تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

Regret part7

 

نویسنده:sujin

                              خب بچه ها اینم از داستان حسرت...این قسمت یه خورده کمه اما قسمت
               بعدی خیلی زیاده ....خواهش میکنم نظر بدید نمیدونید با چه حالی اومدم ....قربون 
          همتون برم من......لطفا" نظرای داستان رو توی پست مخصوص خودش بدید ....نه 
       همه رو با هم توی یه پست........قرفونتون برم من...راستی بچه ها عموم رفته بود مالزی
    بابام زنگ زد گفت برات آلبوم دابل اسو خریده اینقدر خر کیف شدم گفتم بابا روزمو با خبرت 
            ساختی ......هه هه حالا دیگه برید ادامه خوشملای من بوووووووووووووش

 تلفن خونه به صدا در اومد

کامن: بله؟

_: سلام دخترم چه طوری؟

کامن: سلام مامان خوبم....دارم آماده میشم برم  مطبم

_: میدونستی هیون ترک کرده؟

کامن برای چند لحظه سکوت کرد

کامن: اره میدونم ....

_: مادرش بهم گفت هنوزم میخوادت

کامن: مامان اگر میخوای با این جور حرفا وقتمو بگیری متاسفانه باید قطع کنم من وقتی برای این که درمورد هیون جونگ باهام حرف بزنی ندارم.....من خودم نامزد دارم

_: کامن گوش کن

کامن: نه مامان تو گوش کن ....هیون هنوز برای من یه آدم معتاد بی ثبات و بی اراده است حتی اگر رییس جمهورم بشه برای من همون آدم  بی ثبات  و بی اراده ای هست که بود پس حتی یه  کلمه هم نمیخوام در موردش بشنوم حتی یه کلمه...مامان دارم بهت اخطار میکنم اگر دفعه ی دیگه طرفداریشو بکنی مطمن باش دختری به اسم کامن نخواهی داشت ..حالا هم اگر کاری نداری من میخوام برم ....خداحافظ

گوشی رو گذاشت و مثل همیشه یه لیوان شیری که روی اوپن گذاشته بود رو سر کشید و رفت حاضر شد

مطب

نشست روی صندلی و قبل از اینکه اجازه بده اولین مریض داخل بشه  ....موبایلش رو از توی کیفش در آورد شاید این دفعه شانسش میزد و کیو جونگ جواب میداد ...شماره رو گرفت

چند تا بوق آزاد خورد .....

_: بله بفرمایید؟؟؟

کامن اومد با خوشحالی جواب بده اما بیشتر که دقت کرد دید صدای کیو جونگ نیست....صدای یه زن بود

کامن سریع گوشی رو قطع کرد ...باورش نمیشد که کیو جونگ بهش خیانت کرده باشه....دلش میخواست باورنکنه که کسی که پشت اون خط بود زن بوده اما بازم نمیتونست اون صدا رو فراموش کنه

با استرسی که داشت اولین بیمار رو پذیرفت

چند ساعت بعد

منشی: ببخشید خانوم چو آقای ها اومدن

کامن: بهش بگو بیاد تو

یونگی: سلام کامن

کامن: سلام یونگ سنگ .....خواهش میکنم بشین

یونگی: ممنون.....خوب همونطور که گفتی آخر وقت اومدم که سرت شلوغ نباشه

کامن: کار خوبی کردی ...خوب چیز خاصی نیست فقط میخوام یه چکاب ساده بکنمت....خودت که میدونی من چه قدر روی سلامتی تو حساسم

یونگی لبخندی زد و گفت: آره میدونم.......برای همینم سریع اومدم ....راستی از کیو خبری نداری؟

کامن سرشو انداخت پایین و گفت: نه...خبری ندارم...بهتره این موضوع رو ول کنیم ....برو روی تخت دراز بکش تا منم بیام

یونگی: وایسا ببینم اتفاقی افتاده؟ تو با کیو جونگ حرف زدی؟

کامن: نمیخوام بهت دروغ بگم یونگ سنگ .....من بهش زنگ زدم اما یه دختر ظاهرا" جوونی گوشی رو برداشت

