تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep13

 

نویسنده:fati khanoomgol

مرجان جون عزیزم اینم لینک عکس کاربریم....بوووووووووس

لینک


تق تق تق...اجازه هست؟؟؟

سیلاااااااااااااااااام...م  آخخخخخخخخ چشمم کور شد بابا!!!!اهه اهه نزنیییییییییین الان توضیح میدم!!!

شما رو به جون شوملاتون دو دقیقه به من فرصت بدین توضیح میدم...

به جون بچم من این هفته انقدر سرم شلوغ بووووووووود....آخه انصافه؟؟داخل این هفته منه بدبخت فلک زده به تنهایی 20کیلو سبزی پاک کردم..اهه اهه

بعد صبح حا هم میرم آموزگاه رانندگی دیگه وقتی برمیگردم جنازه میشم...اصلا فرصت نمیشد داستان بنویسم...

الان هر چی دلتون بخواد میتونین بهم بگین...چون این قسمت هم خیلی کمه هم خیلی مزخرفه...اما عوضش یه چیزی تو این قسمت مشخص میشه...حالا بفرمایید ادامه متوجه میشین...

بووووووووووووووووووووووووس

راستی بچه ها من به شدت عاشق این جمله شدم..

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند!

گدایی عشق می کنند تا زمانیکه به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند!

اما همین که مطمئن شدند...

نامردی را در کمال مردانگی به جا می آورند...!

دکتر شریعتی

 


مشغول بستن چمدون هاش بود...اون هفته قرار بود یک مسافرت دسته جمعی به شمال داشته باشن...حس خوبی نداشت..دو هفته دیگه مراسم نامزدیش بود اما هر لحظه که میگذشت بیشتر ذهنش درگیر رویای اون مجسمه میشد..بارها و بارها تصمیم گرفته بود اون مجسمه رو به نوعی نابودش کنه اما درست سر بزنگاه از این تصمیم منصرف میشد...با بی حوصلگی چمدونش رو توی ماشین گذاشت و به سمت خونه آقای طاهری حرکت کرد فردا صبح زود قرار بود که از اونجا به سمت شمال حرکت کنند...توی مسیرش جلوی شیرینی فروشی نگه داشت به کیانا قول داده بود براش نون خامه ای بخره(وویییییییی من عاشق نون خامه ایم!!)درست لحظه ای که میخواست وارد شیرینی فروشی بشه بشه دختری به سرعت از مقابلش رد شد..هیون لحظه ای به فکر فرو رفت...

"خدایا.....من این دختر رو کجا دیدم؟؟

کمی فکر کرد اما هیچ چی به ذهنش نیومد...همین که وارد شیرینی فروشی شد یه چیزی مثل برق از ذهنش گذشت..

-خودش بود...آره مطمئنم که خودش بود...

با عجله از شیرینی فروشی خارج شد و با سرعت دنبال دخترک دویید..اما..هر چی گشت پیداش نکرد...

-خودش بود....خدای من اصلا باورم نمیشه...یعنی...یعنی اون رویا؟؟؟وای..نه...خدایا برام از این سخت ترش نکن..خواهش میکنم...

خسته و کلافه سوار ماشین شد و به سمت خونه کیانا حرکت کرد وقتی جلوی در رسید نیلوفر و کیانا رو دید که مشغول حرف زدن هستن...کیانا تا هیون رو دید به سمتش اومد و درست مثل بچه  ها هر دو دستش رو آورد جلو و گفت:نون خامه ای هام کوش؟؟

هیون که تازه یادش افتاد به خاطر اون دختر نتونسته نون خامه ای بخره سرش رو پایین انداخت و گفت:

-معذرت میخوام عزیزم..یادم رفت..

قیافه کیانا وا رفت...اما خیلی زود لبخند رو به لبش برگردوند و دوباره با همون لحن کودکانه گفت:

-اشکالی نداره عصری با هم میریم میخریم..اما دفعه بعدی اگه یادت بره مردی هاااااااا!!!افتاد؟؟

و بازوی هیون رو گرفت و به سمت خونه هدایتش کرد...هیون هم با لبخند در کنارش حرکت میکرد...

