تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

THE SEA CRUL LOVE PART-11

 

نویسنده:negin*

بچه ها سوفیا به من گفت د حال حاظر نت نداره و نمیتونه داستان بذاره معذرت خواهی كرد و گفت حتما وقتی نتش وصل بشه میاد...

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به تمام كسایی كه داستان رو میخونن...
من كلا با هاتو قهرم خفناااااااااااااااااااااااااات اینم وضع نظره؟؟؟؟؟؟؟
ما اینهمه با سختی میام داستان میذارم بعد شما اینجوری؟؟؟؟؟
امروز دیگه كلیپ نمیذارم یه كلیپ خیلییییییییی جالب از هیون بود كه تو we got marrideبا اون پیره زنه میره ترن هوایی و ترسشو عشق است....اگه كلیپ میخواین نظر بذارین و بگین خوشتون اومده یا نه....واقعا بی نصافی هست 50 نفر برن كلیپ رو دانلود كنن بعد من فقط 24 تا نظر داشته باشن...واقعا بی انصافیه...
اینم داستان بد نشده امیدوارم خوشتون بیاد....و سوال این هفته:

غرور و غیرت چرا برای مرد لازمه؟تا چه حد این غرور و میپسندین؟چرا؟
آیا راضی هستین زجر بكشین اما كسی كه دوستش داین با غیرت باشه؟؟؟

خوب نظرررررررررررررررررررر بدین
جواب به سوال فراموش نشه...
باهاتونم قهرماااااااااااااااااااااااا
موچ موچ موچی

عشق بیرحم دریا

پارت یازدهم

 

 

-:مشكلی پیش اومده خانوم ها؟

هر پردیس و سوفیا یه لحظه سر جاشون میخكوب شدن و به سمت صدا برگشتن...هیون بود...باورشون نمیشد...

هیون با نگاهی یخ ولی همراه با تعجب به دوتا دختر نگاه كرد و دنبال جواب سوالش میگشت...

هیون:هوم؟؟

پردیس صداشو صاف كرد و گفت:بله.دوستمون مریم رفته تو قبرستون و تا حالا برنگشته...نمیدونیم چیكار كنیم...

هیون یه دفعه زد زیر خنده و به پردیس نزدیك شد حركتش اونقدر غیر منتظره بود كه پردیس یه قدم عقب تر رفت

هیون:و میخوای بگی میترسی كه دنبالش بری و پیداش كنی؟؟تو شب...قبرستون...اونم تنهایی...

پردیس:ت...ترس..؟؟منو و ترس...هه...خوابشو ببینی آقا...

هیون:پس میخوای بگی میری دنبالش نه؟

پردیس:م..من؟؟آره چرا كه نه...

سوفیا به فارسی:پردیس...اوسكول...چی میگی ها؟؟تو...اونم تو...میخوای بری تو قبرستون؟؟تو كه از حشره میترسی؟؟

پردیس:آره...ترسی كه نداره...

هیون:چی شد؟؟میشه با یه زبونی حرف بزنید كه ما هم بفمیم؟؟

سوفیا:من مایی نمیبینم نكنه خودتو روحتو ما حساب میكنی؟؟...بعدش با زبون كره ای میونه زیاد خوبی ندارم فكم درد میگیره...چطوره اینگلیسی حرف بزنیم؟؟شنیدم زبانتون خوبه نه؟؟

هیون بعد چند مدت برای اولین بار حس دستپاچگی رو حس كرد با من من گفت:اینگلیسی؟؟خوب...خوبه...یعنی عالیه...زیر لب ادامه داد...جونگمین به دادم برس...

صدای جیغ دختری از تو قبرستون اومد با جیغ اون سوفیا و پردیس هردو جیغ زدن و پردیس پرید تو بغل هیون...

هیون:اهم...میشه بهم نچسبی؟؟

پردیس به وضع خفناتی كه به بار آورده بود نگاه كرد و آرروم از هیون فاصله گرفت و به آسمون نگاه كرد...

هیون:تو آسمون پیداش نمیكنی...

پردیس بدون توجهی ادامه داد:چیرو...

هیون:خجالتو...

سوفیا:ای خاك بر سرت كه آبرومو بردی...

هیون:نمیخوای بری؟

پردیس با زاری نگاه هیون كرد و گفت:كجا؟...

هیون:دنبال دوستت...

پردیس یه قدم جلو گذاشت و گفت:چرا...خوب من رفتم...و به فاسی گفت:سوفیا تشهد و سلاممو تو بخون یه كفن سفید با خال های صورتی هم بخر و بعدش چاله ای كه میكنیین عمیق نباشه...آب و غذا هم بذار شاید روحم گشنش شد راستی یا ببرم ایران یا كنار قبر هیون خاكم كن...یه تلفن هم بذار شاید بعد مدتی بهتون زنگ زدم...البته دور از جونم...

سوفیا:امر دیگه....نمیری؟؟

پردیس:چرا رفتم...

تا اومد یه قدم برداره صدای جیغ دختره دوباره اومد...پردیس دوتا دستشو گرفت رو گوشاش و نشست رو زمین و جیغ زد...

