تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Is destiny a truth?ep14

 

نویسنده:fati khanoomgol

                          مرجان جونممممممممممم اینم لینک عکس....بوووووووووووووووووووووس

لینک


سیلااااااااام به همه دوستای گلم..خوفییییییییییییین؟؟

خوب این بار سر وقت اومدم...

قبل اینکه برین داستان رو بخونین یه سر هم به وب مریم* بزنین داستان دوست من سولماز رو بخونین..کسایی که عاشق اخلاق خشن هیونن اونجا هیون ماشالا  دیگه..خودتون برین بخونین ببینین!!.اسم داستان kiss me هستش...

تازه لی مین هو هم هستش..کسایی که دوستش دارن نقش اول داستان لی مین هوئه!!!یه جورایی متفاوته چون خلافکارن..هه هه ارزش خوندن داره...

خوب میدوستمتون..قسمت بعدی عکس شخصیت های داستان رو میذارم...

راستی کسایی که میخونین و نظر میذارین واقعا ازتون ممنونم...

هر گونه انتقاد و پیشنهاد هم پذیرا هستیم...


کیفش رو برداشت و جلوی آینه سر و وضعش رو مرتب کرد و با صدای بلندی گفت:

-من رفتم...امشب خونه نمیام منتظرم نباشین...

زهرا از اتاق بیرون اومد و گفت:

-فاطی من امروز میخوام با دریا برم کلاس موسیقی ثبت نام کنم...

-اشکالی نداره برو عزیزم..ولی وقتاش رو طوری تنظیم کن شب بیرون نمونی باشه؟

-باشه...راستی تو کجا میری که شب نمیای خونه؟؟

-تولد یکی از دوستامه مراسم دیر تموم میشه شاید نتونم بیام...

-اوهوم...مواظب خودت باش...

-تو هم همین طور...شمیم خدافظ...

شمیم از اتاق باهاش خدافظی کرد....

بعد از رفتن فاطی زهرا پیش شمیم رفت و گفت:

-شمیم چرا فاطی اکثرا شبا رو خونه نمیاد؟؟

-خوب کارش اینطوریه....

-این چه کاریه که باید شب رو بیرون بمونه؟؟

-بهش فکر نکن....وقتی خودش بهت چیزی نمیگه حتما صلاحی درش هست...

-من نگرانم شمیم...فاطی هنوزمن رو به چشم یک بچه میبینه...اما نمیدونه من دیگه بچه نیستم و میتونم بفهمم چی داره دور و برم اتفاق می افته..

-منظورت چیه؟

-فاطی...شغلش...چیزه بدی که نیست؟؟

شمیم کمی مکث کرد و گفت:

-نه...نترس...کارش اصلا بد نیست...حالا هم پاشو برو آماده شو که دیرت نشه...

زهرا که معلوم بود قانع نشده لباسهاش رو عوض کرد و به سمت محل قرارش حرکت کرد...

از دور متوجه دریا شد که داشت به ساعتش نگاه میکرد...انگار کمی دیر کرده بود..گامهایش را سریع تر کرد..

-سلام...ببخشید مثل اینکه کمی دیر کردم!

-سلام..اشکال نداره فقط باید تا آموزشگاهه بدوییم تا بتونیم استاده رو ببینیم!!

هر دو توی پیاده رو شروع به دویدن کردن و نفس نفس زنان وارد آموزشگاه شدن...

دریا:سل..ام..ببخ..شید...اومده..بو..دیم...

-خانم یکم نفس بگیرین بعد صحبت کنین..

دریا کمی نفس گرفت و گفت:

-ببخشید..اومده بودیم برای ثبت نام تو کلاس موسیقی...

-برای کدوم آلت میخواید؟؟

-پیانو...

-فقط یک استاد داریم برای این آلت...میخواید ایشون رو ببینید؟؟

-بله...

-باید کمی منتظر باشین...10 دقیقه دیگه کلاسشون تموم میشه....

بالاخره زمان گذشت و انتظار زهرا و دریا به پایان رسید...در یکی از کلاسها باز شد و پسری جوان از داخل کلاس بیرون آمد...خانمی که دریا و زهرا رو راهنمایی کرده بود گفت:ایشون هستن...

