تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

can't u be my lover park jung min ? [ season 2 ] part 14

 

نویسنده:oskol JOoN

سلام
امیدوارم خوب باشین
مرسی كه می خونین و مرسی كه نظر می دین
ببخشید كه به موقع آپ نكردم قول می دم دیگه اینطوری نشه
یكی نظر گذاشته بود گفته بود ننویس داستانت خیلی بده
اگه نظر بقیه هم همین باشه دیگه ادامه نمی دم
من كمبود ندارم كه داستان بذارم تا ازم تعریف كنن اما نظر جمع برام خیلی مهمه
اگه 1% دوست نداشته باشین دیگه نمی نویسم
نظرات پست قبل رو فرصت نكردم جواب بدم اما از امشب سعی می كنم
كم كم جواب بدم شما به بزرگیه خودتون ببخشید اما بخدا تك تكشون رو می خونم
و از اینكه شما باهام هستین از ته دل خواشحال می شم حتی اگه فرصت نكنم جواب بدم

یه جمله ی قشنگ كه خیلی دوستش داری به سلیقه ی خودت برام بذار

به حرمت زحمتی كه می كشم و وقتی كه می ذارم لطفا نظر یادتون نره
love you all



چقدر احساس درد می كردم ، نمی خواست حرفهام رو بشنوه و بهم فرصت گفتن بده ! دردی كه توی نگاه خسته اش خونه كرده بود فرصت حرف زدن رو ازم می گرفت اما باید بهش می گفتم تا بفهمه برای خودش رفتم ، تا بدونه اگه تركش كردم از بی وفایی نبود فقط می خواستم وقتی نیستم كمتر درد بكشه . ازم دور شد و من مثل یه مجسمه فقط به رفتنش نگاه كردم ، چقدر ضعیف بودم و ناتوان . چرا وقتی باید حرف می زدم زبونم از حركت می ایستاد و چیزی برای گفتن به ذهنم نمی رسید ؟!

چند دقیقه بی حركت ایستادم و رفتنش رو نگاه كردم ، دوست داشتم دنبالش برم و برای موندش التماس كنم اما پاهام حركت نمی كردن . برگشتم داخل خونه ، مهناز بیدار شده بود و داشت صبحانه درست می كرد . تا من رو دید به طرفم اومد و با نگرانی گفت : چی شده دنیا ؟ حالت خوبه ؟ چرا رنگت پریده ؟!

خودم رو توی بغلش وا دادم و فقط گریه كردم ، اونم منو محكم تو بغلش نگه داشت و بدون هیچ حرفی بهم فرصت داد خودم رو از اون همه درد به اندازه ی یك سر سوزن خالی كنم . آروم كه شدم ، همون طور كه قهوه رو به طرفم می گرفت با آرامش گفت : خوب ؟

موهام رو از روی پیشونیم كنار زدم و با بغضی كه انگار به اندازه ی یك عمر توی گلوم خونه كرده بود گفتم : نمی خواد بشنوه ....

لبخند آرامش بخشی روی لبهاش نقش بست و گفت : فكر نمی كنی حق داره ؟!

من : نمی دونم ....

یكم قهوه خورد و همون طور كه نگام می كرد گفت : چرا می دونی اما انتظارش رو نداری .

دوباره گریه ام گرفت ، اشكهام رو پاك كردم و گفتم : هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش ، بهم فرصت حرف زدن نداد !

مهناز : حق داره ، دنیا چه انتظاری ازش داری ؟ تو می دونی از عشق تركش كردی نه از بی وفایی اما اون كه اینو نمی دونه !

من : پس باید فرصت بده تا بهش بگم ....

نگام كرد و گفت : تو می دونی اون چه رنجی كشیده ؟ می دونی اگه برای تو فقط ترك كردن كشنده بوده برای اون ترك شدن با یه علامت سوال آزار دهنده تر و دردناكتر بوده ؟ اگه وقتی برگشتی بی هیچ حرفی قبولت می كرد و بهت فرصت گفتن می داد باید به واقعی بودن عشقش شك می كردی ، اون نمی خواد بشنوه جون دلش ازت شكسته و حق هم داره .

