تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

i come back 2

 

نویسنده:sujin

                      سلنگ سلنگ عمو زنجیر باف...علیک سلام عمو زنجیر باف
          عمو زنجیر باف ...بله ...زنجیر منو بافتی؟...بله...پشت کوه انداختی؟...بله
             سوجین اومده...چیچی آورده؟....داستان و داستان...با صدای چی؟ can u feel my
                         love for u
            خوف من دیگه این دفعه واقعنی برگشتم با این که با دیالآپم اما اومدم  و تا یه ماه
         ای دی اس ال ندارم...آخه ساری هم شد جا؟ هیچ چیش سر نظم و نظام نیست  هوف
 اااااااااااااااااااینقده دلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگ شده بود که نگو قربونتون برم من 
       ببینم من نبودم شیطونی که نکردید؟ داستانام که یادتون نرفته خب قبل از این که ادامه   داستانامو بذارم برید یک یا دو قسمت قبلشو بخونید که یادتون بیاد قضیه چی بوده بعد قسمت جدیدو بخونید 
   خب بچه ها یه سری ازم خواسته بودید شرح حال یادم نره منم توی ادامه شرح حال این 
   یک ماهو خلاصه کردم  ونوشتم ...و اما کسانی که تازه بامن آشنا شدن و ازم یه بیو خواستن .........خب من 13 سالمه متولد 1377 دوم خرداد .....پر حرف و دیوونه و دلقک ..خیالپرداز و  عاشق و شیفته ی یونگ سنگ ....و بقیه اش هم خودتون به مرور زمان میفهمید اسم اصلیمم نگینه
    خب دیگه برید ادامه نظرم بدیدددددددددددددددددااااااااااااااااااااااا قربونتون برم من

خب یه سری ازم خواسته بودن شرح حال این یک ماه و نیمی که نبودم رو براشون تعریف کنم خب منم میخوام اینکارو بکنم .....

اون شبی که باهاتون خداحافظی کردم شبش بعد از اینکه اندازه ی یه سالم کلیپ دانلود کردم اجازه دادم  که کامی رو جمع کنن....فردا صبحشم اومدن اثاثمونو بردن و خودمونم راه افتادیم....بعد از 12 ساعت رانندگی رسیدیم تهران و فردا صبحش  هم به سمت ساری حرکت کردیم و وقتی کامیون رسید شروع کردیم به اثاث چیندن ...توی اتاقم اولین چیزی که راه انداختم سرویس اتاق خوابم بود و بعدشم کامی رو سریع وصلیدم اما خب نت نداشتم بیام که خط تلفنم نداشتیم و باید منتظر میموندیم که خطا آزاد بشه ....توی این یه ماه و نیم تونستم یه عالمه داستان تایپ کنم ....ایده های جدیدی به ذهنم رسید که بعد براتون توضیحش میدم

سه روز مونده بود به مدرسه ها یهویی مامانم اینا گفتن پاشو وسایلتو جمع کن میخوایم بریم مشهد منو میگید شده بودم سگ سگ....آخه کلا" به مسافرت های خانوادگی حساسیت دارم ...و اگر بعضی هاتون یادتون باشه بهتون اس زدم و گفتم دارم میرم مشهد ....توی این یه ماه و نیم دلم برای همتون اندازه ی یه الکترون بار منفی شده بود....نمیدونید چه قدر دلم براتون تنگ شده بود....مشهد که رفتیم تا ساعت 5 صبح آواره ی پیدا کردن یه هتل خوب و تمیز بودیم که موفق نشدیم...برای همین توی یه هتل سکونت گزدیم هه هه ....رفتیم حرم کلی براتون دعا کردم از امام رضا هم خواستم سفارشمو پیش خدا بکنه هه هه...گفتم موفقیت و سلامتی و به تمام دوستام و خانواده هامو کسایی که من میشناسمشون عطا فرما هه هه

خلاصه من مانتو شلوارمم نگرفته بودم و همون شبی که رسیدیم فرداش باید میرفتم مدرسه...کلی با مامانم دعوا کردم و با هم قهر کردیم و چند روزی با هم حرف نزدیم به خاطر این کارش صبح هم منو برد تولیدی و برام مانتو شلوارمو گرفت و از اون ور رفتم مدرسه........وارد مدرسه شدم از هرچی دانش آموز بود اون موقع بدم میومد...تنها چیزی که میخواستم این بود که برگردم بندرعباس.....بغض کرده بودم و به قیافه و حرکات بچه هایی که دوستاشونو بعد از سه ماه میدیدن و کلی همو ماچ و بغل میکردن نگاه میکردم و هی حسرت میخوردم که چرا من الآن نباید پیس دوستام مثل کیانا و شمیم و صدف ولعیا و......اینا باشم خلاصه چون ازشون بدم میومد هرچی بلد بودم به خاطر این که با دوستاشون بودن بهشون گفتم ....هه هه شیکار کنم خب حسودی میکردم دیگه

خیلی تحویلم میگرفتن توی کلاس....ولی خب من به خودم قول داده بودم با هیچکی دوستی نکنم ...و متاسفانه اینطور نشد و سر قولم نموندم و جلوی همه به خصوص مادرم که قسم خورده بودم با هیچکی اینجا دوست نشم زایه شدم

خلاصه یه چند روزی به همین منوال گذشت کهههههههههههههههههههههههههههههههه.........................

