تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

when i meet you-part6

 

نویسنده:sujin

سلااام...به به نگین خانوم بالاخره تشریف اوردین...
امروز نوبت منه دیگه؟؟
اوضاع مدرسه چطوره؟! میبینم نگین خانوم همزاد یونگسنگو پیدا کرده...
به سلامتی...!!!
خوب دیگه حرف نمیزنم...اگه این پارت خوب نیست..ببخشید....اعصابم سرجاش نیست
یه خورده....
با دقت به چشمای پسره نگاه کرد...چقدر ازش متنفر بود...نیما هم کلاسی زبانش...قبل از اینکه یونگسنگو بشناسه خیلی دوسش داشت....هرچند اون موقع ها خیلی بچه بود...اما نیما با احساساتش بازی کرده بود...یه هو غیبش زد...حالا اینجا...بعد از 7سال...چرا باید میدیدش....
-س س سسلام...!
-سلام خانوم....از اینورا..؟!
-تو..تو اینجا؟!اینجا چی کار میکنی نیما..!؟
-من؟!من اینجا...من اینجا کار میکنم...تو چی؟!
-من؟! جدی شد و ادامه داد...به نظرت آدم تو فروشگاه چیکار میکنه؟!خوب اومدم خرید دیگه!
-جدی؟!منظور منم فروشگاه نیست...کرست!نکنه اومدی خرید و بعد برگردی؟!
-خوب...برای گردش..
 -فکر کردم اومدی عشقتو ببینی و زد زیر خنده.... دیگه نیما هم فهمیده بود؟! کسی مونده که نفهمیده باشه من یونگسنگو دوست دارم؟!
-هه!ببخشید آقا نیما...من خیلی کار دارم...
-ا؟!آقا نیما هم که شدیم!
-ببخشید من متوجه نمیشم..!
-چی رو متوجه نمیشی؟!
جونگ-دیگه غیرتی شدم..!
هیون-بشین بابا...بزار ببینیم...تئاتر جالبیه...!
هیونگ-جونگ مین...تو میقهمی اینا به هم چی میگن که غیرتی شدی؟!
جونگ-بیبی...باز حرف زدی..!
هیونگ-آخ خوشم میاد ضایع میشیااا
کیو-سیس!
-هی..بچه پررو...روتو زیاد نگن میزنم دکورتو میارم پایینا....با این کره ایا گشتی مثل اینا شدی...خوب من کار دارم..خوشحال شدم از آشناییت خدافظ...
-کجا حالا....
-گفتم که کار دارم...!
-با هم بریم؟!
-نه ممنون از لطفت پوزخندی زد و سریع بلند شد....لباسایی که دستش بودو روی چوب لباسی گذاشت و خواست به سمت در خروجی بره که دستشو گرفت...
-قبلا انقدر خشن نبودی نگین خانوم...
-دستمو ول کن بچه پررو  جیغ میزنم بیان بگیرنتاا!
-میشه بپرسم به چه جرمی؟!
-به جرم مزاحمت...!
-از کی تا حالا دوست..مزاحم شده؟!
-دوست؟!به خودت نگو دوست...ما فقط هم کلاسی بودیم...اینو واسه خودت تکرار کن...
-جدی؟! پس بریم بیشتر آشنا شیم....!خیلی از نیما متنفر بود.....نفهمید چرا اما یه هو محکم زد توی گوشش و به کره ایی ادامه داد...
-به چه جراتی دست منو میگیری هاااااااااااان؟دیوونه چندش فکر کردی اینجا آزادی هرکاری دلت میخواد میکنی؟.... نیما دستشو روی صورتش گذاشتو پوزخندی زد...نگاهش کرد وادامه داد....
-خیلی بی ادب شدی نگین.....
-برای آدمایی مثل تو آره بی ادبم....عوضی...
-یادته همش دنبالم بودی....هه تو فکر کردی نمیفهمیدم که عاشقم شدی؟!
-مـــــــــــــن؟!هی...تو بودی که همش دنبالم بودی...با اون دوستت...!نه من... فکر کردی یادم نیست که سر کلاس چشمک تحویلم میدادی...!تو بودی میرفتی به سایه میگفتی به دوستت بگو بیاد اینجا  بشینه ...فکر کردی یادم رفته به خاطر چاپلوسی پیش من غلطامو درست میکردی من عاشقت بودم یا تو؟من هیچوقت عاشقت نبودم...این حس فقط فقط مال یکی دیگه است که اون مطمننا" تو نیستی
-میخوام ببینیم اون یونگ سنگ واست تره خورد میکنه...!؟
-هی... نیما دستشو اورد بالا وخواست بزنه زیر گوشش که کسی از پشت دستشو گرفت...
-ببخشید....چیکار میکردی!؟
نیما-ببخشید؟!