دستهام رو توی هم گره كردم و با ترس گفتم : یعنی هیچ وقت نمی خواد بشنوه و به من اجازه ی گفتن بده ؟!

با آرامش و اصمینان بهم لبخند زد و گفت :‌ اون همین الانش هم دوست داره بشنوه اما غرورش نمی ذاره ، بهش فرصت بده با خودش كنار بیاد ، اون وقت مطمئن باش هم می شنوه و هم می بخشه .

من : یعنی چی ؟!

مهناز : ببین دنیا ، جونگ مین الان خسته اس و بیشتر از اون دلشكسته اس ، زمان می خواد با برگشتنت كنار بیاد همون طور كه مطمئنم طول كشیده تا با رفتنت كنار اومده ، تو باید صبر كنی و بهش فرصت بدی .

به چشمهای مهربونش نگاه كردم و بی اختیار گفتم : شاید دیگه فرصتی برای دادن باقی نمونده باشه !

سكوت كرد ، انگار حرفی برای گفتن نداشت . حسو حالم عجیب بود ، كنار بودم اما فرصتی برای لمسش وجود نداشت ، دوست داشتم برای بخشیده شدن التماس كنم ، دوست داشتم برای دوباره دوست داشته شدن اشك بریزم ، شاید باورش برای خودم هم سخت بود اما برای اولین بار دوست داشتم غرورم رو بشكنم . بدنم درد می كرد و مسكنی كه مهناز بهم تزریق كرده بود جواب نمی داد ، روی تختم دراز كشیدم و همون طور كه از درد ناله می كردم بی اختیار چند بار اسمش رو با صدای بلند داد زدم ، گریه ام گرفت ، مثل همیشه ! شاید خیلی وقت بود كاری جز اشك ریختن انجام نمی دادم . مهناز كنارم نشست و همون طور كه دستم رو توی دستش نگه داشته بود تا بهم آرامش بده با محبت گفت : صبر كن ، من كنارتم ، با هم درستش می كنیم .

چقدر با اطمینان حرف می زد و این كارش برای منی كه بیشتر از همیشه ترسیده بودم آرامش بخش بود . نفهمیدم كی خوابم برد اما وقتی بیدار شدم هوا تقریبا گرگ و میش بود . كسی توی اتاق نبود ، دوست داشتم دوش بگیرم اما قدرت بلند شدن از روی تخت رو نداشتم چه برسه به اینكه حمام كنم . چند بار مهناز رو صدا زدم ، اول فكر كردم تنهاس اما وقتی در اتاق رو باز كرد و وارد شد هی جین رو دیدم ، موهاش رو بر خالاف همیشه بسته بود و كمی هم آرایش داشت . بهم لبخند زد و من بی اراده در جواب خنده ی مهربونش لبخند زدم . مهناز كمكم كرد بلند شم و برام غذا آرود ، میلی به خوردن نداشتم واسه همین گفتم : نمی تونم بخورم .

فارسی حرف زده بودم اما هی جین درك كرده بود چی گفتم چون قبل از اینكه مهناز حرفی بزنه گفت : بخور ، باید برای حرف زدن حال داشته باشی .

بهش نگاه كردم و با تردید گفتم : چرا ؟!

لبخند بی رنگی روی لبهاش نقش بست و مثل گذشته ها با شیطنت گفت : تو بخور خودت می فهمی .

من : درست بگو ، می خوام بدونم از چی حرف می زنی ؟

هی جین : امشب جونگ مین رو می بینی ، شاید دیگه همچین فرصتی برات پیش نیاد ، بخور تا بتونی حرف بزنی و از خودت دفاع كنی .

