تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 22

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

سلــــــــــــــــــــــــــــــــام

بچه ها من الان دقیقا این شکلیم اهه اهه....فردا باید برم....

اصلا باورم نمیشه....قرار بود هفته ی دیگه کلاس هام شروع بشه اما دیروز فهمیدم که از دوشنبه کلاس هام شروع میشه...ترم اول هم که زمان کلاس ها رو نمیتونم خودم مشخص کنم ، از شنبه تا پنج شنبه کلاس دارم.....دعا کنید بتونم درستش کنم که حداقل دو روز تو اهواز باشم..... این جوری روانی میشم......من اصلا تحمل خوابگاه رو ندارم.....

دلم براتون خیلی تنگ میشه.....  از همین الان دلم گرفته... ولی من که از رو نمیرم... هرجور که شده نت رو وصل میکنم... این روشی که فاطمه باهاش میاد نت خیلی باحاله...هرجور شده فعالش میکنم..... اگه نت نباشه که من دق میکنم.....

ببخشید که دیروز داستان رو نذاشتم.... اونقدر درگیر بودم که نفهمیدم روز چطور گذشت...مخم هم که کا ریست شده...امروز نمیدونستم اصلا چی مینویسم...اگه بد شده دیگه بزرگی خودتون ببخشین.....

بچه ممکنه یه مدت نتونم برای داستان های خوشکلتون کامنت بذارم.... شرمنده

راستی با اون روشی که براتون فرستادم تونستید کار کنید؟ من که کلی باهاش حال میکنم.... خیلی هم سرعتش بالاست...خودمان کشفیدیم....اهم اهم....