 یه نفرو پیدا کردم اگر بدونید چه آدمی رو پیدا کردم خفم میکنید ........

ه....م....ز....ا....د....ی....و....ن....گ...ی

بله درست حدس زدید همزاد یونگی .........وقتی دیدمش کنترلمو از دست دادم  وناخودآگاه رفتم با عجله  و نفس نفس زنان سمتش و بدون این که بهش چیزی بگم محکم بغلش کردم و 5 دقیقه توی همون حالت بودم

بعد دختره از بغلم دراومد و گفت: نگین جان حالت خوبه؟

یهو توی چشماش خیره شدم و به خودم اومدم دیدم نه بابا یونگی نیست شبیه یونگیه...اشک توی چشمام جمع شد و با دستپاچگی گفتم: نه واقعا" ببخشید شیده جون تو رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم آخه خیلی شبیه همید

اونم گفت هر وقت دلت برای اون شخص تنگ شد میتونی بیای پیشم ......اون لحظه هرچی فحش بلد بودم نثار خودم کردم و فقط یه چاقو کم داشتم که خودمو بزنم خط خطی کنم ........هر روز عین هر ساعتی که توی مدرسه بودم رو چشم از این دختره برنمیداشتم....خنده هاش طرز نگاه کردنش دیوونم میکرد انگار واقعا" یونگ سنگ بود که به شکل دختر در اومده بود همش به لباش خیره میشدم و از دور به حرکات و خنده هاش نگاه میکردم......ولی خب مثل یونگ سنگ اصلا" آروم نیست هیچ جا نمیشینه یا داره دست میزنه یا داره قر میده یا توی صندلیش در حال جنبیدن و خندیدن

خلاصه یه  یک هفته ای گذشت و من دیگه طاقت نیوردم و رفتم پیشش نشستم و دوستی ما با همزاد آقا یونگ سنگ آغاز شد و پشت سر اونم با چند نفر دیگه دوست شدم که دیگه حالا وارد جزییات نمیشیم...بهله دوستان  اینم از شرح حال ما توی این یک ماه اندازه ی یک سال گریه کردم شاهدمم مامان ستاره است ازش بپرسید یا درحال جیغ زدن بودم یا در حال گریه کردن ....در روز از بیکاری 12 قسمت رو تایپ میکردم و آماده میکردم اولای مهر دیگه همه چیزو تار میدیدم که به مامانم گفتم منو ببره دکتر احتیاج به عینک دارم که هنوز که هنوزه مادر گرامم وقت نکرده منو ببره دکتر ولی اگر خدا قبول کنه میبره.....امسال تغیرات بزرگی کردم ....درس خون تر و عاقل تر شدم ...آرام تر و  حرف گوش کن تر شدم....امسال توی زندگیم هدفمو مشخص کردم و دارم طبق همون هدف پیش میرم تا بهش برسم...هووووووووووف چه قدر حرف زدم .....توی این یه ماه یا داشتم با عروسک کوچیکی که روی میزم بود حرف میزدم یا با در و دیوار یا رقص دابل اس رو با دوتا عروسک انجام میدادم  مامانم که صداش در اومد و گفت چرا اینقدر دیوونه بازی در میاری دختر؟ هه هه هه

الآنم که برنامه ریزی کردم میخوام تمرکزمو بذارم روی تیزهوشان تا قبول بشم بچه هایی هم که تیزهوشان هستن لطفا" بهم مشاوره بدن به کمکشون احتیاج دارم بهم بگید چیکار کنم که موفق بشم...یه وبلاگ هم برای علوم مدرسمون زدم ....و به زودی آدرسشو بهتون میدم اگر خواستید تشریف بیارید خوشحال میشویم .....راستی یه چیز دیگه از این به بعد فرنا جون که قرفونش برم من روزهای جمعه اون داستان خوشمله که دابل اس یه ذره خبیث و بدجنس میزنن رو میذاره منم روزای سه شنبه هر دوتا داستانمو براتون میذارم و همینطور اون دوتا داستان دیگه ای که توی اون دوتا وب دیگه یعنی وب سریا و وب اکرم جون میذارم هم میذارم

خب چیز دیگه ای مونده بگم؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهان

هووهای گرام از الآن تا یک ماه و نیم دیگه پشت گوشتونو دیدید یونگ سنگ هم میبینید .....یونگ سنگ یک ماه و نیم به من تعلق داره قرفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففون دماغ منقاریش برم که تپل شده

دیدید گفتم تپل میشه ایییییییییییییییییییییییییییییی جونم نفسم چه قدر دلم براش تنگ شده بود عععععععععععععععععععععععشق مننننننننننننننننننننننننننننننننننن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی جییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغ یییییییییییییییییییییییییییییییونگ سنگگگگگگگگگگگگگگ پاشو بیا خونه سانهی رو هم با خودت بیار البته پینوکیوی مونث منظورمه .....هی خدا داستانایی هم که عقب موندم حتما" میخواااااااااااااااااانم مرسی از اونایی که لطف کردن  وداستان ها رو برام فرستادن به میلم خیلی خیلی متشکر بیدیم

خب دیگه الآن نظر بدید کف کردم به خدا

اییییییییییییییییییی جون بچه ها اینقدر خوشحالم که برگشتم انگار چندین سال بود ازتون دور بودم دارم بال در میارم به خدا



نمایش نظرات 1 تا 30