تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 20th Part

 

نویسنده:nadia

سلاممم.....

این سومین باریه که پستو ارسال میکنم....

خیلی حالم خوبه.....میهن هم بیشتر اعصابمو خردمیکنه....

بیشتر از این نمیکشم که توضیح بدم...

فقط ببخشین که این پارت کمه....جدی بیشتر از این نتونستم....ادامه بدم...

جواب کامنتای پست قبل رو هم به محض اینکه تونستم خواهم داد....

موفق باشین...و دوستون دارم....

 

 

 

 

" My Memories "

 

با اتیش خشمش چشمامو میسوزوند...چرا اینجوری شده بود؟؟....اخه....اخه من که....چشمامو ازش گرفتم...گوشه روسریمو درو انگشتم حلقه کردم وبا صدای اروم گفتم :
- من....نمیدونم چی میگی......
نشست کنار تختم....سرشو خم کرد تا بتونه چشمای دوخته شده به زمینمو ببینه.....
- مطمئنی؟؟....من و تو....از حرفی که میزنی مطمئنی؟؟...
چرا دارم بهش دروغ میگم....چرا....نمیتونم....قلبم داره میسوزه....من نمیتونم به هیون جونگ دروغ بگم....چشماش یه چیزی داره که مجبورم میکنه ته قلبمو نشون بدم.....نمیتونم دروغ بگم...نه....
اما اگه بهش دروغ نگم...فرشته م....برای همیشه میره....چیکار کنم....خدای من....
چشمامو بستم...یه نفس عمیق کشیدم.....:
- مطمئنم که دیشب اتفاقی بین ما نیفتاده...حتما خواب دیدی...
لبهامو روی هم فشردم.....توی اون لحظه واقعا از خودم بدم اومد.....خدایا...قول میدم که یه روز بهش بگم....فقط..فقط...نذار ازم جدا شه....توی تمام این مدت تکیه گاه قلب شکسته م اون بوده.....
از روی تخت بلند شد....هنوز چشمام به زمین بود.....
- شاید...شاید تو راست میگی......حتما خواب دیدم....
خندید و ادامه داد :
- واقعا....اصلا با ذهن جور در نمیاد....که.....
لحنشو جدی تر کرد......اروم گفت :
- منو ببخش که ناراحتت کردم....
حرفی نزدم....داشتم بخاطر گناه نکرده میبخشیدمش.....من دیگه چی بودم؟؟.....
ادامه داد :
- قول میدم دیگه ناراحتت نکنم..من خیلی بی فکرم...میشه..میشه....یه...کمی لبخند بزنی؟؟....
لبخند شرم لبهامو پر کرد.....توی چشماش زل زدم....هیون جونگ من فقط بخاطر خودت بهت دروغ گفتم....کسی که باید دیگری رو ببخشه تویی.....نه من خودخواه.....متاسفم.....نمیتونم حالا که هیچی ندارم بذارم تو بری.......
مامان برگشت و من مرخص شدم.....هیون رسوندتمون خونه...
مامانم :
- ممنون هیون جان....خیلی این چند روز که پدر نادیا نبود کمک کردی...ایشالا تو خوشی هات جبران کنم پسرم....
هیون : ای بابا....مامان جان.....به خدا وظیفست....نادیا برای من مثل خواهر کوچک تره.....تا این حد برام مهمه....
- لطف داریی پسرم....ممنون......
هیون روشو کرد طرف من....
- نادیا تو کاری نداری؟؟..
- نه....فقط یادت نره بیای دنبالم هااا....فردا ساعت 5:10 جلوی در مدرسه باش....که بریم شرکت...
- حالا یه چند روزی استراحت کن.....بعدش شروع به کار کن....
- نه....این چند روز به اندازه کافی استراحت کردم....میترسم برای فستیوال زمستون عقب بیفتم....پس میای؟؟...
- هر جور خودت راحتی...من مشکلی ندارم....
- ممنونم.....راستی بیا بالا....
- نه....الان باید برم رو یه سری اهنگ کار کنم....برای فردا دانشگاه باید یه اهنگ جدید بسازم..نصفشو کار کردم....فکر کنم کل امشبو بیدار باشم....
- پس برو.....
هیون رو به مامانم کرد و گفت :
- شما کاری ندارین؟؟....
- نه...خداحافظ....
- خداحافظ....
دستشو برد بالا و برام تکون داد.....منم اروم دستمو تکون دادم و لبخندمو نثارش کردم....
دستشو گذاشت رو فرمون....پشتشو نگاه انداخت....صورتشو برگردوند...لبخند زد و دنده رو عوض کرد وحرکت کرد....و توی پیچ و خم خیابون محو شد......
اون شب از بس خسته بودم زود خوابم برد.....تقریبا ساعت 11 بود که گوشیم زنگ زد.....فکر کردم الارمشه....بعد که برداشتم توی تاریکی اتاق به صفحه ش نگاه کردم....جیمی بود...داشت زنگ میزد....ازروی تخت پریدم پایین.....و رفتم تو بالکن.....
- الو...
- سلام عزیزم....خوبی؟؟...