خب برید ادامه....میدوستمتون

در رو باز کردند و یکی یکی وارد خونه شدند... دیدن جی یون همهشون رو دپرس کرده بود...هیچ کس حرفی نمیزد .چراغ های خونه خاموش بود و متوجه نگاه نگران یونگ سنگ نبودند....
بی اختیار به گذشته فکر میکردند... توی این مورد احساس همهشون یکی بود.. تنفر....از کسی که خیلی راحت بازیشون داد و هیچ وقت دلیل این کارش رو نفهمیدند...گوشه این نشستند و تو سکوت به هم نگاه میکردند....خیلی وقت بود که خونه اینقدر ساکت نشده بود....تنها صدای نفس و تپش های قلبشون فضا پر کرده بود.... بازگشت دوباره جی یون گذشته رو زنده کرده بود......
هیچ کس متوجه حضور یونگ سنگ نبود . از توی تاریکی بیرون اومدو در حالی که از نگرانی به نفس افتاده بود گفت.....
یونگ-: رفتید؟.....چی شد.....؟؟.....
همه سرشون بالا بردند و نگاهش کردند.... اما قدرتی برای پاسخ دادن نداشتند.... یونگ سنگ جلوتر اومد و گفت...
-: خودش بود....؟...اره.....
بلند خندید و گفت-: پس خودش بود.....اون برگشته.....
چشماش پر از اشک شده بود...جونگ مین وقتی این حال یونگ سنگ دید سریع بلند و پیشش رفت ....شونه اش رو گرفت و گفت....
-: هی...پسر تو حق گریه کردن نداری....
در حالی که خودش هم بغض کرده بود اشک یونگ سنگ پاک کرد و اونو توی اغوش کشید.....بقیه هم با دیدن این صحنه بلند شدند و پیش یونگ سنگ رفت....
کیو-: قرار نیست اتفاقی بیافته یونگ سنگ.... پس ناراحت نباش.....
یونگ از سرشو بلند و از جونگ مین جدا شد و با قدر دانی نگاهش کرد....
-: ممنون....ولی بهتون التماس میکنم.... هر اتفاقی افتاد خودتون روقاطی نکنید.....من نمیخوام باز چیزی پیش بیاد....اون مشکلش منم.. نه شما....
هیونگ-: دفعه ی قبل راهمون از هم جدا بود اما حالا دیگه نیست....هر چی بشه شکستش میدیم......
جونگ-: نگران خواهرت هم نباش... الان دیگه قضیه جدی شده....خوبه که پیداش کردیم...فردا هر جور شده برش میگردونم.... دیگه فقط تو نیستی که میخوای برگرده.... بودن اون کنار جی یون از هر چیزی خطرناک تره.....
هیون-: من مطمئنم الان داره رو مخش کار میکنه..... فردا با جونگ مین میریم و میاریمش....پس دیگه خودتو ناراحت نکن....
هیونگ-: بچه ها...اگه پیوال بیاد اینجا ، یعنی جی یون هم همراهش میاد؟؟....
هیون-: امکان نداره.....نمیذارم....حالا واسه اون هم یه فکری میکنیم....بریم بخوابیم که خیلی خسته ام.....
اینو گفت و از پله ها بالا رفت.... وسط راه ایستاد و بلند گفت....
-: بعد از اومدن پیول دیگه هیچ بهانه ای ندارید که از تمرینات فرار کنید....فقط سه هفته مونده.....یونگ سنگ... توی فن میتینگ های بعد از البوم پیول رو معرفی کن.... وقتی واسه یه برنامه ی جدا نداریم......
یونگ سری تکون داد و اروم به اتاقش رفت... در رو از داخل قفل کرد و سمت تختش رفت و خم شد، زیر تخت رو نگاه کرد و یه جعبه ی قهوه ای رو بیرون اورد...روی زمین نشست و اونو جلوی خودش گذاشت.... خاک روش رو فوت کرد و با دست تمیزش گذاشت....دو سال پیش به همه قول داده بود که این جعبه رو با تمام وسایل داخلش اتیش میزنه...اما هیچ وقت توانایی این کار رو پیدا نکرده بود.... تنها چیزایی که  از روزهای خوبی که با جی یون داشت براش مونده بود... از زمانی که فکر میکرد جی یون همون دختر ارزوهاشه.... همون زمانی که نمیدونست این دختر از پشت چه خنجری بهش میزنه......