همین که خواستن نزدیکش برن پسرک خم شد و بوسه ای از لبهای دختری جوان تر از خودش گرفت و سپس با او خداحافظی کرد و به سمت اتاقی که زهرا و دریا داخلش بودن حرکت کرد...

-خانم اردلان امروز که کسی نیومد اینجا سراغ من و بگیره؟؟

-نه کسی نیومده...راستی این دو خانم اومدن برای کلاس پیانو ثبت نام کنن..

زهرا و دریا که هنوز از رفتار اون پسر توی شوک بودن بهش زل زده بودن و با دهانی باز شده از تعجب داشتن بهش نگاه میکردن...

پسرک نگاهی به سرتاپای آنها انداخت و گفت:

-ببخشید تا حالا خوش تیپ ندیدین که اینطوری زل زدین به من؟؟

دریا که کمی از شوک دراومده بود خواست جوابش رو بده که زهرا پیش دستی کرد و نذاشت دریا دوباره بحث شروع کنه...

-ببخشید....ازتون عذر میخوام...حالا میشه شرایط کلاس رو برامون توضیح بدین؟؟

پسرک با ژست خاصی روی مبل رنگ رو رفته آموزشگاه لم داد...همین که تن پسرک بر روی مبل قرار گرفت صدایی از روی مبل بلند شد و که باعث شد دریا با صدای بلند بزنه زیر خنده...

پسرک رو کارد میزدی خونش در نمی اومد...با عصبانیت گفت:

-خانم اردلان...صد دفعه بهتون گفتم این مبل ها رو عوض کنید!!!این چه وضعشه آخه؟؟

-ببخشید آقای یونگ سنگ...هر بار که میخوایم عوض کنیم اتفاقی می افته نمیشه..چشم این بار عوضش میکنیم...

یونگ سنگ به سمت دریا برگشت و گفت:

-چیش انقدر خنده دار بود؟؟

-همه چیش!!

یونگ سنگ دیگه داشت جوش می آورد...زهرا هم که میدونست اگه بحثی شروع بشه دریا عمرا کم نمیاره زود پا درمیانی کرد و گفت:

-قرار شد شرایط کلاس رو برامون توضیح بدین...

یونگ سنگ نگاهش رو از دریا گرفت و رو به زهرا شرایط کلاس روتوضیح داد و گفت جلسه اول رایگانه و اگه دیدن میتونن یاد بگیرن میتونن بیان..اما هچ کس حق غیبت تحت هیچ شرایطی رو نداره...هفته ای دو جلسه کلاش داشتن و خوشبختانه کلاسهاشون به شب نمی افتاد و راحت میتونستن به خونه برگردن....

نیمه های شب بود که فاطی آروم آروم و پاورچین در حالی که کیفش روگاز گرفته بود تا از درد ناله نکنه وارد خونه شد...به سمت آشپز خونه رفت و جعبهه کمک های اولیه رو برداشت و چند تا مسکن رو با هم قورت داد...

-چی شده فاطی؟؟

فاطی با صدای شمیم از جاش پرید و لیوان آب از دستش افتاد و شکست...تا چند ثانیه هر دو سکوت کردن تا ببینن زهرا از خواب بیدار شده یا نه..وقتی مطمئن شدن که از خواب نپریده شمیم دوباره پرسید:

-چی به سرت اومده فاطی؟؟؟این چه سر و وضعیه؟؟

-الان نمیتونم توضیح بدم...اصلا حالم خوب نیست..بمونه فردا وقتی زهرا رفت دانشگاه مفصلا با هم حرف میزنین...

شمیم به فاطی کمک کرد تا توی اتاق شمیم روی تخت بخوابه...تمام بدنش جای زخم و کبودی بود...شمیم زخم های رو بدن فاطی رو پانسمان کرد...فاطی در اثر داروهای مسکنی که خورده بود خیلی زود خوابش برد...اما شمیم هرکاری کرد نتونست بخوابه..تا خود صبح با هر ناله ای که فاطی توی خواب میکرد بلند میشد و بالا سر فاطی مینشست و وقتی فاطی صداش قطع میشد دوباره دراز میکشید.....به سقف اتاق خیره شده بود و داشت به زندگیشون فکر میکرد...

