تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

cry on my shoulder part 5

 

نویسنده:byul

سلیووووووومممممممم تی اس های خوشچیل و مشچیل..چه خبرا؟خوبین؟چکارا میکنین؟
من اومدمممممم...به موقه...به خودم افتخار میکنمممممممم....
خوب اول از همه یه ماچ و بخل گنده واسه کامنتای دفه ی پیش...
خیلی ممنون که داستانمو میخونین نظر میدین...چون من واقعا واسه این داستان زحمت کشیدم...
راستی میخواستم یه چیزی جالب راجع به داستانم بگم:
حتما خیلیاتون از اینکه من شخصیت پسرا رو تو داستان اینجوری انتخاب کردم تعجب کردین....راستیاتش اینه که من دفعه ی اول که دابل اسو دیدم تو موزیک ویدیوی لاویا بود...و باورتون نمیشه که با نگاه اول حدس زدم شخصیتاشون اینجوریه...ههههه کلا من حدس نزنم بهتره...به هر حال گفتم بدونید این شخصیتای عجیب غریب از کجا اومده...
خوب ببخشید زیاد حرف زدم....بفرمایین ادامههههههههههههههه
...و صورتشو به صورتم نزدیک کرد ،من با وحشت به چشماش که فقط یک سانت تا صورتم فاصله داشت خیره شدم...در حالی که چشماش روی لبام ثابت بودیه قطره اشک از گوشه ی چشاش پایین ریخت...چشماش غمگین تر از همهیشه بود طوری که قلبم رو به درد میورد...فشار دستاش کم و کمتر شد و ناگهان دستامو به به پایین پرت کرد...صورتشو ازم برگردوند و بعد از چند ثانیه از جاش بلند شد و به داخل خونه رفت ، گیج و مبهوت به قدم هاش نگاه کردم
................
هیون یه قاشق بستنی گذاشت توی دهنشو گفت:فکر کردم جونگمین خوردتت
و با کیوجونگ از خنده ریسه رفتن ، یه لبخند مسخره زدم و گفتم:دوستاتون ناهار نخورده و ناراحتن اونوقت نشستین سه تایی بستنی به عنوان دسر میخورین؟
یونگ سنگ در حالی که داشت با بستنیش بازی میکرد گفت:جونگمینو میگی؟اون همیشه همینجوریه...زندگی عادیش اینجوریه...هیونگم که خودشو تو درس و کار خفه میکنه...زندگی کردن مثل اون حتی واسه یه لحظه هم جهنمه!
یه مقدار بستنی توی یه کاسه ریختم و گفتم:به همه چی شبیهید الا یه گروه...هیونگ جون کجاست؟
هر سه باهم:کتابخونه...
از اشپزخونه اومدم بیرون و به سمت کتابخونه رفتم
_یووووووووووو
هیونگ سرشو بالا کرد و گفت:کاری داری؟
_ناهار که درست حسابی نخوردی دسر واست اوردم...
سرشو انداخت پایین و مشغول  تایپ کردن شد
_درباره ی چی انقد جدی در تایپ کردنی؟
_درخواست هایی که از گروه برای برنامه ی زنده میشه رو باید یکی جواب بده...
_من نمیتونم کمکی کنم؟
سرشو اورد بالا و گفت:نمیدونم
_من تو تایپ کردن خیلی خوبم ، فقط کافیه بهم بگی چیرو باید بنویسم
هیونگ با دست یه صندلی کنارش گذاشت و اشاره کرد تا بشینم...رفتم کنارش نشستمو به صفحه لب تابش خیره شدم....یه سری کاغذ جلوم گذاشت و گفت:این لیست شرکتایی که درخواست دادن کنارشم ادرس ایمیل و جوابشونو نوشتم فقط کافیه بنویسیش و ایمیل کنی
_همین؟خوب از اول میگفتی
_من همینجا میشینم درسامو بخونم...سوال داشتی بپرس
_اکییییییییییی
کتابشو برداشت و مشغول خوندن شد...منم شروع کردم به تایپ...حدود 3 ساعت طول کشید تا تمام ایمیلارو بفرستم...انقدر توی کامپیوتر فرورفته بودم که نفهمیدم زمان چجوری گذشت...وقتی سرمو بالا کردم دیدم هیونگ روی کتابش خوابش برده...رفتم نزدیکشو و اروم زدم رو شونش
_هیونگ جون شی هیونگ جون شی
تکونی خورد و گفت:مامان...خواهش... میکنم...تنهام... نزار
من با تعجب گفتم:هی هیونگ جون بیدار شو...داری هزیون میگی