جعبه رو باز کرد و با بغض به داخلش خیره شد..... تک تک این وسایل براش یاد اور گذشته ای دردناک بود....با دست هایی لرزون گردنبند نقره ای رو بیرون اورد و جلوی صورتش گرفت..... هنوز خون گردن هیون میون زنجیرهاش دیده میشد....
قطرات اشکش روی زمین میریخت.... روزی که با هیون رو در رو شد و این گردنبند رو توی گردنش دید و تمام قدرتی که داشت اونو کشید... جای اون زخم هنوز روی گردن هیون باقی مونده......
چشم هاشو بست و سرش رو پایین انداخت
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
روز بعد از امتحان جی یون به همراه گروهش به سمت کمپانی به راه افتادن.... وقتی وارد سالن شدند یه گوشه ایستادند و منتظر شدند تا صداشون کنند.. هیون و یونگ سنگ با هم از یکی از اتاق ها خارج شدند و دخترا دیدند...هیون با خنده سمتشون رفت...اما یونگ ینگ ایستاد و به جی یون خیره شد که سرش پایین بود و لبخند میزد.... با قدم هایی نامنظم پشت سر هیون به راه افتاد...هنوز باورش نشده بود که میخواست جی یون رو ببوسه.....
هیون دخترا رو به سمت سالن تمرین راهمایی کرد و ازشون خواست منتظر بمونن که مدیر گروه بهشون برنامه رو بده.... بعد با یونگ سنگ از اتاق خارج شد.....
هیون-: تو چرا یه دفعه ساکت شدی؟!
-: نه.....چی میگی؟؟
-: همین که میشنوی..اتفاقی افتاده....
-: هیچی نشده....بریم...
دست هیون رو کشید و رفت....
روز ها پشت سر هم میگذشتند و دیگه همه به هم عادت کرده بودن و راحت تر برخورد میکردن... حدود یک ماهی میشد که جی یون اومده بود.. ولی تو این مدت جز حرف های معمولیه روزانه در مورد کار هیچ چیز دیگه ای بین جی یون و یونگ سنگ زده نشد....اما جی یون سنگینی نگاه های یونگ سنگ رو دائما روی خودش احساس میکرد ولی هیچ گونه پاسخی نمیداد.... این بیشتر از هر چیزی یونگ سنگ رو عصبی میکرد.....منتظر یه فرصت بود اما هر بار هم که پیش میومد جی یون یه جوری فرار میکرد.....
............
اهنگ های البوم جدید ساخته شده بود و حالا نوبت طراحیه رقص بود.... همه توی اتاق تمرین شده بودند و حرف میزدند...
جی یون-: خب من رقص رو تقریبا طراحی کردم... ولی هنوز کامل نشده... وقت زیادی هم نداریم.... من به یکی احتیاج دارم که این رقص رو باهاش تمرین کنم....وقتی کامل اماده شد نشونتون میدم...... خب ، حالا کی داوطلبه که با من باشه...؟؟
جونگ-: من که حوصله دارم....تازه کلی هم کار دارم.....
یونگ سنگ جلوتر از بقیه روی زمین نشسته بود.... سرش رو بالا برد و جی یون رو نگاه کرد....
یونگ-: من مشکلی ندارم......
هیون-: ولی تو باید بری پیش پدرت..... من خودم میرم....
-: نه.... بعدا هم میتونم برم....تو به بقیه کار ها برس......
بلند شد و کنار جی یون ایستاد... اما اون حتی نگاهش هم نمیکرد.....اب دهانش رو قورت داد و گفت...
-: خب...من باید چیکار کنم......
جی یون بدون هیچ مخالفتی راه افتاد و گفت...
-: بریم یه اتاق دیگه....
یونگ هم پشت سرش به راه افتاد و وارد اتاق شدند.... جی یون برگه هایی که دستش بود و روی میز گذاشت و وسط سالن رفت..یونگ سنگ هنوز کار در ایستاده بود و نگاهش میکرد..... جی یون اهنگ رو گذاشت و دستش رو سمت یونگ گرفت.....
-: نمیخوای بیای...؟؟؟
یونگ سنگ در رو بست و سمت جی یون رفت....جی یون رو به روش ایستاد و بهش نگاه کرد.. نگاهش مثل گذشته نبود.... جی یون تر اومد و دستش رو روی شونه و سینه یونگ گذاشت و گفت....
-: چرا ایستادی و منو نگاه میکنی.... میخوای تا اخرش اینطوری باشی.؟؟؟...کمر منو بگیر.....
-: جی یون..... من....