-میخواستی چیکار کنی؟!
نیما-به شما ربطی داره؟!
-هه...به من ربط داره....!
نگین-شما؟!
-هی نگین..!
نیما-این کیه!؟
-من دوست پسرشم....!بهتره...دیگه دور و بر نگین پیدات نشه...!
نیما-هه...برات متاسفم..با نفرت به نگین نگاه کرد...خیلی وقت بود دنبالش بود...اما...اما انگار از دستش داده بود...نمیخواست خودشو کوچیک کنه پس. بدون اینکه حرفی بزنه به سمت در خروجی رفت و خارج شد...!
نگین-ک...کیو...کیوجونگشی!!
-اسمت نگینه.؟!
-من...!
-باشه..ادامه نده...! نگین بدون اینکه به کیو جونگ نگاه کنه...به سمت 4تا پسر دیگه بر میگرده...!
شما اقایون واقعا" نمیبینید من اینجا دارم مورد ضرب وشتم قرار میگیرم؟؟؟؟؟؟
هیون-تو داشتی اونو میکشتی اما کلا...ما ...تو بحثای خانوداگی دخالت نمیکنیم...!کیو...تو هم اشتباه کردی!
-خانوادگی؟!متوجه نمیشم!
یونگ-آره..ببنم دوستت بود...خیلی خوشتیپ بود..حس میکنم از منم خوشتیپ تر بود...
-هی...شماها...من...اون...اون فقط یه دوست عادی بود...
هیون-فکرنکنم به ما مربوطی شه....
-اگه نمیشه چرا اظهار نظر میکنی...ببین لیدر..خوشتیپ..اول راجع به یه چیزی اطلاعات کسب کن بعدا در موردش نظر بده!
هیون-نیازی به کسب اطلاعات نیست....فکر میکردم خیلی دختر خوبی هستی!
-هی!اون دوست من نیست...اون فقط هم کلاسیمه!
جونگ-بسه...ما قبول میکنیم!هیون...مگه کار تبلیغاتیه ما برای این فروشگاه تموم نشده...؟!
هیون-خوب؟
جونگ-دلیل دیگه ایی واسه موندن دارین!؟
هیون-نه!
نگین-اما...
کیو-ما باور کردیم...نگین...البته اگه اینم اسم واقعیت باشه!
نگین-من....
جونگ-من همه چیرومیدونم ..براشون.توضیح میدم ...!
هیون-اگه توضیحیم که واسه تو داده واقعی باشه... سامان همه چیرو خراب کرده بود...هیون چه دشمنی با نگین داشت...دلش میخواست خفش کنه....
نگین-هی هیون جونگشی...
هیون-..روز خوش...بلند شد و بقیه پشت سرش راه افتادن..ازدر فروشگاه خارج شدن...نگین رفتنشونو نگاه میکرد...چرا همش سر راهش ظاهر میشدن...ای کاش یه بار شجاعتشو پیدا میکرد تا عشقشو به یونگ اعتراف کن...قطره اشکی رو گونش جاری شد...با حرص اشکاشو با آستینش پاک کرد و با سرعت از فروشگاه خارج شد...
********************************************
بچه ها سوار ماشینشون شدن و حرکت کردن...
یونگ-هی....
هیون-بله؟!
یونگ-چی و بله؟!
هیون-متوجه نشدم چی گفتی....
هیونگ-هیون...اونکه چیزی نگفت...!
کیو-آره فقط آه کشید...حالت خوبه هیون؟!
هیون-اه چقدر حرف میزنین...منم میدونم آه کشید و چیزی نگفت...میخوام بدونم دقیقا چرا آه کشید...
هیونگ-لیدر..آه دلیل داره؟...
کیو-آره!
یونگ-اههه سر یه آه من چقدر بحث میکنین....پسره خوشتیپ بود؟!
کیو-آره خیلی...حسودیت شد؟!
یونگ-عمرا....به من که نمیرسید نه؟!
هیونگ-اونو نمیدونم...اومم...اما از من بهتر بود...!
هیون-اونکه معلومه!چیه یونگی؟!به تو چه؟!
یونگ-هیچی!کلی میگم...
هیون-تو کلی حرف نمیزنی...!
هیونگ-آره...
بحث بالا گرفت و هیچکس حواسش به  جونگمین نبود...برخلاف همیشه ساکت بود..از شیشه ی دودی پنجره بیرونو نگاه میکرد....چی رو نگاه میکرد؟!....تو ذهنش چی میگذشت که انقدر اونو ساکت کرده بود....
هیونگ-هی جونگی...ساکتی؟!
یونگ-آخی بالاخره منو ول کردن..چته کاریسما!؟
جونگ-هوم؟! لبخند مصنوعیی زد و ادامه داد...هیچی...یونگی حسودیت شده؟!
