تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

cry on my shoulder part 4

 

نویسنده:byul

سلاااااااااااام خدمت تی اس های خوشچیل و موشچیل...خوبین؟چه خبرا؟با درسای سخت چه میکنین؟
من ایندفعه سروقت اومدم..اول از همه یه معذرت خواهی گنده واسه کمیه قسمت قبلخوب اخه درس داشتم نرسیدم ببخشین دیگه؟بخشیدین؟ممنونننننننننننننن
خوب اینم پارت 4 داستان...نظرات دفعه ی قبل جدا کم بود...اگه اینجوری پیش بره منم دیر به دیر میاما
خواهش میکنم صبورانه حمایتم کنین...چون مطمئنم داستانم ارزش خوندنو داره
ایندفعه ازتون میخوام نکات منفی ای که به ذهنتون میرسرو درباره ی داستانم بهم بگین
زیاد حرف نمیزنم بفرمایین ادامههههههههههههه
_لازم به تشکر نیست...این جبران ویزیت رایگانته خانم روانشناس...
و با خنده به داخل خونه رفت...

با شنیدن این حرف از هیون انگار یه سطل اب یخ رو سرم ریختن...باورم نمیشد قضیه ی رستوران یادش باشه...با خودم گفتم:بیول کارت تمومه...
با یه هل درو بازکردم و وارد خونه شدم... هر 5 تای پسرا توی حال اماده نشسته بودن و هرکدوم مشغول یه کاری بودن...
با دیدن من یونگی گفت:اااااااا اومدی؟
کیو با تعجب منو نگاه کردو کیف پولشو پرت کرد به سمت هیونو و گفت:حقا که لیدری...
هیون_از همون قضیه ی رستوران میدونستم خیلی قویه...
من با تعجب پرسیدم:سر رفتنم شرط بستین؟
کیو پوزخندی زدو گفت:علاوه بر کله شقی باهوشم هستی...
اه بلندی کشیدم و گفتم:چی شده انقد همتون زود اماده شدین؟
هیونگ در حالی که داشت چندتا ورقو با جدیت بررسی میکرد گفت:رئیس گفته بریم شرکت...منتظر تو بودیم
اهومی گفتم که چشمم خورد به یه سری شیشه ی شکسته کنار اتاق..گفتم:دزد اومده؟
هیون_حتما دست گل یونگیه
یونگی با عصبانیت به هیون نگاه کرد....
من_خوب چرا جمعشون نکردین؟
همه با بی حوصلگی بهم نگاه کردنو بعد به کارشون ادامه دادن...خم شدم تا شیشه خورده هارو جمع کنم که یونگی گفت
:هی بیول...پشت کمرت خونیه...
با شنیدن این حرف هر 5 تاییشون با تعجب به کمرم نگاه کردن...منم از جام بلند شدم و تو اینه ی قدیه کنارم پشتمو نگاه کردم...چند قطره خون روی بلوزم تو قسمت کمرم دیده میشد...
یونگی_چیشده؟
_نمیدو.نم...
بعد یادم افتاد که دیروز وقتی جونگی هلم داد کمرم خورد به جایی..سرمو بلند کردم و دیدم داره توی چشمام نگاه میکنه...همین جوری که بهش نگاه میکردم گفتم:دیروز خورده به جایی...چیز مهمی نیست
و سعی کردم با دستمال خونو از روی بلوزم پاک کنم...در همین حال جونگی از جاش بلند شد و  وارد اشپزخونه شد..
با خودم گفتم:اصلا به روی خودشم نمیاره...
دوباره خم شدم تا بقیه شیشه خورده هارو جمع کنم که حس کردم یکی بلندم کرد...برگشتم تا ببنیم کیه که دیدم جونگی جلوم با یه پنبه ی بتادینی و یه چسب زخم تو دستاش جلوم وایساده...گفتم:
من خوبم جونگمین شی...لزومی نداشت
اما بدون توجه به حرفم منو برگردوند...خم شد و پنبرو روی زخمم گذاشت...سوزش وحشتناکش باعث شد ناخوداگاه بدنم تکون بخوره...بعدشم چسب زخمو روی زخمم زد...
برگشتم و گفتم:جونگمین شی لازم نبود ولی به هرحال ممن...
اما بدون اینکه بزاره حرفم تموم شه به سمت اتاقش رفت...از رفتارش خیلی تعجب کرده بودم...وقتی از بهت زدگی دراومدم ،دیدم هر 4 تای پسرا دارن با تعجب نگام میکنن...
من_اتفاقی افتاده؟
با حرف من به حال خودشون اومدن و دوباره مشغول کارشون شدن...
حدود 1 ساعت بعد توی شرکت بودیم...منشی مارو به سمت اتاق رئیس راهنمایی کرد...رئیس روی مبل داشت با تلفن صحبت میکرد که با دیدن ما مکالمشو تموم کرد و شروع به صحبت کرد:
این چند وقته برخلاف نظر شما من اصرار داشتم یه مدیر برنامه ریزی داشته باشین...شما دلیلشو نمیدونستین واسه همین مخالف بودین...من به مدت یه ماه دارم میرم ژاپن...تو این مدت گروه به یه ناظر احتیاج داره و من تصمیم گرفتم بیول شی رو که تونست شمارو تحمل کنه انتخاب کردم...من توسط اون به کارای شما نظارت دارم...