نزدیک 3 سال از آوارگی و دربه دریشون میگذشت..اون اوایل که تازه با هم آشنا شده بودن توی یکی از مناطق پایین شهر یه اتاق توی یکی از خونه های قدیمی کرایه کرده بودن و با کارگری تو خونه مردم سر ماه چندرغازی درآمد داشتن که همش صرف خورد و خوراکو کرایه اتاق میشد...اون موقع ها فاطی با اینکه دیگه دختر نجیب گذشته نبود اما هنوز حاضر نبود اجازه بده چشم مرد ناپاکی بدنش رو ببینه...اما دست سرنوشت خیلی چیزها رو تغییر داد...حالا توی یکی از مناطق متوسط تهران یه خونه گرفته بودن و 3تایی با هم زندگی میکردن...شمیم هرگز حاضر نمیشد با پولی که فاطی به خوه میاره چیزی برای خودش تهیه کنه...برای  خورد و خوراک مجبور بود اما برای کارهای ضروری خودش به هیچ عنوان حاضر نمیشد از فاطی پول قبول کنه...دلش راضی نمیشد پول تن فروشی فاطی خرج هزینه های شخصی شمیم بشه...هیچ وقت از کاری که فاطی میکرد راضی و خوشحال نبود..هر چند خوب فاطی رو درک میکرد اما معتقد بود فاطی میتونه این کار رو ترک کنه اما نمیدونست چرا فاطی نمیخواد زیر بار بره....

از فکر کردن خسته شد و سعی کرد کمی به چشمهای خستش استراحت بده..چشمهاش رو بست و خیلی زود به خواب فرو رفت...

***

توی تاریکی اتاق توی تنهایی و سکوت خیره به سقف به فکر فرو رفته بود...سرش رو کمی کج کرد..به دختری که آروم کنارش به خواب فرو رفته بود نگاه کرد...به سمتش برگشت و به قیافه مظلومش توی خواب خیره شد...دستش رو برد تا موهای بلندش رو نوازش کنه اما ناخودآگاه دستش به عقب برگشت...دوباره همون حس...دیگه داشت از خودش بدش می اومد...بارها و بارها از خودش پرسیده بود که علت این اتفاقات چی میتونه باشه...اما هیچ وقت به نتیجه ای نمیرسید...چشماش رو بست و رویای اون شب رو تو ذهنش مرور کرد...

"دستش به سمت گونش رفت و جای سیلی که از دست مادرش خورده بود رو پوشوند....سرش رو به سمت مادرش برگردوند و به چشمهای مادرش زل زد...

-من و همسرم همین فردا صبح اینجا را ترک خواهیم کرد...من نمیخواهم ولیعهد کشوری باشم که در آن مادری حتی نمیتواند یک لحظه خوشی فرزندش را ببیند...جنس قلب شما از سنگ است...شما فقط میخواهید خود باشید..من نمیتوانم فرزند مادری باشم که فقط یاد گرفته است دستور دهد و اگر کسی در مقابلش ایستاد او را شکنجه کند...هرگز نمیگذارم با من نیز رفتاری مانند برادرم داشته باشید!!!

سپش بدون هیچ حرف دیگه ای دست پردیس رو گرفت و از اتاق بیرون اومد...

پردیس:هیون...یکم زیاده روی کردی...حالا چی میشه؟؟

-دست خودم نبود..خیلی عصبی بودم...بیا بریم کاخ تو اونجا یه فکری میکنیم که باید چیکار کنیم!!!!

با هم به سمت کاخ پردیس حرکت کردن و وارد اتاق خواب پردیس شدن...هردو در کنار هم روی تخت نشستن..پردیس که رنگش کاملا پریده بود و بدنش از شدت ترس یخ زده بود به هیون زل زده بود منتظر بود که هیون راه چاره ای نشون بده..

-ما باید شبونه اینجا رو ترک کنیم پردیس...

-چی؟؟

-این تنها راهه...مطمئنم اگه به فردا صبح بمونیم اونا مانع از اینکار میشن...اون وقت اگه من تبعید بشم...معلوم نیست چه بلایی سرتمیارن!!

-سر اون یکی چی اومد؟؟

-منظورت آتوسا زن برادرمه؟؟

-آره..

-واقعا دلت میخواد بدونی؟؟

-اوهوم...

-اونو به جرم نازایی و همین طور عاشق بودن زنده به گورش کردن...درست جلوی چشمای برادرم...اما برادرم انقدر ضعیف بود که حتی نتونست از کسی که یه وزی تمام وجودش بود دفاع کنه...امامن مثل اون نیستم..

