تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

protector part12

 

نویسنده:sujin

                  سلام قربونتون برم ..........خوفید خوشید سلامتید؟ ببخشید امروز یه کم دیر شد
         تا ساعت 5 و بیست دقیقه مدرسه بودم واقعا" میانه...بچه ها حالم اصلا" خوب نیست 
           اتفاقات بدی توی کلاسمون افتاد البته شاید برای من بد بود آخه خیلی بی جنبه ام ....سرم
          داره از شدت درد منفجر میشه و چشمامم خیلی درد میکنه ....تا دوساعت دیگه هم اون 
        یکی داستانمو میذارم....هااااای خدا چه روز وحشتناکی بود....خب نظر یادتون نره هاااااااا
       پیشنهاد میکنم برید قسمت قبلو بخونید که یادتون بیاد چی بوده بعد بیاید این قسمت قربونتون
                                   برررررررررررررررررررررم
                       دوستتونننننننننننننن دارم باااااااااااای نظرم یادتون نره
خونه
بیول: بیا بشین سوجین
بیول و یورین کمکش کردن که روی کاناپه بشینه
کیو  ویونگ سنگ هم تا اومدن وارد خونه بشین ...به هم برخورد کردن و دوتایی خواستن وارد بشن که هردوشون گیر کردن
کیو نگاهی به یونگ سنگ انداخت و از کنار در رفت کنار و اجازه داد اول یونگ سنگ وارد بشه
یونگی هم احترامی گذاشت و داخل شد...و نشست رو به روی یورین و بیول و سوجین
یونگی سرش پایین بود و خیلی آروم گفت: متاسفم سوجین
سوجین توی دلش برای یونگی ناراحت بود برای همین لبخندی زد و گفت: استاد خواهش میکنم اینطوری نگید ...شما که کاری نکردید...
بیول با عصبانیت گفت: یعنی چی کاری نکرده؟....اگر بلایی سر تو میومد من فقط و فقط مسولشو این اقا میدونستم
سوجین: مامان خواهش میکنم تمومش کن ...حالا که اتفاقی نیوفتاده
یونگی: حق با مادرته سوجین...من اشتباه کردم...خب من دیگه میرم میتونی استراحت کنی و بهت یه هفته استراحت میدم و بعد میتونی بیای دانشگاه.....بازم عذرمیخوام بعد هم با ناراحتی از خونه رفت بیرون
سوجین: مامان چرا باهاش اینطوری رفتار کردی؟
بیول: میخواستی ازش تشکرم بکنم؟
سوجین: مامان خواهش میکنم تو که میدونی وضعیت من چیه چرا با اینکارت داری کار منو سخت تر میکنی؟
بیول: هه...نکنه فکر کردی میذارم  ....بقیه ی حرفشو خورد و به کیو یه نگاهی کرد
کیو: اگر مزاحمم میتونم برم بیرون
سوجین با عصبانیت: آره اگر این کارو بکنی ممنون میشم
بیول: نه کیو جونگ اونی که باید میرفت رفت ...تو بشین پیش سوجین من برم براش یه چیزی بیارم بخوره
بعد هم اومد دست کیو جونگ رو گرفت و به زور نشوندتش روی کاناپه کنار سوجین
یورین: ببینم درد که نداری؟
سوجین: اگر شما بازوی تیر خورده ی منو ول کنی نه درد ندارم
یورین: آخ ببخشید خب از اول میگفتی....راستش من فکر کردم کار اون هیورین آشغاله
سوجین: نه بابا اون مال این حرفا نیست
کیو: حتما" این چند روز خیلی بهت سخت گذشته
سوجین: نه داشتم اونجا توی کاخ پادشاهی ....حکم فرمایی میکردم..همه ی اینا تقصیر تو
یورین: خب مثل این که باید تنهاتون بذارم تا حرف بزنید...من دیگه میرم خداحافظ سوجین