نیلوفر از آنها خداحافظی کرد و به خونه برگشت...فردا روزی بود که قرار بود یکبرگ جدیدی رو تو صفحه زندگیش ورق بزنه...نمیدونست به این خاطر خوشحاله که بعد از مدتها افسردگی دوباره داره به حالات رو روحیات اولش بمیگرده یا به خاطر حس ناشناخته ای که توی قلبش داشت ریشه میدووند...دیگه داشت باور میکرد که عاشق شده....میخواست این بار به قلبش اجازه بده که این حس رو که به نظرش خیلی قشنگ می اومد تجربه کنه...هر چند کم به نظرش ترسناک و دشوار می اومد اما شاید میتونست خلاء زندگیش رو براش پر کنه...

همه چیز رو آماده کرده بود....هم چمدون پدرش رو بسته بود و هم چمدون خودش رو...شب توی تاریکی توی اتاقش خزیده بود و به انتظار خواب روی تختش دراز کشیده بود...ذهنش آروم گرفته بود و کم کمک میخواست که به خواب بره...اما دوباره بوی عطر یاس مشامش رو نوازش کرد..صاف بلند شد و روی تختش نشست....دوباره همان دخترک رو مقابلش دید....دخترک به سمتش اومد و جلوی پاش  زانو زد...سرش رو روی پاهای نیلوفر گذاشت و سکوت کرد سکوتی شاید تلخ تر از زهر..ثانیه ها همان طور میگذشتند و بین نیلوفر و آن دخترک فقط سکوت بود و صدای نفسهایشان که گاه گاهی در هم گره میخورد....دخترک آه بلندی کشید و سرش را از روی پاهای نیلوفر برداشت...به چشمان مست نیلوفر نگاه کرد و گفت:

-نفس....

-چی؟

-اسمم..اسم من نفس...

نیلوفر چند بار به گوشهایش دست زد و گوشهایش را کشید تا ببیند واقعا دارد صدای او را میشنود یا این هم توهمی بیش نیست...

-تو واقعا صدای من رومیشنوی...انقدر گوشات رو نکش...

-تو...تو...کی هستی؟؟تو یه روحی؟؟اگه روحی پس چطور حرف میزنی؟

-من به کمکت نیاز دارم نیلوفر...

-حتی اسم من رو هم میدونی...

-کمکم میکنی؟

-اما تو از من چی میخوای؟؟

-صاحب اون چشمای جادویی....میخوام بهش کمک کنی...

-اما اخه از دست من چه کمکی برای اون برمیاد؟

-نذار که تو عمق غم هاش تنها بمونه...

-غم؟؟

-اگه نزدیکش شی میفهمی من چی میگم...من به کمکت نیاز داره...بیشتر از من اونه ک نیازمنده کمکه توئه...

-باران...باران هم ازم اینو میخواد؟؟

-آره...تنهاش نذار نیلوفر...یادت نره..عمق غم...

نیلوفر خواست چیزی بگه که نفس تنهاش گذاشت....دوباره نیلوفر موند و هزاران هزار سوال توی ذهنش...

تکیش رو به دیوار داد و زانوهاش رو توی بغلش گرفت...ذهنش پر کشید به سمت حرفهای دختری که اسمش نفس بود...منظورش از غم چی بود؟پس اشتباه نکرده بود...اون  چشمهای جادویی بهش دروغ نگفته بودن...غم توی اون چشمهای عجیب موج میزد....بلند شد و به سمت پنجره رفت...سرش رو طبق عادت بیرون برد و چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید...وقتی چشمهاش رو باز کرد دوباره اون دو جفت چشم مقابلش ظاهر شدن...ناخودآگاه لبخندی به لبش ظاهر شد و چشمهاش سعی نکردن خودشون رو از زیر اون نگاههای آرام خلاص کنن....توی اون سکوت مطلق فضا صدای زوزه باد تنها صدایی بود که مثل موزیک ملایمی داشت پخش میشد..آن نگاه ها به قدری در هم  فرو رفته بودند که گویی زمان فقط برای آنها ایستاده بود...

