تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

EP8.P2

 

نویسنده:MoMi MarzI

  به نام او که بی نام او هیچ کاری انجام نمی شود و به پایان نمی رسد
حوریا:سلام به دوستای گلم ...حتی روم نمی شه ازتون عذرخواهی کنم به خاطره تاخیرم ....واقعا ببخشید....امیدوارم که دیگه تکرار نشه ....توی این مدت هیچ کدوممون دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتیم....الان هم که دارم می نویسم ساعت 11 شبه منم فردا ساعت 7 صبح باید برم دانشگاه کلاس دارم...پس نظر یادتون نره حتی اگه بد بود هم بگین سعی خودمو می کنم تا بهتر بنویسم....بفرمایید داستان

مرضی:سلام...قبل از رفتن به ادامه....منم یه عذر خواهی بهتون بدهکارم..باید میومدم میگفتم که نمیتونیم  داستان بذاریم...شرایطه من بدتر از بچه ها بود....دو هفته پیش ... سه شنبه شب..عزیزترین شخص توی زندگیمو از دست دادم..کسی که یه عمر کار کرد..یه عمر زحمت کشید تا ما راحت باشیم..یه عمر با ما بود..کسی که وقتی نگاش میکردم دلم آروم بود که تو خونه هستش..هر روز ظهر به انتظار زنگ تلفن که بگه در رو برام باز کنین...یا صدای زنگ آیفن در بیاد و اون چهره ی مردونه با چشمای سبز که زیر عینک شیشه ای قایم شده..با اون موهای سپیدش...با اون قد بلندش رو ببینم و در رو براش باز کنم..هر چی بگم کم گفتم...دو هفته پیش...تو همین سیاهیه شب بابامو از دست دادم...
                 