قطره های اشک گونه های پردیس رو نوازش میکرد....هیون در آغوش کشیدش و گفت:

-آروم باش...من هرگز اجازه نمیدم کسی عشق من رو ازم بگیره....

-من...من میترسم هیون....من...طاقت دوری از تو رو ندارم...خواهش میکنم منو تنها نذار....من از مرگ میترسم...

گریه پردیس به هق هق تبدیل شده بود ...هیون اون رو محکم تر تو بغلش فشار داد و بوسه ای به موهاش زد...

کمی بعد پردیس آروم تر شد و دیگه اشکی توی چشمای قشنگش نمونده بود که بخواد بریزه...هیون بوسه ای به پیشونی داغش زد و اونو روی تخت دراز کرد....

-کمی استراحت کن...بعدش بلند شو و کمی وسایل ضروری بردار..نیمه شب میام دنبالت...باید هر چه سریع تر اینجا رو ترک کنیم!!

پردیس سرشو تکون داد و چشمهاشو بست....هیون از کاخ پردیس خارج شد  و وارد محوطه باغ کاخ خودش شد...ذهنش خیلی درگیر بود...خودش هم میدونست که پدر و مادرش هرگز اون رو راحت نخواهند گذاشت اما دیگه طاقت نداشت ببینه کسی که با تمام وجودش عاشقش بود اینطوری عذاب بکشه...با اینکه میدونست فرار اوضاع رو بدتر میکنه اما چاره دیگه ای براش نمونده بود....به کاخ خودش برگشت و تمام وسایل ضرورش رو جمع کرد...نیمه های شب بود که به سمت کاخ پردیس حرکت کرد و پاورچین پاورچین وارد اتاقش شد..."

با تکون های کیانا از افکار جدا شد...دستهای کیانا به سمت سینه اش اومد و نوازشگرانه به حرکت دراومدن...هیون دوباره خواست دستش رو جدا کنه که کیانا گفت:

-خواهش میکنم...تو که این اواخر سرد شدی..من ک هیچ وقت کاریت ندارم حداقل الان بذار از بودن کنارت کمی آروم بشم...

هیون بی هیچ حرفی دستش رو کنار کشید..کیانا خودش رو نزدیک تر کرد و هیون رو در آغوشش گرفت...و سرش رو روی سینه هیون گذاشت...صدای ضربان قلب هیون تو اون لحظات بهترین موسیقی دنیا بود براش..دلش میخواست اون لحظه هیچ وقت تموم نشه و زمان همونجا بایسته چون میدونست شاید هیچ وقت دفعه بعدی وجود نداشته باشه...هیون حس کرد سینه اش رفته رفته داره خیس و خیس تر میشه...سر کیانا رو توی دستش گرفت و دید که کیانا داره گریه میکنه...دلش از دیدن اشکهای اون دختر بی گناه به درد اومد...بلند شد و نشست و کیانا رو هم در کنارش نشوند...با انگشتاش اشکای کیانا رو که مثل مروارید از چشماش سرازیر میشدن پاک کرد...

-چرا گریه میکنی؟؟

-دلم گرفته هیون...

-چرا؟

-میخوای بگی نمیدونی؟؟

هیون با اینکه میدونست دل کیانا از کجا گرفته اما به روی خودش نیاورد...

-نمیدونم....

-هیون...نمیخوام باور کنم که تو هم مثل پسرای دیگه ای که یه روز با یکی باشی فرداش ولش کنی...

-تا حالا کاری کردم که بخواد بهت نشون بده اونطوری ام؟؟

-نه..اما رفتارت..مثل قبل نیست..دیگه مثل قبل باهام صمیمی و راحت نیستی..ازم فاصله میگیری...سردی...من..من..نمیتونم حتی یک لحظه دوریت رو تحمل کنم هیون..خواهش میکنم منو تنها نذار...

و دوباره به هق هق افتاد...هیون نمیدونست چیکار باید بکنه..خودش رو گمکرده بود..توی یک دو راهی قرار گرفته بودکه نه راه پس داشت نه راه پیش...بالاخره کیانا آروم گرفت..هیون انقدر موهاش رونوازش کرد تا اینکه کیانا توی بغلش خوابش برد...روی تخت درازش کرد و دوباره به فکر فرو رفت....