تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Your Eyes On Me - part 23

 

نویسنده:.:Nilo0f@ri:.

سلــــــــــــــــــــــــــــــام.......

من اومـــــــــــــــــــدم.....وای دلم براتون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تنگ شده بود...نمیتونید تصور کنید.....خوب هستید؟.... خوش میگذره؟.... بدون من خوب بود؟....

امروز بعد از یک هفته برگشتم خونه...با اجازتون کلاس ادبیات عمومی رو پیچوندم... چون واقعا خسته شده بودم... خودمو کشتم تا یه روز تو هفته رو خالی کنم که بتونم بیام خونه....خوابگاه خیلی خوبه..خوش میگذره، ولی واقعا خسته کننده اس .. گاهی اوقات هم خیلی دلگیر میشه.... خدا رو شکر که من با دوستام هستم و مشکلی ندارم....

تو این هفته مردم از بی اینترنتی....  رفتم کافی نت خوابگاه ،مسئولش گفت یاهو نمیشه بری،گوگل نمیشه بری ،نمیتونی چیزی دانلود کنی .. تازه بالا سرم ایستاد تا ببینه میخوام چیکار کنم.. منم از اونجا زدم بیرون...  این چه زندگیه من دارم....؟؟؟... بی خیال.. مهم اینه که من الان اینجام و با دست پر اومدم.... این دفعه خیلی خیلی زیاد نوشتم.....امیدوارم خوشتون بیاد........

پ ن1: مرضیه جونم بهت تسلیت میگم.... امیدوارم که غم اخرت باشه گلم.....

پ ن 2: یه دوستی برام کامنت گذاشته که من چون از خود راضی هستم جواب کامنت ها رو نمیدم.... من نمیدونم چی بگم؟؟... با این شرایطی دارم  همه سعیم رو میکنم که بیام و براتون داستان بذارم،ولی واقعا وقت نمیکنم جواب کامنت هارو بدم..نت هم تو دسترس نیست.... فکر نمیکنم این این نشون از خود راضی بودن باشه... من سعی میکنم امروز جواب بدم..ولی قول نمیدم... چون کلی کار دارم و فردا باید برگردم ...میدونم که من رو درک میکنید....

پ ن 3: شاید مسخره باشه... ولی من دو شب پیش خواب نگین* و سوفیا رو دیدم... نمیدونم چرا!!!