هیون و سوفیا مرده بودن از خنده...پردیس زد زیر گریه:مامااااااااااان...مریم....كدوم گوری رفتی دختر؟؟؟

سوفیا:اه ه ه...پردیس خجالت بكش..آبرو هرچی دختره بردی..اون جیغ مریم بوده...حالا چیكار كنیم؟؟چه اتفاقی براش افتاده؟؟

-:نگران نباشین خطری تهدیدش نمیكنه...

هر سه به سمت در در ورودی قبرستون نگاه كردن...یونگسنگ بود رو دستای یونگ سنگ، مریم بیهوش بود و دستش و با تیكه پارچه ای بسته بود كه رنگ قرمز خون به واضحی قابل مشاهده بود...پایین بلوز یونگ سنگ پاره شده بود و خیلی بی رمق گام بر میداشت...

 

                   *********************************************************

مینهو:فاطی وایسا...

فاطمه:روشو برگردوند و با جدیت كامل به چشمای مینهو زل زد...:بله....كاری داشتی؟؟

مینهو:دیگه داری عصبیم میكنی حیف كه بهت نیاز دارم...صبر كن كجا میخوای بری؟؟؟

فاطمه:متوجه نشدم چی گفتی...

مینهو:بیخیال...

فاطمه:هه!روشو برگردوند و حركت كرد...مینهو با دستش یه بشكن زد و دنیال فاطی دووید از پشت دستشو كشید و پاشو پشت پای فاطمه گذاشت و برگشت...در عرض دو ثانیه تمام اتفاق ها جور شد فاطی درد شدیدی در پاش حس كرد چشماشو باز كرد و به اطرافش خیره شد...روی مینهو افتاده بود اما سكوتی وجود نداشت نور های فلش رو صورتش میرقصیدن بالای سرشو نگاه كرد حدود 10 تا دوربین فیلم برداری و عكاسی بود كه از این صحنه فیلم میگرفتن...از محیط اطرافش هیچی نمیفهمید مثل آدمی گنگ فقط شاهد این نمایش خیمه شب بازی بود...دستی به سمتش اومد اما به جای اینكه دست فاطمه رو یگیره به مینهو كمك كرد تا بلند شه پسری هیكلی بود رو به مینهو كرد و به آرومی گفت:موفق شدی پسر...دیگه از شرشون خلاص شدی و لبخند چندش آووری زد و به فاطی كه رو زمین افتاده بود نگاه چندش آوری كرد و گفت:كارت خوب بود كوچولو...

فاطمه هنوز گنگ بود چیز زیلدی نمیفهمید از رو زمین بلند شد و به مینهو نگاه كرد...

مینهوجلو اومد و زل زد به چشمای فاطمه دیگه از اون شور و نشاط تو چشمام خبری نبود تهی تهی بودند با یه پوز خند احمقانه كنار لبش:مرسی خانومی كه كمك كردی از رسوایی قبلی ای كه به بار آووردم خلاصم كردی فقط دختر خوبی باشو ساكت بمون وگر نه بد میبینی...از فاطی دور شد و با صدای بلندی كه معلوم بود برای خبرنگار ها میگه گفت:خوب دیگه رابطمون تموم شده..خداحافظ...

فاطمه دنیا رو یه لحظه تمام شده دید اما یكدفعه به جلو حركت كرد و خیره به مینهو و دستی شد كه با صورتش اصابت كرد صدای وحشتناكش تمام خیابون رو پر كرد سوزشی رو تو وجودش حس كرد اما خالی از خشم شد میخواست از كسی كه اینكارو كرده بود تشكر كنه چون دلش خنك شده بود اما به دور و برش كه نگاه كرد خودشو مقابل مینهو دید دستش میسوخت از ضربه ای كه وارد كرده بود به صورت مینهو كه یك وری شده بود نگاه كرد سرخی خون رو كه تو گونش جریان پیدا كرده بود و دید كنار لبش پاره شده بود(ماشالله زوووووووور...) مینهو روشو برگردوند و بلند گفت:اینم از آخر تراژدی ما...بدون این پایان قشنگی نمیشد كارگردان خوبی هستی دختر...روشو برگردوند و اونجارو. ترك كرد...فاطی متوجه احمقی كاملش شد...به روزی فكر كرد كه مینهو رو بچه و احمق فرض میكرد اما مگه میشه یه مرد اینقدر بی دفاع پیش كسی باشه؟؟مینهو از اون خیلی زرنگ تر بود و برده بود از تمام دنیا بدش اومد...اون حالا كاملا نگین رو درك میكرد...فلش های دوربین ها خاموش شده بودن انگار از عمد فقط برای ثبت این لحظه اومده بودن دوباره خیابون سكوت همیشگیشو به دست آوورد فاطمه با قدم هایی خسته زیر بارون بدون همراهی قدم میزد....

 

                  ***************************************************

فلش بك داخل قبرستون:مریم...