با تکون دستی من چشماشو با ترس وا کرد و گفت:چی شده؟
پوزخندی زدم و گفتم:هیچی فقط روی کتابت خوابت برده بود،پاشو اینجوری بدن درد میگیری
_تمام ایمیلارو فرستادی؟
_اره،خیالت راحت پاشو برو بخواب
_از جاش بلند شد و به سمت در رفت...داشت از اتاق خارج میشد که برگشت و گفت:
بیول...؟
_بله؟
_میتونم یه خواهش بکنم؟
_اهوم
_میشه فردا دوباره سوپ کیمچی درست کنی؟
_یه شرط داره،مثل امروز فقط یه قاشق نخوری
_ممنون
لبخندی زدم و گفت:خواهش میکنم اعلی حضرت
خنده ی ملایمی کرد و از کتابخونه بیرون رفت...
......................
در خونرو وا کردم و گفتم : یوجین شکمو من اومدم...
یوجین چشماشو به سختی وا کرد و در حالی که از رو کاناپه بلند میشد گفت:سالم برگشتی؟
_پس چی فکر کردی؟چرا اینجا خوابیدی؟
_انقدر خسته بودم که تا اومدم ولو شدم...
_تا کی میخوای انقدر خودت خسته کنی...اینجوری مریض میشی...اگر 2 سال پیش بورسیه رو قبول میکردی...
_خودت که عاشق نشدی بفهمی
_همه اینکارا واسه یه پسر احمق ، واقعا دخترا رو نمیتونم  درک کنم
_بازم نصیحتاتو شروع کردی مامان بزرگ...چه خبر؟5 شاهزاده ی عجیب چطورن؟
_عالی...فقط نمیدونم کدومشونو کجای دلم بزارم...من یه حدسی زدم
_چی؟
_اونا 5 تا پسر معروف پولدارن...پش مشکل مادی نیست...پس حتما یه مشکل روحی دارن...
_خوب باید چیکار کنی؟
_رازشونو بفهمم و بعد سعی کنم حلش کنم
به صورت یوجین خیره شدم و به فکر فرو رفتم
..................................
پرده هارو کشیدم و با صدای بلند گفتم:هیییییی کیم کیو جونگ پاشو لنگه ی ظهر
اما جوابی نیومد...پتو رو از روش کشیدم اینور...به خواب عمیقی فرو رفته بود...یه نارامی خاصی تو صورتش بود...
چند ثانیه به صورتش خیره شدم که ناگهان قطره اشکی که روی گونه هاش غلط خورد منو به خودم اورد...با ناباوری به اشک روی گونه اش نگاه کردم...باورم نمیشد یه مردی که به نظر اونقد خشن و بی احساس میومد اشک میریخت...
چشماشو باز کرد و منو از افکارم بیرون اورد...با تعجب از جاش بلند شد و گفت:بیول تو اینجا چیکار میکنی؟نکنه میخواستی بهم حمله...
_هیییییییییییی کیو جونگ خجالت بکش
_به هر حال خوشگلی و هزار دردسر...ممکنه یه لحظه شیطون گولت بزنه
_هههههه کلا این مرض خودشیفتگی بین همتون واگیردار بوده هااااااا،پاشو و یه ابی به صورتت بزن بعدشم برو تو اتاق تمرین...همه اونجا منتظر توئن
پاشد و از تو کشوش یه سیگار برداشت و گذاشت روی لباش...من با تعجب گفتم:این چیه؟
_شکلات سفید...خوب معلومه سیگار
سیگارو از روی لباش برداشتم و گفتم:سیگار نیکوتین داره...یه ماده ی مخدر...در هر 8 ثانیه یه نفر به خاطر کشیدن سیگار میمیره...باعث از دست دادن موها میشه...افراد سیگاری 40 درصد بیشتر در معرض مبتلا شدن به سرطانند...و...

_داری برای تبلیغ تلویزیون اماده میشی؟!!!
و سیگار و از دستم کشید...
_هییییییییییییی من با توام...
و سیگارو از دستش گرفتم...
خواست جعبه ی سیگارو از از کشوش برداره که با یه حرکت یه ثانیه زودتر برداشتم...و بعدشم بدون اینکه بفهمم حس کردم با شتاب زیادی روی تخت پرت شدم...چشمامو که از ترس بسته بودم وا کردم و دیدم صورتش درست جلوی صورت منه
من_هی کیوجونگ چیکار میکنی؟
_حتما منتظر همین بودی...وصورتشو نزدیک و نزدیک تر کرد
......
............
....................
و این داستان ادامه دارد...
نظر فراومش نشه