برید ادامه....بوووووووووووووس

************************************

سوپیول کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.... عینک افتابیش رو روی چشمش گذاشت و یه ماسک بزرگ به صورتش زد... تو دلت دعا میکرد که کسی متوجه حضورش نشه...چون مطمئن بود که حداقل یکی از پسرا الان جلوی در باشگاه دارن انتظارش رو میکشن.... از ساختمان خارج شد و دستش روتوی جیب هاش کرد..... مردم با تعجب به قیافه اش نگاه میکردن... توی اون هوای ابری عینک دودی زده بود.... اهمیتی نداد و با سرعت بیشتری شروع به حرکت کرد...میخواست با مترو بره تا کمتر به شلوغیه راه برخورد کنه... برای همین قسمتی از مسیر رو پیاده رفت...اما وقتی که فقط کمی از خونه ی جی یون دور شده بود از پشت سرش صدایی شنید.....
-: خانوم محترم جایی میبرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اول صاحب صدا رو تشخیص نداد و به راهش ادامه اما دوباره اون شخص صداش زد......
-: مگه با تو نیستم...... هئو سوپیول .....
این تن صدا براش خیلی اشنا بود...اب دهانش رو قورت داد و برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد...جونگ مین با فاصله ای نه چندان دور ازش ایستاده بود و با عصبانیت نگاهش میکرد...با حرص ادامسش رو میجوید....پیول نفس عمیقی کشید و یه  قدم عقب رفت....جونگ مین پوز خندی زد و جلو اومد.....
جونگ-: نه نه نه....حتی فکرش رو هم نکن که بتونی دوباره فرار کنی......
اما پیول اهمیتی نداد و باز عقب رفت و میخواست فرار کنه که از پشت به یه نفر برخورد کرد و سریع برگشت....با ترس جیغ کوتاهی زد و دستش رو جلوی دهانش گذاشت....هیون جونگ در حالی که سر تا پا مشکی پوشیده بود رو به روش ایستاده بود.... جونگ مین هم طرف دیگه اش بود..هیچ راه فراری نداشت..... به دوتاشون نگاه کرد و با عصبانیت گفت......
پیول-: چرا دست از سرم برنمیدارید.....؟... واسه چی اومدید؟....
هیون-: واسه چی اومدیم؟.... الان بهت میگم....
هیون بازوی پیول رو گرفت و به سمت ماشین هل داد...در رو باز کرد و میخواست به زور سوارش کنه که پیول ضربه ای به سینه اش زد و کمی هلش داد و گفت.....
پیول-: فکر نکن که زورم بهت نمیرسه...... من برده ی تو نیستم که این جوری باهام رفتار میکنی... هیچ حقی هم نداری که بخوای منو به زور جایی ببری.......
جونگ مین جلو اومد و گفت....
-: پیول...به نفع خودته که برگردی....
-: هر کاری که دلم میخواد میکنم..... در ضمن ، خود اقای کیم هیون جونگ خواسته بودن که من برم....مگه نه؟؟
هیون-: الان هم خیلی مشتاق برگشتنت نیستم....اگه می بینی اومدم فقط به خاطر اون برادرته.... اگه دست من بود که اصلا...
جونگ-: هیون بس کن..... این همه برات حرف زدم...ما نیومدیم دعوا کنیم.... ببین پیول، هیون الان عصبانیه یه چیزی میگه...تو باید برگردی... به خاطر خودت ، برادرت ... یوجین و گیشا... و حتی ما که این قدر نگرانت هستیم....الان دو روزه که رفتی ، ما همه دنبالت بودیم.... دائم تو فکر این بودیم که نکنه اتفاقی برات افتاده باشه....این دلایل برات کافی نیست....ما همه دوستت داریم.....
هیون-: جونگ مین....واسه کی داری این حرف ها رو میزنی؟؟...اگه میفهمید که اصلا این کارا رو نمیکرد......
پیول کمی صداشو بلند کرد و با عصبانیت گفت.....
-: خودت نمیفهمی..... انتظار داشتی بمونم و تحقیر های تورو تحمل کنم؟؟...نه.... شاید تو اینجوری باشی...ولی من نه...از کاری که کردم اصلا پشیمون نیستم....
چشم هاش از شدت عصبانیت قرمز شده بود... هیون با تعجب بهش نگاه کرد و هیچی نگفت....پیول رو به جونگ مین کرد ، صداشو کمی پایین اورد و ادامه داد....