-: اوپا.... خواهش میکنم...من وقت ندارم.....
-: من کاری کردم....؟؟....هنوز به خاطر اون بوسه  ناراحتی؟... چرا عوض شدی....
جی یون دستش رو پایین انداخت و گفت.....
-: نه....من عوض نشدم....
-: چرا شدی؟.... از اون تا حالا حتی بهم نگاه هم نکنی... دائم در حال فرار کردنی....باید یه دلیلی داشته باشه....خواهش میکنم بهم بگو.....
جی یون ازش فاصله گرفت و اهنگ رو قطع کرد ...پشت بهش ایستاد ...  جی سون به خاطر اون دارو ها تا الان دوام اورده بود.... اگه کمک های دکتر نبود ممکن بود که برادرش هر لحظه نابینا بشه..... برگشت و نگاهش کرد و لبخند زد.....
-: نه...داری اشتباه میکنی...من عوض نشدم..هنوز همونم...ولی برام سخته...خب محیط عوض شده و من ...
-: یعنی این یک ماه برات کافی نبود تا با شرایط کنار بیای؟.... تو با همه خوبی جز من...
-: اینطور نیست....
-:همین طوره.... و این از زمانی شروع شد که من خواستم تورو ببوسم.....
-: نه.نه.... باور کن اینجور نیست....اولش بود...خب تو بدون هیچ دلیلی اومدی و ...ببین اوپا من اونو فراموش کردم.... راستش تو این مدت میدم که به من زیاد توجه میکنی...و قبول دارم که عمدا خودم بی توجهی میکردم.... من واقعا متاسفم....قول میدم از این اینجور نباشه......
-: چجوری نباشه؟
-: همین جوری دیگه....
یونگ سنگ خندید و دست به سینه ایستاد و گفت-: چه جوری؟
جی یون با خنده سمتش اومد و گفت.....
-: بهتره رقص رو شروع کنیم......
دست یونگ سنگ رو گرفت و همراهش شروع به رقصیدن.... تمام حواس یونگ سنگ پیش جی یون بود و خیلی کم متوجه حرفاش میشد... جی اول به بی دقتی های یونگ سنگ میخندید ...ولی کم کم عصبانی شد و گفت....
-: اوپا....میشه حواست رو جمع کنی.....
-: نه.... جی یون اگه بهت بگم ازت خوشم اومده چیکار میکنی؟؟....
جی یون نگاهش کرد و ابروهاشو بالا انداخت... رفت و ضبظ رو خاموش کرد...
-: اوپا...امروز خیلی تمرین کردی...فکر کنم خسته شدی باید بری استراحت کنی...
برگشت و یونگ رو فاصله ی کمی ازخودش دید..جا خورد و کمی عقب رفت...
یونگ-: حرفم جدی بود.....باهات شوخی ندارم....من از تو خوشم اومده... و نگو که این رو متوجه نشدی....
-: اوهوم...میدونم.... تو اولین کسی نیستی که این حس رو نسبت به داره.....امیدوارم انتظار نداشته باشی که من جوابی بدم.....
-: یعنی حتی نمیخوای روش فکر کنی...؟؟
جی یون یونگ سنگ رو به عقب داد و با خنده گفت.....
-: نمیدونم..... فعلا که سرم خیلی شلوغه.... اگه تصمیم گرفتم بهت خبر میدم.....
این رو گفت و از کنار یونگ سنگ رد شد...یونگ بازوشو گرفت و بهش نگاه کرد....
-: قبلا هم بهت گفتم.... عادت ندارم زیاد منتظر بمونم.....
-: خب منم قول دادم که زیاد منتظرت نذارم....
با دست برای یونگ سنگ بوس فرستاد و از اتاق خارج شد....در رو بست و به هیون جون نگاه کرد که در حال خارج شدن از ساختمان بود....
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
.
.
ساعت ده شب بود که گیشا در خونه رو باز کرد و وارد شد.... یوجین از جا پرید با عصبانیت سمتش اومد و فریاد زد....
یوجین-: کجا بودی؟....
گیشا نگاهش کرد و هیچی نگفت...چشماش قرمز بود و رنگش کاملا پریده بود..... یوجین با نگرانی جلو اومد و گفت....
-: گیشا.... حالت خوبه؟... زنگ زدم به خنوم لی (سرمربی تیم) گفت تو اصلا رفتی برای تمرین....کجا بودی؟....
-: حالم....خوب نیست....
-: چی شده....؟؟
-: رفتم بیمارستان....تی یون رو دیدم.....