سوجین: بمون دیگه
یورین: نه باید برم فردا میام بهت سر میزنم....بعد هم اومد جلو و پیشونیشو بوسید و رفت
کیو: من پسر عموتم چرا اینقدر باهام بد رفتار میکنی؟
سوجین: چون دلم میخواد اگر خیلی بهت سخت میگذره میتونی از اینجا بری...اصلا" میدونی چیه چون از آدمای مثبت و ضعیف و این ریختی مثل تو بدم میاد چون خیلی ساده و خنگی برای همین ازت بدم میاد
کیو که اومده بود توی صورت سوجین و خیلی مظلوم نگاهش میکرد گفت: اینقدر باهام خشن نباش...من فقط برای مدت کمی اینجام مطمن باش میرم و دیگه هم برنمیگردم
سوجین پس زودتر اینکارو بکن بعد هم با دستش یه دونه محکم کوبوند توی قفسه ی سینه ی کیو جونگ و پرتش کرد اون ور
قلب کیو تیر کشید و دستشو روی قلبش گذاشت و صداش در نیومد و سوجین هم با عصبانیت و بدون توجه به کیو رفت توی اتاقش
کیو سعی میکرد بره توی اتاق و قلبش به شدت درد گرفته بود و قرصاش توی کیفش بود
بیول خندون از توی آشپزخونه  با یه سینی غذا اومد بیرون و کیو رو در وضعیت خیلی بدی دید و سریع سینی رو گذاشت روی میز  و با نگرانی گفت: کیو جونگ....عزیزم چی شده؟
کیو فقط دستشو روی قلبش بود و فشارش میداد و نمیتونست حرف بزنه
بیول سوجین رو بلند صدا زد
بیول: سووووووووووووجین.....سوجین بیا اینجا
سوجین از اتاق اومد بیرون  وگفت: چیه مامان چی میگی؟
بیول: سوجین کیو...کیو حالش بده کمک کن ببریمش توی اتاقت
سوجین تعجب کرده بود : چیییییی؟ کیو حالش بده؟
بیول: اینقدر سوال نپرس بیا اینجا
سوجین با دستی که تیر نخورده بود به مادرش کمک کرد تا کیو رو ببرن توی اتاق
سوجین: چشه؟ ببینم کیو جونگ چته؟
بیول: قرصش ...احتمالا" باید قرصشو بخوره
سوجین هل کرده بود  هم بیول و هم سوجین نفس نفس میزدن و دور خودشون میگشتن
سوجین از کنار میز یه کوله پشتی پیدا کرد  وبا عجله هر چی زیپ داشت باز کرد  وهرچی داشت ریخت روی زمین ....یه جعبه قرص پیدا کرد و بدون این که بخونتش یه دونه اش رو در آورد و بدون آب کرد توی دهن کیو و کیو جونگ هم  سریع قورتش داد
سوجین رو به روی صورت کیو بود و با چشمای بیرون اومده فقط به صورتش نگاه میکرد و منتظر این بود که کیو برگرده به حالت عادیش
بعد از چند ثانیه کیو نفس زنان حالش بهتر شد و دستشو گذاشته بود روی قلبش
بیول: بهتری کیو جونگ؟
کیو جونگ با سر علامت مثبت داد
سوجین: ببینم این چشه؟ چرا اینطوری شد؟
بیول: مشکل قلبی داره سوجین
سوجین: چیییییییی؟ مشکل قلبی؟
بیول: هوووم
سوجین کپ کرد یه جورایی از رفتاری که با کیو داشت پشیمون شده بود....دلش براش سوخت...کیو چهره ی مظلومی داشت و خیلی مثبت میزد با اون عینک ته استکانی که روی چشمش بود و مردمک های خاکستری رنگ پوست ماریش....
کیو نفسش سرجاش اومد و به حرف اومد
کیو: ممنون زن عمو...و ممنون دختر عمو
سوجین سرش پایین بود و هیچی نگفت فقط راهشو کشید رفت توی پذیرایی نشست
بیول لبخندی تحویل کیو داد و کیو هم با تعجب فقط به بیول نگاه میکرد
بیول اومد نزدیک و کنار کیو نشست: نگران نباش...از حالا به بعد یه رفیق همیشگی کنارت داری...