لبمو گاز گرفتم.....لبخند زدم و گفتم :
- سلام....اوهوم...تو خوبی؟؟...بابابزرگت خوبه؟؟....
- اره....اون خوبه...منم خوبم..
سرد بود....اما اونقدر خوش حال بودم که سرما رو فراموش کردم....گفت :
- چیکارا میکنی خوشگل من؟؟...
قلبم شروع کرد به تپیدن...
- من...هیچی...هیچی....از دوریت دارم میمیرم.....کی میای؟؟...
- زود....خیلی زود....
با تردید گفتم :
- دلت برام تنگ نشده؟؟...
- دلم....چرا...اما....نمیدونم چقد....
یه نفس عمیق کشیدم....سکوت کردیم....با هم و بدون مقدمه گفتیم :
- دوستت دارم..
- دوستت دارم..
اشک توی چشمام جمع شد....سرما بی مقدمه توی وجودم پیچید ....
اروم ادامه دادم :
- بهت نیاز دارم....زود بیا....باشه؟
نجواکنان پاسخ داد :
- نمیدونم میتونم بیام یا نه؟؟....
- چرا نمیتونی؟؟...
- نمیدونم نادیا....نمیدونم....
- جیمی؟؟...
- جانم....
-  میتونم ازت یه چیزی بپرسم ؟؟
- بپرس....
گلومو صاف کردم....به روبروم خیره شدم....نقطه ای که توجه ام رو جلب کرده بود...یه نقطه سیاه بود...توی تمام نقاط سیاه دیگه......دستمو اوردم بالا....گذاشتم روی قلبم....به قلبم گفتم " خواهش میکنم فقط یه لحظه بذار حرفمو بزنم "....
چشمامو از اون نقطه گرفتم.....و بستم....یه نوری توی تاریکی ِ توی چشمام بود.....یه نفس عمیق کشیدم  و پرسیدم:
- هنوز توی قلبت....نادیایی مونده؟؟...
با بغض گفت :
- چرا میپرسی؟؟...
- فقط جوابمو بده...همین....فقط میخوام مطمئن تر شم....
- حقیقتو بگم یا دروغ؟؟..
خودمو برای هرچیزی حاضر کردم....گفتم :
- تو هیچ وقت به من دروغ نمیگی....مطمئنم...
- من...نادیا....سعی میکنم جز تو کسی رو نخوام.....به خدا قسم سعیمو میکنم.....
با تردید پرسیدم :
- اتفاقی افتاده؟؟...
- شاید....
- بهم بگو جیمی....خسته شدم از بی خبری.....
- ندونی بهتره....
- ندونستن دیوونه م میکنه.....بگو...
- نادیا....بذار برای بعد.....
- خواهش میکنم....
با ناله و اشک گفت :
- منم خواهش میکنم عزیزم.....
با التماس گفتم :
- باشه...باشه...گریه نکن....باشه....قول میدم دیگه نپرسم.....تورو خدا گریه نکن....
صدای گریه ش قطع شد....
پرسیدم :
- خوبی؟؟...
- اوهوم....
- میدونی که دوستت دارم.....نمیخوام ناراحتت کنم....
- اره...میدونم....فقط متاسفم....
- جیمی دوباره شروع نکن.....
- باشه....کاری نداری عزیزم....؟؟
- نه....شبت به خیر...مراقب خودت هم باش....
- خوابای خوب ببینی.....تو هم مراقب خودت باش....دوس....
حرفشو قطع کرد....ادامه داد :
- خداحافظ....
- خداحافظ....
گوشی رو قطع کردم.....چرا همه چی داشت اینقدر شک برانگیز پیش میرفت....؟؟....دنیا،اینده،ونوس،هیون،جیمی....حتی خودم.....همه چی هر لحظه عجیب تر میشد.....درک کردنشون سخت تر و سخت تر میشد....خدایا کمکم کن....فقط کمکم کن تا برگردنش بتونم مقاومت کنم......
برگشتم تو اتاق....سرما توی جودم نهفته بود....نشستم روی تختم....پتومو دور خودم پیچیدم...وسرمو گذاشتم رو زانوهام.....چرا گاهی اوقات فکر کردن اینقدر سخت میشد....خدای من....
یه چیزی توجه ام رو جلب کرد.....بین کتابام....مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری.....تا به حال نخونده بودمش.....فقط جلد زیباش بین کتابام خودنمایی میکرد و همین بس.....اما اون لحظه یه چیزی ترغیبم کرد که دستمو دراز کنم و برش دارم....
از لای کتابام کشیدمش بیرون....شانسی یکی از برگه ها رو باز کردم اولین جمله ای که خوندم این بود :
" اللهی : از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو فضل و پناهم نیست"...
زل زدم یه حروف...چقدر زیبا کنار هم چیده شده بودن....چه معنای قشنگی....یعنی میشه منم تو زندگیم درکش کنم..؟؟....اللهی به امید تو....
و اروم به خواب رفتم...


بچه ها فقط یه چیزی....

برام دعا کنین....که دووم بیارم....تحمل بچه های این مدرسه جدید خیی سخته....

من توقعم زیاد نیس به خدا....اینا غیر قابل تحملن.....

دعا کنین توروخدا.....ممنون....