-: اوپا... من برای تو احترام زیادی قائل هستم.... حرف هات رو هم قبول دارم... اما خودت داری رفتار های این اقا رو میبینی... جای من بودی چیکار میکردی..؟؟؟.. یوهی به من گفته بود که به کسی نمیگه که من اینجام...اما من حدس میزدم که بگه... خیلی خوشحالم که اومدی...این رو از ته دل میگم... و ممنونم که بهم اهمیت میدی.... اما من نمیتونم برگردم....به یونگ سنگ زنگ میزنم و می بینمش، اما برگشت نه.....یه مدت از همه دور باشم بهتره.....
جونگ مین با حرص به هیون نگاه کرد و گفت.....
-: فقط بلدی کار خراب کنی...... اصلا نمیدونم واسه چی تورو اوردم.....پیول، من کاملا درکت میکنم... حرف هات رو هم قبول دارم... اما تو باید برگردی....من به یونگ سنگ قول دادم که امروز توی خونه باشی.... بعدش اگه خواستی دوباره فرار بکن....اما الان باید باهام بیای......
هیون به پیول خیره شده بود و دیگه هیچی نمیگفت.... پیول نفس عمیق و بلندی کشید و سرش رو بالا برد... کمی به چشم های هیون خیره شد و بعد با نفرت نگاهش رو دزدید.... چشمش یه جی یون افتاد و که دور از اون ها گوشه ای ایستاده بود و با خنده نگاهشون میکرد.... جی یون سری برای تکون داد و لبخندش بیشتر شد....پیول بعد از دیدن جی یون جرات بیشتری گرفت و رو به اون دوتا گفت.....
-: یه شرط داره.....!!!!
جونگ-: برگشتنت...؟...چه شرطی؟
پیول خندید و به جونگ مین نگاه کرد و گفت....
-: من به خاطر هیون جونگ اوپا از پیش شما ها رفتم.... اگه میخواید برگردم ، ایشون باید جلوی همه از من عذرخواهی کنه.....
 و با انگشت به سمت هیون اشاره کرد.... جونگ مین در حالی خنده اش گرفت بود به هیون نگاه کرد و گفت.....
-: عمرا.......
هیون در حالی که همون پوزخند روی لبش بود سمت پیول رفت و خم شد و گفت...
-: من عذرخواهی کنم....؟؟
پیول هم زل زد به چشم هاشو با خنده گفت....
-: اوهوم......اون هم جلوی همه..... تازه بعدش من باید تصمیم بگیرم که میبخشمت یا نه......
صدای خنده ی جونگ مین بلند شد.....  هیون با سر تا پای پیول نگاهی انداخت و گفت....
-: فسقلی....فکر کردی کی هستی؟؟....بسه دیگه... به اندازه کافی بچه بازی هاتو تحمل کردم...دیگه داری چرت و پرت میگی....
دوباره بازوی پیول گرفت و داخل ماشین هلش داد...اما پیول باز مقاومت کرد... نگاهی سریعی به جی یون انداخت ...  اخم کرده بود و با نگاهش به پیول فهموند و که نباید بره...جونگ مین مسیر نگاه پیول رو دنبال کرد و چشمش به جی یون افتاد...
پیول-: به من میگی بچه؟؟...فکر کردی شوخی دارم...؟...حالا نشونت میدم....
پیول خیلی سریع کلاه رو از روی سر هیون جونگ برداشت و بلند فریاد زد.....
-: کیم هیون جونگ.....این هیون جونگ اوپاست..... بیاید ببینید.....
همه ی ادمایی که اون اطراف بودن بلافاصله برگشتن و به هیون نگاه کردن....هیون هم که نگاه های مردم رو دید اروم بازوی پیول رو رها کرد و با حرص نگاهش کرد..... جونگ مین جلو اومد و گفت...
-: سوپیول چیکار کردی؟؟
هیون-: زنده ات نمیذارم...
این رو گفت و به مردمی که به سرعت سمتشون میومدن لبخند زد....پیول هم با خنده از موقعیت پیش اومده استفاده کرد خیلی سریع از اونجا دور شد و به سمت مترو رفت... هیون و جونگ مین با عصبانیت رفتن پیول رو دیدن .... افراد زیادی جمع شده بودن و تقریبا نیم ساعتی مشغول امضا دادن بودن....
بعد از مدتی جمعیت پراکنده شد و تونستن از دستشون فرار کنن و توی ماشین برن.....هیون در ماشین رو بست و مشتش رو فرمون کوبید....
-: من حال این دختره رو میگیرم..... بچه پررو......
جونگ مین به رو به رو خیره بود ...خیلی اروم گفت....
-: پیول گناهی نداره... ذهنش رو خراب کردن....
هیون با تجب نگاهش کرد و گفت....
-: چی میگی تو....
هیون دید جونگ مین در حالی که داره با عصبانیت نفسش رو بیرون میده  به رو به روش خیره اس .... مسیر نگاهش رو دنبال کرد و روبه روش رو نگاه کرد....  سکوت سنگینی فضای ماشین رو پر کرده بود.... جی یون با خنده با فاصله ی کمی جلوی ماشین ایستاده بود........