کیو: متوجه نمیشم
بیول: تا چند دقیقه دیگه یا چند ساعت دیگه متوجه  میشی چی میگم...حالا بهتری؟
کیو: آره زن عمو...ممنون به خاطر همه چیز...به خاطر این که شما و سوجین دارید منو تحمل میکنید
بیول: دیگه نمیخوام این حرف رو از دهنت بشنوم کیو جونگ...حالا هم اگر نیاز به استراحت داری روی همین تخت دراز بکش..من میرم پیش سوجین
بعد هم بلند شد و در رو هم از پشت بست
سوجین خیلی ناراحت بود سینی روی میز رو برداشت و قاشق رو گرفت دستشو تا جایی که دهنش جا داشت غذا توش فرو کرد...حتی نمیتونست نفس بکشه و با دهن باز نفس میکشید....
بیول از پشتش آروم گفت: خفه نشی یه وقت
سوجین 6 متر پرید هوا و  غذا پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفه کردن...بیول هم سریع بهش اب داد
سوجین: مامان نمیگی غذا میپره توی گلوم؟
بیول: اول دهنتو خالی کن بعد حرف بزن....مگه اینو از بچگی بهت یاد ندادم ...خانم جوان؟
سوجین با سرعت غذا رو جوید و یه نفس عمیق کشید و ادامه داد: به هرحال نباید اونطوری میترسوندیم
بیول: اگر خیلی پشیمون و ناراحتی سر من خالی نکن خانم کوچولو...
سوجین  جا خورد و جوری که مثلا" نمیدونه از چی داری حرف میزنه گفت: یعنی چی که پشیمونم؟ از چی باید پشیمون باشم؟
بیول: خودت فکر نمیکنی یه اشتباهی کردی؟
سوجین: من هیچوقت اشتباه نمیکنم؟
بیول: اااااا؟ جدی؟
سوجین: بله جدی جدی
بیول: پررو بازی در نیار برو ازش عذر خواهی کن
سوجین: مننننننننن؟ عمرا" چون مشکل قلبی داره نمیرم بهش یهویی مهر  ومحبت بورزم...مگه از سر راه آوردم ؟
بیول: هی چرا اینقدر غد بازی در میاری دختر؟ برو ازش عذر بخواه
سوجین: گوش کن مامان...چون من خودم خوشم نمیاد کسی از روی ترحم باهام باشه ...پس برای کیو هم همینو میخوام و دوست ندارم فکر کنه دارم بهش ترحم میکنم پس زورم نکن....وقتی ازش خوشم نمیاد یعنی نمیاد دیگه
بیول: باشه هرجور راحتی...من دارم میرم سر کار مواظب خودت و کیو باش بیام اینجا ببینم دوباره دعواتون شده مطمن باش یکیتونو بیرون یا زندانی میکنم
سوجین: که مطمننا" اون کیو جونگه...باشه برو...منم حالم خوبه نمیخواد نگرانم باشی
بیول: نگران نیستم....مواظب خودت باش..خداحافظ
بعد هم سریع بوسیدتش و از خونه رفت بیرون
کیو صدای در رو شنید و از اتاق رفت بیرون
کیو: زن عمو سوجین رفت بیرون؟
سوجین لبخند شیطنت آمیزی زد  وکمی صداشو نازک کرد  وگفت: اره رفت بیرون راحت باش دیگه نیست اذیتت کنه
کیو: دوباره براش اتفاقی نیوفته زن عمو؟
سوجین دوباره خنده ای کرد  وگفت: نه پسرم نگران اون نباش ....تو که راحت شدی از دستش
کیو: نه این چه حرفیه که میزنید زن عمو...من سوجین رو مثل خواهر خودم دوستش دارم
سوجین سرشو آورد پایین تر  و دیگه جوابی نداد
کیو اومد توی پذیرایی تا بشینه پیش بیول که تا اومد بشینه جیغ کوتاهی زد
سوجین از خنده سرخ شده بود و فقط میخندید
کیو: یعنی اینقدر خنده دارم؟
سوجین دست از خندیدن برداشت و دوباره همون چهره ی جدیشو نشون کیو داد
سوجین: سریع خودمونی نشو...
کیو اومد نشست رو به روشو و با لبخند گفت: میخواستم ازت تشکر کنم
سوجین روشو کرد اون ور و با بی خیالی گفت: کاری نکردم
کیو: اگر تو نبودی شاید الآن مرده بودم
سوجین: دیگه نمیخواد گنده اش کنی فقط یه حمله ی قلبی بود همین...تازه باعثشم خودم بودم...پس نیازی به تشکر به خاطر کاری که کردم نیست ....میتونی با وجدانی راحت زندیگتو بکنی
کیو: راست میگی...