یونگ-اااا شروع نکن...
جونگ-بریم کافی شاپ!؟
کیو-من هستم...
هیون-نبودی جای تعجب بود...!

*********************************

خیابونا رو طی میکرد....ذهنش درگیر بود.......چه جوری باید احساسشو ابراز میکرد؟ای کاش تکلیفش زودتر معلوم میشد...باید عاشقش میموند...یا...نه!؟
خیلی تشنش بود...نگاهی به سمت چپش انداخت...مسیرشو کج کرد و از در کافی شاپ رفت تو..از آبخوری کنار در یه لیوان برداشت و توش آب ریخت به سمت آخرین میزی رفت که رو به پنجره بود...چرا...چرا اینطوریه...ای خدا چرا نمیتونه به یونگ چیزی بگه...آروم آروم گریه میکرد...هیچ تلاشی برای پاک کردن اشکاش نمیکرد....یه خورد آب خورد..منو رو از روی میز برداشت و نگاهی بهش انداخت...نمیتونست بخوندش....با حرس اونو رو میزپرت کرد..به اطرافش نگاهی انداخت...کسی رو جز خودش نمیدید...کافی شاپ خلوتی بود...چون خیلی معروف نبود...سرشو رو میز گذاشت و شروع کرد به گریه کردن.....
*************
هیون-اینجا خوبه...
هیونگ-این جا؟!
یونگ-نکنه دلت میخواد بریم یه جای معروف و درجه یک !؟
هیونگ-آخه...
کیو-آخه بی آخه بریم...
بچه ها از ماشین پیاده شدن و از در کافی شاپ رفتن تو...هیون به  میزی که پشت نگین بود اشاره کرد..
هیون-اونجا خوبه؟!
هیونگ-لیدر این همه جا...
هیون-رو حرف من حرف نزن!
همه به سمت میز حرکت کردن...و  نشستن... گریه ی نگین هر لحظه شدت میگرفت....صداش شنیده میشد...
کیو-چرا اینطوریه؟!
یونگ-لابد دوست پسرش پیچوندتش...
هیون-هه...هیچ جا نمیتونیم آرامش داشته باشیم...کیو..
کیو-هوم؟
هیون-برو ببین این دختره چشه...بگو آروم باشه...مردم میان اینجا آرامش داشته باشن...
هیونگ-آره...بگو مشتریا اعتراض کردن... جونگمین نگاهی به اطرافش انداخت و گفت
-هه...خل و چلین همتون...آخه اینجا جز ما 5تا و اون دختره کسه دیگه ایم هست؟!هیونگ..چرا انقدر خنگی...!؟
هیونگ-هویج..
یونگ-یه بار جوابشو نده میمیری؟!
هیون-خانوم ببخشید مشکلی پیش اومده!؟ کیو محکم زد به شونه ی هیون...
-هی چیکار میکنی؟!اگه طرفدار باشه چی؟!
هیون-خوب باشه...اونکه یه نفر بیشتر نیست...خانوم با شمام..  گریه نگین با شنیدن صدای هیون قطع شد..
هیون-میبینی چقدر صدام آرامش بخشه؟!گریش قطع شده...
جونگ-آره...احتمالا از ترس سکته کرده...!
نگین-نه...خوبم...! تو دلش به خودش فحش میداد...آخه چرا...چرا هر جا میرفت باید اینارو میدید....ای کاش هیچ وفت نمیومد کره...زندگی کردن با عکس یونگسنگ راحت تر از دیدنش بود...نه..شاید الان و اینجا باید احساسشو ابراز میکرد...سرشو از رو میز بلند کرد...میخواست به سمت میزشون بره...اما توانی نداشت....غرورش چی میشد....
هیون-خدا..
یونگ-تا الان فکر میکردم دنبالمونه...اما الان...
جونگ-چرا اینجوری گریه میکنه؟! همه ی نگاها به سمت یونگسنگ برگشت..
یونگ-چیه؟!چرا اینجوری نگام میکنین؟!هیون..تو خودت بهش گیر دادی...
هیون-اما اون منو دوست نداره که از حرفام ناراحت شه...
یونگ-باشه...! آروم از جاش بلند شد و به سمت میز نگین رفت و روبه روش نشست.....انقدر با دیدن یونگسنگ هول شده بود که لیوان آب از دستش افتاد و همه ی لباساش خیس شد..
یونگسنگ لبخندی زد..
-چی شد؟!
نگین-من..خوب..هیچی!
-حقیقتش تا حالا فکر میکردم همش دنبالمونی و میخوای خودتو بهمون بچسبونی اما انگار همه ی اینا یه تصادفه...
-خوب..
-چرا گریه میکردی؟!
-نمیدونم...