.
.
پیول با اینکه میدونست اون دوتا تا مدتی درگیر اون جمعیت هستن، اما باز هم تند میدوید.....سریع سوار مترو شد و یه گوشه نشست...از اینکه جونگ مین رو تو دردسر انداخته بود ناراحت بود...اما چاره ای دیگه ای نداشت...نمیخواست برگرده....
تو تمام مدت راه به این فکر میکرد که یه جوری از جونگ مین عذرخواهی کنه...اما از اینکه این بلا رو سر هیون اورده بود خوشحال بود و وقتی به این فکر کرد که اون الان داره چه حرصی میخوره لبخند رضایت بخشی روی لبش نشست... ولی مطمئن بود که یه جوری این کارشو تلافی میکنه....
از مترو پیاده شد و باز بقیه ی مسیر رو تا باشگاه پیاده رفت...اونقدر فکرش مشغول بود که متوجه نشد که هیونگ جون و کیو جونگ دارن پشت سرش میان... بدون توجه به اطرافش راهش رو ادامه میداد.... بعد از اینکه قسمتی از مسیر رو رفت دید که بند کفشش باز شده...کیفش رو روی زمین گذاشت به سکوی پیاده رو تکیه داد  و خم شد... اما همون موقع سایه ی یه نفر رو روی خودش حس کرد و دید که دستی جلو اومد که بند هاش رو ببنده.... با ترس سرش رو بالا برد و دید که کیوجونگ جلوی پاهاش زانو زده ...
کیو-: من برات میبندم......
.. با دهان باز بهش خیره شد  و تا وقتی که اون در حال بستن بند ها بود هیچی نگفت.....بعد از اینکه کیوجونگ کارش رو انجام داد سرش رو بالا برد و با خنده به قیافه ی متعجب پیول نگاه کرد...... پیول در حالی که بغض کرده بود صاف ایستاد و با صدای گرفته ای گفت....
-: او..اوپا.....تو....
کیو-: حالت خوبه سوپیول؟....خیلی نگرانت بودم.....
بلند شد ایستاد و کنارش به سکو تکیه داد.....  هیونگ که کمی عقب ایستاده بود جلو اومد و گفت....
-: فکر نمیکردم اونقدر شجاع باشی که که تو اون تاریکی فکر فرار به سرت بزنه......
پیول تازه متوجه حضورش شده بود... با ناراحتی بهش نگاه کرد و لبش رو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت.....
پیول-: من واقعا متاسفم.....نمیخواستم دردسر درست کنم.....
کیو-: اما درست کردی....میدونی یونگ سنگ چه حالی داره....؟؟..اخه این چه کاری بود دختر خوب؟...اگه یه بلایی سرت میومد ما چیکار میکردیم...؟...
-: ببخشید.....
هیونگ-: با گفتن ببخشید چیزی درست نمیشه.... تو باید برگردی پیش یونگ سنگ...اون منتظرته....
-: من از کاری که کردم پشیمون نیستم....... این رو به جونگ مین اوپا هم گفتم...... خودم به یونگ سنگ زنگ میزنم...اما برگشتی در کار نیست....
هیونگ-: جونگ مین...؟...راستی با اون دوتا چیکار کردی؟.... چطور فرار کردی؟؟.... ما اصلا فکر نمیکردیم که بتونی از دست اونا در بری......
پیول دوباره یاد بلایی که سرشون اورد افتاد و سرش رو پایین انداخت....
پیول-: فکر کنم جونگ مین ازم خیلی ناراحت باشه..... اما خب من چاره ای نداشتم...تقصیر خود هیون جونگ بود.....
کیو-: مگه چیکار کردی؟؟؟
پیول با خجالت براشون تعریف کرد که چیکار کرده  و بعدش گفت....
-: ......من نمیخواستم این اتفاق بیافته...اما تقصیر خودشون بود....به زور که نمیشه...امیدوارم که شما به زور متوصل نشید......چون من نمیام......