هیونگ با اعتراض گفت:اما من که همیشه کارای گروهو نظارت داشتم و بهتون میگفتم...
_یادت نره تو یکی از اعضایی...و سرت شلوغه...من یکیرو میخوام که بتونم بهش همیشه دسترسی داشته باشم...
هیونگ با شنیدن این حرف سگرمه هاش رفت تو هم و یه گوشه نشست...
_تویه این یه ماه باید تمرین کافیرو برای البوم جدیدتون داشته باشین..چون بلافاصله بعد از اومدنم میخوام البومو بیرون بدیم...خوب،حالا میتونین برین...بیول شی تو که مشکلی نداری؟
_نه،فقط مطمئنید من برای این کار مناسبم؟
_چیه؟خسته شدی؟
_نه به هیچ وجه
کیو جونگ پوزخندی زدوگفت:چرا از معاشرت با پسرای خوشتیپی مثه ما خسته شه؟
رئیس با عصبانیت گفت:کیو جونگگگگگگگگ،بسه...راستی برای اینکه بیول شی رو اذیت نکنین،من یه تصمیمی گرفتم
اگر هرگونه شکایتی از بیول شی بشنوم از حقوقتون کم میکنم و به حقوق اون اضافه میکنم...
کیون جونگ با شنیدن این حرف با عصبنیت داد زد:رئیسسسسسسسس،فکر نمیکنین زیادی دارین بهش فرجه میدین؟
رئیس لبخندی زدوگفت:مرخصین...
از اتاق اومدیم بیرون که هیونگ  با عصبانیت دستمو کشید وگفت:دارم بهت اخطار میدم اگه بخوای تو کارای من دخالت کنی راحتت نمیزارم
خودمو از تو دستاش کشیدم بیرون و در حالی که سلام نظامی میکردم گفتم:از دستورات شما اطاعت میکنم قربان...
و یه لبخند به اندازه ی پهنای صورتم بهش زدم...با دیدن عکس العمل من با تعجب بهم نگاه کرد
_واقعا بهت نمیاد انقد جدی باشی هیونگ جون شی...
_به هرحال...من بهت هشدار دادم نگی که نگفتی
و از کنارم رد شد...
همه سوار ون شدیم و حدود نیم ساعت بعد خونه بودیم...
ظهر بود و وقت ناهار...منم تصمیم گرفتم به کمک یونگی غذا درست کنم(چه شود)
_یونگ سنگ بیا باهم غذا درست کنیم
یونگی:_واقعا؟
_اهوم
کیو_من ترجیح میدم بیرون غذا بخورم
هیون_منم همینطور
_هی شما دوتا...به من تیکه نندازید میمیرید نه؟
هردو باهم:اره
و نیششونو تا بناگوش وا کردن
_کافیه یه بار غذای منو امتحان کنین...عاشقش میشین
هیونگ_حالا چی میخوای درست کنی؟
_سوپ کیمچی...غذای موردعلاقه ی اعلی حضرت هیونگ جون...
هیونگ با بی حوصلگی به سمت اتاقش راه افتاد
من و یونگی با هم رفتیم تو اشپزخونه...تصمیم گرفتیم من سوپو درست کنم و اون برنجو...
حدود یه ربع بعد صدای من توی خونه پیچید
_غذا حاضرههههههههههههه
همه به جز جونگی اومدن سر میز نشستن
کیو_امبولانسو خبر کردین
_من خبر کردم چون ترسیدم یه وقت انگشتاتونو بخورین
کیو_اهوو اعتماد به نفسو
هیونگ یه قاشق خورد...من بیصبرانه منتظر نظرش بودم...که دیدم یه قطره اشک روی گونه هاش چکید...از جاش بلند...من با تعجب گفتم:نمیخوری؟
با عجله از اشپزخونه رفت بیرون و گفت:اشتها ندارم...
هیون با دیدن هیونگ با عجله یه قاشق خورد و گفت:دقیقا...مثل همونه...
کیوجونگ_وای دوباره نه...
من_اتفاقی افتاده...؟
هیچکدوم حرفی نزدن و به غذا خوردنشون ادامه دادن...
از اشپزخونه اومدم بیرون که دنبال جونگی بگردم...همه جای خونرو گشتم اما اثری ازش نبود تا اینکه ناامیدانه رفتم تو حیاط،دیدم کنار استخر نشسته و زانوهاشو بغل کرده ...رفتم کنارش نشستم و گفتم:غذا حاضره نمیخوری؟
بی حالت به من خیره شد...به صورتش نگاه کردم و توی جشماش غم اشکاری میدیدم...دستمو توی اب استخر کردم و پاشیدم رو ی صورتم وگفتم:وای چه حس خوبی...
دوباره دستمو کردم تو اب و ایندفعه پاشیدم روی صورت جونگمین...در حالی که از کارم تعجب کرده و به صورتم خیره شد...در حالی که لبخند میزدم گفتم:حس خوبیه نه؟
و دوباره چند قطره روی صورتش پاشیدم...که ناگهان دستمو محکم گرفت و فشار داد...سعی کردم دستمو از دستاش بکشم بیرون که دستمو محکم تر گرفت و بعد صورو به صورتم نزدیک کرد...
.
.
.
تمومیددددددددددددد
هههه خماری
نظر فراموش نشه



نمایش نظرات 1 تا 30