مهناز ساكت بود ، می دونستم از حرفهای هی جین چیزی نمی فهمه واسه همین بهش نگاه كردم و همون طور كه بی اراده لبخند می زدم ، گفتم : هی جین می خواد منو ببره پیش جونگ مین .

مسخره بود اما مطمئن بودم بیشتر از هر چیزی حضور هی جین و مهناز كنارم ، موقع دیدن جونگ مین باعث شادی و اعتماد به نفسم می شد ، حداقل اگه می خوردم زمین كسی بود كه دستم رو بگیره . یكم غذا خوردم و بعد مهناز كمكم كرد حمام كنم ، موهام رو برام

شونه كرد و با كمك هی جین لباس سفید رنگی رو كه قبل مریضیم خریده بودم پوشیدم ، فكر می كردم روی تنم زار بزنه اما بر خلاف انتظارم خیلی هم بد نبود . با تاكسی رفتیم ، از به یاد آوردن ماجرای صبح و حرفهایی كه شنیده بودم تمام بدنم یخ كرده بود . برخلاف دستهای یخ زده ی من دستهای مهناز چه گرم و با اطمینان بودن . جلوی یكی از بزرگترین كلابهای سئول پیاده شدیم ، با تعجب به هی جین نگاه كردم و گفتم : اینجا برنامه داره ؟!

چشمهاش رو تنگ گرد و گفت : خل شدی ؟‌!

من : پس چی ؟

هی جین :‌ از طریق یكی از بچه ها فهمیدم امشب تا صبح اینجاس .

لبهام رو بی اختیار روی هم فشار دادم و با درد گفتم :‌ تا صبح توی این كلابه ؟!

لبخندش رنگ باخت و بدون جواب دادن به سوالم ، همون طور كه با دستش من و مهناز رو به طرف ورودی هدایت می كرد یكم ازم فاصله گرفت ، می دونستم داره از جواب دادن طفره می ره . وارد كه شدیم ، ریتم سرسام آور آهنگ ، با اون ملودی غربی منو به یاد گذشته ها انداخت ، انگار به اندازه ی هزار سال با اون دنیایی كه مست می كرد و توی همچین جایی با همچین آهنگی اونقدر می رقصید كه بالا بیاره فاصله داشتم . به مهناز نگاه كردم ، حس می كردم از صدای آهنگ كلافه شده اما سعی می كرد با لبخند زدن بهم آرامش بده . هی جین ازمون دور شد و بعد از چند دقیقه همون طور كه عجله داشت به طرفم اومد و گفت :‌ زود باش بیا ، ظاهرا رفته دستشویی .

و بعد بدون اینكه منظره جواب من بشه ، دستم رو گرفت و دنبال خودش به داخل جمعیت كشید . بی چاره مهناز ، به هیچ حرفی فقط دنبالمون می اومد . تازه وارد راهرو سرویس بهداشتی شده بودیم كه از دستشویی اومد بیرون ! موهاش نا مرتب بود و صورتش خسته به نظر می رسید ، اول متوجه من نشد اما وقتی چشمهاش به چشمهام افتاد ایستاد . مهناز و هی جین ازمون فاصله گرفته بود و من فقط چند متر با جونگ مین فاصله داشتم . دوباره قلبم تند می زد و نفسم به شمارش افتاده بود ، نمی دونم از بخشیده نشدن بیشتر می ترسیدم یا دوباره گرمای وجودش رو حس كردن ! چند دقیقه توی همون حال بودیم ، بازم پاهام به زمین چسبیده بودن و نمی تونستم تكون بخورم . چقدر نگاهش سرد و پر درد بود . یكی از ابروهاش رو بالا داد و با لبخندی كه پر از تمسخر بود از كنارم رد شد كه یه دفعه بی اختیار گفتم : جونگ مین ....

عطر تنش رو كه با بوی مشروب قاطی شده بود به خوبی حس می كردم ، پس یعنی اونقدر بهم نزدیك بود كه دوباره بوی بدنش منو دیوونه كنه . تمام قدرتم رو توی پاهام جمع كردم و به طرف برگشتم و گفتم : جونگ مین ....