هیونگ-: خوبشون کردی....یه کم اذیت بشن براشون خوبه.....ولی پیول...تو باید برادرت رو هم در نظر بگیری.....
کیو-: هیونگ...بذار راحت باشه..... هر جور که خودت میدونی پیول.... ما میریم... اما من مطمئنم که تو برمیگردی.... ممکنه امروز نباشه، ولی من مطمئنم که میای....تو مهربون و خوبی... میدونم که خودت هم دوست نداری برادرت به خاطر تو ناراحت باشه.....
پیول لبخند خفیفی زد و اروم سری تکون داد...هیونگ جلو اومد و گونه اش رو بوسید و گفت.....
-: ما دوستت داریم....اینو فراموش نکن......
کیوجونگ و هیونگ جون باهاش خداحافظی کردن و رفتن....پیول تا مدتی بعد از رفتن اون ها ایستاده بود و فکر میکرد....کمی عذاب وجدان داشت... اونا با اون همه گرفتاری که داشتن اومده بودن دنبالش .... پیشونیش رو ماساژداد و دوباره به راه افتاد.... وقتی به باشگاه رسید ایستاد و اطراف رو نگاه کرد....هیچ خبری نبود ....با تعجب به خودش گفت......
-: پس چرا خود یونگ سنگ نیومد؟؟....مگه نگرانم نیست؟؟
شونه هاشو بالا انداخت و وارد باشگاه شد...... لباس هاشو عوض کرد و کفش هاشو پوشید و داخل پیست رفت..... یوجین و گیشا و بقیه بچه های تیم توی پیست مشغول تمرین بودن....به گیشا و یوجین نگاهی انداخت و وارد شد..... اون دوتا پیول رو از دور دیدن و سریع سمتش اومدن......
یوجین-: پیول.......وای خدای من...باورم نمیشه خودتی؟...حالت خوبه؟...بهتری؟
گیشا-: من تار تار موهاتو میکنم دختره ی بی عقل خل.....این چه کاری بود که کردی؟؟؟
پیول-: بچه ها من متاسفم....ولی به خدا الان حوصله ندارم جواب بدم......
یوجین-: چی شده؟؟؟
-: نمیدونم چیکار کنم...
براشون گفت چه اتفاقی افتاده  و از صبح پسرا رو دیده....
گیشا-: دیـــــــــــــــــــوونه..... اومدن دنبالت بعد تو ناز میکنی؟؟... بیا برو دیگه..... وقتی خودشون میخوان دیگه مشکلت چیه؟
-: مشکل من؟؟...مشکل من هیون جونگه....اگه اون نبود به خاطر جونگ مین اوپا همون صبح برمیگشتم....اما اون منو دیوونه میکنه...منم تحملش رو ندارم.....
یوجین-: تو که میخوای بری باهاش تو یه خونه زندگی کنی.....
-: من غلط بکنم....من دیوونه ام....عمرا...
گیشا-: مگه قرار نبود بریم خونه شون....؟؟؟
-: بچه ها حالتون خوبه؟...من میگم اصلا نمیخوام برگردم  بعد شما چی میگید....
یوجین-: تا کی میخوای ادامه بدی؟...بلاخره که برمیگردی.....
-: حالا که هنوز تصمیم نگرفتم....اگه هم بخوام برگردم میام خونه ی خودمون..خونه  ی......میگم....یونگ سنگ به مامان و بابا چی گفته؟؟؟؟.... اونها نگران نشدن....
گیشا-: اون بیچاره ها فکر میکنن تو پیش یونگ سنگ هستی...
یوجین-:اتفاقا پدرت دیشب به من زنگ زدن.... به خاطر جناب عالی مجبور شدم دروغ بگم..... به نظرم برگرد.... یونگ سنگ هم حالش خیلی بده......
-:نمی دونم...حالا بیاین بریم تمرین....جی یون هم اومده.... از اول هفته دیگه کارمون رو شروع میکنیم......
.
.
جونگ مین با عصبانیت وارد خونه شد و بدون اینکه به سلام کنه به اتاقش رفت و در رو محکم کوبید......یونگ سنگ از اتاقش بیرون اومد و گفت.....
-: این چرا اینجوری میکنه...؟؟؟ چی شد؟؟