EP8.P2
قسمت31

-فعلا بگیرین بخوابین ببینم فردا چه کار کنیم
-تو خودت الان خوابت می بره؟
حوریا روبه زهره می کنه و با خونسردی جواب می ده:واسه چی خوابم نبره مثل این که یادت رفته تا الان گرفتار کار بودما
مرضیه با مهربونی به حوریا نگاه می کنه: راس می گی بهتِره بری استراحت کنی....
بلند می شه و دست حوریا  و زهره رو می گیره از اتاق می رن بیرون
زهره:من می گم بهتره به نازنین بگیم تا بدونه که یارو اومده
مرضیه: راست می گه یه دفه دیدی جلوش ظاهر شد نازنین زهر تِرک می شه
حوریا عاجزانه بهشون نگاه کرد:به خدا چشمام باز نمی شه بزارین بخوابم فردا یه فکری می کنیم دیگه....شب بخیر
بچه ها هر کدوم می رن توی اتاقاشاشون
*******************    
میره سمت پنجره و بازش می کنه سرشو رو به اسمون بالا می گیره ...یه نفس عمیق می کشه...همون موقع صدای در اتاقش بلند می شه....همون طور روبه پنجره می گه :جونگ مین....  بیا تو
-از کجا می دونستی منم؟
-اخه به جزء تو کی این موقع میاد پیشم
جونگ مین میاد کنارش می ایسته و به بیرون نگاه می کنه
-به عاطفه گفتی؟
-ترسیدم
-از چی ترسیدی؟....نهایتش می گفت نه دیگه
-از همین می ترسم....می ترسم منو پس بزنه....منو نخواد اونوقت چی کار کنم؟
هیونگ بر می گرده روی تختش می شینه:واسه چی این قدر پکری؟....اتفاقی افتاده؟
جونگ مین سرشو می ندازه زیر:نه چیزی نشده ...مگه قراره چیزی شده باشه؟
-هر کس تو رو نشناسه من که دیگه خوب می شناسمت میدونم چته ولی دوست داشتم خودت بهم بگی .....می دونم با خونوادت مشکل داری ....
زیر زیرکی بهش نگاه می کنه:میدونم یکی رو دوست داری
-این قدر چرت و پرت نگو .....نگران نباش خودم با عاطفه صحبت می کنم
-بحث و عوض نکن خودتم خوب می دونی که چرت و پرت نمی گم
جونگ مین بهش نگاه می کنه:چی می خوای بشنوی هان؟....خودت که می گی می دونی... می خوای بدبختیامو از زبون خودم بشنوی؟.....
 خنده عصبی می کنه:بزار همین ته مونده غرورمو حفظ کنم
-یعنی واقعا فکر می کنی دردتو ....غمتو....غصتو ....به دوستت ..به کسی که باهاش پیمان برادری بستی بگی ،غرورت از دست می ره؟.....من نمی خوام که تو شادیهات شریک باشم مال خودت ولی بزار توی غصه هات باهات باشم تا روی دوشت سنگینی نکنه....من واقعا نگرانتم...مثل قبل نیستی ....قبلا حداقل ظاهرتو حفظ می کردی ولی الان حتی قدرت همینم نداری
جونگ مین بغض گلوشو گرفته بود می خواست حرف بزنه نمی تونست ....می دونست فقط یه کلمه بگه اشکش بریزه.....میره سمت در دست گیره در رو می کشه
-هروقت احساس کردی می خوای با کسی حرف بزنی می تونی روی من حساب کنی می شم سنگ صبورت....
جونگ مین در رو باز می کنه
-یه چیز دیگه...
جونگ مین بدون این که برگرده می ایسته
-با اون رفتاری که تو داری مطمئنا هر کس دیگه ای هم بود نمی دونست که تو بهش علاقه داری....من می دونم که اونم تو رو دوست داره .....ولی چون تا حالا عاشق نبوده فرق بین عشق و دوستی رو نمی دونه....تو باید بهش بفهمونی ....بهش یاد بدی....نمی دونم چرا احساس می کنم که فقط ظاهرا با اون می گرده .....دلش باهاش نیست
جونگ مین سرشو بر می گردونه یه قطره اشک از چشماش جاری می شه ولی با این حال لبخندشو حفظ می کنه:تو کی ان قدر بزرگ شدی که نفهمیدم؟
هیونگ هم با لبخند جوابشو می ده:خیلی وقته.... تو نفهمیدی
از اتاق خارج می شه.....سینش از درد تیر می کشید ....ولی با این حال خوشحال بود که هنوز توی این دنیا کسایی هستن که واسشون عزیزه به اشکاش اجازه می ده که بریزن....کی گفته زنا فقط باید گریه کنن .....مرد هم می تونه گریه کنه تا خودشو خالی کنه