این رو گفت و اشکاش جاری شد...یوجین با تعجب نگاهش کرد و گفت....
-: نگو که به خاطر اون داری گریه میکنی؟
-: نه...معلومه که نه...... رفتم که چشم های خودم ببینم.... باید میدیم که داره نابود میشه.... یوجین....اون اصلا حالش خوب نیست.......
-: چرا گریه میکنی...؟؟
-: نمی دونم......حتی نمیدونم خوشحالم یا نه..... کانگ مین رو دیدم.....
-: پس واسه همین به هم ریختی.... بیا بشین.....چرا بهم نگفتی که بیام پیشت؟.....
-: نیاز داشتم که تنها باشم.... نمیخواستم نگرانت کنم....
-: اشکال نداره... پیول بهم زنگ زد.....
-: واقعا؟..... چی گفت؟...کجاست؟
-: گفت که جی یون اومده... و اینکه پیش اونه....
-: ببینمش زنده اش نمیذارم......
صدای زنگ در بلند شد .....
یوجین-: من در رو باز کنم ، تو برو لباس هاتو عوض کن.......
یوجین به سمت در رفت و اونو باز کرد ...نگاهی به سر تا پا و قیافه ی خندون جونگ مین انداخت و با تعجب گفت......
-: تو....تو اینجا چیکار ..میکنی؟؟
جونگ-: سلام..خوبی ؟...برو کنار....
خواست وارد خونه بشه که یوجین جلوشو گرفت و گفت....
-: چیکار میکنی؟....یعنی چی چیکار میکنی...میخوام بیام....
یوجین اونو به عقب هل داد وگفت.....
-: جون مین دیوونه شدی؟.... من به گیشا چی بگم؟
-: مگه اون اینجاست....؟...من چرا اینقدر بدشانسم....
گیشا از توی فریاد زد-: اونی.....کیه؟
یوجین با ترس به داخل خونه نگاهی انداخت و گفت...
-: برو استراحت کن گیشا....باغبونه....اومده وسایلش رو ببره....
جونگ-:هی....بی ادب....من کجام شبیه باغبونه؟.....
-: برو تو باغ تا من بیام....الان ابرومو میبری......
جونگ مین با غیض نگاهش کرد و به سمت باغ رفت...بعد از چند دقیقه هم یوجین پیشش اومد و گفت....
-: سلام....
جونگ مین بهش نگاه کرد و اروم سمتش رفت و اونو بغل کرد و فشار داد.......
جونگ-: دلم برات تنگ شده بود یوجین.... این چند روز اصلا نتونستم باهات تنها باشم...امیدوارم من رو ببخشی.....
یوجین-: من باید سریع برم تو......
جونگ مین ازش جدا شد و با تعجب گفت....
-: یوجین....این جواب حرف من نیست.....دارم میگم دلم برات تنگ شده......
-: میدونم ... میدونم و متاسفم.... ولی باید بدونی من الان تو شرایطی نیستم که بخوام پاسخ برای ابراز احساساتت داشته باشم.... من متاسفم.... جونگ تو برای من با ارزشی و من میخوام که بهت اعتماد کنم..... ولی بهم فرصت بده.....
-:این ویروس دیوانگی به همه سرایت کرده.... من نمیدونم چیکار کردم که این همه باهام سرد رفتار میکنی...من به خاطر تو اومدم...چون نگران بودم..نمیخواستم تنها باشی... ولی...خب اگه نمیخوای مجبورت نمیکنم.....
-: من نگفتم نمیخوام...
-: حالا هر چی..... امیدوارم زودتر به نتیجه برسی و من زیاد منتظر نذاری.... الان هم چند تا سوال ازت دارم و خیلی زود میرم......
-: سوال؟؟...
-: اره.....در مورد سو جی یون.....
-: جی یون؟.... میدونی که پیول پیششه؟
-: اره میدونم.... یوجین ، شما باهاش چطور اشنا شدید؟....
-: برای چی میپرسی؟
-: برای یونگ سنگ...راستش خیلی نگرانه...منم میخوام بدونم این خانوم قابل اعتماد هست یا نه....
-: راستش من زیاد نمیشناسمش....از دوست های مامان بوده... تو سفر هایی که داشته باهاش اشنا شده...تو فرانسه...حدود دوسال پیش اونجا دیدش...مامان میگفت رقص درس میده و کارش خیلی حرفه ایه....
-: اون میدونست که پیول خواهر یونگ سنگه؟
-: اره...مامان گفت که همون موقع که این موضوع رو فهمیده بود بهش گفته بود.... اخه واسه چی این چیزا رو میپرسی...؟