به طرفم برگشت و با سردی و درد گفت :‌ بله ؟!

نمی دونم سردی نگاهش بیشتر نا امیدم می كرد یا خشمی كه همراه با هر كلمه اش به صورتم می خورد . دوباره خفه شدم ، چقدر دلم برای این نگاه تنگ شده بود . یكم قدم به عقب برداشت تا فاصلمون رو زیاد كنه . می خواستم حرف بزنم اما نمی تونستم ، خدایا

كمكم كن !

سرم رو بالا آوردم و به چشمهاش نگاه كردم اما نگاهش رو ازم دزدید و خیلی بی تفاوت گفت :‌ چی می خوای بگی ؟

لبه ی لباسم رو توی دستم فشار دادم و گفتم :‌ من .... من ....

با كلافگی موهاش رو از روی پیشونیش كنار زد و گفت : تو چی ؟!

چرا نمی تونستم حرف بزنم ؟ چرا نمی تونستم از خودم و كاری كه كرده بودم دفاع كنم ؟ چرا نمی تونستم بگم از عشق تركت كردم نه از بی وفایی ؟

برگشت و چند قدم ازم فاصله گرفت ، انگار می خواست بره اما دوباره به طرفم اومد و با خشم و درد گفت : مگه منو ول نكردی كه خوشبخت باشی ؟‌ مگه نرفتی تا بهتر زندگی كنی پس چرا حالا اینطوری هستی ؟‌! چه بلایی سر خودت و جسمت آوردی ؟ این بود اون خوشبختی كه به خاطرش بی خیال عشقمون شدی ؟

لال شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم ، مثل صبح فقط گریه می كردم . با دستهاش بازوهام رو گرفت و همون طور كه تكونم می داد یا بغض گفت : جواب بده لعنتی ، بگو چرا این كارو با من كردی ؟

چند دقیقه ایستاد ، جواب می خواست اما من جز گریه چیزی نداشت كه بهش بدم ، ازم فاصله گرفت . دختری كه نمی شناختم اومد دنبالش و جونگ مین به طرفش رفت . چقدر درد می كشیدم اما حتی نمی تونستم ناله كنم . نفسم بالا نمی اومد ، مثل كسی كه چیزی توی گلوش گیر كرده نمی تونستم نفس بكشم ، می خواستم صداش كنم اما نمی تونستم . بی حال روی زمین افتادم ، حس می كردم دارم می میرم چون واقعا نفس بالا نمی اومد . چشمهام باز بود و صدای فریادهای هی جین و مهناز رو می شنید و كه با التماس می گفتن : ‌نفس بكش دنیا .

چند ثانیه طول كشید تا تونستم نفسی رو كه توی قفسه ی سینه ام گیر كرده بود بیرون بدم . جونگ مین بهم نگاه می كرد ، چقدر ترسیده بود اما نزدیك نمی شد . هی جین با خشم از روی زمین بلند شد و به طرفش رفت و همون طور كه با خشم و گریه سرش داد می كشید گفت : لعنتی دنیا داره می میره می فهمی ؟ اون مریضه ، سرطان خون داره ، به خاطر تو رفت كه فراموشش كنی ، حالا تو با چه جراتی اینطوری تحقیرش می كنی ؟ دنیا داره می میره پارك جونگ مین حالیته ؟

همون طور كه جسم بی حالم رو به شونه های مهناز كه گریه می كرد تكیه داده بودم به جونگ مین نگاه كردم ، با وحشتی باور نكردنی بهم خیره شده بود و حتی پلك نمی زد ، یه قطره اشك از چشمش روی گونه ای رنگ پریده اش لغزید و من باور كردم كه گریه ی یه مرد چقدر می تونه وحشت ناك باشه ، اشكی كه بدون پلك زدن سرازیر می شه !



نمایش نظرات 1 تا 30