*******************       
صبح با سرو صدای زیاد بچه ها از خواب بیدار می شه ....لباسشو می پوشه  از اتاق خارج می شه
-واسه چی این همه سرو صدا می کنین اخه
کیو با هیجان دستاشو می زنه به هم :هیون خودتی؟.....یعنی تو خودت بیدار شدی؟
جونگ مین از پشت سرش میاد گونه هیونو می بوسه و فرار می کنه
هیون با عصبانیت دنبالش میدوه :پسره ی چندش حالمو به هم زدی.....
ولی حوصله دویدنو نداره بی خیالش می شه
یونگی با ادا و اطوار از اشپز خونه میاد بیرون :صبحونه حاضره
هیونگ لپشو می کشه:چه قدر تو کدبانویی ...دیگه وقتشه شوهر کنی
یونگی با ناز سرشو بر می گردونه می گه:برو گمشو ایکبیری
بچه ها با شوخی و خنده صبحونشونو می خورن
کیو :بچه ها من دلم خیلی شور می زنه....قراره چی بشه؟
هیون:فکر بد نکن بچه ....هیچی نیست.....صبحونتونو بخورین باید بریم تمرین تا فستیوال چیزی نمونده فقط 5 روز دیگه وقت داریم
*********************   
زهره میز صبحونه رو اماده کرده ....میره بچه ها رو هم بیدار می کنه
هیچ کس سر میز حرف نمی زد....جرئتشو نداشتن ...چی باید می گفتن
نازنین مشکوک بهشون نگاه می کنه :چتونه؟....واسه چی این همه ساکتین؟چیزی شده؟
عاطفه بهش نگاه می کنه:یعنی ما نمی تونیم یه روز مثل ادم صبحونمونو بخوریم؟
نازنین با خنده جواب میده :اخه اصلا بهتون نمیاد
حوریا رو به نازنین می کنه و می گه:امروز نمی خواد با من بیای بمون خونه استراحت کن
نازنین با ناراحتی بهش نگاه می کنه:من حوصلم سر میره بزار بیام کار نمی کنم فقط نگاه می کنم
-همین که گفتم می مونی استراحت می کنی...
نازنین سرشو می ندازه پایین
-یه چیز دیگه هست که باید بدونی
نازنین با تعجب نگاش می کنه:چی رو باید بدونم؟
حوریا نمی دونه چه طوری بهش بگه ...عاجزانه به بچه ها نگاه می کنه ....مرضیه زود تراز همه سرشو زیر می ندازه ....عاطفه با غذاش بازی می کنه....فقط زهره و حوریا به هم نگاه می کردن ....با نگاهشون با هم حرف می زدن
نازنین از روی صندلیش بلند می شه:دارین منو می ترسونین چی شده خوب؟
زهره یه سرفه می کنه و رو به نازنین می گه:دیشب مامان حوریا زنگ زد
نازنین با لبخند :خوب به سلامتی این که خوبه حالا چی گفت؟
زهره با ترس :گفت امیر اومده کره
نازنین با ناراحتی و تعجب بهشون نگاه می کنه:چ...چی گفتی؟...
رو می کنه به حوریا :حوریا زهره چی می گه
حوریا سرشو بلند می کنه به نازنین نگاه می کنه:امیر اومده کره
نازنین احساس کرد دنیا رو سرش خراب شده فکر هر چیزی رو می کرد غیر از این:.م...م...من با ...باید چی کار کنم
چشماش پر از اشک شده بود ....با نگاهش به بچه ها التماس می کرد
زهره بلند می شه نازنین رو بغل می کنه:نگران نباش عزیزم هیچی نمی شه ما پیشتیم ...
توی بغل زهره گریه می کنه .....می خواد صدای گریشو خفه کنه ولی نمی تونه .....حوریا از جاش بلند می شه میره سمت در عاطفه و مرضیه هم پشت سرش می رن..... با ناراحتی در و باز می کنه و می ره بیرون ....عصبانیه دست خودش نیست ....نمی دونست باید چی کار کنه همین عصبی ترش می کرد
عاطفه از پشت دستشو می گیره :ای بابا یه خورده یواش تر ....حالا می خوای چی کار کنی؟....فکری داری؟
حوریا با عصبانیت دستاشو مشت می کنه:نمی دونم ....نمی دونم چی کار کنم
مرضیه که رنگش پریده بود با نگرانی دستشو می گیره:کار احمِاقانه نِکن....بالِاخره یه فکری سیش می کنیم
حوریا و عاطفه متوجه رنگ پریده مرضیه می شن
حوریا دستشو سفت می گیره:مرضیه خوبی؟....واسه چی رنگت پریده؟ ....حال نداری؟