-: همین جوری ..... پس میدونسته.....
-: اتفاقی افتاده....؟
-: نه....گفتم که یونگ سنگ خیلی نگران بود.... من فردا سوپیول رو برمیگردونم.....قول میدم....
-: امیدوارم برگرده....
-: وسایلتون رو جمع کنید... باید بیاید اونجا.....
-: جونگ مین ...تو از من ناراحتی؟
-: نه...نه عزیزم.... ولی خواهش میکنم ناراحتم نکن....من دیگه میرم...خداحافظ....
جلو اومد و پیشونیه یوجین رو بوسید و رفت...یوجین کمی ایستاد و رفتنش رو نگاه کرد...نفس عمیقی کشید و داخل خونه برگشت.....
.
.
تمام شب رو بیدار بود و فکر میکرد... این اصلا درست نبود که بخواد این همه یونگ سنگ رو اذیت کنه..حالا هم که همه میخوان برگردم دلیلی نداره که اینجا پیش جی یون بمونه... نزدیکای صبح بود که وسایلش رو مرتب کرد... برمیگشت، اما فعلا پیششون نمیرفت...تصمیمش رو گرفت که به خونه ی خودش برگرده...هنوز حالش کاملا خوب نشده بود و فقسه ی سینه اش میسوخت... داروهاش رو خورد  و کیفش رو برداشت و از اتاق خارج شد ...جی یون با خنده بهش نگاه کرد و گفت....
-: انگار که وقعا میخوای برگردی؟......
پیول فکر نمیکرد که جی یون اون موقع صبح بیدار باشه با شنیدن صداش از جا پرید و با ترس نگاهش کرد.....
-: جی یون...بیداری؟
-: ترسیدی؟.....اره بیدارم.....میخوای جایی بری...؟
-: فکر کنم بهتر باشه برگردم.... اینجوری بهتره....
-: خوبه..... نمیخوای صبر کنی تا بیان دنبالت...؟؟
-: نه....میرم خونه ی خودم..... فکر کنم جز اخرین گروه هایی باشیم که تمریناتشون رو شروع کردن..احتمالا از کنفدراسیون اخطاریه میگیرم....
-: نگران نباش من خودم همه چی رو درست میکنم.... الان هم واسه برگشتن به خونه خیلی زوده.... هنوز حالت خوب نشده.... کیفت رو بذار و لباست رو عوض کن....بریم یه کم ورزش کنیم...چطوره؟...میتونی ظهر بری......
پیول لبخندی زد و با سر موافقت کرد.... گرم کن هاشون پوشیدن و از خونه بیرون رفتن...  حدود یک ساعت ورزش کردن  ..پیول به خاطر سرماخوردگی کمی احساس خستگی میکرد برای همین مجبور شدن که زودتر برگردن.....
جی یون-: باید سریع خوب بشی پیول...با این وضع نمیتونی تمرین کنی....
-: خوب میشم.... قول...خب من برم باشگاه....
-: مواظب خودت باش....
-: ممنون...
کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.... عینک افتابیش رو روی چشمش گذاشت و یه ماسک بزرگ به صورتش زد... تو دلت دعا میکرد که کسی متوجه حضورش نشه...چون مطمئن بود که حداقل یکی از پسرا الان جلوی در باشگاه دارن انتظارش رو میکشن.... از ساختمان خارج شد و دستش روتوی جیب هاش کرد..... مردم با تعجب به قیافه اش نگاه میکردن... توی اون هوای ابری عینک دودی زده بود.... اهمیتی نداد و با سرعت بیشتری شروع به حرکت کرد...میخواست به مترو بره... برای همین قسمتی از مسیر رو پیاده رفت...اما وقتی که فقط کمی از خونه ی جی یون دور شده بود از پشت سرش صدایی شنید.....
-: خانوم محترم جایی میبرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

.

 

**************************************************

خماری که نداشت؟...... افتضاح بود میدونم...ولی امیدوارم درک کنید....این روزا خیلی درگیرم.... امید وارم که به زودی بتونم بیام و ادامه شو بذارم...اگه نشد و یه مدت هم نبودم دیگه ببخشید....فقط بدونید که من همیشه یاد تک تک شما دوستای خوبم هستم.......

فراموشم نکنید......بوس



نمایش نظرات 1 تا 30