هیونگ و کیوجونگ که زود از اون دوتا خونه رسیده بودن هم با تعجب نگاه میکردن...هیون چند دقیقه بعد وارد خونه شد و روی کاناپه نشست....
کیو-: چی شده؟؟؟
هیون به یونگ سنگ نگاه کرد و گفت.....
-: من همه تلاشمو کردم.....اما خواهر تو کله شق تر از این حرفاس....
کیو-: یونگ سنگ....بهت گفتم....باید خودت بری......
یونگ سری تکون داد و گفت....
-: بچه ها ازتون ممنونم....از اول هم خودم باید میرفتم دنبالش.... تا همین جا هم خیلی بهم کردید....ولی.....جونگ مین چرا اینجوری کرد....؟؟؟
هیون در حالی با که با انگشت هاش بازی میکرد گفت.....
-: با جی یون دعواش شد........ همون جا ....
یونگ-: چی؟؟؟؟ مگه شما....اونو دیدید؟....
-: اوهوم..... خودش اومد پیشمون... جونگ مین به خاطر پیول باهاش بحث کرد.... باورم نمیشه دیدمش...
یونگ سنگ حس کرد که دوباره داره از حال میره...دیگه نایستاد و به اتاقش رفت.... خودش رو روی تخت پرت کرد و به نقطه ای خیره شد... احساس خلا میکرد... حتی تنفس براش سخت شده بود.... 
چند بار چشم هاشو باز و بسته کرد و سرش رو به طرفین تکون داد..اما فایده ای نداشت..... بلند شد و کتش رو برداشت .. بهترین راه این بود که کمی از خونه بیرون بره.... خیلی بی سر و صدا از در پشتی خونه بیرون رفت و به طرف باشگاه پیول حرکت کرد.....
.
.
بعد از چند ساعت تمرین ، از پیست بیرون اومدن و به رختکن رفتن..... پیول روی نیم کت نشست..هنوز فکرش مشغول بود.... یوجین کنرش ایستاد و گفت..
-: الان چیکار میکنی؟.....
-: باید وسایلم رو از خونه جی یون بیارم...شما برید خونه.... بهت زنگ میزنم....
گیشا-: دوباره فرار نکنی.....
-: لوس نشو....برید...خداحافظ......
بعد از رفتن اون دوتا پیول وسایلش رو جمع کرد که به خونه ی جی یون بره... اما خیلی مردد بود....کیفش رو برداشت و از باشگاه خارج شد.... خیلی اروم و نامنظم قدم برمیداشت...  همین جور که که میرفت سنگینی نگاه کسی رو روی خودش احساس کرد....سرش رو بالا گرفت و یونگ سنگ رو دید که جلوش ایستاده ... بغض داشت خفه اش میکرد..اب دهانش رو به سختی قورت داد و به چشم هایی پر از اشک به یونگ خیره شد.....
یونگ سنگ لبخندی زد و چند قدم جلو اومد ...پیول کیفش رو زمین انداخت و سمت یونگ سنگ دوید و خودش رو تو اغوشش انداخت و با گریه گفت......
-: من رو ببخش....نمیخواستم اینجوری بشه.......یونگ سنگ ...من......
دست های یونگ سنگ دور کمرش حلقه شد و اون رو به خودش فشار داد.......
-: اروم باش....میدونم...
پیول دیگه به هق هق افتاده بود و یونگ هر چی سعی میکرد ارومش کنه نمیتونست...بلاخره بعد از چند دقیقه پیول از یونگ سنگ جدا شد ...
یونگ اشک های پیول رو پاک رد و با خنده گفت....
-: خب...حالا خودت بگو باهات چیکار کنم؟؟؟؟......
-: من رو ببخش....به خدا نمیخواستم اذیتت کنم... هر کاری بکنی حق داری...
-: حالا بعدا تصمیم میگیرم باهات چیکار کنم.... فعلا بیا بریم خونه...
-: یونگ سنگ.....
-: چیه؟؟؟ نمیخوای بیای؟؟
-: ببین...یونگ سنگ....
-: میریم خونه ی ما...مامان باید تورو ببینه....خواهش میکنم.... پیول ما به اندازه ی کافی دوریه تورو تحمل کردیم....