سکوت بینشون با صدای مردانه جونگ مین شکسته شد...

-واسه مسافرت فردا خیلی هیجان زدم...نمیدونم چرا...

-منم همین طور....شاید به این خاطره که بعد از مدتها دارم از لاک خودم میام بیرون...

-آخرین باری که رفتی مسافرت کی بود؟

-دو سال پیش قبل از فوت خواهرم....

جونگ مین تتوی دلش گفت:خوش به حالت...

-خدا رحمتشون کنه...

-مرسی...

دوباره سکوت بود و سکوت...

قلبها درون سینه ها به شدت میتپید و حس جدیدی رو که درونشون داشت شکل میگرفت رو یادآوری میکرد...

هزاران هزار حرف نا گفته توی قلب و ذهن هر دوی اونها بود اما هر دو عاجز از پرده گشایی از رازهای دلشون...

بالاخره اون چشمها راضی شدن که از هم جدا بشن و واژه شب بخیر رو از طریق نگاه هاشون به هم بگن...اون شب هیچ کدوم از اونها به خاطر تپش قلبهای عاشقشون نتونستن چشمهاشون رو روی هم بذارن...

***

با صدای مادر که اون و پردیس رو برای خوردن شام دعوت میکرد از جاش بلند شد...سعی کرد کسلی و بی حوصلگیش رو دوباره و مثل همیشه مخفی کنه....با سر و صدا وارد آشپز خونه شد و پشت میز نشست...

پردیس هم با ظاهر کمی آشفته پشت میز نشست...

-یه وقت پا نشی به مامان کمک کنیااااا دستت چلاق میشه..

-تو پاشو کمک کن خاله زنک

-مگه من نوکر توأم؟

-نکنه من کلفت توأم؟

-تو دختری وظیفته...

-تو پسری لطفته..

-من نمیخوام به کسی لطف کنم..

-منم نمیخوام انجام وظیفه کنم...

-از کی تا حالا یاد گرفتی جواب منو بدی؟؟

-از همین حالا...

پدرام از جاش بلند شد و به سمت پردیس رفت...

-پدرام دست به من زدی نزدیاااااااااا

-حیف دست من نیست به تو بخوره آخه؟؟

-حیف بدن منه که با دست تو آلوده شه...

-دست از از همه جای بدن تو تمیز تره...

پدرام اجازه نداد پردیس حرف دیگه ای بزنه و سرشو با یه دستش گرفت و با اون یکی دستش دهن پردیس رو باز کرد...

-نه..مثل اینکه راستی راستی زبونت داره  دراز میشه...باید یه کاری براش بکنم..وگرنه..

-وگرنه چی؟؟؟دستت رو بکش ببینم...

-وگرنه مجبور میشم دوباره تو خیابونا گدایی شوهر کنم برات!!!

پردیس دست پدرام رو کنار زد و گفت:

-من نیازی ندارم تو برای من شوهر پیدا کنی....ترشیدن ور دل مامان بهتر از اینه که با پسری که تو پیدا میکنی ازدواج کنم...

پردیس بی حوصله این حرفها رو میزد که باعث شد پدرام و مادر هر دو به هم نگاه کنند...

مادر:پردیس عزیزم حالت خوبه؟

-خوبم...

پدرام:باز تو لوس بازیت واسه مامان گل کرد؟؟نترس غذای مورد علاقت رو گذاشته....

-پدرام میشه امشب ولم کنی؟؟واقعا حوصله ندارم...

-میخوای پاشم برم دو سه کیلو از بازار برات بخرم؟؟

-نه...تو فقط اگه ساکت شی مثل اینه که بهم دادیش!!

-بی ادب!!من هیچی به کسی نمیدم!!!

پردیس نگاه عصبانی به پدرام کرد و گفت:

-نمیدونم کی باعث شده تو انقدر بی ادب بشی!!!

