تبلیغات
ミ☆ First Korean Story Blog ☆ミ
عكس 98 - سرور 29
 

My Memories 21st Part

 

نویسنده:nadia

سلام به همگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....

اول یه شکایت......چرا کامنتاتون اینقده کمه....

به خدا نمیگم جونگ مین کجاست ها؟؟....یا این که دلم پیشه جیمیه یا هیون....؟؟

گفته باشم...من تهدیدامو کردم...حالا خود دانی....

شوخی کردم....حتی اگه یه دونه کامنت هم برام بذارین من به عشق همون یه دونه براتون مینویسم...

خب این پارت هم کمه...

به خدا نتونستم بیشتر ازاین بنویسم....ولی قول میدم پارت بعد اون قد زیاد بذارم که ازم خسته شین..

میدوسمتون فراوون.....وموفق باشین....

 

 

 

 

" My Memories "

 

فردا ظهر رفتیم مدرسه.....همین که رسیدم توی کلاس ....بچه ها شروع کردن به جیغ و دادو هورا.....
حدادی : ادیب...ادیب....بزن به افتخارش.....اوهووووو....کفو برو تو کارش....اها....بیااااااا....
من : اومدددددم....
هانی بشکن میزد و قر میداد :
- خودت میدونی عزیزی همینه که می گریزی.....میدونی....
من :
- میدونم عاشقم هستی....منو میپرستی.....با من هستی.....
و هممون زدیم زیر خنده.....
کیفم رو گذاشتم رو میز سنگی معلم.....گفتم :
- بی ذوقا...ادامه بدین دیگه....مثلا بعد از 3 ،4 روز برگشتماااااهمین اهنگ خوشگله رو که داشتیم میخوندیم ادامه بدید...کی بقیشو بلده؟؟؟.......
شروع کردیم به زدن و خوندن و رقصیدن......
یهویی ونوس اومد تو کلاس.....با عصبانیت گفت :
- شماها چتونه؟؟....برید بشینید دیگه....
عباس :
- ونوس...ببین ادیب اومده.....
سرشو چرخوند به طرفم....چند ثانیه توی چشمام زل زد....نمیدونم چرا اما کنجکاوانه ، انگار که منتظر یه پاسخ دلنشین باشم با لبخند نگاهش کردم.....
به محض گذشتن اون لحظات چشماشو از چشمام گرفت....روشو کرد سمت بچه ها....سینه شو صاف کرد....و گفت :
- اومده که اومده...دلیلی نداره اینجوری کلاسو به هم بریزه.....
روشو کر طرفم....با اخم و عصبانیت گفت :
- خودتم هم نماینده ای...نه؟؟.....لطف کن وضع کلاسو از اینی که هست خرابتر نکن.....
اشک توی چشمام جمع شد.....چرا به جای اینکه از دیدنم خوشحال بشه...باهام اینجوری کرد.....؟؟
ترانه که رنگ پریده منو دید گفت :
- هوی ونوس.....جو گرفتت....به جای اینکه بری بغلش کنی و باهاش خوش و بش کنی.....داری نیومده کاراتو شروع میکنی...؟؟..
ونوس با خونسردی گفت :
- تودخالت نکن...
فاطمه :
- که تو هم هرغلطی خواستی بکنی؟؟...
- مواظب حرف زدنت باش....
فاطمه ابروهاشو انداخت بالا و گفت :
- اگه نباشم چی؟؟....میری لوم میدی؟؟....
- نمیخوام باهاتون دهن به دهن بشم....
هانی :
- عجب ادمیه...هرکاری دلت خواست میکنی...هرچی دلت میخواد میگی.....اونوقت تهش میگی دوست ندارم باهاتون دهن به دهن بشم.....تو دیگه خیلی پررویی....
- یه کلمه از مادر عروس....
عسل با عصبانیت از سرجاش بلند شد....رفت طرف ونوس....انگشتشو گرفت طرف ونوس و باعصبانیت گفت :
- یه کاری نکن دندوناتو تو دهنت خرد کنم.....
توی تمام این دقایق من با سکوتم ناظر این اتفاقات بودم.....نمیخواستم بخاطر من بهم بریزن.....رفتم طرف ونوس و هانی....دست دوتا شونو گرفتم....و گفتم با بغض گفتم :
- بخاطر من دعوا نکنین.....
هانی:
- ادیب...
- خواهش میکنم...
اشک از روی گونه هام غلتید.....همون لحظه دبیر پرورشیمون وارد کلاس شد......
و همه نشستن سرجاهاشون...اما من بی توجه به مکان و زمان توی سکوت سر جام ایستاده بودم و اشک پهنای صورتمو پرکرده بود......
صدای عباسو شنیدم که به معلممون گفت :
- خانم ادیب حالش بده...میشه چند دقیقه بره بیرون کلاس؟؟...