-: من ...نمیخواستم تورو ناراحت کنم...فقط وقتی دیدم به خاطر من  حالت بد شد.....
یونگ شونه های پیول رو گرفت و محکم تکون داد و گفت....
-: تقصیر تو نبود......دیگه ادامه نده.......
-: باشه....ببخشید....
یونگ سنگ در ماشین رو باز کرد و پیول سوار شد... تو تمام طول راه هیچ حرفی رد و بدل نشد...یونگ سنگ بار ها خواست که در مورد جی یون از پیول سوال بپرسه...اما هربار که دهان باز میکرد صداش توی گلو خفه میشد...انگار که کسی اون رو به سکوت وادار میکرد.... حتی از گفتن اسمش هم وحشت داشت( الان نقش جی یون مثل لرد ولدمورت شده...).. اون قدر توی افکار خودش غرق بود که برای چند دقیقه حضور پیول رو فراموش کرد تا اینکه صدای پیول اونو به خودش اورد.....
پیول-: یونگ سنگ...تو حالت خوبه؟....
یونگ یه دفعه و با تعجب به پیول نگاه کرد و بعد که فهمید تو حال خودش نبوده لبخندی زد و گفت.....
-: من خوبم...فقط داشتم فکر میکردم.....
-: من همه اش دردسر درست میکنم.... فکر کنم هیون جونگ اوپا درست میگه.... ای کاش اصلا پیدا نمیشدم.....
-: صبر کن ببینیم.....هیون این حرف رو بهت زده؟؟؟؟
پیول چشم هاشو باز کرد و گفت....
-: نــــــــــــه...... فقط گفت من تورو اذیت میکنم..... من خودم میگم.....
-: پیول راستش رو بگو....
-: گفتم.......
-: پیول...اینقدر بحث رو بزرگ نکن.... دیگه هم ادامه نده...مشکلات من به خاطر تو نیست...
-: پس چرا از وقتی من اومدم تو این جوری شدی؟؟؟
-: از کجا میدونی قبل از پیدا شدن تو این جوری نبودم؟؟؟....
پیول با ناراحتی به چشم های غمگین یونگ سنگ نگاه کرد و گفت...
-: چرا همیشه ناراحتی؟؟؟.... من اون قدر هم که نشون میدم بی احساس نیستم.... میدونم یه از یه چیزی ناراحتی.... مشکلت تو چیه؟؟؟
یونگ نگاهش رو از پیول گرفت و به جاده خیره شد......نفس عمیق و طولانی کشیدو خیلی اروم گفت.....
-: یه روزی میفهمی....
پیول دیگه بحث رو ادامه نداد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد..... امیدوار بود که هر چه زودتر بفهمه... چون دیگه نمیتونست یونگ سنگ رو توی این حال ببینه......
وقتی رسیدن خونه ، همراه یونگ سنگ از ماشین پیاده شد و کنارش ایستاد... بازوشو محکم گرفت...یونگ سنگ بهش لبخند زو و با هم وارد خونه شدن.....
یونگ-: سلام مامان ... ما اومدیم....
مادر که توی اشپخونه بود با خنده و خوشحالی بیرون اومد و پیول و یونگ رو تو اغوش کشید و با عصبانیتی ساختگی رو به پیول کرد و گفت....
-: نباید یه زنگ به من بزنی......؟؟... اینگار که با یونگ بیشتر بهت خوش میگذره....
پیول سرش رو پایین انداخت...حتی جرات نگاه کردن به مادر رو نداشت... میترسید دروغش لو بره... یونگ سنگ که حال پیول رو فهمیده بود  لبخندی زد و دستش رو کشید و با سمت هال رفتن...
یونگ-: مامان ...  بی خیال.. حالا که اومدیم.....
پیول کار یونگ سنگ روی کاناپه نشست ...هنوز سرش پایین بود که صدای یوهی رو شنید....
یوهی-: سلام.....بلاخره اومدی خونه پیول؟؟؟
یونگ سنگ و پیول هر دو با تعجب بهش نگاه کردن....یوهی با یه سینی قهوه اومد و پیششون نشست.... یونگ به طرف دیگه ای نگاه کرد و خواست بلند بشه که پیول اروم دستش رو گرفت و مانع شد....