به پشت قبری تكیه داد...چشماشو بسته بود و اشك میریخت توانی برای جیغ كشیدن و كمك خواستن نداشت انگار فلج شده بود...خاطرات براش تداعی میشد...صدای خش خشی رو شنید دیگه طاقتش تموم شد با یه حركت سریغ به رو به روش نگاه كرد دقیقا همون چیزی بود كه 15 سال پیش دیده بود...حدود 20 متر اونور تر كنار قبری فانوسی به رنگ قرمز روشن شده بود بو جسمی سفید رنگ معلق رو هوا خیره به مریم شده بود....با تمام وجود جیغ كشید و عقب عقب رفت براش مهم نبود دیگه چی میشه احساس مرگ داشت ناگهان زیر پاشو خالی احساس كرد و با سر به درون گودال افتاد چشماشو بست و برای مرگ آماده شد....

فلش فوروارد

یونگسنگ:سوجین كمكم كن مریم رو تو ماشین بذارم

سوجین:باشه بیا اینور تر...آها...

با كمك سوجین مریم رو پشت ماشین جا دادن پردیس و صوفیا اشك میریختن و كنار مریم سوار شدن رنگ صورت مریم به واضحی محو شده بود با اینكه بیهوش بود اما بدنش لرزش خفیفی رو داشت پردیس دست مریم رو گرفت و سر اون رو به شونش تكیه داد...

یونگسنگ اومد سوار ماشین بشه كه سوجین گفت:اوپا میخوای منم بیام؟؟

یونگ سنگ لبخندی زد و به سمت سوجین گام برداشت به چشمای با دلهره و زیبایش خیره شد  اونو تو آغوش گرفت و گفت:نگران نباش خانومی ازش جدا شد و لبخندی زد و به سمت ماشین برگشت...پاشو رو گاز گذاشت و به طرف بیمارستان رفت...

سوجین لبخند زیبایی زد قلبش گرم شده بود جای دستای یونگ سنگ روی كمرش میسوخت تو اون بارون گرمش شده بود امیدوار بود احساسش ادامه داشته باشه....

 

               ***************************************************

به ماشین تكیه داده بود بدون هیچ صدایی منو تنها گذاشته با خاطراتم،خاطراتی كه باید بای آخرین بار به یاد میاووردم دیگه تموم شده بود اون فصل زندگی من رقم خورده بود....

صدای تلفون به گوشم خورد موبایلمو بداشتم و اسم فاطمه رو گوشیم خودنمایی میكرد احساسی برای مذاكره باهاش نداشتم چی بهش میگفتم...اینكه چرا در مورد دبل اس برام توضیح نداده بود؟؟اون به من گفت برای خودم اینكارو كرده بود خدارو شكر دوستایی رو دارم كه حداقل غمخوارم باشن....

نگین:بله؟

فاطمه:سلام.دبل اس گفتن بهت بگم با درخواستت موافقت شده ممكنه امشب دیر خونه بیام فقط میخواستم درجریانت بذارم....

نگین دیگه دقتی برای درك اینكه چرا فاطمه ناراحت بود نداشت بدون توجه به ارتعاش صدای فاطمه گفت:ممكنه منم دیر برم...فردا همتون آماده باشین تا حدود ساعت 9 به كمپانی بریم باید قرارداد ببندیم...

فاطمه:متوجه نمیشم...

نگین:فردا همه چیز روشن میشه نگران نباش...روز خوبی رو بگذرونی...

فاطمه:باشه كاری نداری؟؟

نگین:نه خداحافظ....اما انگار كه چیزی یادش افتاده باشه با عجله گفت:فاطمه؟؟؟

فاطمه:چیه؟؟

نگین بغضش پاره شد و گفت:میدونی خیلی دوست دارم؟؟با گفتن همین جمله گوشی و قطع كرد...حتی فاطمه هم حوصله ای برای دوباه برقرار كردن مكالمه نداشت...

نگین در ماشین رو باز كرد دقیقا روبروی دریا بودن نم نم بارون رو كاملا حس میكرد دانه های بارون اشك هشو قایم میكردن میتونست پنهانی اشك بریزه بدون اینكه كسی علتشو بپرسه بدون اینكه كسی اشكاشو مهار كنه...آزاد آزاد...نسیم سردی میوزید اون به یكی از آرزوهاش رسیده بود اونم دیدن دریا بود...اون عاشق دریا بود...بی توجه به نگاه منتظر جونگ سوك به سمت دریا حركت كرد از صدای آرامش بخش دریا لذت میبرد قدم به قدم نزدیك تر میشد....به كنار دریا رسید...كفشاشو در آوورد و دیووانه بار به سمت آب یورش برد این دفعه حتی آب شور دریا هم برای پنهان كردن اشكاش كمكش میكردند.. آب به بالای زانوهاش رسیده بود صدای گنگی رو از دوردست میشنید صدای فریادی مردانه...اما توجهی نكرد اون الان تنها هدفشو پنهان شدن میدونست... ادامه داد...میخواست به عشقش برسه...میخواست تو عمق دریا پنهون بشه...آب به شونش رسیده بود ناگهان زیر پاش خالی شد و با سرعت به زیر كشیده شد....