مرضیه لبخند کمرنگی می زنه:هیچی نی ....خوب می شُم
عاطفه:یعنی چی خوب می شم دستشو می زاره روی پیشونیش :تب که نداری واسه چی رنگت پریده کمرتو واسه چی خم کردی؟
مرضیه:ای بوا.... هیچی نیاااا درد پریودیه... مسکن بُخورُم خوب می شُم
حوریا که خیالش از بابت مرضیه راحت شد:من میرم بیرون کار دارم امشبم دیر میام باید تا اخره هفته محل برنامه رو تحویل بده دست تنها هم هستم واسه همین دیر می شه .....نگرانم نشین جایی که من هستم ممکنه انتن نده....
رو می کنه به عاطفه:دست بچه ها رو بگیر برین بیرون تو خونه نمونین ....مرضی تو هم حتما یه مسکن بخور تا دردت اروم بشه ....من رفتم مواظب خودتون باشین
عاطفه و مرضیه وارد خونه می شن ....نازنین اروم شده بود
عاطفه یه چشمک به زهره می زنه:بچه ها اماده شین بریم بیرون ....پسرا هم تمرین دارن تو خونه حوصلمون سر می ره
زهره قبول می کنه....نازنین حتی حال نداره که جواب بده به زور لباس می پوشه
بچه ها اماده می شن که برن بیرون اما مرضیه بی حال روی مبل دراز کشیده بود
زره میره سمتش دستشو می گیره:مرضیه تو که خوابیدی پاشو دیگه
مرضیه با بی حالی:مُ نمی تونُم راه بُرُم ....شما برین...مُ می مونُم
زهره با نگرانی بهش نگاه می کنه:یعنی چی؟....بدون تو بریم؟....نمی شه پاشو بپوش تا بریم
مرضیه نیم خیز می شه دستای زهره رو فشار ارومی می ده:امروز روزِمه نمی تونُم تکون بُخورُم درد دارُم....یه خورده استراحت کنُم خوب می شُم ....شما برین
صداشو اروم می کنه :نازنینم ارومش کنین
عاطفه:مطمئنی مشکلی نداری؟....
-ها عامو .... شما برین... خوش بگذره
بچه ها خداحافظی می کنن و می رن
*******************   
میره کمپانی تا با مدیرش صحبت کنه
حوریا:پس من می تونم یه چند ساعتی رو اضافه بگیرم؟....از اون ور بیشتر می مونم تا کارا رو تمون کنم
مدیر:شما خودتون دست تنها هم هستین چه طور می تونی....
نذاشت بقیه حرفشو بزنه:من قول می دم کارمو تا اخره هفته تموم کنم  قول می دم رو سفیدتون کنم....حالا برم؟...اجازه هست؟
-از دسته تو باشه برو ولی قولتو فراموش نکن
-ممنونم....جبران می کنم
-تو کارتو تحویل بده جبرانش پیش کش
با خوشحالی برمی گرده همون موقع پسرا هم می رسن
هیون:تو این جا چی کار می کنی؟....مگه نه الان باید سر کارت باشی؟...بقیه هم اومدن؟
حوریا:نه نیومدن الانم میرم سر کارم
خداحافظی می کنه که برگرده همون موقع دوباره می ایسته:بچه ها امروز کارتون خیلی واجبه؟....طول می کشه؟
کیو با تعجب نگاش می کنه:واسه چی؟
یه نگاه به جونگ مین می ندازه...بعد پشیمون می شه:هیچی بی خیال
با خنده یه فایتینگ به بچه ها می گه اونا هم جوابشو می دن می رن
از در کمپانی میاد بیرون . ..با خودش حرف می زنه ....اخه چرا نگفتی؟....یا می گفت می تونه بیاد یا نمی تونه دیگه؟.....حالا چه طوری این ادرسو پیدا کنم؟....ای بابا
-مگه دیوانه ای که با خودت اختلاط می کنی ....
از ترس می پره بر می گرده پشت سرشو نگاه می کنه
جونگ مین قهقهه می زنه:ترسیدی؟
حوریا:نه نترسیدم فقط زهرم ترکید.....
وبا کنجکاوی بهش نگاه می کنه:واسه چی اومدی؟....مگه تمرین نداری؟
-احساس کردم یه نفر بهم نیاز داره
-احساست اشتباه کرده ...برگرد برو....
جونگ مین بی تفاوت به حرفش دستشو می گیره و می ره سمت ماشین
حوریا:چی کار می کنی دیوونه دستم شکست
جونگ مین در ماشینو باز می کنه تا حوریا بشینه.... خودشم می شینه پشت فرمون رو می کنه به حوری:خوب حالا کجا می خواستی بری؟



نمایش نظرات 1 تا 30