یوهی که متوجه این حرکت یونگ شده بود لبخندی زد و گفت.....
-: مادر باهام کار داشت و ازم خواست که بیام پیشش....ولی کارم تمام شده...من دیگه میرم....
مادر-: حالا بمون عزیزم.... کجا میخوای بری...
-: برم بهتره......
شال گردن و کاپشنش رو از روی میز برداشت و به سمت در رفت....
مادر-: پس صبر کن برات یه تاکسی بگیرم....
یونگ که تازه متوجه شده بود که یوهی ماشینش رو نیاورده با نگرانی به ساعت نگاه کرد ...پیول اروم ضربه ای یه یونگ زد و گفت....
-: میدونم با هم دعوا کردید.....برو دنبالش....نذار تنها بره.....دوست ندارم شما رو اینجوری ببینم.....
یونگ لبخندی زد و گونه ی پیول رو بوسید و بلند شد....
یونگ-: مامان زنگ نزن.....من خودم یوهی رو میرسونم....
یوهی با تعجب نگاهش کرد و هیچی نگفت.... پیول هم بلند شد و پشت سر یونگ ایستاد و به یوهی لبخند زد و با قدر دانی بهش نگاه کرد.....
یونگ دست یوهی رو گرفت و با هم از خونه خارج شدن....یوهی هنوز ناراحت بود و هیچ حرفی نمیزد...خیلی بی صدا سوار ماشین شد وتمام طول راه به صدای موزیک ملایمی که پخش میشد گوش میداد.... یونگ هم گاهی اوقات برمیگشت و نگاهی به یوهی میانداخت.....
وقتی رسیدند، یوهی خیلی سریع پیاده شد و خداحافظی کوتاهی کرد و به سمت خونه اش حرکت کرد.... قدم هاشو کمی اهسته برمیداشت.... انتظار داشت که یونگ پیاده بشه و دنبالش بیاد...اما هیچ صدایی رو نشنید.... بغض گلوشو فشار میداد.... خیلی سریع وارد ساختمان شد و به واحد خودش رفت... در رو بست و بهش تکیه داد.... بی اختیار اشک هاش روی گونه اش میچکید.... وسایلش رو یه گوشه پرت کرد و کمی مشروب برای خودش ریخت و به بالکن خونه رفت و پایین رو نگاه کرد.....اثری از ماشین یونگ نبود....
از شدت سرما میلرزید... لیوانش رو روی لبه ی سکو گذاشت و کمی خم شد... دلش بیشتر از همیشه گرفته بود.. دوست داشت فریاد بزنه .. تحمل دوری و این رفتار یونگ سنگ رو نداشت...با اینکه از روز اول به خودش قول داده بود زیاد وابسته ی یونگ نشه اما حالا.....
بیشتر از هر موقعی عاشقش بود ..... دوباره گریه اش شدت گرفت...هنوز سرش پایین بود که حس کرد دستی دور کمرش حلقه شد.... نفس های گرم یونگ سنگ رو احساس میکرد ... دستش رو روی دست یونگ گذاشت و اروم برگشت....یونگ موهای یوهی رو از توی صورتش کنار زد و اشک هاشو پاک کرد و اروم گفت.....
-: منو ببخش......
دیگه منتظر جوابی از یوهی نموند ،بوسیدش و اونو محکم تو اغوش گرفت و موهاشو نوازش کرد... یوهی که احساس ارامش میکرد میکرد و خندید و دستش رو بالا برد و کمر یونگ سنگ رو گرفت و بهش تکیه داد....
.
.
جی یون جلوی ایینه ایستاد و دستش رو، روی صورتش کشید... جای انگشت های جونگ مین روی صورت خود نمایی میکرد.....
لبخند زهر الودی روی لب هاش نشست ... موبایلش رو برداشت و یونگ سنگ رو گرفت......

 

 

 

*************************************

تموم شد....خوب بود؟.... من پنج شنبه دوباره میام خونه...اگه بتونم بنویسم حتما دوباره میام و داستان رو میذارم.......خیلی خیلی دوستتون دارم....بوبوس