-چه جالب....اصلا بهت نمیاد انقدر آروم باشی....طرفدار 6ساله... نگین نفس عمیقی کشید و سرشو انداخت پایین...شاید همین الان باید همه چیزو تموم میکرد..
-چیزی نمیخوای بگی؟! نگین فقط سکوت میکرد...
-باشه پس مزاحمت نمیشم...میخواست از رو صندلی بلند شه که نگین اسمشو صدا کرد...
-یونگسنگ...یعنی یونگسنگ شی...
-همون یونگسنگ بگی کافیه...
-یونگسنگ شی...من...احساس من...اینجوری که تو فکر میکنی نیست...من...من..6سال طرفدار دابلم....اما..
-اما چی؟؟!!!
-اما 6سال...6سال عاشق یه پسریم...یه پسری که...نمیدونم...هیچ وقت نمیفهمه...!
-میخوای من کمکت کنم!؟ بعد لبخندی میزنه...
-یونگسنگشی...من 6سال دوست دارم....6سال عاشقتم...من..من...
یونگسنگ لبخند تلخی زد...نمیخواست این حرفا رو ازش بشنوه...اون حرف هیچ دختریو باور نداشت....خیلی گول دخترارو خورده بود...اما دوسالی میشد که به خودش قول داده بود دیگه گول نخوره...دستی به موهای نگین کشید و دستشو گرفت..
-خوب به من گوش کن...سوجین تو نباید از من انتظار داشته باشی این عشقو باور کنم...متاسفم میدونم نباید این حرفو بزنم..اما..اما من نمیتونم به عشق کسی اعتماد کنم که منو از وقتی دوست داشته که یونگسنگ بودم... تو دختر خیلی خوبی هستی...و خیلیم خوشگل میدونم همه ی پسرا از خداشونه اینو از تو بشنون...اما در مورد من....من نمیخوام دیگه به من فکر کنی...متاسفم...متاسفم برای اون 6سال از عمرت...امیدوارم درک کنی چی میگم...قبول کردن عشق یه دختر...بعد از اون همه تجربه برای من خیلی سخته...! هیچ وقت انتظارشو نداشت چنین حرفی بشنوه....اون یونگسنگو به خاطر یونگسنگ بودنش دوست نداشت...اون پسره دیگه ایی رو نمیخواست...سرشو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن...خیی آروم...
-لی سوجین...متاسفم.. بلند شد و خواست به سمت میزشون بره...نگین از جاش بلند شد و با گریه و داد رو به سمت یونگ کرد و گفت:
-آره یونگسنگ نباید باور کنی...آخه تو نمیدونی..نمیدونی من تورو برای یونگسنگ بودنت دوست ندارم...من پسر دیگه ایی رو نمیخوام...تو حق نداری به من بگی که دیگه نباید بهت فکر کنم...من ...من بدون تو..بدون تو نمیتونم..درکش برای تو سخته..چون احساسی نداری...فکر میکنی منم مثل بقیه دخترام..نه اشتباه میکنی..اینطوری نیست...این جواب اون 6سال نیست...تو نمیدونی نمیفهمی من چی کشیدم...چقدر تحقیر شدم...نه نمیفهمی...بعد هم با سرعت از کافی شاپ خارج شد... جونگ مین رفتنشو نگاه میکرد..چقدر دلش میخواست بره دنبالشو آرومش کنه...اما نمیتونست... اون نباید این کارو میکرد...نباید یه بار دیگه از دختری خوشش میومد....
هیونگ-خدایا...یونگسنگ تو چی کار کردی؟
یونگ-انتظار داری چیکار کنم؟!
هیون-خیلی بدبین شدی...
یونگ-تو بودی باور میکردی؟!عشق یه طرفدار حقیق نیست...
هیون-نه نیست...اما مگه نشنیدی چی میگفت...
یونگ-و تو هم باور کردی؟!
هیونگ-تا کی میخواری نسبت به دخترا بدبین باشی...
کیو-یونگسنگ؟!
******************************************************
فلش بک سه سال پیش.:
یونگ-اوووووووه...دلم میخواد اون آه و بکشم!
کیو-چراااا؟!
یونگ-آخه الان وقت تولد گرفتنه....نباید یه 5-6روز زودتر میگفت؟!
جونگ-مگه میخوای بری عروسی؟! بعد به سمت یونگسنگ رفت و یه دونه زد تو سرش....خاک تو سرت خفاش..یه کروات بلد نیستی ببندی؟!به درد کجا میخوری پس تو پسر...
هیون-آهای...باهاش درست حرف بزنا...وحشی!بیا خودم ببندم برات....
جونگ-ایییی
کیو-بابا نا سلامتی من صاحب مجلسماااا.چقدر تولش میدین...بابا تولد تموم شد......