ومعلممون موافقت کرد.....
عباس دستمو گرفت و اروم بهم گفت:
- برو بیرون...هروقت حالت بهتر شد بیا تو.....
رفتم تو حیاط.....نشتم روی سکو.....یه صندلی سیمانی صورتی رنگ بود...که سمت چپ و راستش و درخت کاشته بودن......
سرمو گرفتم بین دستام......دلم شدیدا درد میکرد.....پاهامو محکم به هم فشار میدادم......اشکام با سرعت بیشتری خودنمایی کردن.....چرا ونوس اینجوری بود؟؟.....مگه من باهاش چی کار کرده بودم....؟؟....چرا هردفعه منو میدید عصبانی میشد؟؟....کار غلطی از من سرزده بود؟؟....چرا مثل قبل با احساس نبود.....خدای من ...چرا؟؟.....چرا این چند وقته اینقدر زودرنج شده بودم؟؟.....چرا اینقدر زود اشکم در میومد.....من که این جوری نبودم؟؟.....پس چرا الان این جوری شدم....خدایا...چرا همه چی این مدلیه؟؟....
سرمو از بین دستام بیرو اوردم.....به زور میتونستم جلومو ببینم...چشمام شده بود چاله ای اشک.....با لبه استینم اشکامو پاک کرد......یه نفر داشت طرفم میومد...خوب نمیدیدمش...اما نزدیک تر شد.....یه کوله روی دوشش بود....چشماش خیلی شیرین بود.....لبخند زد.....دستشو گذاشت روی شونم و گفت :
- ادیب؟؟...
بینیمو کشیدم بالا....بهتر نگاهش کردم...قیافش اشنا بود....اما.....ادامه داد:
- چرا اینجا نشستی؟؟....
کنجکاوانه نگاهش کردم...گفت :
- منو نمیشناسی؟؟.....
سرموبه علامت نفی تکون دادم....
- خادمم....فاطمه خادم شوقی.....همکلاسی جدیدت.....تازه امسال اومدم تو کلاستون.....منو قبلا دیدی.....اما زیاد توجه نکردی....
بیشتر فکر کردم.....با صدای خفه گفتم :
- اها...یادم اومد.....اما.... چرا تو حیاطی؟؟...
- تازه اومدم مدرسه.....دیر کردم...خواب موندم.....
وکوله شو روی دوشش جا به جا کرد.....و گفت :
- داشتی گریه میکردی؟؟....
چشمامو گرفتم طرف دیگه ای....
- نه....
نشست کنارم.....
گفتم :
- نمیری سر کلاس....؟؟...
دستشو گذاشت روی شونمو گفت :
- من که یه ربع دیر کردم......یه ربع دیگه هم روش....
سرمو برگردوندم طرفش.....
پرسید :
- میخوای باهام حرف بزنی؟؟....
- نمیدونم....
- هرچی میخوای بگی بگو.....
- نمیدونم چی بگم....دلم پره...اما....نمیدونه چطوری خالی بشه.....
با حوصله زل زد تو چشمام....
بعد از چند دقیقه گفتم ....:
- تا حالا از دنیا خسته شدی؟؟...
- تا دلت بخواد......
- خب بعدش چی کار کردی؟؟....
- هیچی.....بعدش...وقتی فکر کردم..دیدم همش بی معنی بوده....
- چی بی معنی بوده؟؟....
- خسته شدن از دنیا....
- پس یعنی تا حالا از دنیا خسته نشدی.....
- تو مگه میدونی من تو زندگیم چی کشیدم؟؟...
- نه...ولی حرفات....دنیای بی خیالیه....
- پس مونده منو بشناسی.....
- تو هم مونده منو بشناسی.....وقتی تمام عالم و ادم دست به دست هم میدن که از پا درت بیارن...اون وقت ادعای خوشبینی کن.....
- قبول...تو بردی...من شعار میدم....اما فکر کن....حتی شعارشم قشنگ نیس؟؟....
راست میگفت..... شعارشم قشنگ بود....ولی ای کاش میشد این شعار حقیقت داشته باشه.....
ادامه داد :
- حالا پاشو بریم صورتتو بشور که بعدش باهم بریم سر کلاس......که منم باید برای یادگاری بهونه بیارم....
با هم رفتیم سرکلاس....در کلاسو که باز کردم....همه چشما به طرفم برگشت....جز چشم ونوس که روی کتابش بود.....
همه چی سخت بود...همه چی....روز ها از پس هم میگذشتن.....ساعت ها ولحظه فقط برام تکرار میشدن....نه خبری از جیمی بود و نه احساسی از ونوس.....بیماریم هرروز بیشتر و بیشتر میشد....دل دردای شدید امانمو بریده بود......اما این وسط وجود هیون.....واقعا کمکم میکرد.....
یک ماه وسه روز از رفتن جونگ مین به کره گذشته بود......تااینکه....