بعد هم روشو کرد سمت تلویزیون
سوجین روشو برگردوند و به چهره و عینک کیو جونگ خیره شد
سوجین: هی پسره....
کیو سرشو برگردوند سمت سوجین
کیو: چیه؟
سوجین: خودت فکر نمیکنی باید عینکتو عوض کنی؟
کیو: واسه چی؟ این که خیلی قشنگه
سوجین: به جای کیو جونگ از این به بعد میخوام بهت بگم هری پاتر
کیو: اون دیگه کیه؟
سوجین: یعنی واقعا" هری پاتر یا دانیل راد کلیف رو نمیشناسی؟ببینم تو غار نشینی؟
کیو: خب نمیشناسم دیگه چرا تعجب میکنی؟
سوجین سرشو به نشانه ی تاسف تکون داد و گفت: ببینم شماره ی عینکت چنده؟
کیو: سمت چپیه 2 و سمت راستیه 1و نیم
سوجین: جدی؟
کیو: هووم
سوجین: پس شانس آوردی...من قبلا" عینکی بودم و دقیقا" شماره چشمم همین بوده ...عینکامو هنوز نگه داشتم بیا یکیشو بزن به چشمات این خیلی زایه است
بعد هم بلند شد و گفت: دنبالم بیا
بعد هم رفت توی اتاق مادرش و از توی کمدش یه کیف خیلی قدیمی رو در آورد و یه سری جعبه ریخت روی زمین
سوجین: بیا یکیشو انتخاب کن ..همش شماره چشم تو
کیو: باشه
بعد هم دستشو گذاشت روی یکیشونو و درشو باز کرد و گذاشت روی چشمش
سوجین: نه این بهت نمیاد یه دونه دیگه رو انتخاب کن ....اصلا" نمیخواد انتخاب کنی...خودم بهت میگم کدومو بزنی
کیو: باشه هرچی تو بگی
سوجین: لطفا" این جمله رو دیگه به کار نبر...نا سلامتی تو یه پسری یه ذره از خودت ابوهت نشون بده  ....ایییش مردونگی رو هم بلد نیست
بعد هم با بی حوصلگی یه جعبه رو برداشت و داد بهش: بیا اینو بزن به چشمت
کیو عینک رو گرفت و گذاشت روی چشمش...یه عینک دور مشکی با یه فرم بسیار گرون
کیو: چه قدر سبکه...اصلا" احساس نمیکنم روی چشمم چیزی هست
سوجین: برای خریدن این عینک 6 ماه پول توی جیبیامو جمع کردم تا تونستم بخرمش ....اگر حتی فرمشو کثیف ببینم بلافاصله از توی چشمات درش میارم...فهمیدی؟
کیو: باشه...کثیفش نمیکنم و خرابشم نمیکنم
سوجین: خوبه...حالا همه ی این جعبه ها رو بذار توی کیف و بذار توی کمد و درشم قفل کن....من میخوام برم فیلم ببینم
بعد هم با عجله از اتاق رفت بیرون
طبقه ی بالا
یونگ سنگ روی صندلی اتاقش نشسته بود و به ورقه های توی دستش نگاه میکرد اما همش حواسش پیش سوجین  و مادرش بود
با عصبانیت عینکشو درآورد و پرت کرد روی تخت و کاغذ ها رو محکم کوبوند روی میز
_: هی یونگ سنگ بهتره این فکرارو از سرت بکنی بیرون....تو نمیتونی با دانشجوت رابطه ی عاشقانه داشته باشی....اون فقط یه دانشجو و یه همسایه ی قدیمیه همین...حتی فکرشم نکن که اون بخواد با تو باشه
یونگ سنگ سه چهار باری هی با خودش این جمله هارو تکرار میکرد...فکر میکرد عاشق سوجین شده و قلبش داره برای سوجین میزنه...و جواب درستی برای این احساسش نداشت نمیدونست واقعا" عاشقش شده یا  داره توی مغزش این احساس و این فکر رو فرو میکنه
فقط چهره ی سوجین زمانی که  با دست و بال خونی و خاکی افتاد توی بغلش رو به یاد می آورد و یک آن از جلوی چشمش اون ور نمیرفت