-اواااااااااا من که حرفی نزدم شاهزاده خانم....تو حرف بد گفتی...

ته دل پردیس با شنیدن کلمه شاهزاده خالی شد...

-دیگه هیچ وقت به من نگو شاهزاده خانم...

-معلومه که نمیگم...حیف شاهزاده خانم نیست واسه تو استفاده بشه؟؟

پردیس بدون اینکه خودش هم بدونه چرا داد زد:

-گفتم دیگه این کلمه رو پیش من نیار!!!!!

پدرام و مادر هر دو شوکه از کار پردیس مات و مبهوت به او زل زده بودن...

پردیس بدون اینکه لب به غذاش بزنه از جاش بلند شد و به اتاقش رفت.خودش رو روی تخت انداخت و با بغض به مجسمه خیر شد....

-چرا داری با من این کارو میکنی؟؟همه زندگیم داره تحت تاثیر قرار میگیره...همه فکر میکنن دیوونه شدم...تو رو خدا بهم نشون بده ازم چی میخوای...این رویاها چین...وای خداااااااا دارم دیوونه میشم....

اون طرف پدرام و مادر همون طور مات و مبهوت ایستاده بودن...

-مامان بیاین بشینین...فککنم بهتر باشه یه مدت تنهاش بذاریم...

-به نظرت چش شده؟

-میخواین رک و روراست چیزی که به ذهنم میاد رو بگم؟

-بگو..

-مامان...فکر میکنم پردیس وارد مرحله جدیدی از زندگیش شده...مرحله ای که در عین اینکه سخته شیرینه...

-یعنی چی؟

-فکر میکنم عاشق شده...

مادر این بار مات و مبهوت داشت به پدرام نگاه میکرد...

-البته من مطمئن نیستم...ولی ممکنه که این اتفاق افتاده باشه...اما چون براش کمی سخته نمیتونه باهاش کنار بیاد...

مادر هیچی نمیگفت و هر دو در سکوت شامشو رو خوردن و پدرام هم مثل پردیس به اتاقش پناه برد....

ذهنش آشفته تر از اونی بود که بخواد تمرکز کنه و شاید بتونه راه حلی برای خواهرش پیدا کنه..این اواخر انقدر برای خودش مشغله به وجود اومده بود که خودش هم نمیدونست باید به کدومش رسیدگی کنه..برگشتن دوباره آرتمیس...دیدن فاطمه...حالا هم پردیس....

به ذهن خستش کمی فشار آورد تا بتونه راجع به خواهرش فکر کنه اما انگار ذهنش بیشتر درگیر آرتمیس بود تا پردیس...

پیش خودش گفت:حتی تو ذهنم هم دست از سرم برنمیداری....

باید یه جوری کارهاشو تلافی میکرد...شاید مهمونی آخر هفته بهترین زمان بود....اما چطوری باید این کار رو میکرد؟؟هنوز نمیدونست...دلش میخواست انتقام تمام آزارهایی که آرتمیس بهش داده بود رو بگیره اما از طرفی نمیخواست غوغایی دیگه ای تو فامیل برپا کنه...از فکر کردن به آرتمیس خسته شد و ذهنش رو به سمت پردیس سوق داد...جمله ای به ذهنش رسید که شاید میتونست حال خواهرش رو کمی بهتر کنه...از جاش بلند شد و به اتاق پردیس رفت...

-پردیس بیداری؟؟

-بیا تو...

-فقط اومدم یه جمله بهت بگم و برم..

-لطفا اذیت نکن....

-تلخ ترین لذت و شیرین ترین اندوه،عشق است....

و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای ااونجا رو ترک کرد...

انگار که به پردیس برق سه فاز وصل کرده باشن همچین از جاش پرید که نزدیک بود سرش به سقف بخوره.....تمام اعاضی بدنش به لرزه افتاد....و دوباره این جمله توی ذهنش ثبت شد...خیلی زود اون رو یادداشت کرد و با خوشحالی خودش رو روی تختش انداخت....

باز هم بابت تاخیر و کم بودن و مزخرف بودن معذرت میخوام....