یونگی: شاید خواهرش بوده

کامن: نمیدونم....الکی نمیخوام حدسیات بزنم....منتظر میمونم تا خودش بیاد و بهم بگه دلیل این که توی این چند ماه بهم نه زنگ زده نه خبری ازم گرفته چی بوده

یونگی: هر جور مایلی.......اما بدون کیو جونگ خیلی تو رو دوست داره....لبخندی زد و رفت روی تخت دراز کشید

چند دقیقه بعد

کامن: خوب هیچیت نیست ....یه جورایی خیالم راحت شد...فقط باید رعایت کنی...زیادم جوش نزن از چیزایی هم که برات خیلی هیجان آوره خود داری کن

یونگ سنگ سرشو انداخت پایین و با لبخند تلخی گفت: مثل عشق.....مگه نه؟

کامن لبخند از روی لباش رفت اون ور....روپوش سفیدشو و در آورد  و کنار یونگ سنگ روی تخت نشست

کامن: گاهی اوقات اگر عاشق نشی سنگین تری دوست من....تا حالا عاشق شدی؟

یونگی: نه...از وقتی خودمو شناختم یا روی تخت بیمارستان بودم ..یا توی مطبای مختلف یا توی دانشگاه و سر ساختمون....این زندگی منه....همونطور که گفتی باید از هیجان دوری کنم....و همونطور که خودت میدونی عشق پر از هیجانه

کامن : من عاشق شده بودم......اما عشق ضربه ی بدی بهم زد....کورم کرد ...زیادی غصه نخور ...همین که ازدواج کنی و بچه دار بشی کافیه عشق رو میخوای کجای دلت بذاری؟

بعد خنده ی بامزه ای کرد 

یونگی: راست میگی...تا حالا بهش فکر نکرده بودم ....همون بهتر که آدم عاشق نشه ....خب برسونمت؟

کامن: نه ممنون خودم میرم...با ماشین اومدم سر راهم یه سری وسیله هم باید برای خونه بگیرم

یونگی: راستی از خونه راضی هستی؟

کامن: مگه میشه نباشم جناب مهندس؟؟؟ چیزی که شما ساخته باشید حرف نداره

یونگی: بازم میگم اگر به چیزی نیاز داشتی حتما" بهم بگو ...در نبود کیو جونگ  من مراقبتم کامن ...هر لحظه ای که بهم نیاز داشتی هستم باشه؟

کامن: باشه حتما" .....حالا پاشو بریم که دیر وقته من فردا باید برم بیمارستان...

                                     ********************

_: تا کی باید اینجا بشینیم منتظر؟؟؟ اه پس چرا نمیاد؟

_: اه یه ذره صبر کن دیگه الآناست که پیداش بشه......ااا.اون ماشینش نیست؟؟؟

_: چرا چرا....ببین طبق قرارمون مرحله یک رو تو انجام میدی ...مرحله ی دو هم من انجام میدم ....اوکی؟

_: باشه .....من رفتم

کمر بندو باز کرد و به سمت ماشین قرمز رنگی که ایستاده بود تا درب پارکینگ باز بشه حرکت کرد

محکم کوبید به شیشه ی ماشین

کامن ترسید و شیشه رو باز نکرد

مرد دوباره محکم تر به ماشین کوبید.......کامن در ها ماشین رو قفل کرد و با سرعت به داخل پارکینگ رفت........و دیگه مرد رو ندید

نفس عمیقی کشید و با خودش خدا روشکر کرد که اینقدر آگاهی داشت که همینطور بی مها با شیشه ی ماشین رو پایین نکشیده ....صندوق عقب ماشینش رو زد و پیاده شد تا وسایلی که خریده رو برداره .....کیفش رو برداشت و پیاده شد

رفت دم صندوق و به یک باره چیزی جلوی دهنش رو گرفت و به ثانیه نکشیده بی هوش شد

انداختتش روی کولش و درب صندلی عقب رو باز کرد و خوابوندتش روی صندلی

_: بریم؟

_: بریم