه برای فرار از این افکار رفتن به باشگاه بود....کیفش رو برداشت که از خونه بیرون بره....
کفش هاش رو پوشید و بلند گفت....
-: یوجیــــــــــــن....من رفتم...تا عصر برگردم....
-: به پیول زنگ زدی؟
-: نه....تو هم نزن....خواهش میکنم به حرفم گوش کن.... اون با برادرش دعواش شده....به ما ربطی نداره....
-: ولی من حتی نمیدونم کجاست..... حالش خوبه....من مطمئنم.....خداحافظ.....
بعد از رفتن گیشا یوجین به دیوار تکیه داد و اروم روی زمین نشست.... موبایلش رو بیرون اورد و به جونگ مین زنگ زد.....
.
تصمیم گرفت کمی پیاده روی کنه..  هدفونش رو روی گوشش گذاشت و به راه افتاد....کمی که گذشت حس کرد که کسی داره تعقیبش میکنه.... اما جرات برگشتن نداشت....فقط قدم هاشو تند تر کرد..... موزیک رو قطع کرد و تو یه کوچه پیچید....صدای قدم های کسی که دنبالش بود رو به وضوح میشنید..... ایستاد و دستش رو به دیوار زد....برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد......
کانگ مین با یه شاخه زر سفید پشت سرش ایستاده بود.......
نگاهی به سر تا پایه کانگ مین کرد و اروم برگشت.... دوباره به راهش ادامه داد..انگار که هیچی ندیده..... کانگ مین دنبالش دوید و گفت....
-: صبر کن گیشا...خواهش میکنم صبر کن..... گیشا.....
گیشا ایستاد ، ولی برنگشت... نفس عمیقی کشید...سعی کرد استرس رو از خودش دور کنه و خونسرد باشه....
گیشا-: حرفت رو بزن.....
کانگ مین رو به روش ایستاد و گل رو سمتش گرفت...
-: اینو برای تو گرفتم.... مگه رز سفید دوست نداشتی....
گیشا سرش رو بالا برد و به کانگ مین نگاه کرد...بهش خیره بود و تو همین حال گل رو از دست کانگ مین گرفت...
کانگ-: خوشحالم که دوباره میبینمت... خیلی وقت گذشته... تو ...خوبی؟؟
گیشا لبخندی زد و گل رو توی دستش پرپر کرد و روی زمین ریخت...بعد هم با پا همه گل برگ ها رو له کرد و با صدای ارومی گفت....
-: از سر راهم برو کنار.....
-: گیشا....
-: نمیخوام صداتو بشنوم.... برو کنار ...
اینو گفت و دوباره شروع به راه رفتن کرد... کانگ مین باز دنبالش دوید و از پشت بازوشو گرفت...گیشا به سرعت برگشت و مشتی توی صورت کانگ مین کوبید.... اونقدر محکم بود که اونو به زمین پرت کرد....
-: بهتره مزاحمم نشی...چون اون دختر احساساتی قبل دیگه مرد.... اگه میخوای زنده بمونی دست از سر من و پیول بردار..... خیلی چیزا تغییر کرده....
کانگ مین با خنده خون کنار لبش رو پاک کرد و ایستاد.....
-: زبون در اوردی گیشا.....
-: اره...این تازه اولشه کانگ مین....
-: خوبه.....منتظر ادامه اش هستم.....
-: باش.....
کیفش رو از روی زمین برداشت و خاک روشو پاک کرد و اماده ی رفتن شد که کانگ مین گفت....
-: تی یون داره میمیره.....
گیشا بلند خندید و گفت...
-: خبر خوبی دادی....امیدوارم تو هم همراه اون بمیری....
به کانگ مین تنه ای زد و از کنارش رد شد....به محض اینکه داخل کوچه ای پیچید روی زمین سرش رو روی زانوهاش گذاشت و بی صدا شروع به گریه کرد.........
.
.
.
.
.
.
.
گیشا -: فکر کنم اصلا من رو نشناخت.... وای یوجین.... حالا فکر میکنه من خدمتکار خونه ام......
.
.
.
به صفحه ی مانیتور خیره شد و فریاد زد.....
-: همسر و بچه ی پارک جونگ مین پیدا شدند؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!.....جونگ مین تو غلطی کردی؟

.
.
****************************
ببخشید اگه خوب نشده بود.....خیلی دوستتون دارم....بوس


نمایش نظرات 1 تا 30